شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۹

قندچی-مردم دنبال چه رهبری در اپوزيسيون می گردند-- موضوع همجنسگرايان


مردم دنبال چه رهبری در اپوزيسيون می گردند-- موضوع همجنسگرايان
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/631-OppositionLeader.htm

در 30 سال گذشته در رابطه با رهبری اپوزيسيون هميشه توجهم به سازمان ها و احزاب بود و اينکه مردم از طريق آنهاست که رهبران خود را انتخاب می کنند و در نتيجه بجای بحث در مورد رهبران، توجهم به برنامه ها و اهداف تشکيلات سياسی معطوف بود. هنوز هم در اين مورد نظرم عوض نشده است و اتفاقاً امروز جامعه سياسی ايران خيلی بيش از 30 سال پيش، از تشکيلاتهايی که تبلور نقطه نظرات مختلف سياسی هستند، برخورد دار است، چه آن تشکيلات در داخل کشور باشد چه در خارج، چه قانونی و شبه قانونی باشد چه غيرقانونی. اما با اين وجود کمتر در مورد اينکه مردم دنبال پاسخ به چه سؤالات مشخصی از سوی رهبران خود هستند نوشته ام. دليلش هم اين بود که هواداران و اعضاء احزاب مختلف انتظاراشان از رهبران سازمان ها و تشکيلات خود متفاوت است و اساساً در درجه اول هم رهبرانی را ميخواهند که بتوانند پلاتفرم تشکيلات آنها را برآورده کنند.

اما بسياری از آنچه مردم ميخواهند بدانند در آن کلياتی درج نشده است که در برنامه ها درج شده است بلکه در جزئياتی است که يک رهبر سياسی در ارتباط با موضوعات مختلف بيان ميکند و مردم ما در قرن بيست و يکم دنيای گلوبال همان سؤالاتی را می کنند که در آمريکا مطرح می شود. بيخود نيست که حتی جمهوری اسلامی هر روز خود را با آمريکا مقايسه ميکند. در واقع آنچه اوباما را از بسياری کانديداهای مشابه در درون حزب دموکرات آمريکا جدا کرد کليات پلاتفرم سياسی نبود. حتی وی تا چند هفته قبل از سه شنبه سرنوشت ساز در انتخابات آمريکا به ندرت مورد شناخت کسی بود (1).

اما در طول مدت بسيار کمی اوباما نظرات خود را در مورد بسياری از جزئيات آنچه برای مردم در قرن بيست و يکم مطرح بود، روشن کرد. اتفاقی نيست که وی در کنسرت ليدی گاگا برای حقوق همجنس گرايان يکسال بعد از انتخاب شدن بعنوان رييس جمهور شرکت می کند. اين کار وی در حقيقت نوعی وفای به عهد در دوران کمپين وی بود.

در نتيجه با اينکه هدفم طرح، قبول يا رد فرد يا افرادی در درون اپوزيسيون ايران بعنوان رهبران جنبش نيست وليکن سؤال اينکه مردم دنبال چه رهبری در اپوزيسيون می گردند بنظرم برای همه جريانات اپوزيسيون ايران جدا از آنکه چه ديدگاه فکری را دنبال می کنند اهميت دارد. به ويژه آنهايی که خود يا ديگرانی را برای تقبل اين مسؤليت در نظر دارند خوب است اين موضوعات را که نقش کليدی در انتخاب مردم دارد مورد توجه قرار دهند.

در 30 سال گذشته در عرصه سياسی ايران شايد هيچ حرفی نبوده است که نحوه برخورد رهبران سياسی ما با واقعيت جامعه ما را بهتر از محمود احمدی نژاد در سه سال پيش در دانشگاه کلمبيای آمريکا، آشکار کرده باشد. در 27 سپتامبر 2007 که آقای احمدی نژاد به آمريکا سفر کرده بود و به دانشگاه کلمبيا در نيويورک دعوت شده بود از سوی رييس آن دانشگاه بخاطر گفته هايش در مورد انکار هولوکاست مورد تقبيح قرار گرفت اما وقتی نوبت وی شد در پاسخ خبرنگاران در مورد وضعيت همجنس گرايان در ايران، آقای احمدی نژاد پاسخ ساده ای داد و آن هم اين بود که در ايران همجنس گرا نداريم. البته ايشان از اصطلاح توهين اميز «همجنس باز» استفاده کرد که موضوع بحث اين مقال نيست.

آنچه مهم است اين بود که محمود احمدی نژاد وجود همجنس گرايان در ايران را انکار کرد.

در بحث های بعدی در مورد موضع رييس جمهوری ايران برخی آن را جوک ديده و مسخره اش کردند برخی هم به تحليل دليل آن پرداختند و گفتند که ايشان با انکار وجود داشتن همجنس گرايان خود را از پاسخ گويی در مورد حقوق بشردو همجنس گرا که اعدام انها فقط چند هفته قبل از آن مصاحبه صورت گرفته بود، راحت کرد. بعد هم برخی گفتند که ايآ ايشان وجود زنان را هم ميتواند انکار کند تا در مورد حقوق بشر زنان نيز طفره برود.

اما اگر به پاسخ آقای احمدی نژاد در مورد سؤالی که از ايشان شده بود دقت کنيم در واقع اصل مسأله رهبران اپوزيسيون ايران را درک می کينم. يعنی در واقع اگر به صفحات نشريات اپوزيسيون در 30 سال گذشته نگاه کنيم گويي آنها هم معتقدند در ايران همجنس گرا وجود ندارد. درست است که اگر يک همجنس گرا اعدام شده است گروه های حقوق بشر به اعدام وی اعتراض کرده اند اما سازمان ها و تشکيلات سياسی اپوزيسيون نه در مورد وضعيت همجنس گرايان حرفی زده اند و نه شخصيت های سياسی نيازی ديده اند که مواضع خود را در جزئيات در رابطه با همجنس گرايان، اعلام کنند.

مثلاً بخش بزرگی از اپوزيسيون ايران را اصلاح طلبان اسلامی تشکيل می دهند و از ديدگاه بسياری از آنها نظرات آيت الله بروجردی که پيش از آيت الله خمينی از رهبران درجه اول مذهبی ايران بود، نظرات معتدل و قابل قبول تصور می شود. در رساله آيت الله بروجردی نوشته شده است که همجنس گرايان را بايد از صخره پرتاب کرد و به اين شيوه کشت. آيا کسی از اين اصلاح طلبان مذهبی حرفی زده است که در مخالفت با اين حکم باشد. آيا از آنها که نوانديش دينی هستند کسی حرفی در اين مورد گفته است. البته کلاً می گويند که ايران جامعه اسلامی کامل نيست و در نتيجه بسياری از احکام لازم نيست که بطور کامل اجرا شود اما اين هم مثل جمهوری اسلامی است که يک روز سنگسار را متوقف می کند و روز ديگر برقرار، چون موضع معين حقوقی در رد آن نميگيرد.

البته فکر نکنيم که اين موضوع فقط منحصر به اصلاح طلبان مذهبی است. بسياری از گروه های سکولار هم در برنامه های تلويزيونی خود هنوز وقتی ميخواهند به آيت الله خامنه ای حمله کنند از اصطلاحاتی نظير آنکه ايشان بچه بوده است مورد تجاوز قرار گرفته، استفاده می کنندو اين حرفها را هم به صورتی بيان می کنند که گوئي تجاوزگر بچه باز مترادف است با همجنس گرا. يا اينکه از اصطلاحاتی توهين آميز نظير «اواخواهر گفت فلان» استفاده می شود. لازم نيست که نام فرد معينی را ببرم چون بدتر از برنامه های تلويزيونی، در زندگی غيررسمی اپوزيسيون به راحتی می شود ديد، که بدتر از اين ها در مورد همجنس گرايان گفته می شود و بدتر از آنهم اينکه اپوزيسيون ما به اين موضوعات اصلاً واقف نيست که يک همجنسگرا از خود اين نيروهای مترقی به خاطر همين ديدگاه ها، وحشت دارد.

اغلب در جواب اين بحث ها گفته می شود که بهتر است فعلاً اين بحث ها را مطرح نکرد چون اتحاد اپوزيسيون خدشه دار می شود و اين ها را بعد از رسيدن به دموکراسی می شود طرح کرد. همان بحثی که در زمان انقلاب 57 در مورد زنان و مذهب سياسی و بسياری موضوعات ديگر برای توجيه قبول رهبران در آنزمان مطرح ميشد.

اما آنچه امروز فرق کرده است اين است که خود مردمی که در اين 30 سال زير ضربه اين رژيم بوده اند دقيقاً با مطرح شدن و پاسخ به مطالباتشان است که از رهبرانی دفاع می کنند و يا دفاع نميکنند.

تبعيض عليه همجنس گرايان در جامعه ايران مثل آن است که کسی بخاطر سياه پوست يا چشم سياه بودن حکم اعدام بگيرد. چگونه است که جنبش سياسی ما توانسته است چنين موضوع مهمی را 30 سال از نظر دور نگهدارد و حد اکثر يک سری بحث های روانشناسی در مورد آن بکند. آيا به اين معنی نيست که اپوزيسيون هم نظير آقای احمدی نژاد دارد می گويد در ايران کسی همجنس گرا نيست.

وقتی به تازگی مصاحبه ای را با چند همجنس گرای ايرانی ديدم از خودم خجالت کشيدم که دو نوشتاری هم که 16 سال پيش در مورد حقوق بشر همجنس گرايان به انگليسی نوشته ام را هنوز به فارسی ترجمه نکرده ام (2).

البته توان مطرح کردن مطالبات همجنس گرايان را ندارم و وقتی به برنامه تلويزيونی مذکور نگاه می کردم که چند نفر همجنس گرای شجاع ايران به پيش آمده و داستان زندگی خود را مطرح کردند ديدم که ما در اپوزيسيون سياسی ايران فرسنگها از درک اين بخش جمعيت ايران عقب هستيم (3).

يادم هست که يک نفر بهايی که در کنفرانس خبری آقای احمدی نژاد بود از گفته وی در مورد همجنس گرايان بيش از ديگران خشمگين شده بود چرا که شباهت زيادی بين اجحاف به حقوق انسانی خود در ايران می ديد اما اگر نيک بنگريم وقتی يک فرد بخاطر ديدگاه های سياسی يا مذهبی مورد تبعيض قرار می گيرد در واقع چيزی است که داوطلبانه انتخاب کرده است و انتخاب دست خودش است اما وضعيت يک همجنس گرا نظير رنگ پوست و چشم وی است که به انتخاب وی نيست و چه بسيار همجنس گرايانی نظير آلن تورينگ نابغه پايه گذار علم کامپيوتر که در انگلستان عقب مانده سالهای 1930 خود را در جوانی کشت (4).

اين موضوعی است که در نوشته های 16 سال پيش خود نفهميده بودم اما از مصاحبه های بالا ميفهمم که اين اقليت جنسی در ايران با چه وضعيت دهشتناکی روبروست که بخاطر آنچه هست تنبيه می شود. البته ممکن است گفته شود که بحث های مختلفی در اين مورد هست و برخی معتقدند اين يک موضوع ژنتيک نيست و بيماری است که بايد معالجه شود. ما ديگر در دوران يونان 2000 سال پيش زندگی نميکنيم که اين حرفها مورد سؤال باشد. جوان امروز آخرين دستاوردهای علمی را ميدانند و در نتيجه يا رهبرانی را از خود می داند که نظير بسياری از رهبران مترقی در غرب اين حقوق را به رسميت می شناسند و يا اينکه برای اين بخش جمعيت رهبرانی که فکر ميکنند همجنس گرا نداريم، آن رهبران هستند که وجود نخواهند داشت.

در آمريکا حتی ديک چينی محافظه کار، معاون جرج بوش، از بسياری رهبران ليبرال در ايران، بهتر به اين موضوع برخورد کرد و يک دختر او که همجنس گرا بود در دولت بوش نقش برجسته ای داشت. برخورد به همين موضوعات است که رهبران مختلف اپوزيسيون را محک خواهد زد.

در واقع نه تنها در مورد اين موضوع بلکه همه موضوعاتی را که گروه بندی های مختلفی در ايران مطرح می کنند، رهبران سياسی ايران بايد مطرح کنند، و نه آنکه فکر کنند ما آن مسائل را نداريم. دموکراسی، کلی گوئي در مورد دفاع از حقوق بشر نيست، بلکه روشن موضع گرفتن در مورد حقوق بخشهای مختلف مردم است. نميشود در خفا تصور کرد که فلان اقليت مذهبی يا اتنيک در ايران جاسوس است که برای مبلغی حاضر است سر ببرد يا که همجنس گرايان را نظير رژيم مورد تمسخر و تبعيض قرار داد، و بعد مدعی اپوزيسيون بودن شد.

حتی امروز در ميان مترقی ترين جريانات فکری در آمريکا نيز ديگر کلی گوئي فايده ندارد. مثلاً در جريان آينده نگری سالها آقای نوت گينگريچ توانسته بود بخاطر حمايت الوين تافلر بعنوان جريان سياسی نزديک به جريان فکری آينده نگری، مطرح شود. اما در عمل برنامه های او راست ترين بخش جمهوريخواهان بود و امروز ديگر خود ايشان که ميخواهد برای انتخابات 2012 مطرح شود حمله خود را به همه برنامه های اوباما بعنوان مبارزه با باصطلاح سکولار-سوسياليسم، آغاز کرده است. آنچه آقای گينگريچ ميگويد همانطور که هشت سال پيش نوشتم نه آينده نگری است و نه ترقی خواهی و آلوين تافلر هم يکی از بزرگترين اشتباهات خود را با مطرح کردن و حمايت از نوت گينگريچ در عرصه سياسی انجام داد (5).

خوب است بپرسيم که مردم ايران نيز امروز دنبال چه رهبری در اپوزيسيون می گردند. در واقع بخشی از جواب اين سؤال را همين همجنس گرايانی که در مصاحبه های زير می بينيد، ارائه کرده اند (3) و لازم نيست در مطبوعات اپوزيسيون دنبال پاسخ بگرديم که متأسفانه گوئی نظير آقای احمدی نژاد معتقدند ما در ايران همجنسگرا نداريم.


به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
نهم مرداد ماه 1389
July 31, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/501-Clinton-Obama.htm
2. http://www.ghandchi.com/19-Homosexuality_and_Islam.htm
3. http://www.youtube.com/user/ghandchi#grid/user/4D294F155A851790
http://www.youtube.com/profile?user=ghandchi#g/c/FFE51D2912B8989A
4. http://www.ghandchi.com/20-Alan_Turing_Homosexual.htm
5. http://www.ghandchi.com/113-newtgingrich.htm


جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

** لينک ويديوهای فارسی**


از امروز به بعد ديگر لينک ويديوهای فارسی در بلاگ ايرانسکوپ نيوز درج نميشود. لطفاً برای مشاهده ويديوها به بلاگ زير مراجعه کنيد

لينک بلاگ ويديوهای فارسی

نقش پرویز خطیبی در صحنه هنر معاصر ایران


نقش پرویز خطیبی در صحنه هنر معاصر ایران
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Parvizkhatibi-2010-7-30-99640939.html

اول ماه اوت مصادف است با هفدهمین سال درگذشت پرویز خطیبی ، هنرمندی که کار طنزنویسی را از ١٣ سالگی با نوشتن دوبیتی هایی درنشریه فکاهی «امید»آغاز کرد، در ١٧ سالگی به مدت یک سال به عنوان جوان ترین سردبیر«توفیق» با این نشریه به همکاری پرداخت و تا آخرین روزهای حیات نیز به کارهای هنری و مطبوعاتی که دوست می داشت و به خاطر آن آفریده شده بود ادامه داد.

خطیبی که در سال ١٩٩٣ در سن ٧١ سالگی در شهر لس آنجلس به علت ایست قلبی درگذشت، روزنامه‌نگاری فعال بود: در آغاز فعالیت های مطبوعاتی نشریات بهرام، علی بابا و حاجی بابا را منتشر کرد که به خاطر انتقادهای سیاسی بارها به توقیف افتادند و سرانجام برای همیشه تعطیل شدند. نشریه "حاجی بابا" که از سال ۱۳۲۸ تا کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با سرپرستی خطیبی منتشر می‌شد، از پرطرفدارترین نشریات فکاهی سیاسی زمان خود بود.

خطیبی از سال ۱۳۲۰ که تئاتر رونقی بی‌سابقه پیدا کرد، با نوشتن نمایشنامه‌های گوناگون و سرودن طنزهایی که بیشتر درونمایه سیاسی داشت با تئاترهای معتبر روز از جمله تماشاخانه تهران و تئاتر فرهنگ به سرپرستی عبدالحسین نوشین همکاری کرد. نمایشنامه‌های بیشمار او، که بیشتر مایه هجو یا طنز سیاسی داشت، در تماشاخانه‌های پایتخت و شهرستان‌ها به روی صحنه رفت. او یکی از پیشروان تصنیف‌های فکاهی بود که به عنوان "میان پرده" در فاصله بین پرده‌های یک نمایش، توسط کمدینی زبردست اجرا می‌شد. او در ترانه سرایی جدی نیز دستی داشت و یکی از محبوب ترین ترانه های معاصر ایران به نام «بردی از یادم» با صدای دلکش از آثار اوست.

پرویزخطیبی که پس از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرد، تا آخرین روزهای حیات با انتشار نوارهای سیاسی فکاهی،اجرای برنامه های طنز رادیویی، چاپ روزنامه "حاجی بابا درتبعید" و به روی صحنه آوردن نمایش های طنز سیاسی و موزیکالی چون "عروسی ایران خانم " و "حاجی مارمولک" در شهرها و ایالت های مختلف آمریکا، توانست فصل تازه ای را در تئاتر ایرانیان خارج از کشورآغاز کند و برای نخستین بار صدها تماشاگررا درطول هفته های متمادی به سوی سالن های تئاتر بکشاند. کتاب «خاطراتی از هنرمندان» که پس از مرگ خطیبی در سال ١٩٩٤ توسط انتشارات بنیاد فرهنگی پرویزخطیبی منتشر شد با خاطراتی از بیش از٣٠٠ هنرمند، نخستین کتاب چاپ شده در زمینه خاطره نویسی هنری به شمار می رود. علی امینی نجفی، منتقد ادبی در باره این کتاب نوشته است: « کتاب خاطرات خطیبی تنها حدیث نفس یا روایت شخصی دیده‌ها و شنیده‌های نویسنده نیست، بلکه اطلاعاتی ارزنده از جامعه هنری ایران در بر دارد.»

اگر بخواهیم پرویز خطیبی و نقش او را در صحنه های گوناگون چون روزنامه نگاری – طراحی کاریکاتور – طنز سیاسی – نمایشنامه نویسی – برنامه سازی رادیو – فیلمنامه نویسی – ترانه سرایی و کارگردانی تاتر و سینما تصویر کنیم شاید بهتر باشد او را پدیده ای بخوانیم که باخودش آغاز شد و با خودش هم پایان گرفت و در این توقف کوتاه به همان اندازه بردیگران تاثیر گذاشت که خود نیز تاثیر پذیرفت اما بیش از هرچیزدیگر، اگر این جمله "شاهرخ مسکوب" را در کتاب "سوگ سیاوش" درنظر بگیریم که میگوید "آدمی چون بکاری بپردازد که بخاطر آن آفریده شده- خدای را کامروا کرده است. کار انسان کار خداست" پس باید گفت پرویز خطیبی قبل از هر چیز کاری را انجام می داد که آن را عاشقانه دوست می داشت و به خاطر آن آفریده شده بود.

اما این عشق و علاقه فراسوی جنبه های خودبینانه و خود محورانه ای که اکثر هنرمندان اغلب بدام آن می افتند در مورد پرویز خطیبی ابعاد گسترده تری پیدا میکند. این مسئله در آثاری که او در دوران کوتاه آزادی مطبوعات در دهه ١٣٢٠ به صورت سر مقاله های طنز- کاریکاتور و پیش پرده های سیاسی خلق کرده است به خوبی مشهود است و نمایانگر تعهدی است که او نسبت به جامعه ای که در آن زندگی میکرده در خود احساس میکند.

خطیبی بعد ها در مقدمه کتاب "تصنیف های فکاهی"خود می نویسد: «اگر آرزومند آینده خوبی هستیم باید در بیداری طبقات مختلف اجتماع بکوشیم چون بیداری آنها تنها کلیدی است که درهای آینده بهتری را به رویمان باز میکند. »

پرویز خطیبی در دوم اردیبهشت سال ١٣٠٢ و در دورانی که ایران در گرماگرم آزادیخواهی و مشروطه طلبی می جوشید، در بطن "حرکت طبیعی انقلاب مشروطه به سوی مدرنیته" به دنیا آمد. شیوه آشنایی او با تاتر و سینمای نوپای ایران هم در زمینه همین مسیر طبیعی یا "راهبری سنت به مدرنیته" در تهران بیش از هفتاد سال پیش اتفاق می افتد. او درقلب این حرکت، کودک خردسالی است که در خانه مسکونی خود در لاله زار زندگی مرفهی دارد. تنها پسر خانواده است که پس از شش دختر بدنیا آمده و پدرش تاجری است موفق و سرشناس و مادرش تنها دختر بازمانده از "میرزا رضا کرمانی».

پرویز خطیبی درخانواده ای سنتی اما آزاده بزرگ میشود و از توجه خاص اعضای خانواده برخورداراست. به مدرسه سن لوئی میرود و در کوچه پس کوچه های لاله زار که قلب تپنده تهران آنروزها بشمار میرود از نزدیک شاهد جریان حرکت های اجتماعی زمانه خود میشود و از همان اوان کودکی پیوند تنگاتنگی بین او و مردم کوچه و بازار و آداب و سنن ایرانی که آن ها حافظش بوده اند بوجود می آید . پیوندی که بعدها در دوران عجولانه غرب زدگی ایران و تزریق یکشبه اکسیر ورود به دروازه های تمدن از طریق جشن های شاهنشاهی و هنر آوانگارد در شیراز به آن نه به چشم حفظ و حراست فرهنگ و هنر سنتی و مردمی بلکه به صورت کهنه پرستی نگاه میشود.

در بازگشت به دوران کودکی و شکل گیری پرویز خطیبی می بینیم که او در سالن گراند هتل کمی پائین تر از خانه مسکونی خود در لاله زار با تماشای نمایشنامه های معز الدیوان فکری به نمایشنامه نویسی علاقمند میشود و در یکی از سینماهای محله بیش از ٤٠ بار به تماشای فیلم "دختر لر" آقای سپنتا میرود و در ٩ سالگی سپنتا را که جمعیت کثیری از استقبال کنندگان جلوی در سینما او را محاصره کرده اند ملاقات میکند و حتی با او دست میدهد.

در همان روزها او پشت بام خانه شان را تبدیل به صحنه تاتر میکند و به تقلید از حسین خیرخواه، یکی از معروف ترین هنرپیشه های آن زمان، حسین، پسر دلاک حمام محله را درنقش «مشتی عباد» در مقابل لنگ های برافراشته حمام به بازی وامیدارد.

بعدها که خواهر زاده او و صاحب ملک معروف "مسعود نکویی" سالن تاتری را در خیابان لاله زار به معز الدیوان فکری کرایه میدهد – پرویز خطیبی هم در نقش یک شاگرد مدرسه در یکی از نمایش های او شرکت میکند.

در کلاس ششم ابتدایی اولین نمایشنامه او به نام "جوان گمراه " در جشن فارغ التحصیلی مدرسه به نمایش درمی آید و درهمان روزها با بهترین دوستش مجید محسنی – و یکی از هنرپیشه های نمایش به محلی میروند که قرار بوده به دستور رضا شاه - آلمان ها سالن تاتر و اپرایی بسازند که وقتی مهمان های خارجی به تهران دعوت میشوند به رسم پایتخت های پیشرفته جهان به تاتر و اپرا بروند اما بعدها بدلایلی این بنای نیمه تمام تبدیل به یک زباله دانی بزرگ میشود . پس از شهریوربیست و خروج رضا شاه از ایران بنای نیمه ساز اپرای شهرداری را خراب میکنند و بجایش بنای بانک رهنی را می سازند. پرویز خطیبی درکتاب خاطراتی از هنرمندان در این مورد نوشته است:"پیش از آنکه بنای اپرا خراب شود – من ومجید محسنی اغلب بداخل آن میرفتیم و مجید برای من شرح می داد که صحنه در کجا قرار می گیرد و درهای ورودی و خروجی در کدام سمت خواهندبود. گاه روی بام بلند آن قدم می گذاشتیم ، یک سقف مدور آهنین داشت ، بالکن و لژهای مخصوص و خیلی چیزها که تا آن زمان در تئاترهای ما مرسوم نبود، و روزی که بنا را خراب کردند من و مجید ساعت ها ایستادیم و اشک ریختیم. شاید برای آرزوهای خاک شده خودمان."

در دوران وقایع شهریور بیست و زمان اشغال ایران توسط قوای روس و انگلیس پرویز خطیبی نوجوانی است ١٧ ساله که از ١٣ سالگی به عنوان یکی از جوان ترین اعضای تحریریه با نام مستعار دارکوب با فکاهی نامه توفیق همکاری دارد و در همان سن و سال یک سال به عنوان جوانترین سردبیر این مجله بکار می پردازد. حسین توفیق به زندان مختاری میافتد و از آن به بعد بیشتر همکاران آن دوران توفیق از ترس حکومت به نوشتن در باره مسائل پیش پا افتاده اجتماعی قناعت میکنند و نشریه توفیق هرچند نقش پایگاه پرواز را برای نویسندگان جوان تر داشته اما در حرکت عرضی خود بنا بر نوشته طنزنویس قدیمی ساکن "ونکوور" – جمشید وحیدی – "در حد یک شوخی نامه دور و بر مشکلاتی نظیر زن گرفتن و کمی انگشت زدن به تخلفات اداری آنهم در سطح پائین کارمندان و کسبه باقی می ماند."

در همین دوران مردم کم کم سیاسی می شدند و توفیق و سطح نوشته هایش عطش سیاسی پرویز خطیبی را فرو نمی نشاند. درنهایت او با انتشار روزنامه فکاهی/ سیاسی «علی بابا» به عنوان پیشتازی درطنز سیاسی آن زمان راه خود را از «توفیق» برای همیشه جدا ساخت. جمشید وحیدی روزنامه نگار و کاریکاتوریست، یکی از اولین همکاران پرویز خطیبی در روزنامه سیاسی فکاهی حاجی بابا می گوید: « نوعی تجزیه و تحلیل درباره شیوه کار پرویز خطیبی در کار طنز و روزنامه نگاری می رساند که خطیبی ابتدا مانند دیگر طنزنویسان کار خود را با طنز اجتماعی آغاز کرد و زیر نام مستعار "دارکوب"در روزنامه توفیق به انتقادات اجتماعی میپرداخت، کما اینکه در نویسندگی نمایشنامه های رادیویی و پیش پرده هایی که در تئاتر تهران توسط مجید محسنی – عزت انتظامی – حمید قنبری – جمشید شیبانی و مرتضی احمدی اجرا میشد نیز از موضوعات اجتماعی روز الهام میگرفت ولی با انتشار روزنامه حاجی بابا پیشگام طنز سیاسی گردید و کار خطیبی نسبت به کار علی اکبر دهخدا در طنز سیاسی بسیار متفاوت بود. دهخدا به اقتضا و شرایط زمان بقول معروف با پنبه سر میبرید ولی خطیبی در نهایت ذوق وشایستگی بوضوح و بدون ترس و واهمه و بهمین جهت جزو روزنامه نگارانی بود که مدام مورد بی مهری دستگاه سانسورشهربانی (محرمعلی خان معروف) و فرمانداری حکومت نظامی بود و هر شماره حاجی بابا که چاپ میشد دو سه روز اول مشکلاتی را برای خطیبی از پی داشت و مقادیری هول و نگرانی. روزنامه های فکاهی از جمله توفیق تا قبل از انتشار حاجی بابا – اکثرا به انتقاد و شوخی با بقال و چقال و عطار و گرانفروش و کر و لال و شل و چلاق (که واقعا جای تاسف است) و کور و کچل میپرداختند ولی حاجی بابا به انتقاد از دولت ومجلس و سیاست پرداخت و رفت و رفت تا رسید به آن حرکت ملی بزرگ و پیدایش دوباره دکتر محمد مصدق در صحنه سیاست ایران که حاجی بابا در صف اول و دوشادوش دیگر روزنامه های سیاسی چون باختر امروز از مطرح ترین و پرفروش ترین نشریات روز بود و فراموش نمی کنم که وقتی سپهبد رزم آرا کودتا وار زمام امور کشور را دردست گرفت حاجی بابا شمشیر را از رو بست و با حربه قلم طنز و کاریکاتور با سپهبد رزم آرا تا به اصطلاح دندان مسلح درافتاد.»

عزت الله انتظامی بازیگر برجسته تئاتر و سینمای امروز ایران که برای نخستین بار با خواندن پیش پرده ای به نام"کارمند دولت" ازساخته های پرویز خطیبی به روی صحنه رفت در کتاب زندگینامه خود «آقای بازیگر» از مشکلاتی که گرفتن مجوز برای اجرای پیش پرده های سیاسی خطیبی در آن دوران وجود داشته می نویسد:" در آن زمان خانمی آمریکایی بود بنام "میس کوک" که در ابتدای ورود به ایران چند کلاس رقص دایر کرد و ما هم سرکلاسهایش رفتیم دیدیم فایده ای ندارد. همین خانم آمریکایی مسئول بررسی نمایشها در وزارت کشور شد. من خودم میرفتم پیش او چند ورق سفید کاغذ هم میبردم و هنگام پیش پرده خواندن در مقابل او آنقدر اذیتش میکردم تا بلند شود و از اتاق بیرون برود. بعد مهرش را بر میداشتم و پای ورقهای سفید می زدم که بعد می بردیم و رویشان می نوشتیم . از جمله این پیش پرده ها یکی بود به نام "قاسم کوری" که پرویز خطیبی ساخته بود ودر دوره نخست وزیری قوام در تئاتر پارس خواندم. میگفت: " ز سعی دولت دگر مملکت آباد شود " و آخرش هم بود "شکر خدا مملکت گشته بهشت برین" خلاصه تمامش ظاهرا در تعریف از دولت بود اما در واقع نعل وارونه میزد. آخرش هم بر وزن "آی بری باخ " ترکی گروه کر از پشت صحنه میخواندند قاسم کوریه – قاسم کوریه من هم روی صحنه با چشمهایم بازی میکردم و چشمک میزدم .. همانموقع فهمیدند که مجوز این پیش پرده قلابی است و از وزارت کشور آمدن و بعد سپهبد احمدی آمد با عصبانیت و تهدیدمان کرد. بعد هم یک افسری هم آمد روی صحنه که سرگرد شهربانی و مامور اجرای حکم من بود و جلوی جمعیت سیلی محکمی به گوش من زد ک با فریاد تماشاگران همراه شد و تئاتر را تعطیل کردند و مرا به زندان بردند. "

این دومین باری است که انتظامی از روی صحنه به زندان برده میشود – باراول پس از خواندن پیش پرده "تهران مصور" پرویز خطیبی با این مضمون است که"من مدیر جریده تهران مصور هستم / هرطرف باده - بادش میدم ...و از این چیزها". بعدها انتظامی با پیش پرده مصدر سرهنگ چنان شهرتی بدست می آورد که تئاتر پارس اجرای پیش پرده را هم جزو برنامه های همیشگی خود قرار میدهد. عزت الله انتظامی سالها بعد در حاشیه کتاب "تصنیف های فکاهی" مینویسد:"عزیزم پرویز – گذشت زمان عظمت و بزرگی ترا ثابت خواهد کرد. نبوع ترا نسل آینده کشف خواهد کرد. تو آئینه زمان بودی . تو با اشعارت درون کثیف و لجنزار اجتماع را بررسی میکردی. افتخار میکنم که قطره کوچکی در این ماجرا بودم.

عزت انتظامی مهرماه ٥١ ."

دکتر حميد عرب زاده و دکتر اسماعيل کهرم در مورد آب آشاميدنی


دکتر حميد عرب زاده و دکتر اسماعيل کهرم در مورد آب آشاميدنی در روز محيط زيست

اينجا را کليک کنيد

دکتر اسماعيل نوری علا و دکتر رؤيا برومند در مورد سکولارها و کشتار 67


دکتر اسماعيل نوری علا و دکتر رؤيا برومند در مورد سکولارها و کشتار 67

اينحا را کليک کنيد

گفتگو با خواهر بهمن احمدی عمويی


گفتگو با خواهر بهمن احمدی عمويی در مورد وضعيت اين زندانی سياسیکه در حال اعتصاب غذا است

اينجا را کليک کنيد

گفت و گويی با مادران کوهنوردان زندانی آمريکايی


گفت و گويی با مادران کوهنوردان زندانی آمريکايی و مسعود شفيعی وکيل انها
A conversation translated to Persian with mothers of American Hikers imprisoned in Iran and their lawyer Masoud Shafie

اينجا را کليک کنيد

گفتگو با پروين تاجيک خواهر عبدالرضا تاجيک


گفتگو با پروين تاجيک خواهر عبدالرضا تاجيک در مورد ملاقات با وی در زندان

اينجا را کليک کنيد

پنجشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۹

فيروزه خطيبی-«پزشک خانواده» ساخته یک فیلمساز ایرانی، فصل تازه ای در برنامه های «ریالیتی» شو


«پزشک خانواده» ساخته یک فیلمساز ایرانی، فصل تازه ای در برنامه های «ریالیتی» شو
فيروزه خطيبی
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Daneshmand-2010-7-29-99561014.html

فیلم برداری نخستین نمونه Pilot نوع تازه ای از شوهای واقع گرا که به «ریالیتی شو» Reality Show معروف است این هفته در کالیفرنیای جنوبی به پایان رسید و درحال حاضر در مرحله تدوین است تا به زودی به صورت آزمایشی در یکی از شبکه های اصلی تلویزیونی آمریکا به نمایش درآید.

در این شوی تلویزیونی واقع گرا که «پزشک خانواده» یا House Call نام دارد، به جای رسم متداول این نوع برنامه ها و طرح مسائل سطحی چون مسابقه وزن کم کردن، آوازخوانی برای دریافت یک قرارداد صفحه پرکنی و نجات از شرایط سخت زندگی در یک جزیره دورافتاده، تماشاگر شاهد فعالیت های پزشکان داوطلب و گروه های امدادی می شود که در محلات فقیرنشینی که درمانگاه های دولتی آن به خاطر شرایط اقتصادی ناهمگون قادر به رسیدگی به همه درخواست کنندگان نیستند به کودکان بی بضاعت و بیمار کمک رسانی می کنند.

شاپوردانشمند، مستندساز ایرانی ساکن لس آنجلس سازنده مستند «مخملباف: بی حجاب» (بررسی کارنامه یک فیلمساز در جمهوری اسلامی ) و فیلم دیگری از روزهای آخر زندگی «سهراب شهید ثالث» در شیکاگو، در سال های اخیر در نواحی مختلف کالیفرنیای جنوبی به ساختن فیلم های مستند آموزشی اشتغال داشته است.

شاپور دانشمند می گوید: «آمار نشان می دهد که هر سال بیش از ٧٠٠ هزار نفر در آمریکا شغل خود را ازدست می دهند. این افراد در وحله اول بیمه سلامتی خود و خانواده شان را از دست می دهند. در این شرایط کسی که بیش از همه در این موارد لطمه می بیند، بچه ها هستند.»

شاپور دانشمند و همکارانش در مراحل اولیه کار هنگامی که برای ساختن اولین نمونه «ریالیتی شوی» پزشک خانواده به دنبال یک شهر واجد شرایط می گشتند ابتدا به مقامات شهری «ویکتورویل» در جنوب لس آنجلس رجوع کردند و از آن ها خواستند تا بیلانی در رابطه با وخامت شرایط اقتصادی ناحیه و شهرک های مختلف آن در اختیار آن ها بگذارند و به این صورت بود که شهرک «آدلانتو» انتخاب شد. شهر کوچک محل سکونت مهاجران لاتین تباری که شرایط کمترین درآمد سرانه و بالاترین رقم بیکاری، موجب شده است تا بسیاری از والدین، فرزندان بیمار خود را به مطب پزشک یا درمانگاه نبرند.

آقای دانشمند می گوید: «این ها مردمی هستند که همه امیدهای خود را از دست داده اند. اکثر آنان هرگز رنگ مطب دکتر را به خود ندیده اند و برای فرزندان آن ها، سلامتی جنبه تجملی دارد.»

بنا بر این ما فکر کردیم در شرایطی که خانواده ها به درمانگاه یا مطب پزشک نمی روند پس ما خودمان دکتر و دوا و درمان را به خانه های آن ها ببریم. در واقع ما در سریال تلویزیونی «پزشک خامواده» طبق یک رسم خیلی قدیمی، دکتر را به خانه مریض می بریم و از وقایعی که در آنجا اتفاق می افتد فیلم برداری می کنیم و در چند جلسه نتایج کار را به تماشاگر نشان می دهیم.»

البته تهیه کنندگان این شوی تازه تلویزیونی نمی توانستند به همه خانه ها و خانواده ها سر بزنند و در نتیجه در ماه دسامبر گذشته، با برگزاری یک «روز سلامتی» Health Fair در پارک بزرگ «ریچاردسون» در وسط شهر کوچک «آدلانتو» داوطلبانی را از مرکز بهبودی دانشگاه های «لوما لیندا» و «دانشگاه لس آنجلس» به محل آوردند تا به طور رایگان بچه های شهر را تحت آزمایش های سلامتی مختلف قرار دهند.

مرحله بعدی پس از یافتن بچه هایی که نیازمند معالجات و درمان بودند، فرستادن آن ها به بیمارستان های «لومالیندا» و مرکز پزشکی «یوسی ال ای» برای انجام آزمایش های دقیق تر پزشکی بود.

در نخستین برنامه شوی ریالیتی «پزشک خانواده» پس از نمایش شرایط زندگی و مراحل مختلف آزمایش های پزشکی از بچه های «آدلانتو»، خانواده های آن ها در کلیسای این شهر جمع شده و پزشکان معالج نتایج این آزمایش ها را با والدین بچه ها در میان می گذارند و برای معالجات بعدی تا بهبودی کامل برای این کودکان برنامه ریزی می کنند.

شاپور دانشمند می گوید: «بچه ها آسیب پذیرترین اعضای هر جامعه هستند. بچه ها نمی توانند در خانه را باز کنند، بیرون بیایند و ا زدیگران کمک بخواهند یا مثلا بگویند مدت هاست از سردرد و دل درد رنج می برند و غذا نخورده اند. آن ها نمی توانند نا امیدی، خشم و افسردگی را که در نتیجه بیکاری طولانی مدت در پدر و مادرانشان به وجود آمده است، برای دیگران توصیف کنند. بنا بر این اگر به آن ها رسیدگی نشود، این مسائل می تواند تاثیرات عمیق، دراز مدت و غیر قابل جبرانی در زندگی آینده آنان داشته باشد.»

شاپور دانشمند که در طول ٢۵ سال گذشته علاوه برمستند سازی، در زمینه های دیگر فیلمسازی از جمله فیلم های تبلیغاتی و موزیک ویدیو فعالیت داشته می گوید عکس العمل شبکه های تلویزیونی که او در رابطه با شوی تازه «پزشک خانواده» با آن ها در تماس است مثبت بوده است و از فکر و موضوع فیلم استقبال شده است: «من فقط می خواهم صدای بی صدایی این بچه ها را به گوش دیگران و به خصوص سیاستمدارانی که درباره مسائل مربوط به بیمه های درمانی در این کشور تصمیم می گیرند برسانم. من عاشق بچه ها هستم و از هرگونه بی عدالتی نسبت به آنان رنج می برم.»


چهارشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۹

آغاز نمایش فیلم پر سر و صدای «بچه ها حالشان خوب است» و شرکت دو ستاره بزرگ هالیوود در نقش یک زوج همجنسگرا


آغاز نمایش فیلم پر سر و صدای «بچه ها حالشان خوب است» و شرکت دو ستاره بزرگ هالیوود در نقش یک زوج همجنسگرا
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Thekidsareallright-2010-7-9-98123189.html

فیلم «بچه ها حالشان خوب است» The Kids Are All Right که نخستین بار در زمستان گذشته در جشنواره فیلم «ساندنس» Sundance Film Festival به نمایش گذاشته شد و ماه گذشته نیز در جشنواره فیلم لس آنجلس LAFF مورد توجه منتقدین و تماشاگران قرار گرفت نمایش عمومی خود را از این آخر هفته در سینماهای آمریکا آغاز خواهد کرد.

این فیلم که یک کمدی درباره روابط خانوادگی یک خانواده غیرمتعارف است توسط «لیزا چولندونکو» کارگردانی شده است. ماجرای فیلم، یک زوج همجنسگرا (آنت بنینگ و جولیان موور) را نشان می دهد که پس از ٢٠ سال زندگی مشترک با مشکلات خانوادگی از جمله رویارویی با دو فرزند نوجوان خود که از طریق کاشت جنین متولد شده اند روبرو هستند.

درحال حاضربا وجود مسائلی که در رابطه با حامیان حقوق همجنسگرایان در ایالات متحده به ویژه در ایالت کالیفرنیا وجود دارد، به نظر می رسد دست اندرکاران فیلم «بچه ها حالشان خوب است» زمان مناسبی را برای بر روی پرده بردن چنین فیلمی انتخاب کرده اند. با وجود بازیگرانی چون آنت بنینگ، جولیان موور و «مارک روفالو» و استقبالی که در جشنواره ها از این فیلم به عمل آمده، موفقیت گیشه این فیلم نیز حتمی به نظر می رسد.

در فیلم «بچه ها حالشان خوب است»، جولز(جولیان موور) و نیک (آنت بنینگ) مدت دو دهه زندگی مشترک را پشت سر گذاشته اند و دو فرزند هم از طریق کاشت مصنوعی جنین دارند. پسرشان «لاسر» (با بازی جاش هاچرسون) یک نوجوان معمولی است که تمرکز خود را بر روی ورزش و دوست دخترهای متعددش گذاشته است. اما «جونی» (میا واسیکواسکا) دختر این زوج که به تازگی ١٨ سالگی را پشت سر گذاشته، کمی حساس و متفکر است. کمی پس از پایان یک جشن تولد برای «جونی»، برادرش «لاسر» از او می خواهد تا طبق قراری که ازپیش داشته اند به جستجوی پدر واقعی خود، یعنی مردی که اهدا کننده نطفه آنها بوده است بروند.

«پل» که نقش او را «مارک روفالو» ایفا کرده است همان اهدا کننده ناشناس است. مردی آرام و بی سروصدا که تمام اوقات خود را به کار پرورش سبزیجات اورگانیک اختصاص داده و زندگی اش در اطراف رستوران متفاوتی که برای ساختن آن همه چیز دیگر را کنار گذاشته است دور می زند. اما هنگامی که کارمندی از «بانک نطفه» به او زنگ می زند و می گوید بچه های او خواهان دیدار با او هستند از این مسئله به خوبی استقبال می کند.

نخستین دیدار«بچه ها» و پدرشان از «مادرها» پوشیده نگاه داشته می شود. هرچند این نخستین دیدار برای هر سه آنها (پدر و دخترو پسرش) عجیب و غیر معمولی می نماید اما روابط بین آنها چنان گرم می شود که بیشتر اوقات خود را با هم می گذرانند تا این که یک روز به طور اتفاقی «لاسر» این راز را فاش می کند و «مادرها» متوجه می شوند که دختر و پسر آن ها با پدرشان در تماسی دائمی هستند.

«جولز» (جولیان موور) به صورتی نسبتا عادی با این خبر برخورد می کند اما «نیک» (آنت بنینگ) سخت گیر و متعصب عکس العملی شدید از خود بروز می دهد و نگران است که برقراری و ادامه روابط بچه ها با پدر ممکن است اثرات نامطلوبی روی آن ها برجای بگذارد. از جمله این که زندگی غیرمتعارف آن ها به عنوان فرزندان یک زوج همجنسگرا را زیر سئوال ببرد.

در اولین جلسه غیر رسمی دعوت به ناهار از طرف «پل»، «جولز» که اخیرا شغل طراحی باغچه را برای خود انتخاب کرده از سوی پل دعوت می شود تا به باغچه آشفته و زیاده از حد روئیده او با یک طرح تازه سر و سامان بدهد.

ناگهان رابطه احساسی غیر محتمل و پیش بینی نشده ای بین «پل» و «جولز» به وجود می آید و به زودی این رابطه تبدیل به یک عشق آتشین می شود. هرچند هر دوی آن ها به شدت از این گردش وقایع احساس گناه می کنند. درهمین حال روابط میان «پل» و بچه ها (لاسر و جونی) هر روز عمیق تر و جدی تر می شود. زندگی بچه ها نیز با حضور نوع تازه ای از فرزند داری توسط پدرشان دچار دگرگونی های دلپذیری می شود.

در اینجاست که «نیک» از روابط میان شریک زندگیش «جولز» و اهدا کننده نطفه بچه هایش «پل» آگاه می شود و ناگهان همه چیز از هم می پاشد و این روابط خانوادگی عجیب و غریب وارد مراحل پیش بینی نشده تازه ای می شود.

فیلم که از جنبه های سرگرم کننده زیادی برخوردار است دارای نکات مثبتی از جمله دیالوگ های طبیعی و قابل قبول است که کارگردان با همکاری «استوارت بلومبرگ» آن را نوشته اند. بازی های کمدی درخشان سه بازیگر اصلی فیلم، آنت بنینگ، مارک روفالو و جولیان موور، هم بخشی های فراموش نشدنی به جنبه های کمدی داستان فیلم داشته است.

با این همه فیلم «بچه ها حالشان خوب است» برای تماشاگرخاصی ساخته شده است که بتواند با این نوع مسائل طبقه مرفه سفید پوست آمریکایی ارتباط برقرار کند. مسائلی که اهمیت آن برای مردمی که با مشکلات مهم تری از قبیل فقر، جنایت و بی سوادی سروکله می زنند چندان جذابیتی نخواهد داشت.

هوشمند عقيلی- گفتگو و موسيقی


هوشمند عقيلی- گفتگو و موسيقی

اينجا را کليک کنيد

دکتر هادی زمانی و ابوالحسن بنی صدر


دکتر هادی زمانی و ابوالحسن بنی صدر

اينجا را کليک کنيد

سامان کامور - وضع نوکيشان مسيحی در ايران


سامان کامور - وضع نوکيشان مسيحی در ايران

اينجا را کليک کنيد

داود هرميداس باوند در مورد موضع روسيه در قبال ايران


داود هرميداس باوند در مورد موضع روسيه در قبال ايران

اينجا را کليک کنيد

بنياد برومند: به مناسبت بیست و دوّمین سالگرد صدور فتوای کشتار زندانیان سیاسی در ایران


بنياد برومند: به مناسبت بیست و دوّمین سالگرد صدور فتوای کشتار زندانیان سیاسی در ایران
http://www.iranrights.org

بیست و دو سال پیش، در ششم مرداد ماه ١٣٦٧ ، آیت الله روح الله خمینی فتوای قتل هزاران زندانی سیاسی را صادر کرد : "كسانی كه در زندان‌های سراسر كشور بر سرموضع نفاق خود پافشاری كرده و می ‎كنند محارب و محكوم به اعدام می ‎باشند." این حکم به بهانۀ حملۀ "ارتش آزادی بخش ایران" وابسته به سازمان مجاهدین خلق که از خاک عراق به ایران وارد شده بود (دوم مرداد ماه ١٣٦٧) صادر شد. در پی صدور این فتوا ناگهان ارتباط زندان هایی که از مخالفان دولت لبریز شده بودند با دنیای خارج بریده شد. حق ورود به این زندان ها در انحصار یک هیئت بازپرسی قرار گرفت، یک قاضی شرع، دادستان انقلاب و یک افسر عالیرتبۀ اطلاعاتی اعضای این هیئت بودند.

هیئت بازجویان تنها یک پرسش از زنان و مردان جوانی داشت - که بیشترشان در اوایل دهۀ١٣٦٠، فقط به اتهام شرکت در تظاهرات خیابانی یا اجتماعات سیاسی، و یا داشتن نوشته‌های "سیاسی" بازداشت و به زندان محکوم شده بودند. زندانیان نمی‌دانستند که مرگ یا زندگی‌شان بسته به پاسخی است که به پرسش بازجویان می‌دهند. چشم زندانیانی را که بر عقاید سیاسی و مذهبی خود پافشاری می کردند می بستند و گروه گروه به سمت چوبه های دار می فرستادند و سپس پنهانی اجساد آنان را در گورهای جمعی دفن می کردند.

رهبران جمهوری اسلامی، امّا، به کشتار اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق اکتفا نکردند. این کشتارها، پس از وقفۀ کوتاهی، در ایام عزاداری ماه محرم، از سر گرفته شد. این بار هیئت مرگ (نامی که زندانیان به هیئت بازجویان داده بودند) به احضار اعضای سایر سازمان های چپگرا پرداخت که از نظر این هیئت، عقاید و آرایشان با ایده‌ئولوژی نظام اسلامی سازگاری نداشت. بسیاری از زندانیان چپ گرا نیز تنها به جرم باورهای مذهبی شان، یا به گفتۀ دیگر، عدم اعتقاد به دین، اعدام شدند.

از پاییز سال ٦٧، مدت‌ها پس از این کشتار، مقامات امنیتی به خانواده‌های زندانیان که تشنۀ شنیدن خبری از عزیزان خود بودند، همراه با خبر اعدام کیسه ای از وسایل متعلق به عزیزانشان را تحویل می دادند. ولّی هیچ اطلاعی از محل خاکسپاری آنان داده نمی شد. آنان حتی از حق برگزاری مراسم سوگواری نیز محروم شدند.

این کشتار هولناک مخفیانه انجام شد و مقامات جمهوری اسلامی هرگز رسماً مسئولیت آن را به عهده نگرفتند.

بیست سال پس از کشتار زندانیان، دولت جمهوری اسلامی برای حذف کامل آثار جرم اقدام به انهدام گورهای جمعی نمود و در ٢٠ و ٢٧ دیماه ١٣٨٧ بولدوزرهای دولتی در گورستان خاوران به تخریب قبرهایی پرداختند که خانواده های قربانیان بر اساس حدس و گمان برای عزیزان خود ساخته بودند. تخریب گورهای جمعی اگر چناچه ادامه پیدا کند، از سویی بازماندگان قربانیان را برای همیشه از بازشناسی اجساد عزیزانشان و تدفین آنها، که حق مسلم خانواده است، محروم خواهد کرد، و از سوی دیگر، جامعه را از کشف حقیقت و شناخت ابعاد این جنایت دولتی باز خواهد داشت.

بنیاد عبدالرحمن برومند، که هدف و وظیفۀ اصلی اش حفظ خاطرۀ قربانیان، اعادۀ حیثیت از آن ها و دفاع از حقوق بازماندگانشان است، البته از بدو تشکیل و تا آنجا که میسر بوده، سرگذشت قربانیان کشتار ٦٧ را در امید، یادبودی در دفاع از حقوق بشر، مستند نموده و این کار را پیوسته ادامه داده است. امّا با تخریب گورستان ها این کوشش دیگر به تنهایی بسنده نبود و لازم بود که حرکتی در مقابل سیاست سرپوش گذاشتن بر این کشتار و به فراموشی سپردن آن که توسط رژیم جمهوری اسلامی به جامعه تحمیل می شود انجام گیرد.

با آگاهی از اینکه به مرور زمان، نسلی که شاهد و قربانی این کشتار بوده دیگر نخواهد بود که گواهی دهد، بنیاد برآن شد که از قاضی جفری رابرتسون**، یکی از حقوقدانان برجسته و کارشناس عالیرتبه جنایت علیه بشریت بخواهد تا از منظر حقوق بین الملل این جنایت فجیع را تعریف کرده و راه های موجود برای دادخواهی را پیش پای قربانیان و خانواده‌های آنان بگذارد. برای تسریع کار تحقیق، همۀ نیروی تحقیقی و آرشیوهای بنیاد در اختیار آقای رابرتسون قرار گرفت، و اسناد و مدارک مورد نیاز وی به دو زبان انگلیسی و فارسی آماده و در دسترس وی قرار گرفت. بنیاد همچنین تماس گواهان را با قاضی رابرتسون تسهیل نمود. پس از تکمیل تحقیقات و شنود اظهارات گواهان، قاضی رابرتسون نظر خود را در یک گزارش ١٤٥ صفحه ای*** ارائه داد و مسئولان وقت را متهم به ارتکاب جنایت علیه بشریت و نسل کشی نمود و سازمان ملل را دعوت به پیگرد قضایی مسئولان این جنایت کرد.

تدوین این گزارش را مدیون شجاعت و پیگیری خستگی ناپذیر زندانیان سیاسی هستیم که، چون منیره برادران، ایرج مصداقی و دیگر گواهان این فاجعه، با بزرگمنشی و از خود گذشتگی، رنج بازگشت به خاطره ها را در راه عدالت و به یاد یاران از دست رفته به جان خریدند. گزارش قاضی رابرتسون در دست ترجمه است و همراه با مجموعۀ اظهارت گواهان و مقامات مسئول در دو جلد به دو زبان انگلیسی و فارسی در چند ماه آینده منتشر و در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.

نسخۀ الکترونیکی و انگلیسی این گزارش، به مناسبت سالروز سرکوب تظاهرات مردمی علیه نتایج انتخابات، منتشر شد. انتخاب این تاریخ به مثابه هشداری بود به مسئولان رژیم اسلامی که از سرکوب تظاهرات و اعمال خشونت خودداری کنند و به یاد داشته باشند که جنایت علیه بشریت شامل مرور زمان نمی‌شود و پیامدهای اعمال امروز، فردا گریبانگیرشان خواهد شد. امّا از آنجا که تنی چند از شخصیت های اصلاح طلب امروز، چون آقای موسوی، در زمان کشتار ٦٧ صاحب منصب بوده و طبعاً باید در مورد کشتار ٦٧ توضیح بدهند، انتشار این گزارش بحث مهم "انتخاب بین مصلحت و حقیقت" را درحوزۀ عمومی دامن زد. و بعضی در مورد تاریخ انتشار این گزارش به بنیاد خرده گرفتند و حتی بنیاد را متهم به غرض ورزی سیاسی کردند.

اینکه انتشار این گزارش فارغ از موضوع اصلی آن، یعنی جنایت یک دولت علیه بشریت، بحث مهم "انتخاب بین مصلحت و حقیقت" را در میان هواداران دموکراسی در ایران دامن زده، خود نتیجۀ مثبتی است. مسئولان بنیاد به دقّت این بحث را دنبال کرده و متوجه شدند که اکثریت کسانی که در این باره نظر داده اند، از محتوای گزارش اطلاعی ندارند و آن را نخوانده اند. برای روشن کردن اذهان و به امید تشویق عموم به ادامۀ این بحث، بنیاد برومند سالگرد صدور فتوای کشتار ٦٧ را وقت مناسبی برای انتشار ترجمۀ فارسی فشردۀ گزارش قاضی رابرتسون دانسته و به این مناسبت، با ادای احترام به یاد قربانیان این جنایت فجیع، متن مذکور را، در ضمیمۀ این خبرنامه، در اختیار عموم قرار می دهد.

بنیاد عبدالرحمن برومند در پیروی از این اصل تشکیل شده است که حقیقت بزرگترین مصلحت در سیاست است و تفکیک حقیقت از مصلحت در مقاطع مهم تاریخ سیاسی جهان و تاریخ سیاسی ایران حاصلی جز پیروزی شرّ بر حق نداشته است. و همین امروز که دوستانی برای دفاع از حقوق قربانیان کشتار ٦٧ به بنیاد خرده می گیرند، افراد دیگری آقایان موسوی و کروبی را آماج حمله های خود قرار می دهند که چرا با زیر پا گذاشتن مصلحت، حقایق را در بارۀ کشتار و شکنجه در بازداشتگاه کهریزک بر ملا کرده اند. و همین امروز به نام مصلحت است که دادگاه های فرمایشی برای قربانیان کهریزک، مسئولیت آمران این جنایات را لوث کرده و تنها چند مأمور دون پایه را پشت درهای بسته و در خفا به پاسخگویی می خوانند.

باشد که گشایش این بحث، زمینه ساز پیروزی اصل حقیقت بر مصلحت در فرهنگ اخلاقی و سیاسی کشورمان گردد.


بنیاد عبدالرحمن برومند
واشنگتن
ششم مرداد ماه ١٣٨٩

*
http://www.iranrights.org/farsi/memorial-browse-1.php

**
http://www.geoffreyrobertson.com/biography.htm

***
http://www.iranrights.org/farsi/attachments/doc_1116.pdf

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

بقایای یک تمدن قدیمی در پاکستان درهاله ای از اسرار باقی می ماند


بقایای یک تمدن قدیمی در پاکستان درهاله ای از اسرار باقی می ماند
از: کارلا باب
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Pakistan-2010-7-27-99346829.html

تمدن و مدنیت از بیش از ٤٠٠٠ سال پیش در نقاط مختلف جهان وجود داشته است. ازمصر باستان گرفته تا تمدن های موجود درنواحی اطراف بین النهرین و تمدن اسرارآمیزی که درنواحی جلگه «ایندوس»و «گنگ» وجود داشته است. امروز خرابه های بازمانده از تمدن های قدیمی درپاکستان نشان دهنده حضور مردمانی از آن دوران است که زیر این خرابه ها ودراعماق رودخانه «ایندوس» دفن شده اند.

تمدن «ایندوس» بیش از ٦٨٠ هزار کیلومترمکعب وسعت داشته است و از غرب هندوستان تا شمال افغانستان ادامه داشته است و برابر بوده است با جمع کل تمدن مصرباستان و بین النهرین.

دو شهر باستانی «هاراپا» و «مونجودارو» از بزرگ ترین مراکز تمدن بشری آن دوران به شمار می رفتند که درحال حاضر این نواحی بخشی از کشور پاکستان ابه شمار می رود.

برخی از اشیاء عتیقه به دست آمده در این مناطق نشان از نخستین نوشتارهای تمدن های بشری دارد. یکی از این دست نوشته ها در موزه «هاراپا» به بیش از ٤٤٠٠ سال پیش باز می گردد. با این همه و با وجود تمام امکانات تکنولوژی جهان امروز هنوز کسی نتوانسته به معانی این نوشته های اسرارآمیز دست پیدا کند.

باستان شناسان معتقدند که حیرت آور ترین مسئله در رابطه با این بازمانده های تاریخی از تمدن «ایندوس» طراحی شهرهای آنان است که نه تنها چاه و سیستم های آبیاری پیشرفته و زهکشی داشته اند بلکه آجرهایی که برای ساختمان این شهرها از آن استفاده می شده است در دو شهر «هاراپا» و «مونجودارو» دقیقا به یک شکل بوده است هرچند این دو شهر باهم صدها کیلومتر فاصله داشته اند.

اما شرایط ناهنجار امنیتی در پاکستان باعث شده است تا باستان شناسان از ورود به این کشور و انجام کشفیات و نگهداری از این اماکن خودداری کنند. یکی از این باستان شناسان رئیس فرهنگی سازمان «یونسکو» در منطقه پاکستان، فاهارت گل است:«این وقایع و نا امنی ها درحقیقت مارا فلج کرده است وبه ویژه در زمینه ماموریت های حفاظتی بسیار محدود هستیم. ما نمی توانیم به راحتی به این مناطق سفر کنیم و از پیشروی پروژه های مختلف با اطلاع شویم.»

«فاهارت گل» می گوید حتی با بهترشدن وضعیت امنیتی پاکستان هم باز دیدارکنندگان نمی توانند به راحتی به این ویرانه های باستانی اطراف «ایندوس» نزدیک شوند:«راه ها غیرقابل عبورهستند و حتی یک پرواز روزانه به «مونجودارو» وجود ندارد و باید از کراچی به این منطقه پرواز کرد. حتی فرودگاه مناسبی هم وجود نداری یعنی بی نهایت کوچک و غیرقابل استفاده است.»

درشرایطی که میلیون ها تن از جهانگردان خارجی برای دیدار از موزه ها و بقایای تاریخی چون اهرام به مصرسفر می کنند، بنا برگفته یکی از کارمندان دولتی در شهر «هاراپا»، تنها ١٠٠٠ جهانگرد درعرض سال از نواحی باستانی پاکستان دیدار می کنند.

«خرم قدیر»رئیس انستیتوی فرهنگ و تاریخ ملی پاکستان می گوید این تفاوت ها بیشتر بخاطر مذهب است:«فراعنه مصر نه مسیحی هستند و نه یهودی و یا مسلمان اما برای مردمی از همه این ادیان جذابیت خاصی دارند. از آنجایی که بازمانده های باستانی مصراز زرق وبرق زیادی برخوردارند خوب مسلما بیشتر مورد توجه جهانگردان قرار می گیرند.»

قدیر معتقد است بیشتر اهالی پاکستان نیز به خاطراعتقادات مذهبی شدیدی که دارند کم ترین علاقه و یا توجهی به این تمدن باستانی «ایندوس» ندارند:«تنها به این خاطر که این خرابه ها متعلق به دوران پیش از اسلام هستند درزمان حال حاضر جایی در زندگی این افراد ندارد.»

باستان شناسان می گویند تا این تاریخ تنها ١٠ درصد از کل بقایای این خرابه های باستانی«ایندوس» تحت اکتشافات باستان شناسی قرار گرفته است اما به عقیده «خرم قدیر» دلیل این کم کاری تنها مسائل امنیتی نیست:«ما بودجه بسیارناچیزی برای اکتشافات باستانی در این کشور داریم. به همین جهت هم هرگز نه می توانیم به خوبی از این آثار حفاظت کنیم و نه می توانیم به کند و کاوهای باستان شناسی ادامه دهیم.»

همین چالش ها باعث شده است که سازمان هایی چون «یونسکو» بخش عمده ای از بودجه خود را به امور ترمیم و حفاظت از این بقایای باستانی اختصاص بدهند و درنتیجه کار اکتشافات معلق باقی مانده است.

«گل» می گوید یونسکو بودجه خاصی را به شهر «مونجودارو» و ترمیم بناهای تاریخی آن که در معرض باد و باران قرار دارند اختصاص داده است چرا که این شهر هم اکنون جزو میراث های تاریخی جهان به شمار می رود. اما شهر همتای آن «هاراپا» که در انتظار شمارش درفهرست میراث باستانی است به شدت به ترمیم و حفاظت نیاز دارد اما «یونسکو» هنوزنتوانسته است بودجه خاصی را به این شهر اختصاص دهد.

«گل» می گوید جو ناهمگون و شوره زارهایی که دراطراف این بناهای تاریخی درمنطقه «ایندوس» وجود دارد درحال ازبین بردن نتیجه اکتشافاتی است که تا کنون به دست آمده ودر بستر رودخانه «ایندوس» این یافته ها بدون بودجه لازم از بین خواهند رفت. درحال حاضر شاید بهترین کار این است که دست به اکتشافات تازه ای زده نشود:«به نظر من بهتر است این بقایا دست نخورده باقی بمانند و کسی دست به آن ها نزند. حداقل هم اکنون آن ها زیرخروارها آب درجای امن تری قرار دارند.»

اشیائی چون مجسمه های کوچک قدیمی به شکل انسان ها و حیوانات و ده ها قطعه یافته های دیگر می توانند بسیاری از جنبه های تاریک زندگی مردمان «ایندوس» را روشن کنند. اما بسیاری از این موارد هنوز شناخته نشده باقی مانده اند. این که به چه زبانی حرف می زده اند، چه مذهبی داشته اند و چگونه با چنین ترتیبی شهرسازی کرده و ازعهده امورخود برمی آمده اند.

اما درحال حاضر پاسخ به این سئوالات زیر بستر رودخانه «ایندوس» در انتظار روزی است که باستان شناسان بالاخره به سراغ آن ها بروند.

دکتر اسماعيل کهرم-بحثی در مورد آلودگی آب تهران


دکتر اسماعيل کهرم-بحثی در مورد آلودگی آب تهران

اينجا را کليک کنيد

فريده جمشيدی در مورد هدی صابر


فريده جمشيدی در مورد ربوده شدن هدی صابر


اينجا را کليک کنيد

سعيد پيوندی-سعيد پيوندی-سند تغيير بنيادين نظام آموزشی


بحثی با سعيد پيوندی در مورد سند تغيير نظام آموزشی که امروز به امضاء محمد احمدی نژاد رسيد

اينجا را کليک کنيد

ناهيد حسينی-کنفرانس زنان پارسال و امسال


کنفرانس زنان پارسال و امسال
http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-60659
ناهید حسینی، ژورنالیست و تحلیل گر سیاسی
nahidy@hotmail.com

شرکت کنندگان از کشورهای مختلف و با نظریات مختلف در کنار هم به سخنرانی و بحث پرداختند. بنیاد تنها سازمانی در خارج از کشور است که به مدت ۲۱ سال توانسته است این تکثرگرایی را با خود رشد و همراه کند. در واقع رازتداوم کنفرانس‌های بنیاد، رنگین کمانی بودن آنست، و گرنه مثل دیگر سازمانهای سیاسی از درون ازهم می پاشید. جنسیت ومسائل مشترک زنان چون چتری وسیع، سایه همکاری و همراهی را برسر فراکسیونهای مختلف زنان گسترده است، و همین باعث میشود که زنان از گوشه و کنار دنیا با اشتیاق به کنفرانس پژوهش های زنان بیایند.

بیست‌و یکمین کنفرانس سالانه‏ی «بنیاد پژوهش‏های زنان ایران» به‌ مدت سه روز از ۱۵ تا ۱۷ جولای با عنوان «جنبش زنان ایران، تحولات سیاسی و مبارزات دمکراتیک» در دانشگاه سوربن پاریس برگزار شد. حدود ۳۵۰ نفر در این کنفرانس شرکت داشتند، تعداد شرکت کنندگان مرد بیشتر از سالهای گذشته بنظر میرسید، و همکاری هایشان قابل توجه.

کنفرانس بنیاد پژوهشهای زنان ایران، پارسال در شهر هانوور آلمان برگزار شد، درست همزمان با انتخابات دور دهم ریاست جمهوری در ایران. روز جمعه آقای خامنه ای دستور کشتار جوانان معترض به نتیجه انتخابات را صادر کرد و روز شنبه همزمان با دومین روز کنفرانس، ندا آقا سلطان کشته شد. هیچکس اسمش را نمیدانست، فقط گفته میشد دختر جوانی را ناجوانمردانه در خیابان کشته اند، و امسال اوبه عنوان نماد مبارزه برای آزادی در سراسر دنیا شناخته شده است. روزهای بعد جوانان زیادی دستگیر، شکنجه و یا اعدام شدند، هنوز کشته شدگان و زندانیان گمنام زیادی داریم. اعتراضات هنوز ادامه دارد، دیگر سخن از "رأی من کجاست " در میان نیست، مطالبات جنبش عمق بیشتری پیدا کرده و آینده دیگری را برای کشورمان پیام میدهد، نقش زنان ایرانی در ادامه مبارزات و شکل دادن به جنبش اعتراضی وسیع بر کسی پوشیده نمانده است.

پارسال در پایان کنفرانس بهنگام خداحافظی میگفتیم "به امید دیدار، کنفرانس بعدی در ایران " اما کنفرانس امسال هم در خانه بیگانه دیگری انجام شد، گرچه صاحبخانه از نوع سیمون دوبوارها بود و دیدارها قشنگ بود اما گویا یادمان رفته بود که این بار آرزوی برگزاری کنفرانس را در خانه خود کرده بودیم، ولی بنیاد عنوان" زن سال " را به زنان ایرانی داد، یعنی میزبانان غایب در کنفرانس، و همین باعث شد که آرزوی بر آورده نشده را اندکی التیام بخشیم. همزمان تلاشهایی صورت میگیرد تا نام ۷۰۰۰ خیابان و میدان در سراسر اروپا به زنان ایرانی اختصاص یابد و اولین خیابان به اسم "زن تهرانی" در شهر جنوا ایتالیا روز چهار شنبه ۲۱ جولای با شرکت خانم شیرین عبادی نامگذاری شد. امسال بنیاد از وجود سخنرانان زن ایران محروم ماند و فقط یک نفر توانست شرکت کند که سخنانش را با یادی از زنان ایرانی که امروز در این کنفرانس جایشان خالی است شروع کرد.

برنامه ها با اندک تفاوتی مثل سالهای قبل برگزار شد. شرکت کنندگان از کشورهای مختلف و با نظریات مختلف در کنار هم به سخنرانی و بحث پرداختند. بنیاد تنها سازمانی در خارج از کشور است که به مدت ۲۱ سال توانسته است این تکثرگرایی را با خود رشد و همراه کند. در واقع رازتداوم کنفرانس‌های بنیاد، رنگین کمانی بودن آنست، و گرنه مثل دیگر سازمانهای سیاسی از درون ازهم می پاشید. جنسیت ومسائل مشترک زنان چون چتری وسیع، سایه همکاری و همراهی را برسر فراکسیونهای مختلف زنان گسترده است، و همین باعث میشود که زنان از گوشه و کنار دنیا با اشتیاق به کنفرانس پژوهش های زنان بیایند.

معرفی کتابهای جدید نویسندگان زن، ابتکار مفید دیگری از طرف برگزارکنندگان کنفرانس پاریس بود که عاملی برای تشویق فعالین زنان است تا هر سال در این زمینه تجارب خود را با شرکت کنندگان کنفرانس شریک سازند.

یکی از نکات قابل توجه کنفرانس، شرکت فعالانه دختران جوان در بحث ها بود، علیرغم زیستن در خارج از ایران، از زبان فارسی برای ابراز نظرات خود استفاده میکنند. امسال دختران جوانی را میدیدم که بعد از جنبش اعتراضاتی مردم ایران پناهنده کشورهای غربی شده اند. با یکی از آنها به صحبت می نشینم. جوان، تحصیل کرده و مؤثر در جنبش بوده، کشور را رها کرده و با بدنی درد کشیده که از ادامه عفونت آن می نالید، به اروپا پناهنده شده است. او بدنبال جواب دو سئوال بود آیا کار درستی کرده که از ایران خارج شده و اینکه چگونه در کشور دیگر جا خواهد افتاد؟ میگفت که والدین ما نه تنها نتوانستند تغییر ایجاد کنند بلکه حکومت به مراتب سخت تری را برای ما بنیان نهادند، او امیدواری چندانی به بهبود وضعیت ایران نداشت و مرتبأ تکرار میکرد که شما نمیدانید در ایران چه میگذرد. دختر دیگری که او هم بتازگی از ایران خارج شده بود و تمایل نداشت با کسی صحبت کند و شاید سکوت و چشمان متفکرش رازهایی را در خود داشت که در هر جمعی نتوان بیانش کرد. به ۶۰۰۰ ایرانی فکر میکنم که در ترکیه در بدترین شرایط موجود بسر می برند و منتظر پذیرش مهاجرت از کشورهای غربی هستند. آیا کسی میداند بر سر آنها چه خواهد آمد؟

نکته برجسته دیگری در کنفرانس، سخنرانی مرد جوان فمینستی بود که از مردان مسلط و مردان تابع صحبت میکرد، او سیاستمداران، ورزشکاران و هنرپیشگان محبوب را در کاتاگوری مردان مسلط قرار میداد و میگفت رژیم حاکم ایران از چهره های محبوب مرد برای پیشبرد مقاصدش استفاده میکند؛ مثلا از هنرپیشه مرد مورد علاقه مردم به عنوان مرد چند زنه استفاده میکند و از ورزشکاران محبوب در عرصه های خشونت ورزی سود می جوید. سخنرانی شجاعانه این جوان و داستان مجید توکلی و حجاب سر کردن مردان زیادی در جهت حمایت از او، این امیدواری را بوجود میاورد که فقط زنان نیستند که برای احقاق حقوق خود و برابری جنسیتی مبارزه می کنند بلکه مردانی که به عمق معنی یک جامعه سکولار و دمکراتیک پی برده اند میدانند که بدون برابری جنسیتی امکان ایجاد آن جامعه غیرممکن خواهد بود.

در پایان، امیدوارم تحمل زنان در کنار هم نشستن و به نظرات مخالف گوش دادن و بکار بستن انتقادات سازنده ، تجربه ای باشد برای تمامی ایرانیانی که در راه ایجاد جامعه ای دمکراتیک و بدون تبعیض مبارزه میکنند


برگرفته از : Iranglobal

انتشار از: ناهید حسینی

گفتگو با نرگس محمدی چهارم مرداد 1389


گفتگو با نسرين سرابندی در مورد جنبش دانشجويی


دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۹

قبض مؤسسه قرض الحسنه بسيجيان


ايميل فورورد شده


بابک جوادی فر در سالگرد برادر خود امير جوادی فر


بابک جوادی فر در سالگرد برادر خود امير جوادی فر

اينجا را کليک کنيد

محمد علی سپانلو در دهمين سالگرد درگدشت شاملو


محمد علی سپانلو در دهمين سالگرد درگدشت شاملو

اينجا را کليک کنيد

فرشته قاضی-حسین رونقی ملکی نابغه است، او را دریابید


حسین رونقی ملکی نابغه است، او را دریابید
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article////107/-e3a3c6305a.html

فرشته قاضی
f.ghazi(at)roozonline.com

خانواده حسین رونقی ملکی در گفتگو با "روز" اعلام کردند فرزندشان بعد از گذشت 8 ماه از بازداشت، همچنان در بند 2 الف سپاه و در سلول انفرادی به سر می برد. همزمان محمدعلی دادخواه، وکیل حسین رونقی ملکی هم که هفته گذشته موفق به ملاقات با موکلش شده، به روزگفت: "موکلم باید به عنوان یک نابغه که دارای توانایی های خاص است مورد احترام و توجه قرار گیرد و با آینده نگری از توانایی های او برای پیشرفت کشور استفاده شود نه اینکه 8 ماه در زندان و در شرایط خاصی نگهداری شود."

حسین رونقی ملکی معروف به بابک خرمدین، وبلاگ نویس و فعال حقوق بشر از 22 آذر سال گذشته در شهرستان ملکان بازداشت شده و از آن تاریخ تاکنون در بند 2 الف سپاه زندانی است. خانواده او، محمدعلی دادخواه را به عنوان وکیل پسرشان انتخاب کردند اما علیرغم پی گیری های فراوان، وی تنها هفته گذشته موفق به ملاقات با موکل خود و امضای وکالت نامه از سوی او شد.



نابغه ای در زندان

این وکیل دادگستری به "روز" می گوید هنوز زمان برگزاری دادگاه موکلش مشخص نیست و چیزی به او ابلاغ نشده و او هنوز موفق به مطالعه پرونده موکلش نشده است.

آقای دادخواه توضیح میدهد: "من هفته گذشته موکلم را در زندان اوین دیدم اما در طول سی سال خدمت ام به عنوان وکیل، این بار اول بود که اجازه ندادند متهم به سالن ملاقات با وکلا بیاید. یعنی او را نیاوردند و در مقابل ما را به بند زندان بردند و ملاقات در بند صورت گرفت."

وکیل حسین رونقی ملکی در پاسخ به این سئوال که آیا در بند 2 الف سپاه، موکلش را ملاقات کرده است؟ می گوید: "نه ایشان را به سالن ملاقات وکلا نیاوردند و ما را به بند 209 زندان اوین بردند و در این بند ایشان را ملاقات کردیم و وکالت نامه را امضا کردند. من هنوز نتوانسته ام علتی برای این قضیه پیدا کنم و در تمام عمر وکالتم چنین موضوعی را ندیده بودم."

وی در خصوص وضعیت روحی و جسمی موکلش می گوید: "حال روحی اش خوب بود اما می گفت با او رفتار خوبی نشده است. در حال حاضر هم در سلول انفرادی است؛ یعنی این مدت غیر از مقطعی کوتاه که با فرد دیگری هم سلول بوده، در انفرادی به سر برده است. در حالیکه بازجویی های او به پایان رسیده و مطابق قانون باید به بند عمومی منتقل شود. از طرفی اکثر کسانی که همزمان با موکل من بازداشت شده بودند آزاد شده اند و قاعده این است که قرار مناسبی برای ایشان هم صادر و از زندان آزاد شود. من امیدوارم رئیس دادگاه توجه کند که یک نابغه در زندان است."

آقای دادخواه می افزاید: "جمهوری اسلامی باید به موکل من با توانایی های افزونی که در سن کم توانسته در بهره برداری از رایانه کسب کند، به عنوان نابغه بنگرد. من به قاضی پرونده او نیز گفته ام که خردمندی، فرزانگی و آینده نگری ایجاب می کند از آقای رونقی ملکی برای بهینه سازی آینده کشور استفاده شود. باید از تجارب دیگران استفاده کنیم به طور مثال در سال 2004 یک جوان آلمانی توانست به سایت سیا راه پیدا کند آنها هم رفتند با او دیدار کردند و از او دعوت کردند با بهترین مزایا با آنها همکاری کند. باید از این موارد پند بگیریم و از افراد نابغه و متبحر کشورمان استفاده کنیم. اگر نوابغی در کشور داریم از تخصص شان استفاده کنیم نه اینکه ماهها در زندان و در شرایط خاصی آنها را نگهداریم. حتی اگر به نظر مسئولان راه خطا هم رفته باشند باز باید کمکشان کنیم و برای آینده کشورمان از آنها بهره جوییم."

وکیل حسین رونقی ملکی در خصوص اتهامات موکلش چنین توضیح میدهد: "من پرونده را هنوز نخوانده ام اما خود آقای رونقی ملکی می گفت که تبلیغ علیه نظام و همکاری با برخی رسانه ها از جمله اتهامات او است. در حالیکه این موارد را نمی توان در فعالیت های رایانه ای گنجاند و موکلم تبحری داشته و در امر رایانه کارآمد و متبحر بوده و توانسته ادعاهایی بکند و باید به این ادعاها به دیده مثبت نگریست."



اتهامات و تهمت های دروغ

خانواده حسین رونقی ملکی نیز روز 22 تیر و بعد از ملاقات دادخواه با فرزندشان موفق شدند برای بار چهارم در طی 8 ماه با او ملاقات کنند.

آنها به "روز" می گویند حال جسمی فرزندشان بسیار بد بوده و همچنان در بند 2 الف سپاه و در سلول انفرادی نگهداری می شود.

احمد رونقی ملکی، پدر حسین رونقی ملکی که روز شنبه و برای پی گیری پرونده پسرش به شعبه 26 دادگاه انقلاب مراجعه کرده بود به "روز" می گوید: "هم به آقای دادخواه که مراجعه کرده بود و هم به ما، گفتند پرونده اینجا نیست و در نهایت گفتند که پرونده به دادستانی فرستاده شده است. ما نیز نامه ای برای دادستانی نوشته و ارائه دادیم و فعلا منتظریم تا ببینم چه اقدامی صورت خواهند داد."

وی می افزاید: "پسر من از 22 آذر سال گذشته در بازداشت است و با بدترین شرایط او را تحت فشار قرار داده اند تا علیه خود اعتراف کرده و مصاحبه تلویزیونی کند. به او اتهامات بی اساس زده اند، تهمت و افترا زده اند و هیچ کسی هم پاسخ نمی دهد که با دستور چه کسی چنین رفتارهایی با حسین انجام میدهند. پرونده او ابتدا دست بازپرس موسوی در شعبه اول ناحیه 31 تهران بود و این بازپرس خیلی مشکلات برای حسین ایجاد کرد؛ حسین را خیلی اذیت کرد و پرونده سازی کرد. بعد از آن پرونده از دست او خارج و به آقای کیامنش سپرده شد و ایشان پرونده را تکمیل کرده و به شعبه 26 دادگاه انقلاب، یعنی قاضی پیرعباسی فرستاده، اما در این شعبه به ما گفتند پرونده در دادستانی است."

آقای رونقی ملکی سپس به اتهاماتی که رسانه های حکومتی و به طور مشخص روزنامه کیهان به فرزندش نسبت داده اند اشاره می کند و می گوید: "حسین 8 ماه است در زندان سپاه است، تاکنون حتی امکان وکیل هم نداشته و تازه هفته گذشته برای اولین بار با او ملاقات کرده است، پرونده اش تازه تکمیل شده و هنوز هیچ دادگاهی برای او برگزار نشده است، چطور این رسانه ها چنین تهمت هایی می زنند؟ از دریافت دلار تا فراری دادن سیاسیون و... گفتند و نوشتند اما همه اینها دروغ است. بگویند دلارها به کدام حساب واریز شده و چه کسی واریز و چه کسی دریافت کرده است؟ کدام فرد سیاسی را پسر من فراری داده است؟ نوشته اند سرکرده باند بوده، کدام باند؟ سرگروه چه کسانی بوده؟ بیایند جواب دهند. اگر پسر من افراد سیاسی را فراری میداده و شما جلوی فرار آن افراد را نمی گرفتید پس در صورت صحت ادعایات که کذب است، شما هم مقصرید."

پدر حسین رونقی ملکی می افزاید: "صدای ما را به همه جهان برسانید و بگویید که جان پسر من در خطر است و تهمت ها و اتهاماتی که زده اند دروغ محض است. پسر من یک بچه 24 ساله است و خرج دانشگاهش را هم من میدادم از کجا آدم استخدام کرده بود؟"

آقای رونقی ملکی سپس خواستار آزادی فرزندش می شود و می گوید: "از دادستان تهران که تا به حال به ما کمک کرده و برای ملاقات با حسین نامه داده، درخواست میکنم حسین را آزاد کنند. من واقعا نگران امنیت جانی فرزندم هستم و از همه مجامع حقوق بشری می خواهم کمک کنند و به داد حسین که 8 ماه است در سلول انفرادی است برسند."



تحت فشار برای مصاحبه تلویزیونی

زلیخا موسوی، مادر حسین رونقی ملکی نیز که برای ملاقات فرزندش و پی گیری پرونده او به اتفاق همسرش از شهرستان ملکان به تهران رفت و آمد می کند از تماس شنبه شب حسین خبر می دهد و به "روز" می گوید: "حسین زنگ زد و گفت که «شب چشمانم را بسته و بیرون بردند و گفتند باید مصاحبه کنی». من واقعا نگران او هستم. پسرم همچنان برای مصاحبه تلویزیونی تحت فشار است. من واقعا نمیدانم چکاری باید انجام دهم. به همه نامه نوشته ایم از رئیس قوه قضائیه تا دادستان و... همه جا رفته ایم اما حسین همچنان تحت فشار است و ما هم نگران."

خانم موسوی می افزاید: "هفته گذشته هم که حسین را دیدیم حالش خوب نبود. کلیه هایش درد میکرد و وضعیت جسمی خوبی نداشت و اعصابش هم به هم ریخته بود، می گفت دردش خیلی زیاد بوده و به او دو بار مرفین و مسکن زده اند. خیلی ناراحت شدیم. چنین حقی ندارند. مگر بچه من چکار کرده که چنین رفتاری با او می کنند. به او گفتم این همه زندانی نامه می نویسند به مسئولان و دادخواهی می کنند تو هم بنویس که گفت چنین اجازه ای به او نمی دهند؛ در انفرادی است و نمی گذارند نامه ای بنویسد. به ما هم اجازه نمی دهند چیزی برای او ببریم. چند روز بعد از ملاقات هم زنگ زد گفت که بعد از ملاقات 5 روزاست غذا نخورده و 5 روز تمام گرسنه مانده است، چون غذای خیلی نامناسبی به او داده بودند. به او گفتم تو را به خدا به سلامت خودت فکر کن ما که دستمان بسته است و کاری نمی توانیم بکنیم تو غذا بخور تا سالم بمانی. گفت غذایشان خیلی بد بوده و نمی توانسته بخورد. اما شب قبل که زنگ زد گفت غذا خورده است و کمی خیالم راحت شد. تازه حسین زیاد هم حرفی نمی تواند به ما بزند و ما در اصل زیاد نمیدانیم با او چه میکنند. نمی گذارند زیاد حرف بزند و من به شدت نگران هستم."

از مادر حسین می پرسم که آیا فرزندش دست به اعتصاب غذای مجدد زده بود؟ می گوید: "به من که گفت بعد از ملاقات با آقای دادخواه و ما، غذاهایی که به او داده اند قابل خوردن نبوده و نتوانسته بخورد و 5 روز گرسنه مانده است."

مادر حسین رونقی ملکی سپس در پاسخ به این سوال که باتوجه به فعالیت های فرزندش آیا تصور بازداشت او و برخوردهای بعدی را میکرد؟ می گوید: "نه هرگز تصور نمیکردم. حسین چند ترم بود که خانه نشین شده بود و در اصل در خانه زندانی بود و حالا هم که در زندان اوین است. خدا میداند چقدر عذاب کشیده ایم این مدت. من یک مادرم. روز 22 آذر پسر بزرگم را بیرون بازداشت کرده بودند و ریختند خانه و حسین را بردند. پسر بزرگم را که 30 سال دارد اینقدر زده بودند که دندانش شکسته بود و مهره های کمرش آسیب دیده و باید جراحی شود. یک ماه او را نگهداشته و اینقدر زده بودند که صورتش داغون شده و بعد هم با وثیقه آزادش کردند. حسین را هم که 8 ماه است در بدترین شرایط نگهداشته اند و تا به حال فقط 4 بار او را دیده ایم."

خانم موسوی می افزاید: "پسر بزرگم هر شب کابوس می بیند و نمی تواند بخوابد. حسین هم آنجا و در آن شرایط است. من به خدانمیدانم چکار باید بکنم. من یک مادرم؛ حتی حرف زدنم هم یادم میرود. آنطور که ریختند خانه و حسین را با یک رکابی و شلوارک بردند، هر شب کابوس آن شب را می بینم که به آنها التماس میکردم دست و پایشان را می بوسیدم تا حداقل بگذارند پسرم لباس بپوشد. آذر ماه بود و آذربایجان میدانید که در آن ماه خیلی سرد است. گفتم اینجوری نبرید پسرم را هوا سرد است بگذارید لباس بپوشد اما نگذاشتند گفتند ولش نکنی به تو هم دستبند می زنیم. گفتم بزنید اما کشیدند و همانطور بردند و آن روز کابوس بود برای ما و هنوز هم آزارم میدهد."

مادر حسین رونقی ملکی سپس می گوید: "از رئیس قوه قضائیه، دادستان و همه مسولان خواهش میکنم پسرم را دریابند. 8 ماه است او را خرد کرده اند در سلولهای انفرادی و زیر بدترین فشارها، حسین هم انسان است و براساس قانون، حقوقی دارد. او را از دست بازجویانی که قانون را زیر پا می گذارند نجات دهید. همین جا می گویم که مسئولیت جان پسرم و هر اتفاقی برای او بیفتد با شما است با رئیس قوه قضائیه، دادستان تهران و مسئولان دیگر. پسر من سالم بود وقتی او را گرفتند و باید از زندان هم سالم بیرون بیاید."

مهدی خانباباتهرانی- پيام تسليت در مورد درگذشت دکتر فریبرز بقایی


خواهشمندم متن و تصویر پیوست را در سایت خود منتشر کنید

با سپاس
مهدی خانبابا تهرانی


دکتر فریبرز بقایی دوست دیرین ما پس از تحمل مرارت‌ 12 سال زندان در جمهوری اسلامی و رنج سرطان، در واپسین ساعات چهارشنبه 21 ژوییه بار هستی را بر زمین نهاد و زندگی را به امیدواران سپرد. او پیش‌تر وادی ایدئولوژی و ستایش رنگ‌ها را وانهاده بود. جسدش به خواست خودش سوزانده خواهد شد تا باد خاکسترش را به کوه های آلپ بسپارد.
مهیندخت مصباح، بابک امیرخسروی، مهدی خانبابا تهرانی، محمود روغنی، فرهاد فرجاد، ژیلا سیاسی

نسرين ستوده در مورد وضعيت حشمت طبرزدی در زندان


دکتر مهرداد مشايخی Dr. Mehrdad Mashayekhi


پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

قندچی - راهنمائی درباره استفاده از پراکسی سایفون


قندچی-راهنمائی درباره استفاده از پراکسی سایفون

دکتر مهرداد مشایخی-اصلاح طلبی (حکومتی) به مثابه یک ناهمزمانی تاریخی


اصلاح طلبی (حکومتی) به مثابه یک ناهمزمانی تاریخی
دکتر مهرداد مشایخی
http://newsecularism.com/2010/07/23.Friday/072310.Mehrdad-Mashayekhi-Anachronism-of-state-reformism.htm

درآمد

در ماه های اخیر، که از دامنهء فعالیت های جنبش سبز کاسته شده و بلوک قدرت ظاهراً کنترل نسبی خیابان ها را بدست گرفته است، فرصتی برای بررسی و ارزیابی از شرایط، امکانات، ظرفیت ها، و کاستی های جنبش سبز پدیدار شده که می باید از آن استفاده ای در خور به عمل آورد. از جمله، بررسی موشکافانهء خصوصیات دو نیروی اجتماعی اصلی درون جنبش سبز، یعنی مسلمانان معتدل و آزادیخواهان غیر دینی، حائز اهمیت است. اگر قرار باشد آنچه که سرانجام به عنوان «میثاق» جنبش سبز، که توافق عمومی میان این نیروها را تنظیم می کند، سرنوشتی بهتر از قانون اساسی پر تناقض جمهوری اسیلامی پیدا کند، ضروری است که روی مفاهیم و ایده ها بحث کافی صورت گیرد. از آنجا که مسلمانان معتدل (که امروز در برابر بلوک قدرت ایستادگی می کنند) در دوازده سیزده سال اخیر انواع و اقسام مفاهیم و ارزش های خاص خود، بویژه گفتمان اصلاح طلبی (حکومتی) را بر پا داشته اند، بسیار مهم است که نظریه پردازان سکولار به واکاوی دقیق آن ها پرداخته و آلترناتیوهای مفهمومی و گفتمانی خود را در برابر مفاهیم التقاطی آن ها طرح کنند.

هدف این نوشته تمرکز روی مفهوم مرکزی حرکت اصلاحی اسلام گرا ـ یعنی اصلاح طلبی ـ است. در این نوشتار تلاش می کنیم نشان دهیم که امروز نمی توان برای «گذر به دمکراسی» مبارزه کرد ولی درعین حال خود را در چنبرهء گفتمان اصلاح طلبی حکومتی محصور کرد.

باید متذکر شد که اخیراً چندین مقالهء ارزشمند به چالش معانی و تفسیرهای اصلاح طلبان پرداخته اند؛ از جمله سلسله مقالات در مورد «انتخابات آزاد» (امیرحسین گنج بخش و رضا سیاوشی) و «بازخوانی مفاهیم استقلال و استعمار» (کاظم علمداری).



فراز و فرود مفهوم اصلاح طلبی

هیچ ایده ای در سیزده سال اخیر مناقشه برانگیزتر از «اصلاح طلبی» (حکومتی) نبوده است. از سال 1376 ، که کارزار انتخاباتی محمد خاتمی مفهوم «اصلاحات» و اصلاح نظام جمهوری اسلامی را وارد فرهنگ سیاسی کشور کرد، بحث و نقد و گفت و گو در این باب لحظه ای توقف نداشته است. «اصلاح طلبی» و «اصلاح طلبان» از تمامی زوایا ونگاه ها مورد برخورد قرار گرفته اند: از شیفتگان و مخلصان اصلاحات ـ که گویی اکسیر پیشبرد سیاست در ایران را به ناگه «کشف کرده اند» ـ تا منتقدان افراطی «میانه بازی» ـ که به زعم شان، بزرگترین مانع و فریب در مبارزه با جمهوری اسلامی همان «توطئه» طرح کردن بدیل اصلاح طلبی بوده است ـ تا سایر نظرات بینابینی در این زمینه. به باور این نگارنده سیر «تحول» اصلاح طلبی حکومتی را می توان به شرح زیر بیان کرد:

دوره اول: کم و بیش در برگیرنده دوره اول ریاست جمهوری خاتمی است. در این دوره، علی رغم افت و خیزهایی که نسبت به اصلاح طلبی پیش آمد، در مجموع، دوره ای امید برانگیز بود و در میان میلیون ها جوان ایرانی شور و نشاط و تحرک نسبی ایجاد کرد. سه پیروزی قاطع انتخاباتی اصلاح طلبان در تقویت این روحیه سخت موثر بود.

دوره دوم: با فاصله زمانی اندکی پس از دومین انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری در سال 1380 آغاز گردید و تا حدود سال های 1385 و 1386 ادامه یافت. دراین دوره اصلاح طلبان در سه انتخابات مهم، شوراها، مجلس، و ریاست جمهوری با شکست های فاحش مواجه شدند. مهمتر از آن، نشان دادند که امکانی برای هیچگونه اقدام معنی دار اصلاحی در چنته ندارند. واکنش غالب به این دوره، چه در میان روشنفکران و چه در میان توده مردم، مایوس شدن، بی روحیه شدن، منفعل شدن و کناری گیری مجددد از سیاست ورزی بود. محمد خاتمی در جریان کارزار انتخاباتی سال 1380 دقیقا چنین روحیه ای را از خود بروز داده بود.

باید تاکید کنم که در این مقال نه فرصت پرداختن به دلایل این شکست وجود دارد و نه لزوم آن. صد ها نوشته در این سال ها به تفصیل، به تحلیل شکست «پروژه اصلاحات» همت گماشته اند. به هر رو، جدا از واکنش روانشناختی عموم مردم، وجه مشخصه غالب در میان روشنفکران طرفدار و یا نقاد (معتدل) اصلاحگری نظام، گیجی و بی اطمینانی نسبت به اصلاحات و ایجاد خلاء فکری در استراتژی مقابله با حکومت بود. طبعا برای دسته ای دیگر از منتقدان اصلاحات (بویژه گروه های افراطی نظیر چپ انقلابی، مجاهدین خلق و سلطنت طلبان) چیزی تغییر نکرده بود! برخورد آن ها با اصلاح طلبی همان بود که بود: نفی کامل آن از یک منظر ایدئولوژیک (و نه تحلیلی).

دوره سوم: یکی دو سال پس از روی کار آمدن محمود احمدی نژاد و شوک حاصل از این امر برای کسانی که سال ها «اصلاحات» را «غیر قابل بازگشت» خطاب کرده بودند و تحقیر ناشی از به حاشیه رانده شدن در ساختار قدرت، زوال تدریجی و سیاسی اصلاح طلبان شتاب تندتری بخود گرفت. اگر در دو دوره گذشته تلاش هایی رسمی برای رفرم نظام، دست کم، اعلام می شد، در این دوره بقای سیاسی ـ تشکیلاتی جای اصلاح گری را گرفت. فرآیند محافظه کارتر شدن اصلاح طلبان و فرآیند بی ارتباط تر شدن آن ها با تحولات جاری بطور موازی به پیش می رفتند.



از اصلاح طلبی تا محافظه کاری

در دوره زمامداری احمدی نژاد تشکیلات «اصلاح طلب» همچنان وجود داشتند اما محتوای برنامه و حرکت آن ها نه تنها در راستای تغییر و اصلاح نبود، که آشکارا عقب گردی در جهت محافظه کاری سیاسی بود. محمد قوچانی، یکی از روزنامه نگاران اصلاح طلب، در دفاع از انتخابات 1384 ( که مالامال از تقلب بود)، آن را دمکراتیک خطاب کرد و مدعی شد که همه نیروهای سیاسی از تریبون و رسانه خاص خود برای تبلیغات بهره بردند؛ حتی نیروهای خارج از کشوری! (نقل به معنی)

اصلاح طلبان، حتی پس از فاجعه انتخاباتی 1384 بر نقش استراتژیک «انتخابات» پای می فشاردند: «چنان که گفتیم حضور در نهاد های انتخاباتی از طریق شوراها، مجلس، ریاست جمهوری و مجلس خبرگان و تلاش برای محدود و پاسخگو کردن قدرت مهمترین هدف هر تشکل سیاسی معتقد به مشی اصلاحی است.» (از قطعنامه پایانی یازدهمین کنگره سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، اول آبان 1386).

پاسخ اصلاح طلبان کودتای انتخاباتی سال 1388 بود!

به علاوه، اصلاح طلبان، سال ها پس از ارائه تفسیرهای دمکراتیک و سکولار از دین، ناگهان متوجه شدند که از «ارزش های دینی» مردم فاصله گرفته اند و می باید به جبران خطای گذشته با سکولاریزه شدن نهاد های مذهبی مبارزه کنند. اولین هدف انتقادی آن ها انجمن های اسلامی دانشجویی و مساله رخنه فکر سکولار در میان آن ها بود که حکایت از نگاهی تازه می کرد.

بر همین منوال، فرآیند فاصله گیری از خرده جنبش های تحول خواه، مثل زنان، دانشجویان، کارگران، نسل جوان، معلمان و هنرمندان کما فی السابق ادامه یافت. اصلاح طلبان نباید با جنبش های رادیکال و سکولار قاطی شوند! با وجود آن که در جریان سه شکست انتخاباتی، اصلاح طلبان از ساختار قدرت به زیر کشیده شده بودند، همچنان بر نقش محوری قانون اساسی و ولی فقیه پای می فشاردند. عکس العمل عباس عبدی، از سران اصلاح طلب ، در همان سال ها بسیار گویا است: «راهی که اصلاح طلبان در حکومت ادامه می دادند بی نتیجه و حتی مضر بود. ادامه آن امری خلاف بدیهیات عقلی بود. آن ها با سیاست صبر و انتظار، کاسه ماست را قاشق قاشق در دریا می ریختند تا از آن دوغ بسازند... بنا بر این، یا باید راهبرد دیگری در پیش می گرفتند یا اگر هم نمی خواستند یا نمی توانستند چنین کنند، بدیهی ترین راه، قطع راهی بود که ضرر آن اظهر من الشمس بود.»

(به نقل از: نقد راهبرد حاکمیت دوگانه)

در همان حالی که اصلاح طلبان با آهنگی شتابان فرآیند گذار از اصلاح طلبی به محافظه کاری را طی می کردند، تحرکات و جوشش های تازه ای در میان نیروهای جامعه مدنی سر برون می کردند. این نیروها که یک دهه را به تجربه اندوزی سپری کرده بودند، اکنون در دوره ای به مراتب دشوارتر از سال های خاتمی، به دنبال تحقق منافع صنفی خود بودند. مهمتر از همه، تحرکات چند وجهی زنان بود که خود را در تشکل ها و صورت بندی های مختلف عرضه کرد. زنان با هدف گیری اشکال تبعیض، پای به عرضه کوچه و خیابان و پارک ها و منازل و فضاهای اینترنتی گذاشتند. دانشجویان در دوره احمدی نژاد رادیکالیزه شدند و در میانشان چند گروه بندی چپ دانشجویی و همچنین لیبرال اعلام موجودیت کردند. اتصال حرکات دانشجویی با سایر جنبش ها از دیگر تحولات این دوره بود که به زندانی شدن چند تن از شخصیت های دانشجویی منجر گردید. در میان معلمان و هنرمندان و جوانان هم موج اعتراض به سیاست های حذفی و تبعیضی احمدی نژاد رو به افزایش بود؛ بویژه در میان «نسل سومی ها»، که با مددگیری از فنآوری نوین ارتباطی، شبکه های اجتماعی جدیدی پا به عرصه وجود می گذاشتند. در میان گروه های قومی نیز پویش سازمان یابی و چالش گری رو به افزایش بود.

بدین ترتیب، در سال های احمدی نژاد جامعه ایرانی دو روند سیاسی متضاد را تجربه می کند: محافظه کار شدن اصلاح طلبان از یکسو، و در گیر شدن خرده جنبش های اجتماعی در مبارزات ستیزورزانه (نه الزاما خشن) از سوی دیگر. زمانی که به کارزار انتخاباتی 1388 نزدیک شدیم، از اصلاح طلبان تنها پوسته ای از امکانات تشکیلاتی، مالی و حداقلی از نفوذ در دستگاه های دولتی باقی مانده بود و بس. از آن گفتمانی که در سال 1376 مدعی «اصلاح»، «پاسخگو کردن حکومت»، «توسعه سیاسی»، «شفافیت بیشتر»، «انطباق اسلام و آزادی» و غیره بود، دیگر ایده ای نو و خلاق برای تغییر بر جای نمانده بود. اصلاح طلبان آستانه انتخابات 1388، با حفظ یک نوستالژی تاریخی نسبت به ایده اصلاحگری در عمل، در صدد احیای موقعیت از دست رفته شان در ساختار قدرت بودند. آن ها هر آن چه در چنته داشتند را وارد کارزار انتخاباتی کردند تا به پیروزی میرحسین موسوی یاری رسانند. آن ها نیز، نظیر سایرین، کوچکترین ایده ای در مورد امکان ظهور یک خیزش اجتماعی از درون انتخابات نداشتند. خیزش جوانان متعاقب کودتای انتخاباتی همچون صاعقه ای بود که اصلاح طلبان را شوکه کرد و قدرت حرکت و تصمیم گیری را از بسیاری از آن ها سلب نمود.



جنبش سبز و اصلاح طلبان حکومتی

پویش حرکتی جنبش سبز و روش های خشن حکومت در قبال آن، هیچیک نشانه ای از«اصلاح نظام» بدست نمی دهند. باید متذکر شد که نه «اصلاحات» (بطور عام) امر منفی ای در تغییرات سیاسی است و نه حتی اصلاحات معنی دار و تاثیر گذار در ایران امروز قابل رد است. پس اساس بحث ما بر سر نیک و بد «اصلاح» نیست. مساله مشخص آن است که بر مبنای تحلیل از سه متغیر اصلی در تحولات ایران: 1 ـ ساختار حکومت و رفتار حکومتگران، 2 ـ موقعیت نیروی طرفدار اصلاحات، و، 3 ـ روانشناختی عمومی و انباشت مطالبات در میان نیروهای اصلی خواهان تغییر، زمینه تغییرات اصلاحی (از نوع حکومتی) نزدیک به صفر است. مختصر نگاهی به هر کدام بیاندازیم:

1 ـ ساختار حکومت و رفتار حکومتگران: در یکسال اخیر، ساختار حکومت جمهوری اسلامی بسیار متمرکزتر و فردی تر شده است؛ همان پویشی که در دهه 1350 حکومت شاه را نیز دچار سقوط کرد. نه خامنه ای، نه احمدی نژاد، نه سران سپاه، و نه روحانیت مرتجع، هیچیک، گامی برای تخفیف بحران بر نداشتند و برعکس، روند در جهت تقویت سرکوب و حذف هر گونه صدای مخالفی بوده است. پس، با چنین صورت مساله ای سخن از حرکت در راه اصلاح نظام بیشتر به شوخی می ماند تا تحلیل سیاسی.

2 ـ تاثیر نیروی طرفدار اصلاحات: در این مورد پیشتر استدلال کردیم که اصلاح طلبان حکومتی متاسفانه هیچگاه موفق نشدند اصلاحات موثر و معنی داری را در کشور نهادینه کنند. در پنج سال اخیر هم که نشان دادیم مشی حاکم بر آن ها عقبگرد از اصلاح طلبی بوده است. خیزش میلیونی خرداد 1388 هم که ربطی به سیاست های اصلاح طلبان نداشت و اصولا آن ها نافی چنین رویکردهای ستیزورزانه ای هستند. علاوه بر آن، بر هیچکس معلوم نیست که در شرایط کنونی، پیشبرد سیاست در ایران از طریق اصلاحات چه معنی می دهد؟! آیا مراد شرکت در انتخابات بعدی است تا از طریق تسخیر «سنگر» مجلس و یا نهاد ریاست جمهوری رفتار حاکمان را عوض کنند؟ نسل جوان هم که بطور فزاینده ای از سیاست های «اصلاحی» فاصله گرفته وبه جنبش های اعتراضی، انتخابات آزاد، سکولاریسم و دمکراسی خواهی روی آورده است. حتی آقایان موسوی و کروبی نیز بندرت از واژه «اصلاحات» در بیانیه های خود استفاده می کنند. بنا بر این، در این دوره ما فاقد موتور سیاسی «اصلاحی » هستیم.

3 ـ روانشناختی عمومی و انباشت مطالبات: شکاف میان انتظارات و مطالبات مردم و آنچه که در واقع مردم از نظام سیاسی ـ اقتصادی دریافت می کنند از سوژه های مباحث جامعه شناسی سیاسی و بروز جنبش های اعتراضی است. به احتمال قوی، اگر بلوک قدرت در جریان انتخابات 88 آمادگی بروز انعطاف داشت (یعنی پذیرش پیروزی موسوی و رفرم های پیشنهادی او و کروبی) از این ظرفیت برخوردار بود که بر موج نارضایتی عمومی مهاری نسبی بزند و، دستکم، برای دوره ای آن را کنترل کند. نمونه تاریخی آن در مورد محمد رضا شاه، عدم قبول نخست وزیری از جبهه ملی در سال 1355 یا 1356 بود. شاه چنین نکرد و تا چند ماه پیش از انقلاب بختیار را به خدمت نگرفت. جمهوری اسلامی نیز با کودتای انتخاباتی، شکاف میان مطالبات بخش های معترض و حکومت را به ناگه افزایش داد و زمینه خیزش توده ای را فراهم آورد. تداوم اعتراض های خیابانی و تشکیل جنبش سبز «منطق» جدیدی را به حرکت مردم وارد کرده است که با اصلاح گری حکومتی بسیار متفاوت است. امروز، مردم ایران به مطالباتی می اندیشند و انتظار تحقق شان را دارند که تا یکسال پیش کمتر به آن ها می پرداختند.



منطق جنبش های اجتماعی

اصلاح طلبان حکومتی هیچگاه موفق نشدند که جایگاه سرگردان خود را میان «نظام» و «جنبش» درک کنند. آن ها به نادرست خود را «جنبش» اصلاحات خطاب می کردند؛ در حالی که عملکردشان از نوع «جنبش»های سیاسی نیستند. حرکت دوم خرداد به «گلاسنوست» گورباچف به مراتب نزدیک تر است تا جنبش مدنی لوترکینگ. جنبش سبز، اما، از گونه جنبش های اجتماعی ـ

سیاسی است و حرکت آن تابع منطق عمومی جنبش ها. اگر به اختصار بخواهیم صحبت کنیم می توان عوامل زیر را به عنوان ویژگی های جنبش سبز ارائه کرد (متفاوت از حرکت حکومتی اصلاح طلبانه):

1 ـ استفاده منظم از فضاهای عمومی نظیر کوچه و خیابان به منظور مشارکت در حرکات اعتراضی به حکومت.

2 ـ استفاده از شعارهای رادیکال ضد حکومتی ـ ضد ولایت فقیه در تظاهرات.

3 ـ استفاده از شبکه های اجتماعی دیرپا و ساختارمند برای تداوم مبارزه (در مقایسه با بسیج های موقتی و کوتاه مدت انتخاباتی).

4 ـ حضور گسترده نیروهای مورد تبعیض و مشارکت فعال در مبارزات ستیزورزانه (در مقایسه با تحریم منفعل انتخابات).

5 ـ استفاده توامان از امکانات قانونی و غیر قانونی (برخلاف انتخابات غیر آزاد که بخش های وسیعی رابه اطاعت قوانین خود ساخته محکوم می کند).

6 ـ در چنین جنبش های فراگیر و رادیکالی مبحث «اصلاح» یا «انقلاب» کاملا به حاشیه رانده می شود. بحث روز «گذار به دمکراسی» است. این که این فرآیند چگونه به پیش رود، تا چه حد ساختارهای موجود را درهم شکند و یا تدریجی انجام گیرد، از پیش، (و بنا بر انتظار الگوی اصلاحی یا انقلابی) قابل پیش بینی نیست. بنا بر این، اگر در دهه 1370 مبحث اصلاحات بر فرهنگ سیاسی ایران سایه افکند، امروز، بحث از دوگانه «اصلاح ـ انقلاب» فراتر رفته و موضوع «گذار به دمکراسی» به بحث غالب دوران بدل شده است. در پیشبرد دمکراسی این فقط اصلاح طلبان اسلام گرا نیستند که مدعی هستند؛ چپ های دمکرات، سوسیال دمکرات ها، لیبرال ها، فمینیست ها، طرفداران محیط زیست، و غیره نیز قادر به تاثیر گذاری هستند و فراموش نباید کرد که در گذار به دمکراسی اکثر ساختارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی می باید تغییر کنند.

7 ـ جنبش های اجتماعی عمدتا در برگیرنده نیروهای مورد تبعیض و فاقد قدرت هستند در حالی که در انتخابات غیر آزاد ( مورد استناد اصلاح طلبان) این نیروها محکوم به حذف هستند.

8 ـ مبارزات جنبشی از تمامی ظرفیت ها و تاکتیک های چالشگرانه استفاده می کنند؛ از مذاکره با بالایی ها و انتخابات گرفته تا اعتصاب و تظاهرات و نافرمانی مدنی.

9 ـ در ایران ولایت فقیه، ناکارآمدی انتخابات، به عنوان روش موثر تغییر، امری اثبات شده است. در مقابل چنین حکومتی تنها از طریق مبارزات مسالمت آمیز، مدنی و جنبشی می توان امید به عقب راندن حکومت داشت.



سخن پایانی

مبحث کنونی یک بحث انتزاعی بر سر رجحان رویکرد اصلاحی یا انقلابی یا اصلاحی ـ انقلابی نیست. برعکس، این نگارنده تلاش خود را به کار برده است تا از دل شرایط مشخص چند سال اخیر، بویژه یکسال گذشته، تحلیلی مشخص از بی ارتباطی و ناهم زمانی رویکرد اصلاح طلبی حکومتی برای شرایط کنونی کشور ارائه نماید. به عبارت دیگر، اصلاح طلبان در دوره ای امید برانگیختند، در دوره ای اغتشاش گری فکری را سبب شدند و امروز ناهمزمان شده اند. خوشبختانه جمعی از اصلاح طلبان نیز منطق «جنبش» را درک کرده اند و با نقد اسطوره ها و مفاهیم گذشته راه همرایی و همکاری میان نیروهای درون جنبش سبز را هموار می کنند. از جمله می توان به نوشته های اخیر اکبر گنجی، عبدالکریم سروش، آرش نراقی، مصطفی تاج زاده و بیانیه های میرحسین موسوی ، مهدی کروبی و زهرا رهنورد اشاره کرد. شوربختانه جمعی دیگر از اصلاح طلبان با نگاهی نوستالژیک به گذشته همچنان بر طبل خالی اصلاح طلبی حکومتی می کوبند: حمید رضا جلایی پور، جامعه شناس و ایدئولوگ حزب مشارکت، مقاله ای طولانی را به بحث انتزاعی «رجحان رویکرد اصلاحی در ایران» اختصاص داده است که چون دو سال پیش تدوین شده است کاستی های استدلالی وامپریک چشمگیر آن امروز بر همگان آشکار است (سایت نوروز).

محمد رضا خاتمی، عضو موثر دیگر حزب مشارکت، نیز به تحسین و تمجید از اصلاح طلبی پرداخته و در پاسخ نقد مصاحبه گر می گوید: «... با وجود تمامی تنگناها و فشارهای موجود خوشبختانه در مسیر اصلاحات مانده ایم.» وی سپس می افزاید: «کاری که ما کردیم این بود که این تجربیات را در بطن جامعه و افکار عمومی نهادینه کردیم... به همین دلیل نیز می بینید که در مقابل توفان هایی که در مقابل اصلاحات به پا شد برای نخستین بار در تاریخ صد سال ایران این فکر یعنی اصلاح طلبی ماندگار شد.» (برگرفته از متن مصاحبه محمد رضا خاتمی با روزنامه «شرق»، 24 تیر 1389). ارزیابی درباره این اظهارات را به خوانندگان وا می گذاریم.

در همین راستا و در جامعه برونمرزی نیز، اصلاح طلبانی همچون کدیور و مهاجرانی تمامی مساعی خود را به کار گرفته اند تا تصویری سترون و محافظه کار از جنبش سبز ارائه دهند. این چالش فکری ـ سیاسی نه تنها میان روشنفکران دینی و غیر دینی در جریان خواهد بود، که در میان بخش های مختلف اصلاح طلب نیر حضوری فعال خواهد داشت.

پرسش اصلی این نگارنده از اصلاح طلبان محافظه کار این است که برای عامه روشن کنند که در شرایط کنونی و فرادستی بلوک قدرت معنی اصلاح طلبی آن ها چیست؟ و چه راهکارهای مشخصی را به فرزندان خود پیشنهاد می کنند؟

http://www.khabarnet.info/index.php/world/politic/58-politic/3953-1389-04-31-12-34-03.html


آنا بوئیکو-کشتن مرغ مقلد، یکی از تاثیرگزارترین آثار ادبی آمریکا ۵٠ ساله شد


کشتن مرغ مقلد، یکی از تاثیرگزارترین آثار ادبی آمریکا ۵٠ ساله شد
آنا بوئیکو
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Mockingbird-2010-7-22-99030919.html

«کشتن مرغ مقلد» رمان کلاسیکی است درباره بی عدالتی های نژادی و یکی از تاثیر گزارترین آثار ادبی آمریکا که امسال بیش از ۵٠ سال از انتشار آن می گذرد.

داستان این کتاب در یک شهر خیالی در یکی از ایالت های جنوبی آمریکا در دهه ٣٠ میلادی اتفاق می افتد و یکی از محبوب ترین و پر خواننده ترین کتاب هایی است که تا کنون در آمریکا منتشر شده است.

در جولای سال ١٩۶٠ هنگامی که «هارپر لی» کتاب «کشتن مرغ مقلد» را برای نخستین بار منتشر کرد، جنبش های آزادیخواهانه سیاهان به تازگی پا گرفته بود و می رفت تا کم کم در جامعه آن دوران آمریکا جایگاهی بیابد اما در شهرک خواب زده و کوچک زادگاه نویسنده این کتاب، آداب و رسوم قدیمی هنوز در همه جنبه های زندگی روزمره، سیاهپوستان را از سفید پوستان جدا نگاه می داشت.

داستان کتاب از زبان دختری به نام «اسکات فينچ» روايت می‌ شود که دختر وکيل سفيد پوستی به نام «اتيکاس فينچ» است که دفاع از جوان سياه ‌پوستی به نام «تام رابينسون» را که به اتهام ناروای تجاوز به يک دختر سفيد پوست در شهر کوچکی به نام «ميکوم»، آلاباما محاکمه می‌شود برعهده می‌ گيرد.

اتيکاس فینچ، وکيلی انسان دوست، جسور، شجاع و پدری مهربان و دوست داشتنی است. او با قدرت و بی‌ باکی از عدالت و انسانيت دفاع کرده و در مقابل تعصب، نفرت و خشونت نژادی و رياکاری مردم می‌ايستد. تم اصلی رمان معصوميت، و قربانی شدن آن در برابر بی‌ عدالتی و تعصب‌ نژادی است و عنوان آن برگرفته از صحنه‌ای است که در آن اتيکاس تفنگ بادی‌ را به عنوان هديه کريسمس برای فرزندانش می‌خرد و از آنها می‌ خواهد که به خاطر داشته باشند که هيچ‌ گاه به مرغ مقلد شليک نکنند، چون کشتن مرغ مقلد «گناه» است.

یکی از همسایه ها توضیح می دهد که «مرغ مقلد بی آزار است و کاری جز نغمه خوانی و ایجاد شعف برای انسان ها انجام نمی دهد. نه باغچه ها را به یغما می برد و نه در مزارع ذرت آشیانه می سازد. این پرنده هرگز کاری جز سراییدن نغمه های نابی که از اعماق دلش برخاسته است برای ما نکرده و برای همین هم کشتن آن گناه محسوب می شود.»

«ملیندا برد»، رئیس مرکزهنر و ادبیات آلاباما، می گوید: «مفهوم و درس اخلاقی که داستان کشتن مرغ مقلد به ما می دهد همین است که نسبت به دیگران مهربان باشیم و دلسوزی، انسانیت و شفقت انسانی از خود نشان بدهیم.»

ملیندا اهل «مونروویل»، همان شهرک کوچکی است که «هارپر لی» نویسنده کتاب در آن زاده شده است و چهار بار تاکنون کتاب «کشتن مرغ مقلد» را خوانده است: «من فکر می کنم این کتاب به ما شرایط انسانی و انسانیت را نشان می دهد و این که چگونه در هر بشری خوبی مطلق وجود دارد و فقط باید به دقت به این انسان، به این همسایه خود بنگریم تا به این خوبی ها دست پیدا کنیم.»

این همان پیام عمیقی است که با ظرافت به خواننده کتاب «کشتن مرغ مقلد» منتقل شده است و در طول سال ها توانسته مورد توجه شدید خوانندگان و منتقدین بی شمار قرار بگیرد. این کتابی است که گفته اند «هر بزرگسالی تا پیش از مرگ باید آن را بخواند!» کتابی که توانسته است علاوه بر برنده شده جایزه ادبی «پولیتزر» فروشی بالغ بر ۴٠ میلیون نسخه داشته باشد. این کتاب هم چنین به بیش از۴٠ زبان زنده دنیا ترجمه شده واز روی آن فیلمی ساخته شده که چندین جایزه اسکار را به خود اختصاص داده است.

برای اهالی «مونرو ویل» آلاباما، داستان «کشتن مرغ مقلد» یک قصه شخصی و نزدیک به واقعیت است. هر چند «هارپر لی» محل وقوع وقایع داستان کتاب خود را شهرکی به خواب رفته و جنوبی به نام «میکومب» و مردم آن را نژاد پرست خوانده است اما این داستان بر اساس شخصیت های واقعی و افرادی که این نویسنده خود آن ها را از نزدیک می شناخته نوشته شده است.

با این همه «مونرو ویل» از زمانی که «هارپر لی» یک دختر بچه کوچک بوده است به کلی عوض شده است. تعداد قابل توجهی از آمریکایی های آفریقایی تبار در حال حاضر در مقام های دولتی و محلی در این شهر به کار اشتغال دارند. دادگاهی که در کتاب «کشتن مرغ مقلد» نقش محوری و قدرتمندی را ایفا می کند هم اکنون تبدیل به موزه «مرغ مقلد» شده است. خانه مسکونی قدیمی «هارپر لی» هم تبدیل به یک مغازه کوچک و یک بستنی فروشی به نام «ملز دیری» Mel's Dairy شده است.

امروز پسر کوچک یکی از ساکنان این شهر به نام «کیت کانن» برای نخستین بار و به تازگی کتاب «کشتن مرغ مقلد» را در کلاس درسی در مدرسه خوانده است: «او سئوالات بی شماری در رابطه با این کتاب دارد از جمله این که آیا واقعا این وقایع در شهر ما اتفاق افتاده است؟» کانن به پسرش پاسخ می دهد که: «خوب خانمی که این کتاب را نوشته در این شهر به دنیا آمده و اینجا بزرگ شده و ما واقعا نمی دانیم که آیا همه محتویات کتاب ساخته ذهن اوست یا اینکه بر اساس وقایعی که او شاهد آن ها بوده است نوشته شده است و جایی در گذشته او، این حوادث واقعا به وقوع پیوسته. اما این کتاب واقعا پسر کوچک مرا برانگیخته و به هیجان آورده است.»

اما وقتی کتاب کشتن مرغ مقلد برای نخستین بار منتشر شد مردم «مونرو ویل» از این واقعه به هیچوجه برانگیخته و هیجان زده نبودند. خبرنگاران در آن زمان بارها با جورج توماس که یکی از دوستان نزدیک هارپر لی به شمار می رفت مصاحبه کردند. توماس، هارپر لی را با نام شخصی تر و خصوصی تر«نل» می شناخت و صدا می زد: «مهم ترین سئوالی که از من می شد این بود که راستی در زمانی که کتاب منتشر شد عکس العمل مردم شهر چگونه بود؟ جواب هم این بود که واقعا در آن زمان هیچ عکس العمل آنچنانی از مردم سر نزد. مردم فقط گفتند خوب «نل» یک کتاب درباره مردم این شهر نوشته. اما در آن زمان البته آن ها تصورش را هم نمی کردند که این کتاب تا این حد اثر گزار و ماندنی خواهد بود.»

توماس جونز می گوید: «اهالی شهر یک سال بعد وقتی که بازیگری چون گریگوری پک، نقش اول فیلمی را که از روی این کتاب ساخته شده بود بازی کرد ناگهان متوجه اهمیت آن شدند. به خصوص که این بازیگر پیش از آغاز فیلمبرداری به مونرو ویل آمد تا از نزدیک با این شهر آشنا شود.»

توماس می گوید: «گریگوری پک در آن زمان در اوج محبوبیت و معروفیت قرار داشت اما بی نهایت بی ادعا و فروتن بود. با خودش به تنهایی در اطراف شهر قدم می زد و ضمن قدم زدن با مردم عادی حرف می زد: «البته همه زن های شهر هر روز بهترین لباس های خود را می پوشیدند و همه جواهراتشان را به خود آویزان می کردند و همه با سر و صورت آرایش کرده و مرتب همه جا ظاهر می شدند. انگار که گریگوری پک آمده بود به مونرو ویل که با آن ها ملاقات کند!»

گریگوری پک از این دوران پژوهشی برای خلق شخصیت نقش اول فیلم، «اتیکوس فینچ» استفاده کرد. او در صحنه ای از فیلم از رئیس دادگاه می خواهد تا شواهدی را که بر اساس تعصبات نژادی به دادگاه ارائه شده است پس بگیرد و از هیات منصفه می خواهد تا انگیزه های نژاد پرستانه خود را به گوشه ای بیفکنند و موکل او را تبرئه کنند. اما علیرغم تمام کوشش های این وکیل مدافع سودایی و پراحساس، هیات منصفه ای که اعضای آن تماما از میان سفیدپوستان انتخاب شده اند، متهم را گناهکار یافته و حکم اعدام او را صادر می کنند.

علاوه بر آموزش اخلاقی و مسائلی که در رابطه با عدالت نژادی، احترام، بردباری و عشق در کتاب «کشتن مرغ مقلد» گنجانده شده، ملیندا برد معتقد است این شیوه نوشتاری «هارپر لی» است که توانسته است تا به امروز محبوبیت این رمان را حفظ کند: «این واقعا یک کتاب فوق العاده است و من فکر می کنم مردم همیشه و در هر عصر و زمانه ای به خواندن آن ادامه خواهند داد.»

در شهر کوچک «مونرو ویل» و دیگر شهرهای ایالات متحده امسال مردم آمریکا پنجاهمین سال انتشار «کشتن مرغ مقلد» را از طریق روخوانی این کتاب، بحث و بررسی در اطراف موضوع آن، و تماشای فیلمی که از روی آن ساخته شده و هنرهای دیگری که این کتاب برانگیزنده آن بوده است جشن خواهند گرفت.

بايگانی وبلاگ