پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۱

دکتر پرویز دستمالچی-جدایی دین و هرنوع ایدئولوژی از حکومت

جدایی دین و هرنوع ایدئولوژی از حکومت
پرویز دستمالچی
dastmalchip@gmail.com

1- در بحث شکل حکومت (ایران، پس ازجمهوری اسلامی) معمولا از واژه ها یا جملاتی استفاده می شوند که اگر نادرست نباشند (از نگاه نویسنده)، حداقل نادقیق و نارسا بیان می شوند، البته اگرمنظور نویسندگان محترم یکی از اشکال حکومت های دمکراتیک- پارلمانی واقعا موجود باشد.

عده ای خواهان "مردمسالاری" هستند، بدون توجه به این مهم که "جمهوریت" (مردمسالاری) روسو در برابر حکومت های خودکامه سلطنت و کلیسا، و انتقال حق حاکمیت از شخص پادشاه خودکامه و کلیسا به ملت، درشکلگیری حکومتهای مدرن، هرچند گامی لازم و ضروری، اما ناکافی بود. زیرا، "مردمسالاری" می تواند مستقیم یا غیرمستقیم، مطلق یا محدود تعریف شود، که شد. اهمیت تاریخی اندیشه روسو در سلب منشاء قوای حکومت از شاه (سلطنت) و شیخ (کلیسا) و سپردن آن به ملت بود.

نازیسم آلمان، فاشیسم ایتالیا یا استالینیسم، تمامن اشکالی متفاوت از"حق حاکمیت مطلق" روسو، جمهوریت مطلق بودند، که در آنها حق ملت، یا حقانیت او با "اکثریت" تعریف می شد که خود را در نماد ملی (مجمع یا شورا یا مجلس ملی) بیان می کرد. ملت تعریف واحد داشت و "حق" با اکثریت بود و اقلیتها موانع سد راه سعادت ملت. در آلمان (رایش سوم) ناسیونال- سوسیالیسم اکثریت پارلمان به هیتلر رای داد و او با پشتیبانی و اراده اکثریت (جمهور مردم)، و با پارلمان، دست به جنایت بی مانند تاریخی و جنگ زد. حتا در جمهوری لیبرالی چون نظام سیاسی ایالات متحده آمریکا، که هم جمهوری بود، هم متکی به پارلمان (دمکراسی غیرمستقیم) و هم فدرال، علاوه بر وجود برده داری، که با یک جنگ داخلی چهارساله، و علیرغم میل و اراده ایالات جنوب، پایان یافت، نه زنان از حق رای برخوردار بودند (تا سال1920) و نه سیاهان (تا اواخر دهه شصت) بهره مند از حقوق اساسی و مدنی بودند و جدایی نژادی قانونن (تبعیض حقوقی برعلیه سیاهان) تا آواخر دهه شست همچنان ادامه داشت.

دمکراسی های مدرن، که در آنها تبعیضهای حقوقی در برابر قانون رسمن و قانونن لغو شده اند (مانند تبعیض حقوقی- قانونی نژادی، میان سیاهان و سفیدان، تبعیض جنسیتی میان زنان و مردان، تبعیض مرامی- عقیدتی میان ادیان ومذاهب، و...) همگی محصول پس از جنگ جهانی دوم اند. یعنی، از یکسو نتیحه تجربه تلخ و فاجعه بار اشکال حکومتهایی هستند که"مطلقیت اراده اکثریت" (روسو) پایه و اساس نظریه اشان بود، و از سوی دیگر، نتیجه به رسمیت شناختن حقوقی خدشه ناپذیر برای بشر، اعلامیه جهانی حقوق بشر، در سال 1949، توسط سازمان ملل متحد. بشر، به عنوان مقوله ای بیولوژیک، یعنی صرفنظر از نژاد، جنسیت، دین و مذهب یا مرام مسلک، مقام و موقعیت اجتماعی، اصل و نسب، و یا...، روسو حق حاکمیت را از کلیسا و سلطنت به ملت منتقل و آن را مطلق اعلام کرد، بدون آنکه شکل ویژه اعمال حق حاکمیت مشخص شده باشد. با انقلاب فرانسه، ملت برای اولین بار در تاریخ موضع و مقوله اساسی سیاست می شود که قوای حکومت ناشی از او است. اما، از این "حق" تا دست یازیدن به دمکراسیهای پارلمانی مدرن، راهی سخت، طولانی، پر فراز و نشیب و خشن طی شد تا انسان به یکی از بهترین اشکال حکومت (تا کنون) دست یابد، شکلی از حکومت که در آن امکان اصلاح گام به گام در جهت تعمیق و گسترش عدالت سیاسی و عدالت اجتماعی وجود دارد.

تا پیش از انقلاب فرانسه ملت اصولا موضوع سیاست نبود و همه رعیت "ارباب" یا نوکران شاه و شیخ بودند، بدون حقوق. قانونگزاری حق کلیسا و سلطنت بود و نه نمانیدگان منتخب مردم.

میان دمکراسی های پارلمانی متکی به اعلامیه جهانی حقوق بشر (دمکراسی های پارلمانی مدرن، یا دمکراسی های پارلمانی لیبرال، سه عنوان متفاوتی که برای این نوع ازساختارهای حکومت بکار برده می شود) با اندیشه های روسو، تفاوت از زمین تا آسمان است، هرچند اساس آنها بر روی ایده روسو، "ناشی بودن قوای حکومت از اراده ملت"، بنا شده است.

روسو حقانیت حکومت را از سلطنت و کلیسا سلب می کند و به ملت می سپارد و برای اولین بار در تاریخ ملت موضوع و اساس سیاست می شود. ایده منتسکیو به تقسیم قوای حکومتگران و کنترل آنها می آنجامد. و حقوق بشر، در واقع اعلامیه جهانی حقوق بشر، پس از جنگ دوم جهانی، و پس از تجربه فاشیسم و نازیسم، حقوقی را برای "هرکس" به رسمیت می شناسد تا هیچ اکثریتی با استناد به "خواست همگانی" نتواند به "اقلیت ها" و حقوق آنها تعرض کند.

دمکراسی به این معنا که قوای حکومت تنها ناشی از اراده ملت (به عنوان مجموعه شهروندان متساوی الحقوق در برابر قانون) است. و در نتیجه، منشاء قوای حکومت نه "الهی" و نه موروثی است و نه ربطی به"جبریت تاریخ" و روند تکامل آن دارد و نه منتج از منشاء دیگری است.

پارلمانی به این معنا که اراده ملی بگونه غیرمستقیم (توسط نهادها، و نه مستقیم وشورایی) اعمال می شود ومجلس(یا مجالس) قانونگزاری منتخب ملت قلب تپنده اراده ملت است، زیرا قانون مصوب نمایندگان ملت اساس کار قوه اجرایی(دولت)و قوه قضایی است.

و لیبرال بودن ساختار حکومت اساسا ربطی به سیاست های اقتصادی«لیبرال» یک دولت (قوه اجرایی) ندارد، بل منظوراین است که ساختار حکومت درحین به رسمیت شناختن حقوق یکسان برای همه در برابر قانون (اتکا و التزام به اعلامیه جهانی حقوق بشر و سایر میثاق های رفع تبعیض)، در ارزش ها بی طرف است. به عنوان مثال: تضمین حق آزاد انتخاب پوشش برای همه ازسوی حکومت، اما انتخاب نوع پوشش، حجاب یا بی حجابی، ارزشهای فردی، از سوی فرد. تضمین حق آزاد انتخاب دین و مذهب، یا مرام مسلک، یا بی دینی، یا هر نوع دیگری از ایدئولوژی توسط حکومت، انتخاب آزاد هر یک از آنها توسط افراد جامعه، تضمین حقوق یکسان از سوی حکومت برای همگان وانتخاب آزاد ارزش ها از سوی فرد (شهروند).

دمکراسی های پارلمانی مدرن درگوهر یکی، اما در شکل سازماندهی تقسیم وکنترل قوای حکومت بسیارمتفاوتند: تمرکز به روی پارلمان (آلمان)، تمرکز به روی مقام ریاست جمهوری(ایالات متحده آمریکا)، ترکیبی ازاین دو (فرانسه). یکی اصولا دو حزبی (آمریکا)، دیگری چند حزبی (آلمان، حداقل 5% آراء رای دهندگان)، و سومی فراگیر(هلند، دانمارک، ایتالیا، هر حزب به نسبت آراء اش نماینده به پارلمان می فرستد). دریکی تمرکز قدرت درپارلمان و صدراعظم ( نخست وزیر) منتخب پارلمان است ورئیس جمهور بی قدرت و مقامی تشریفاتی (آلمان، ایتالیا،و...) و در دیگری مقام ریاست جمهوری (آمریکا) «مستقیم» انتخاب می شود و تمرکز قدرت در دست او است، و در سومی(فرانسه) ترکیبی از این دو. یکی "شاه" دارد (به عنوان نماد وحدت ملی، بدون قدرت سیاسی: نروژ، سوئد، انگلستان، هلند، دانمارک، و...)، دیگری" شاه" اش مال کشور دیگری است ( کانادا، استرالیا)، در سومی شاه وجود ندارد و نماد وحدت ملی (معمولاً) رئیس جمهور (با- یا بی قدرت) است. یکی دارای سازماندهی فدرال است و دیگری خیر. تمام کشورهای دمکراتیک و مدرن به اعلامیه جهانی حقوق بشر التزام عملی دارند، یعنی: نمی توان پیرو دمکراسی های مدرن و اعلامیه جهانی حقوق بشر بود، اما «جمهوریت» (ناشی بودن قوای حکومت از ملت)، یا تساوی حقوقی تمام انسان ها در برابرقانون، یا تقسیم و کنترل قوای حکومت، یا حقوق فردی واجتماعی- سیاسی شهروندان، یا جدایی دین وهرنوع ایدئولوژی ازساختار حکومت، یا آزادی انتخاب دین ومذهب ومرام ومسلک یا آزادی بیان آن را نپذیرفت.

اشکال متفاوتند، اما اساس آنها یکی است. در یک جامعه (حکومت)مدرن، نیروهای نظامی و انتظامی، یعنی قدرت اجرایی حکومت(گران) توسط ملت، یعنی نمایندگان منتخب او در مجلس ملی کنترل می شوند و نه برعکس. اساس این جوامع بر روی پذیرش تکثر ملت بنا شده است. ملت یکدست و واحد با منافعی یکسان مربوط به نظامهای تامگرا است. در جوامع مدرن، ملت مجموعه ای از شهروندان مستقل و قائم به ذات( خودبنیاد) با حقوق فردی هستند که منافع آنها باهم می تواند مشترک یا متضاد باشد. یعنی تکثر در منافع و ارزشها یا فرهنگ و خواستها، اصل اساسی سازماندهی چنین جوامعی است. پس، تکثر احزاب، نهادهای مدنی و...، همکاری و سازش برای یافتن راه حل بخش جدا ناپذیر از این نظام است. نهادهایی که مستقل از حکومت عمل می کنند و عملن منتهی به تقسیم قدرت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می شوند و از این راه از تراکم و تمرکز بیش از اندازه قدرت در دست حکومتگران پیشگیری می کنند. زیرا قدرت و ثروت همچون آب دریا است که نوشیدن هرجرعه آن صاحب قدرت(یا ثروت)، حکومتگر را تشنه تر می کند. و جامعه باز تنها راه کنترل دمکراتیک این عطش بی انتها است.

در دمکراسی های مدرن، تضمین آزادی های فردی و اجتماعی پیش شرط شکل گیری اندیشه و تبادل آن برای عمل سیاسی بمنظور انتخاب نمایندگان ملت برای اداره امور عمومی جامعه است. زیرا در دمکراسی ملت خواست خود را عمدتن در انتخابات بیان می کند، و بعضن مستقیم( تظاهرات خیابانی، رفراندوم یا...). در جامعه باز، حاکمیت سیاسی تنها زمانی حقانیت دارد که ملت صاحب، سرچشمه و منشاء آن باشد. اما تاریخ نشان داده است که این "حق حاکمیت" می تواند اشکال بسیار متفاوت و متضادی به خود بگیرد، از نظامهای تامگرا تا دمکراسیهای مدرن امروز. تفاوت تعیین کننده در ساختار کثرات گرای حقوقی- قانونی حاکمیت سیاسی، در پذیرش اصل ناهمگونی ملت، به عنوان جمع افراد و گروهایی با منافع مشترک تا کاملا متضاد و فرهنگ و ارزشهای گوناگون است، یکی خداباور و دیگری ناباور، یکی مسلمان و دیگری نامسلمان، یکی سنی و دیگری شیعه، یکی زن بی "حجاب" و دیگری با حجاب است. جامعه باز بر روی حقوق یکسان برای همه(هرکس) در برابر قانون و پذیرش ارزشهای متفاوت(هرکس) برای زندگی بنا می شود.

در دمکراسی های مدرن، ملت از یکسو، از راه مجلس موسسان سازنده قانون اساسی است و از سوی دیگر رفتارش، از راه قانون مصوب نمایندگان منتخب خویش و نهادهای موجود، محدود و ملتزم به قوای ناشی از آن می شود. یعنی "ملت همیشه در صحنه" که هر کاری خواست بکند، بی معنا است. امکان شرکت مستقیم ملت در زندگی و سرنوشت سیاسی همواره موجود است: انتخابات(شوراهای شهر و روستا، مجلس، ریاست جمهوری، و...)، مراجعه با آراء عمومی، رفراندوم. اما، در جامعه باز، اعمال حق حاکمیت ملت در چارچوب حقوقی- قانونی ای انجام می گیرد که به نمایندگی از سوی او عمل می کنند، حق حاکمیت ملتزم و وابسته می شود. حکومت قانون و رفتار قانونمدار ملت یعنی همین.

۲- درگفتمان مربوط به شکل حکومت آینده ایران، عده ای خواهان «جدایی دین از سیاست»، عده ای دیگر «جدایی دین از دولت» و سومی ها خواهان «جدایی دین از حکومت» اند، که هر سه یا نادرست یا ناکامل و یا نا دقیق اند. خواست درست: " جدایی دین وهرنوع ایدئولوژی از حکومت" است، چرا؟

سیاست را (از جمله) علم اداره امورعمومی جامعه تعریف می کنند. تعریف آن هر چه باشد، سیاست شکلی از فعالیت اجتماعی و مربوط به اداره امورعمومی جامعه است. اگر حق حاکمیت منتج از اراده ملت است، اگر ملت مجموعه شهروندان دارای حقوقی یکسان در برابر قانون اند، اگر شرکت در اداره امورعمومی جامعه حق هر فرد(هرکس، بدون در نظر گرفتن دین و مذهب، یا جنسیت، یا نژاد و قوم، یا مقام و موقعیت و...)است، پس نمی توان کسی را (به هر دلیل) از حق شرکت در امور سیاسی منع کرد. حق انتخاب کردن یا انتخاب شدن، تحزب، فعالیتهای سیاسی و سندیکایی، تظاهرات و تجمع ، دخالت در امور شهروندی و... همگی دخالت در زندگی سیاسی جامعه است.

سیاست می تواند دارای شکل و محتوای گوناگون باشد. می تواند عمل گرا (Pragmatisch) سُنت گرا، ایده آلیست، لامذهب، لائیک، دینی، یا پیرو مکاتب و جهان بینی های دیگر باشد. سیاست را نمی توان و نباید الزاماً از جهان بینی، یا ایدئولوژی (دین و ...) جدا کرد. یک کمونیست، سوسیالیست، شیعه، مسیحی، بهایی، ملی، و ...، و یا پیرو هر مرام و مکتبی می توانند، با حفظ هویت و جهان بینی خود، در زندگی سیاسی جامعه شرکت کنند، که عملن می کنند. فعالیت آنها در جامعه بر اساس و در چارچوب قانون اساسی است. حکومت نمی تواند و نباید محدود به یکی از این ایدئولوژیها شود، اگر شد، نظام یکسویه و تامگرا خواهد شد. در کشورهای دمکراتیک اروپایی که بر اساس جدایی هرنوع دین یامذهب، یا مرام و مسلک، یا ایدئولوژی از ساختارحکومت بنا شده اند، همه احزاب و گروهها، از راست تا چپ، از خداباوران تا خداناباوران از شرکت در زندگی سیاسی بهره مندند. سیاسی بودن حق هر کس است. زیرا پیش شرط یک جامعه باز و دمکراسیهای مدرن تکثر در جامعه، فرهنگ و نیز اقتصاد است. شرکت در انتخابات، تحزب، تظاهرات و... هریک شکلی از اشکال شرکت در زندگی سیاسی است.

دولت (Regierung) به معنای هیأت وزراء، به قوه اجرائی گفته می شود. مانند دولت آقای رفسنجانی در (حکومت) جمهوری اسلامی، یا دولت آقای کـُهل، یا ویلی برانت در (حکومت) جمهوری فدرال آلمان. در اینجا قانون اساسی، اساس و کارپایه دولتها است. دولت در چارچوب قانون اساسی و قوانین موضوعه عمل می کند. جدائی دین یا ایدئولوژی از دولت بی معناست، زیرا حقانیت و قانونیت دولت(قوه اجرایی) منتج از اصول قانون اساسی است و خارج از آن ُمجاز نیست. در حکومت قانومدار، عمل دولت منتج و ملتزم به قانون واقعن موجود است، و قانون را مجلس نمایندگان منتخب ملت تصویب می کند.

مذهب یکی از شاخه های دین است. مانند دین اسلام، مذهب شیعه جعفری، مذهب ُسنی. یا دین مسیحی، مذهب کاتولیک، مذهب پروتستان و... ، دین، خود نیز یک نوع مکتب، جهان بینی، یا ایدئولوژی است.        

حکومت (Staat/State) به معنای کلِ نظام سیاسی، ساختار لازم و ضروری برای اداره امور عمومی جامعه است. یعنی در برگیرنده هر سه قوه،: قانونگزاری، قضایی و اجرایی، و نیز در برگیرنده نهادهای وابسته به آنها، و همچنین خود قانون اساسی نظام است. مانند حکومت جمهوری اسلامی، حکومت آلمان فدرال و ...، ایدئولوژی باید از حکومت ، از مجموعه ساختار حکومت جدا باشد. یعنی از قانون اساسی آن، و از هر سه قوه و همچنین نهادهای وابسته به آنها. در قانون اساسی ج.ا.ا. به درستی سخن از "حکومت اسلامی"، "شیوه حکومت در اسلام"، و دولت به عنوان قوه مجریه است.

جدایی دین (یا بدتر مذهب) از حکومت، به معنای محدود کردن امر "جدایی" تنها به یکی از انواع جهان بینی ها است. در نتیجه حکومت را باید از ایدئولوژی جدا کرد، از هر نوعی از آن تا حکومت، به عنوان ارگان اداره امورعمومی جامعه ، یکسویه در ارزشهای رایج میان شهروندان دخالت نکند . در نظام شوروی، دین و مذهب از حکومت جدا، اما حکومت و ایدئولوژی کمونیسم درهم آمیخته بودند. در حکومت نازیسم دین یا مذهب در حکومت دخالتی نداشتند، اما حکومت به دلیل ایدئولوژی نژادی تامگرا بود.

۳- اما، حکومت مدرن نه تنها حوزه حکومت و دین یا ایدئولوژی را، بل حکومت و فرهنگ، حکومت و علوم، حکومت و اخلاق را نیز از هم جدا می کند. یعنی، به عنوان مثال، حکومت(به عنوان ارگان اداره امورعمومی جامعه) اجازه ندارد مبلغ فرهنگ "حجاب" یا عکس (دخالت در فرهنگ و ارزشهای جامعه)آن شود، زیرا هرکس حق دارد نوع پوشش خویش را خود انتخاب کند، اگر که کرد، "گشت ارشاد" درست خواهد کرد تا کسی خلاف معیارهای تعیین شده از سوی حکومت رفتار نکند. یا حکومت مجاز نیست "امر به معروف یا نهی از منکر"(دخالت در اخلاق) کند، زیرا "معروف" یا "منکر" ارزشهای فر دی اند که در فرهنگهای متفاوت گوناگون اند. حکومت اجازه ندارد برا ی کسی تعیین کند که درچه رشته ای از علوم تحصیل کند یا نکند. تمام نظامهای تامگرا، از دینی(ج.ا.ا.) تا غیر دینی(نازیسم، فاشیسم، استالینیسم) همگی دارای"وزارت ارشاد" بودند و آنها تعریف وتعیین می کردند که هنر چیست(هنر اسلامی، هنر منحط، و...)، فیلم خوب کدام است، محتوای کتاب چه باشد(سانسور نظم و نثر، فیلم وموسیقی، نقاشی و مجسمه سازی،و...)، چه نوع موسیقی خوب یا بد است و...، یعنی تفاوت جامعه باز با بسته تنها در دینی بودن حکومت نیست. علاوه بر جدایی دین و مذهب یا هر نوع ایدئولوژی از ساختار حکومت، حکومت باید در ارزشهای جامعه بی طرف،"لیبرال"، باشد.

بنابراین: بیان خواست های "جدایی دین از سیاست" یا "جدایی دین از دولت"، یا حتا "جدایی دین از حکومت"، بیانی نادقیق برای طرح خواست ساختار حکومت در یک جامعه باز است. بیان دقیق این خواست: "جدایی دین ومذهب، وهرنوع ایدئولوژی یا مرام و مسلک از حکومت"، بی طرفی در ارزشها، است. حکومت به عنوان سه قوه (قانونگزاری، قضایی و اجرایی)، تمام نهادهای وابسته به آنها، و خود قانون اساسی. در یک جامعه باز، قانونگزاری نمی تواند محدود به حدود احکام یا موازین ویژه ای باشد. تنها معیار و میزان سنجش، اعلامیه جهانی حقوق بشر است، که برای بشر و "هر کس" است، نه برای بشر یا کسانی ویژه، دینی- مذهبی، یا نژادی یا مقام و موقعیت اجتماعی- سیاسی، تفاوتی ندارد. و حقوق بشر در ارزشهای مورد پذیرش "کس" دخالت ندارد، حقوق مساوی برای همه در برابر قانون، هرکس با ارزشهای خودش، یکی با حجاب دیگری بدون آن، یکی اینگونه فیلم می سازد، دیگری آنگونه، برای یکی هنر باید در "خدمت مردم" باشد، برای دیگری "هنر تنها برای هنر" است.

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=50953




iran#

Sam Ghandchi-VOA: Rumors and Realities

 
VOA: Rumors and Realities
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/749-voa-rumors-realities-eng.htm
Persian Text متن فارسی
There are so many rumors about Voice of America (VOA) and discerning the truth is very difficult. VOA is a news agency that was formed at the time of World War II and its goal was to provide accurate news and promote democratic values for its listeners in the countries that were under the fascist rule. About 70 years have passed since those days. The news that were available to the people in countries under dictatorship have changed. For example, the amount and content of news in the Soviet Union in the past or today in Communist China is not the same as what was available in Hilter's Germany. Or the news and analysis available in the press of Islamic Republic of Iran's Radio, TV and on the internal Internet is different from the news that were available 70 years ago in the dictatorial countries. This is why VOA cannot work the same way as ordinary news agencies that work in various countries and puts the news that are not available in the targeted countries in its focus which is not necessarily the same for all countries.
Considering the above reality the strategy of the Persian Service of VOA is defined. In the Charter of VOA it is said that accurate and balanced reporting in addition to promoting democratic values is the duty of this media; but, for the TV viewers, web readers and radio listeners who have access to a lot of news through the official news sources of Iran in this Information Age, the need is to focus on those news that are not available to them. Therefore, not only the news but also the analysis that is offered on VOA are works that are not broadcasted in the Iranian press, or else there would be no need for the democratic countries to help with news broadcasting for Iranians. This is why many areas for which news broadcasting in their language existed in the past, with the democratic changes and the growth of independent media in those regions, the programs of VOA have ceased broadcasting.
Basically there are two erroneous viewpoints about the strategy of Voice of America expressed in the Iran-related circles abroad:
1. The first viewpoint is brought up by those who believe the people inside Iran need the kind of news and programs that are desired by the Iranian immigrants. As it has been discussed the needs of Iranian immigrants is different from the needs of Iranians inside Iran (1). In the recent years when the number of Iranian immigrants have increased, the media that have the immigrants in their focus have grown abroad and the publishers of such media are well known. Basically immigrants want to live better in the United States and other countries where they have immigrated to and they also want better relations between the U.S. and Iran regardless of whether Iran's political regime is to their liking or not, because they want to be able to travel easily to Iran and comfortably have trade relations with their home country. Of course, just like many Iranian exiles they are worried about the prospects of war with Iran although emphasizing on human rights conditions for the relations of the two countries will not cause a war. Nonetheless, seeking human rights conditions for the establishing of relations between the two countries is not that important for the immigrants. This does not mean that the immigrants support dictatorship in Iran and have no interest in observation of human rights in Iran, but the priority for the immigrants is to improve their own life in the U.S. and other countries and one cannot blame them for that.
At any rates, with the increase in the number of immigrants in the U.S. the political and ideological trends that express the interests of this group of Iranians try to influence the programs of VOA. For example, it is claimed that unbiased and balanced journalism means to deliver an apolitical news content or not to relay the kind of news that may displease the pressure groups. These impressions are totally erroneous. Reporters generally are very informed people and if a reporter has no political tendencies it shows that s/he not much aware. If we know a reporter is pro-monarchy and we listen to her report, we can better recognize if her report is scientific journalism or not. Those who try to show reporters of a media outlet have no political position to assume their reports as unbiased are deceiving themselves and others. Being unbiased does not mean a reporter or analyst is not pro-monarchy or pro-mojahedin or pro-reformists. The conscious presence of such reporters and analysts, if they are informed, would be a guarantee to get access to the kind of news that are really newsworthy. In fact, those who go to radio, TV and web sites of media like VOA are looking for these kinds of news and analysis and they are smart enough to make their own judgment to evaluate such reports and do not need a censorship authority to prevent offending different groups, this is not a kindergarten.
2. The second erroneous viewpoint about the media strategy comes from some of the Iranian supporters of U.S. neocons. They think VOA has to make a revolution in Iran and like to sit in this media's TV studios and issue revolutionary directives. For example, they think if the relations with Iran is good, such permission is not given to them whereas if the relations are bad, they can get such permission from VOA. Thus they think Islamic Republic lobbyists are their barrier to this goal, which according to them have infiltrated VOA. Their mistake is that they are mistaking VOA for a political party. VOA reporters just like any other citizens of a free country can be supporters or members of any political party but their news work is to offer scientific journalism and promoting democracy within the VOA Charter which has clearly defined it. In other words, even at the time of the war of Allies with Fascist Germany the duty of VOA was delivering the news, and not to be a replacement for a political party or to execute guerrilla warfare action against Hitler.
Let's take a look at the rumors that have been repeated about Ali Sajjadi, the former VOA Senior Managing Editor. Some of the neocons have written that Mr. Sajjadi's father is one of those mollahs who work for Iran's Supreme Leader and they have also fabricated a story about the reporting of the death of Neda Agha Soltan as if Ali Sajjadi had blocked the announcement of that news and as if this is another reason that he is according to them an "agent of Islamic Republic." As far as Mr. Sajjadi's father I really do not know why these people do not have any shame to attack the family of someone whose views they oppose and this way they have exceeded Islamic Republic of Iran. I beg them to prove their claims so that the one who lies to be revealed. And as far as the news about Neda's death, Mr. Sajjadi had done his work according to the principles of journalism basing his report on two independent sources and there was nothing wrong with his work and all the accusations are total lie. But the reality about the work of Mr. Sajjadi is something else.
Ali Sajjadi is one of the most knowledgeable editors that not only I have met in the last 8 years at VOA but he is one of the most knowledgeable editors I have ever seen in all my life. Not only he is a very capable and hardworking individual but when he was the chief editor and in charge of VOA news, the most accurate news and topics that were really newsworthy would broadcast on VOA TV. When two years ago this responsibility was passed on to someone else, the quality of the news of VOA TV was dropped although many of the knowledgeable reporters continued to deliver quality work. But why that division was taken away from Mr. Sajjadi? The reason was that he was too strict. Mr. Sajjadi is very knowledgeable and very hardworking and he feels so much responsibility that he would not allow even a minor worthless work to pass through the pipes. This is why he is very strict that the people who work for him sometimes would not even find time to recuperate and may work for years without finding time to do even a little personal study. In such conditions, those whose strength for work is not much or their knowledge is low cannot continue and generally these people have more time to spread rumors and say these kind of words instead of spending time in their free time to study and work harder and since they neither spend time to do research nor do they have the knowledge  to do anything worthwhile, they spend their efforts to destroy the image of Mr. Ali Sajjadi by lies and rumors.
In one of the sites of Iranian immigrants in the US it is claimed that the person who occupied the place of Mr. Sajjadi for a year and a half was a strong journalist. But how could that be true? That individual when reporting on the achievements of the first decade of 21st Century, at the year 2009, forgot even to mention Iran's Green Movement (2)!
Also when it is claimed that person has taught journalism to all in the VOA, that is another surprise! Journalism especially in a political news organization is about knowledge of politics, economy and history of Iran and the world, not just spelling and writing style which copy editors work to improve. In this age of the Internet, the works of news and analysis of different individuals are accessible to the public. The readers can read the writings of different individuals and judge their news and theoretical value and then evaluate if the individual with that much political knowledge can claim to be an experienced editor for this kind of news work. Media outlets such as VOA should not be seen as equal to the media of Iranian immigrants abroad. They each have their own duty and need to respect each other*.
Also when Mr. Sajjadi was managing editor of VOA, he cooperated will all political lines, from Neocons to Reformists, from Monarchists to Reformers, from Leftists to National Front. And they all participated in VOA TV programs but his criteria was to choose the individuals who had something to say and he had the knowledge to recognize it. Just filling the programs' time with productions that may be of interest to Iranian immigrants but have nothing to offer to Iranians inside Iran was not the goal. Most of the Iranian publications abroad especially those in English are useful for Iranian immigrants and their content is not of much value for Iranians inside Iran. When Mr. Sajjadi was the managing editor of VOA the content of this media outlet did not comprise of such news. Also it is true that entertainment programs are also needed for a TV media but again it is important to note that what is needed to be offered are the type of programs that are not accessible inside Iran.
Finally I should note that I have not had any contact with Mr. Sajjadi for months and the reason I wrote all these lines is because I saw comments below my articles in Iranglobal site where Ali Sajjadi was insulted and I was asked why I do not write about his role in VOA. I thought maybe some people spread all these rumors about him because of being uninformed and this is why I wrote these explanations. Of course, thousand words of mine are not a cure for those who do the disinformation purposefully, but maybe those who spread the rumors unconsciously against this respectable Iranian individual whose heart beats for Iran would stop to continue their attacks.
Hoping for a democratic and secular futurist republic in Iran,
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
February 28, 2013
Footnotes:


Related Article:

Is VOA pro Islamic Republic?
http://www.ghandchi.com/744-voa-iran-eng.htm  


Eight Years of Working at VOA+

iran#

چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۱

سام قندچی-گام بعدی جنبش آینده نگری ایران-ويرايش دوم

گام بعدی جنبش آینده نگری ایران-ويرايش دوم
سام قندچی

سخن روز ايران گلوبال در چهارشنبه نهم اسفندماه 1391

جرج باخ در کتابی تحت عنوان "بس کن من را ديوانه کردی" (1) بحثی را مطرح کرده است که بنظر اينجانب در دوران حاضر برای جنبش سياسی ايران مفيد است و به همين دليل پيش از آغاز موضوع اين نوشتار، نظريه جرج باخ را  توضيح می دهم. منظورم اين است که در زمان حاضر هنگاميکه با اکثر مخالفان سياسی ايران حرف می زنيد خود را با يکی از جريانات قديم سياسی تعريف می کنند: نظير پادشاهی خواهی، جبهه ملی، اصلاح طلبی اسلامی، مجاهدين و يا چپ. اين وضعيت نظير دوران انقلاب کبير فرانسه است که انقلابيون جامه رومی می پوشيدند تا انديشه های مدرن خود را تحت لوای آن سمبل های تاريخی بيان کنند. و تا زمانی که در 1848 نيروهای تازه سياسی با پرچمهای خود به صحنه سياست اروپا نيامده بودند هنوز همه تحولات اروپای مدرن از دوردست بسان حرکت تازه نيروهای کهن خود را نشان می داد. اگر قلم موشکافانه امثال کانت نبود تنها مؤلفه تازه شايد خشونت های انقلاب فرانسه و لشکرکشی های ناپلئون می نمود. اجازه دهيد پيش از ادامه کلام نظر جرج باخ را توضيح دهم.

جرج باخ روانشناسی بالينی بود که در سال ١۹۸۶ در لوس آنجلس درگذشت. تحقيقات وی به مدت ۴۰  سال بر اختلافات خانوادگی متمرکز بود اما بعدها پيشنهاد می کرد از راه حال هايی که يافته است برای حل و فصل اختلافات بين المللی و اجتناب از جنگ و مذاکرات صلح نيز سود جسته شود. جرج باخ در سال ١۹۷۹ کتابی نوشت تحت عنوان "بس کن من را ديوانه کردی." مفهوم کتاب در قالب سناريو جالبی شبيه اين داستان تعريف می شود که در مسافرت هستيد و برای صرف غذا توقف می کنيد. وارد رستورانی می شويد و به شما ميزی برای صرف غذا داده می شود. پيشخدمتی به جلو می آيد و می گويد که بهترين سرويس را به شما عرضه خواهد کرد و می پرسد چه غذايی ميل داريد. شما هم می گوييد استيک. بعد دقيقاً می پرسد چه اندازه دوست داريد سرخ شود و شما هم دقيقاً نوع سرخ شدن مورد علاقه تان را توصيف می کنيد. سپس از شما در مورد نوشابه و اردور، سالاد و سوپ و ديگر چيزهای ديگری که در منوی رستوران است سؤال می کند و دقيقاً همه جزييات را می نويسد و لبخندی ميزند و اطمينان حاصل می کند که همه آنچه شما می خواهيد را يادداشت کرده است و ميز شما را ترک می کند. مدتی می گذرد و شما می بينيد که پيشخدمت ميز شما در کنار ميزهای ديگر در آنسوی رستوران راه می رود و هنوز حتی نوشابه ای هم برای شما نياورده است. با خود می گوييد حتماً سفارشات شما در راه است. يکساعتی می گذرد و بالاخره وقتی در نزديکی های ميز خودتان او را می بينيد سؤال می کنيد و او با کمال بی اطلاعی می پرسد مگر شما سفارشی داده بوديد؟ اين زمان است که شما احساس می کنيد که ديوانه شده ايد! جرج باخ می گويد دليل اين حالت شما اين نيست که رستوران بد است يا پيشخدمت کارش را نمی داند. دليل اين امر آن است که انتظارات شما درست به نقطه ای برده شده است که با واقعيت ١۸۰ درجه در تضاد است. به عبارت ديگر اختلاف بين انتظارات و واقعيات آن چيزی است که شما را ديوانه کرده است. او می گويد اگر از ابتدا پيشخدمت نه سفارشی از شما گرفته بود و نه حتی اعتنايی به شما کرده بود احتمالاً انتظاری از آن رستوران در ذهن خود نمی ساختيد يعنی حتی در صورتيکه همين نتيجه کنونی حاصل شده بود، برايتان عادی قلمداد می شد. تجربه ای را که جرج باخ در اين کتاب به آن پرداخته است در واقع در مناسبات شخصی و مناسبات بين ملت ها و دولت ها ديده می شود و چه بسا چه جنگ ها که از همين موضوع ساده آغاز شده اند. در رابطه با آنچه بسياری از جوانان آينده نگر ايران زير لوای پرچم های کهنه به دنبالش می گردند، با نگاهی ساده به "ما چه می گوئيم و مردم چه می خواهند" (2) برايمان آشکار می شود که شبيه اين تحليل جرج باخ از انتظارات و واقعيات است و به همين دليل نيز بسياری از فعالان سياسی آينده نگر به اين نقطه رسيده اند که به رهبران جرياناتی که با آنها خود را تعريف کرده اند بگويند "بس کن من را ديوانه کردی" چرا که آنچه می خواهند فرسنگ ها از آنچه اين جريانات کهنه و رهبرانش نمايندگی می کنند فاصله دارد. تحولات اپوزيسيون ايران نيز از دوردست مثلا در نگاه سياستمداران آمريکايی بسان حرکت تازه نيروهای کهن خود را نشان می دهد که کاملا دور از واقعيت است.

به همين دليل از نظر اينجانب ديگر وقت آن رسيده است که به گام بعدی جنبش آينده نگری در ايران نگاهی جدی بياندازيم.

جنبش آینده نگری ایران نسبت به کشورهای دیگر بسیار سیاسی تر است و بسیاری از آینده نگرهای ایران مدت هاست که در جستجوی شکل دادن یک حزب سیاسی هستند.  حزب سیاسی با تشکیلاتهای اجتماعی دیگر در یک موضوع اساسی متفاوت است و آن این است که هدف هر حزب سیاسی کسب قدرت است چه در جامعه دموکراتیک فعال باشد و چه در جامعه غيردموکراتيک.  این واقعیت نیز از چشمان روشن بین آینده نگرهای ایران پوشیده نیست و نمیخواهند کسی را گول بزنند و آنها که در پی ایجاد حزب آینده نگر هستند به روشنی به این حقیقت آگاه هستند.

سؤالی که برای آینده نگر های ایران امروز مطرح است این است که حزب ایجاد شده چه نوع حزبی خواهد بود.  اجازه دهید یک مثال تاریخی بزنم.  در اواخر قرن نوزدهم برای سوسیالیستها سؤال مشابهی طرح شد و دو جواب به آن داده شد.  پاسخ اول را کائوتسکی و احزاب سوسیال دموکرات در اروپا دادند که اساساً خواستهای سیاسی پلاتفرم سوسیالیستی را در چارچوب ساختارهای قانونی جوامع اروپائی دنبال کردند.  پاسخ دوم را نیز لنین به این سؤال داد که اساساً یک سازمان انقلابیون حرفه ای را که اساساً به سازماندهی مخفی مشغول بود بوجود آورد.  اين بحث حتی آن زمان در ايران نيز به نوعی ديگر وجود داشته است که موضوع اين نوشتار نيست.

البته جریان های متضادی هم در هر دو جا بودند، مثلاً در اروپا جریانی رادیکال نظیر روزالوکرامبورگ در آلمان وجود داشت به رغم آنکه در آن جامعه سوسیال دموکراتها اساساً علنی کار میکردند.  برعکس هم در روسیه امثال پلخانف ها وجود داشتند که به فعالیت علنی نظیر سوسیال دموکراتهای اروپائی معتقد بودند، هرچند بخاطر استبداد شدید رژیم تزاری عملاً از نظر تشکیلاتی در سازمان لنینی قرار گرفتند.  با اينحال در اصل موضوع تفاوتی نمیکند که دو جریان سوسیال دموکراسی و لنینی، دو جریان اصلی تشکیلات سوسیالیستها در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم شدند که حدود یک قرن بعد نیز به موازات هم رشد کردند.

بنظر می رسد سؤال مشابهی اکنون در برابر جنبش آینده نگری ایران مطرح است و دو جریان تشکیلات حزب سیاسی میتوانند شکل گیرند.  اینکه شرایط واقعی در این برهه زمانی در ایران چگونه تطور پیدا کند در رشد این دو حرکت تأثیر تعیین کننده خواهد داشت.  همانطور که در روسیه امثال پلخانف ها و سوسیال دموکراسی اروپائی فرصت رشد نیافتند، در صورت تشدید استبداد در ایران، جریان مشابه در جنبش آینده نگری ایران رشد نخواهد کرد، و احتمالاً حزبی مخفی شبیه احزاب لنینی رشد خواهد کرد، البته نه بمعنی مختصات دولت گرای آن که اساسا به سوسیالیسم مربوط بود و نه به حزبيت.

بالعکس اگر در برهه زمانی کنونی در داخل ایران فرصت رشد یک حزب علنی سیاسی آینده نگر فراهم آید، در آنصورت احتمالاً حزبی علنی و با فعالیتهای مشخص پارلمانی و حقوقی نظیر احزاب سوسیال دموکرات اروپائی بر حول پلاتفرم حزب آینده نگر شکل خواهد گرفت.

شخصاً ترجیح میدهم راه دوم را دنبال کنم و برای یک حزب علنی در ایران فعالیت کنم. اینکه در عمل این کوشش چگونه جلو برود فقط به اینکه من و امثال من چه چیزی دوست داریم مربوط نبوده و به اینکه رژیم هم با حزب آینده نگر چگونه برخورد کند بستگی خواهد داشت.  همانطور که در تاریخ دیدیم، در آلمان نيز نظیر روسیه بارها سوسیال دموکراسی سرکوب شد ولیکن رویهم رفته امکان رشد علنی پیدا کرد در حاليکه در روسیه تزاری اساساً سوسیالیسم امکان چنین رشدی را هیچگاه پیدا نکرد و به همین علت هم تلاشهای آنگونه از سوی مارکسیستهای علنی شکست خورد، و شکل حرب لنینی را اکثریت سوسیالیستها در روسیه پذیرفتند.  اینکه در ایران بالاخره چه خواهد شد را از امروز نمیشود قضاوت کرد.  آنچه مسلم است در دورانی که جنبش آینده نگری در ایران اساساً غیرسیاسی بود، یعنی در 30 سال گذشته، این جریان اساسآً علنی  بوده و یک جریان مخفی نبوده است.

آنچه خطر مهمی برای جنبش سیاسی آینده نگری است اتلاف انرژی خود با جریانات اسلامی و قومی است.  بحث اینکه حزب مذهبی یا قومی غلط است دیگر موضوع بحث نبوده بلکه برای هر فرد با حداقل دانش سیاسی آشکار است.  همچنين واضح است که حزب سیاسی با یک سازمان مدنی که برای حقوق ویژه فعالیت میکند متفاوت است.  حزب سیاسی هدفش گرفتن قدرت سیاسی است و به همین علت داشتن حزبی قومی نتیجه اش گرفتن قدرت سیاسی برای یک قوم یا ملیت است و حزب مذهبی نیز نتیجه اش گرفتن قدرت برای مؤمنین یک مذهب معین خواهد شد.  این که جنین خواستهائی رفتن به عقب است آنقدر روشن است که نیازی به بحث تئوریک برای آینده نگرها ندارد.

احزاب آینده نگر مطمئناً به سازمانهای مدنی که برای حقوق ویژه اقوام، مذاهب، زنان، کارگران و دیگر گروه بندی های جامعه فعالیت میکنند، کمک می رسانند، ولیکن احزابی برای هیچ حق ویژه ای نخواهند بود، نه حزب زنان هستند و نه حزب کردها و نه حزب مردها و نه حزب فارس ها،  چرا که در آنصورت وقتی قدرت را کسب کنند طرفداريشان از حق ویژه را به کل جامعه بسط خواهند داد و عملاً به همان درد احزاب ناسیونالیست و کارگری دچار خواهند شد، يعنی همان چيزی خواهند شد که از اول بخاطر مخالفت با آن پلاتفرم های تازه را تدوين کردند.  مهم نیست که اکنون جامعه عملاً حقوق ویژه برخی گروه بندی ها را اعمال کند ولیکن راه حل، جایگزینی یک حقوق ویژه دیگر نیست.  برای آینده نگرها مدلهای قرن نوزدهم نظیر حکومت کارگران بجای حکومت سرمایه داران نیم قرن است که رد شده است تا چه رسد به مدلهای ناسیونالیستی قرن هجدهم. این چنین مدلها برای انسان قرن بیست و یکم خیلی عقب مانده است.

خلاصه کنم بنظر اینجانب سالهاست پلاتفرم پيشنهادی برای حزب آینده نگر روشن است (3) و زمان آن رسيده است جامه های کهنی که بعنوان سمبل و پرچم سياسی برای نيروهای تازه بکار رفته است به دور ريخته شوند. يعنی وقت تصمیم گرفتن است.  شخصاً از کوششهائی که برای ایجاد یک حزب علنی آینده نگر در داخل ایران انجام می شود پشتیبانی می کنم هرچند همانطور که یاد آور شدم، پیروزی چنین کوششهائی فقط به خواست کوشندگان آن بستگی نداشته و اینکه دولت نسبت به آنها چگونه عمل کند نيزتعیین کننده نتیجه خواهد بود. مثلاً در همه سالهای رژیم جمهوری اسلامی جبهه ملی توانسته است به شکل علنی در داخل ایران فعالیت کند هرچند مجبور به تحمل فشارهای مختلف شده است.  امیدم این است که آینده نگرهای ایران نیز بتوانند به همین شکل حزب آینده نگر را در داخل ایران شکل دهند.


به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک، و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دهم اسفندماه 1391
February 28, 2013

-----------------
ويرايش اول
24 شهریور 1386
Sept 15, 2007


پانويس

1.  Stop you're driving me crazy, George Robert Bach and Ronald M. Deutsch
2. ما چه می گوييم، مردم چه می خواهند
http://www.ghandchi.com/738-what.htm
3. يادداشتی درباره طرح بحث انگيز خودمختاری کردستان
http://www.ghandchi.com/723-kurdistan-autonomy.htm
4. پلاتفرم پيشنهادی برای حزب آينده نگر
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm


---------------------------------------------------------
مقالات برگزيده
http://featured.ghandchi.com

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html


iran#

هوشنگ کشاورز صدر-يادش گرامی

در سوگ هوشنگ کشاورز صدر



---------------------
ارسالی مهدی خانبابا تهرانی


iran#

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۱

ميگن سر پل فال ميگيره حسرتش رفتن به مدرسه است

ايميل فورورد شده


ميگن سر پل فال ميگيره حسرتش رفتن به مدرسه است....



ميگن به خاطر اينكه ميخواسته ازدواج كنه پول نداشته كليه اش رو فروخته....


ميگن خودش هيچ كدوم از اين كارتون هارو نديده ولي ميفروشه....


ميگن ديگه نتونست گرسنگي بچه اش رو تحمل كنه....



ميگن يه دفتر داره خاطرات هر روزش رو مينويسه ولي هروزش مثل ديروزشه.....



ميگن اساس هاشونو ريختن خيابون آخه بابا ندارن....



ميگن شهر بازيشون همينجاست چه حالي ميكنن خدايش....



ميگن شرمنده ميكنه آدم رو شرمندگي اين مرد....



ميگن سنش بالاست توان راه رفتن نداره چي كنه كه مجبوره....




ميگن خيلي هوا سرده خيلي خيلي...



ميگن خيلي باغيرته ...



ميگن فكر كنيم 9سالشه...




ميگن بالاي چند ميليارد واسه امسال 2تيم خرج كردن ...از كجا آوردن؟؟؟؟

میگن بالای چند هزار میلیارد اختلاس میکنن........
میگن توی زائرین خانه کعبه ایرانی ها رتبه اول رو دارن توی واریز کردن پول در حلقوم اقتصاد پادشاهان عربستان....


شرمندۀ عزیزان :گاهی باید این چنین مستنداتی را دید تا  از اطرافمون بیشتر با خبر بشیم
   













iran#

آيندگان درباره ما چه فکر خواهند کرد؟

ارسالی مهدی خانباباتهرانی

زنده یاد شاملو زمانی عبارتی با این معنی گفت که : آیندگان فکر خواهند کرد که ما چرا قهقهه سر نمیداده ایم؟
حالا من میگویم آیندگان به هر چه جد و آبادشان که ما باشیم خواهند خندید / و نخواهند فهمید که ما چه حرصی خورده ایم....ا

سنگ زدن به یوتیوب در نمایشگاه رسانه های دیجیتال به عنوان شیطان



iran#

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۱

فریده لاشایی؛ نقاشی که طبیعت را از درون خود می‌دید

ارسالی مهدی خانباباتهرانی

فریده لاشایی؛ نقاشی که طبیعت را از درون خود می‌دید
کیانوش فرید

نقاش
به روز شده:  02:02 گرينويچ - دوشنبه 25 فوريه 2013 - 07 اسفند 1391
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2013/02/130224_u06_farideh_lashai_obit.shtml

فریده لاشایی، از مهم ترین و مطرح‌ترین نقاشان نوگرای زن ایران و نویسنده و مترجم سرشناس معاصر عصر روز یکشنبه ششم اسفند ماه، در پی یک دوره طولانی بیماری و به خاطر ابتلا به سرطان در سن ۶۸ سالگی درگذشت.

فریده لاشایی در سال ۱۳۲۳ در رشت به دنیا آمد. پدرش فرماندار لنگرود بود و کودکی اش آکنده از تلاطم‌های نهضت ملی شدن نفت و حوادث پس از آن.

پس از پایان دوران دبیرستان مدتی نزد جعفر پتگر نقاشی آموخت و بعد، راهی آلمان شد و در مونیخ در مدرسه مترجمی ثبت نام کرد.

او سپس راهی وین شد و در دانشگاه هنرهای زیبای وین به تحصیل در رشته نقاشی پرداخت.

پس از تحصیل، در اتریش مشغول کار طراحی کریستال شد و قبل از آنکه به ایران بازگردد، نقاشی‌هایش را در دو نمایشگاه انفرادی در ایتالیا و آلمان و یک نمایشگاه گروهی در بلژیک به نمایش گذاشت.

فریده لاشایی، برای نخستین بار نقاشی‌هایش را در ایران، در سال ۱۳۵۰ در یک نمایشگاه گروهی عرضه کرد و دو سال بعد، اولین نمایشگاه انفرادی خود را در گالری سیحون برپا کرد.

لاشایی، عموما نقاشی اکسپرسیونیست است با رگه‌هایی بسیار قوی از خیالی انتزاعی؛ چنان که گاه کارهایش، به ویژه در دوره‌هایی در سه دهه گذشته به سوررئالیسم پهلو می زنند.

رنگ‌های اغراق شده ای که در کنتراستی شدید کنار هم نشسته اند و خطوط بی قرار و بی تاب مهم ترین ویژگی‌های تابلوهای فریده لاشایی هستند.

از نظر تماتیک، طبیعت بیش از هر چیز دیگر در کارهای فریده لاشایی حاضر است: طبیعت بی جان، گل ها و البته درخت ها. درخت عنصری همیشگی و تکرار شونده، همچون ملودی نامکرری است که هربار در هر تابلو، از نو جلوه می‌کند.

شاید برای درک دلیل این توجه به طبیعت و حضور نامحسوس حیواناتی چون گاو در پس زمینه یا گوشه و کنار آثار چنان که ادلگارد بولر، منتقد سرشناس نقاشی در آلمان گفته است باید به تاثیر مذهب بر هنر چه در گذشته و چه در حال اندیشید.

ادلگارد بولر، در تیرماه سال ۱۳۶۸، در افتتاح نمایشگاهی از آثار فریده لاشایی در گالری لیبرتاس دوسلدورف گفت:"برای آنکه بتوان جهان تصویری فریده لاشایی را که ساده جلوه می‌کند درست ارج نهاد، تماشاگر باید در نظر داشته باشد که مذهب در هنر اسلامی نقش مهمی ایفا می‌کند. مذهب هم در گذشته و هم در حال حاضر بر نحوه تجلی این هنر اثر نهاده است، هم بر شکل آن و هم بر محتوایش. این امر موجب شده که هنرمندان در حوزه اسلام به آرایش‌های انتزاعی روی بیاورند. به همین خاطر به گیاهان دست انداختند، به نمایش درخت ها و حیوانات پرداختند و وقتی بن مایه‌هایی چون گیاهان و حیوانات را با هم آمیختند، اغلب چیزهایی خاص و عجیب پدید آوردند."

در هم تنیدگی رنگ‌ها و نقش‌ها، سیالیتی به نقاشی‌های فریده لاشایی می‌بخشد که در واقع چیزی نیست جز بازتاب احساس شخصی نقاش و درک و برداشت او از طبیعت؛ طبیعتی سیال که جلوه ای متافیزیکی یافته و در آن مرزها کمرنگ شده است. به سخن دیگر، نقاشی فریده لاشایی، بازنمایاندن طبیعت به بیینده از چشم اندازی درونی است. نقاشی او، بیانی تصویری است از تعریف هگل: هنر، طبیعت عبور کرده از صافی ذهن هنرمند است.

فریده لاشایی اما در بیش از چهار دهه آفرینش، تنها به قلم مو و رنگ و بوم اکتفا نکرد، مجسمه ساخت، از شیشه و سرامیک و آهن بهره گرفت تا به دنیای پیرامون خود چیزی بیفزاید. در ده‌ها نمایشگاه انفرادی و گروهی در ایران و نقاط مختلف جهان شرکت کرد و در سال ۱۳۸۰ یکی از موسسان گروه "دنا" شد که دربرگیرنده نقاشان زن ایرانی از چند نسل مختلف است.

آخرین نمایشگاه فریده لاشایی هفته‌ پیش با عنوان "گرفتن ماه" در دبی برپا شده بود.

از نقاشی تا ادبیات

فریده لاشایی، در کنار نقاشی، در حوزه ادبیات هم فعال بود.

مترجمی بود با انتخاب‌هایی سنجیده و حساب شده و نویسنده ای بود با قلمی روان و توانا در توصیف.

نخستین ترجمه او که در سال ۱۳۴۷ منتشر شد، نمایشنامه "زن نیک سچوان" نوشته برتولت برشت بود.

او دو نمایشنامه دیگر نیز از برشت با نام‌های "ارباب پونتیلا و نوکرش ماتی" (۱۳۴۷) و "روزهای کمون" (۱۳۵۷) ترجمه کرد.

"گلهای هیروشیما" نوشته اوا هریس،"لبخند فروخته شده"، از جیمز کروتس، "نجواهای شبانه"و "تمامی دیروزها" از ناتالیا گینز بورگ و «زد» نوشته واسیلی واسیلیکوس، دیگر آثاری هستند که خوانندگان فارسی زبان آنها را به ترجمه فریده لاشایی خوانده اند.

در هنر معاصر، نقاشان شاعر یا شاعران نقاش کم نبوده اند، هرمندانی چون منوچهر شیبانی و سهراب سپهری؛ اما فریده لاشایی از این جهت، نمونه ای نادر محسوب می‌شود.او نقاش، مترجم و نویسنده هم بود.

اولین رمانش با نام " شال بامو" چهره ای نویسنده ای جا افتاده از وی را به مخاطبانش معرفی کرد. کتابی که در آن راوی زن، به روایت چهار نسل می‌پردازد و تلاش‌ها و دغدغه‌های زن ایرانی را وا می‌نماید. عنوان کتاب به معنی "شغال آمد" از یک ترانه محلی گیلکی گرفته شده است.

لاشایی در این رمان، توصیفاتی درخشان از زادگاهش رشت به دست می‌دهد. کتاب به نوعی روایت زندگی نویسنده است از نگاه مادرش. فریده لاشایی در این رمان، به شیوه ای سیال زمان را در نوردیده و نه تنها از کودکی‌هایش نوشته، بلکه دیدارها و زندگی اش با بسیاری از چهره‌های هنر و ادب معاصر ایران مثل سهراب سپهری و احمد رضا احمدی و ... را روایت کرده است.

او به عنوان یک نقاش، در باره رمانش گفته است:"می خواستم یک کلاژ درست کنم. مثل کارهای مدرن نقاشی. من بی‌شکل بودن راوی را دوست داشتم. اصلاً ساختارش هم شبیه نقاشی‌هایم است. تیکه تیکه بودن و بی ربطی،‌مانند لحظات بدون ربط زندگی درعین ربط داشتن. یک نوع کلاژ. کلاژ ی مبهم و کمی سخت. ولی اگر کشش داشته باشد،‌ زیبایی داشته باشد،‌ خواننده آنرا دنبال خواهد کرد. اینجوری راحتترم. یعنی در نوعی درهم بر همی، یکجوری خودم را گم میکنم. مثل آدرس یا شماره تلفنی که یک گوشه مینویسم و بعد آنرا گم میکنم. هیچ‌وقت هم یاد نگرفتم که آدرس یا شماره تلفن‌ها را در دفتر خاص بنویسم. یک نوع نظم خاص خودم را دارم."

فریده لاشایی اما در انتشار رمانش که با استقبال هم روبه رو شد، عجله ای نداشت.

کتابش را ۱۲ سال پس از به پایان بردنش منتشر کرد. خودش در این باره گفته است:" در نقاشی نمی‌ترسیدم. نقاشی یک کار خیلی شخصی است. یک کار خاص است خواص هم مخاطب آن هستند. یعنی هیچگاه مثل ادبیات مخاطب گسترده و ناشناس ندارد. بخصوص در ایران. درفرنگ کمی فرق دارد و طیف وسیعتری را در بر می‌گیرد. حالا ادبیات را در نظر بگیرید. خوب کاملاً متفاوت است. با هزارها آدم سر و کار خواهید داشت. کسانی که اصلاً آنها را نمی‌شناسید و نمی‌بینید. در صورتی که در نقاشی شما همه مخاطبان خود را امکان دارد بتوانید بشناسید. پس تکلیف آدم در نقاشی اصولاً معلوم تر است."

پس از انتشار رمانش بود که گفت به دلایل زیادی به فکر انتشار آن نبوده، اما حالا نوشتن برایش بیشتر اهمیت پیدا کرده است:" یک بار ناصر تقوایی به من گفت که تاریخ یعنی همین! تاریخ واقعی تجربه‌های شخصی آدم‌هاست. و من حالا می‌بینم که راست می‌گوید. تاریخ واقعی خود ما هستیم و نه فقط حوادث. منظورم این است که حادثه‌ها اتفاق می افتند، ولی این عکس العمل‌های ما در مقابل این حوادث است که تاریخ را می‌سازد. از سوی دیگر ما به روی دادن این اتفاقات گواهی می‌دهیم. ما شاهد این اتفاقات هستیم. و این مساله اهمیت و جایگاه تک تک ما را به عنوان شهادت دهندگان مشخص می‌کند. برای همین است که اکنون برایم نوشتن بیشتر از نقاشی کردن اهمیت دارد و تصمیم دارم باز هم بنویسم."

او پنج سال پیش خبر داده بود که در حال حاضر مشغول باز نویسی رمانی است که نوشتنش را از ۲۵ سال پیش آغاز کرده بوده؛ رمانی که روایت زندگی دختری است که در جوانب درگیر موضوع شرق و غرب می‌شود و مسائل مختلفی برایش پیش می آید و او بر سر دو راهی قرار می‌گیرد.

فریده لاشایی، به گواهی رمان اولش و موضوع رمان دومش، در نوشتن هم مثل نقاشی راوی خود بود و جهانی که از چشم خود دیده و شناخته بود.

تجربه بازگشت و زندان

ریده لاشایی، که در ۱۸ سالگی از ایران رفته بود و در ۲۸ سالگی بازگشته بود، در سال ۱۳۵۲، اندکی پس از بازگشت برای مدتی سر از زندان در آورد و در بند تازه تاسیس زنان قصر با تعداد دیگری از زنانی که هوادار یا عضو سازمان‌های سیاسی مخالف حکومت وقت بودند، هم بند شد.

فریده لاشایی، در مقایسه با برادرش کوروش لاشایی که از چهره‌های شاخص و بنیانگذاران سازمان انقلابی حزب توده ایران بود، کمتر به طور مستقیم درگیر سیاست بود و هرچند به همان راه رفت اما به نوشته خودش "در سال‌هایی که در اروپا بود، همه جا حرف از مبارزه بود" و او هم تحت تاثیر همین فضا و گریزان از الگوی شوروی و استالینیسم به الگوی چین پناه برد " بی آنکه اطلاع دقیقی از آن داشته باشد و همیشه یک کتاب سرخ مائو تسه دونگ در کیف داشت و کلمات قصار آن را بارها می‌خواند و از بر می‌کرد."

با چنین توشه ای که با شرکت در جلسات کنفدراسیون دانشجویان ایرانی هم همراه شده بود و با این باور که "جهان را می‌توان تغییر داد تا ستم و افکار فاشیستی از جهان رخت بربندد" در تابستان ۱۳۵۲ به تهران بازگشت و با آنکه پدر و مادرش در شمال شهر زندگی می‌کردند، تصمیم گرفت جزو جنوب نشین‌ها باشد و برای همین خانه ای در خیابان ژاله اجاره کرد، اما " هنوز در آن مستقر نشده، در منزل یکی از دوستانش" دستگیر شد.

زندان برای او که چندان با همبندانش همسو و همرای نبود، تجربه ای دیگر بود.

بعدها، برای توصیف رابطه اش با نقاشی و نویسندگی از این تجربه بهره گرفت و گفت:" در نوشتن آدم می‌تواند از نقاشی استفاده کند، ولی برعکس آن کمتر اتفاق می افتد. در نقاشی آدم خیلی ناخودآگاه حالاتش را بروز می‌دهد. در واقع اگر شکل منطقی به آنچه فکر می‌کند بدهد، کار خراب می‌شود. ولی در نوشتن این گونه نیست که همه اش ناخودآگاه آدم فعال باشد. در نقاشی ذهن آدم مرتب تصویر می‌سازد. تصویر پشت تصویر. من یک تجربه از این تصویر سازی‌ها دارم. در زندان که بودم زیاد شطرنج بازی می‌کردم. بعد از مدتی احساس کردم که هر بار که چشمم را می بندم،‌ همه جا پر می‌شود از این مهره‌های شطرنج. این جوری است که ذهن آدم درگیر تصویر می‌شود. حالا می‌خواهی بنویسی. این بار ذهنت درگیر کلمه است. در اینجا روند آگاهانه ذهن یا "اندیشه" دخالت مستقیم دارد،‌ شروع می‌کند به جمله سازی و ردیف کردن آن پشت سر هم و مدتی طول می‌کشد تا این روند جایش را به فوران تصاویری بدهد که در اثر این کنش و واکنش خود به خود ایجاد شده است و این درگیری و تکامل اندیشه و ذهن برای من نقطه عطف ادبیات است. اینجا آدم باید حواسش جمع باشد و فوری یادداشت برداری کند تا کلمات را گم نکند. بگذارید از شباهت‌های این دو هم بگویم،‌ یعنی نقاشی و ادبیات. من به مرور زمان یاد گرفتم که از تصادف در نقاشی‌هایم استفاده کنم و همین کار را هم در نوشته هایم انجام می‌دهم."

به جز رمان دومش که هنوز منتشر نشده، قصد داشت شرح حالی از برتولت برشت را نیز که سال‌ها قبل نوشته بود، بازنگری و منتشر کند؛ اما سرطان و مرگ مجالش ندادند.

فریده لاشایی، ده سال پس از برادرش کوروش که در زندان شاه تغییر مسیر داد و پس از انقلاب و اعدام دوست نزدیکش پرویز نیکخواه از ایران گریخت و در سال ۱۳۸۱ در آمریکا درگذشت، در تهران قلم را زمین گذاشت تا بوم‌ها و صفحه هایش از این پس برای همیشه سپید بمانند.

iran#

یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۱

سخنرانی فرهنگ قاسمی به مناسبت درگذشت کشاورز صدر‎

 ارسالی مهدی خانباباتهرانی


سخنرانی فرهنگ قاسمی به مناسبت درگذشت کشاورز صدر




iran#

در مورد گروه احمدی نژاد

ارسالی مهدی خاناباتهرانی

اگر گروه احمدی‌نژادرا نشناسیم و ندانیم پایگاه قدرت آنها کجاست،به این مسئله نمی‌توانیم پاسخ دهیم که سرانجام آنها چه خواهد شد.

مسئله‌ای که به طور سنتی در تاریخ ایران وجود داشته این بوده است کهپادشاه نیروهای امنیتی – نظامی را در کنترل خود می‌گرفته و اجازه می‌داده که دیگران امور را اداره کنند و هرموقع که لازم بوده و فکر می‌کرده که آنها قدرت گرفته‌اند، آنها را کنار می‌گذاشت. فرق هم نمی‌کرد که چه کسانی‌ هستند. مثلا قائم مقام و یا امیرکبیر. حتی مصدق هم از این کارنتوانست جلوگیری کند. مصدق در ارتش پایگاهی نداشت و وقتی کودتا کردند توانستند به آسانی او را کنار بگذارند. این ویژگی‌ قدرت بوده است.

بعد از انقلاب این ویژگی را آقای خامنه‌ای به خوبی می‌فهمید، ولی آقای رفسنجانی متوجه نبود. آقای رفسنجانی در موقعیتی بود که می‌گفتند او قدرت را تعیین می‌کند که در دست چه کسی باشد.همه شبکه‌های تبلیغاتی رفسنجانی را تحت پوشش گرفته بود. اما آقای خامنه‌ای سرش را به زیر انداخته بود و آرام آرام در همه نیروهای امنیتی نفوذ کرد و کم کم همه چیز را در دست گرفتو به همین علت وقتی در موقعیت برخورد قرار گرفت توانست همه را کنار بزند.

احمدی‌نژاد یک پدیده نو در ایران بودکه تا کنون سابقه نداشته و آن این که ابزارهای قدرت چه از نظر امنیتی – نظامی و چه از نظر ایدئولوژیکی در دست او نیست، در دست رهبر و حکومت است.اما او پدیده‌ای را وارد سیاست ایران کرد که بی‌سابقه بود و آن این بود که«باند»درست کرد. ویژگی باند این است که تا آخرین لحظه از همدیگر حمایت می‌کنند.

سال‌هاست که اینها دارند با رحیمی و مشائی ، که از یاران نزدیک احمدی‌نژاد هستند برخورد می‌کنند و به اصطلاح آنها را می‌زننداما احمدی‌نژاد با چنگ و دندان از افراد باندش -حتی از کردان با تمام افتضاحاتی که مرتکب شد- دفاع کرد. پیامی که این کار او به افراد می‌دهد این است که اگر به باند ما بیایید، این باند از شما حمایت می‌کند.

ما این پدیده را قبلا نداشتیم. به یاد بیاوریمآقای خاتمیرا که بیشترین برخوردها را با نزدیکترین یارانش انجام دادند، آنها را دستگیر و زندانی کردند (حتی آدمهای موجهی مثل عبدالله نوری را)، اما او کاری نکرد.

آقای رفسنجانیبرای شهردار خودش آقای کرباسچی که بعد هم او را همه‌کاره خودش کرده بود نایستاد. اما آقای احمدی‌نژاد پای یارانش می‌ایستد و از آنها دفاع می‌کند.

به همین دلیل دور و بر آقای خاتمی را مرتب زدند. آقای موسوی هم همینطور بود. آقای بنی‌صدر هم همینطور. آقای رفسنجانی حتی افرادی که قبلا جزو دوستان صمیمی خودش بودند مثل مهندس سحابی را زندانی کرد. به همین جهت جامعه به او اعتنا و اعتماد ندارد.می‌گویند وقتی تو با او این کار را کردی با ما چه می‌کنی؟شاه هم همین کار را کرد و وقتی به خطر افتاد یاران خودش را هم زد.

اما احمدی‌نژاد یک پیامی داردکهاگر کنار من آمدیمهم نیست تو چه کرده باشی وچه مدارکی رو کنند، و حتی مثل کردان باشی و یا مثل رحیمی صدها دزدی‌ات را برملا کنند؛من پای تو می‌ایستم و از تو حمایت می‌کنم. بنابراین او شبکه قدرتی را درست کرد.

من به یاد دارم وقتی که احمدی‌نژاد می‌خواست روی کار بیاید در روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت تفسیری منتشر شد که شبکه مساجد را که در تبلیغ احمدی‌نژاد و روی کار آمدنش نقش داشت معرفی کرد.

این ویژگی را به نظر من از مطالعه وضعیت غرب آموخته اند. در غرب این گونه است که وقتی یک رئیس‌جمهور عوض می‌شود و رئیس‌جمهور جدید می‌آید مثلا در شهر واشنگتن حدود چهار هزار پست عوض می‌شود و وقتی به سراسر کشور نگاه می‌کنیم حدود یک میلیون پست عوض می‌شود. تمام این تغییر پست‌ها سیاسی است. و تمام آنهایی که در فعالیت‌های انتخاباتی در این مجموعه کار کرده‌اند از سطح روستا تا کل کشور به آنها سمت و پاداش می‌دهند. بنابراین دموکرات‌ها از هم دیگر دفاع می‌کنند و جمهوری‌خواهان هم همینطور. اگر به مناظره‌های تلویزیونی نگاه کنیم می‌بینیم هر مزخرفی که فردی از هم‌حزبی‌های فرد گفته باشد از آن دفاع می‌کند و برعکس. یعنی تیمی حرکت می‌کنند. این خیلی مهم است.تیمی حرکت کردن، از تیم خود دفاع کردن و تیم را تنها نگذاشتن.

احمدی‌نژاد این خصوصیت را از غرب یاد گرفته و در سیستم خودش پیاده کرده استو به همین علت وقتی اوایل روی کار آمدن احمدی نژاد در دور اول، به برکناری افراد ذیصلاح و روی کار آوردن افراد بی‌صلاحیت اعتراض می شد، صفار هرندی وزیراحمدی‌نژاد در پاسخ به معترضان گفت ما شش سال برنامه‌ریزی کردیم و حالا که قدرت را گرفته‌ایم یاران خودمان را سر کار می‌گذاریم.

این مسئله به احمدی‌نژاد قدرت داده است.او امروز نه قدرت نظامی و امنیتی را در اختیار دارد و نه قدرت ایدئولوژیک را؛اما شبکه و باندی دارد که از هم حمایت می‌کنند. درون آن فساد هم زیاد است و تمام نوکیسه‌های فاسد به باند احمدی‌نژاد وارد می‌شوند.

آنها کسی غیر از خودشان را در ساخت قدرت ندارند اما حیاتشان در حفظ همدیگر است. به همین دلیل باند احمدی‌نژاد باندی نیست که بعد از رفتن خود او مثل آقای خاتمی، رفسنجانی یا موسوی یا بنی‌صدر تمام بشود. این یک شبکه وسیع است که به خوبی کار می‌کند و آخرین کاری هم که این اواخر کرد وهنوزمعلوم نیست موفق شود یا نه، این بود که می خواهد۱۳۰هزار کارمند جدید استخدام کند. یعنی این تعداد به شبکه‌اش بیفزاید.هستی این شبکه وابسته به حمایت از یکدیگر است.

این امرچیزی نیست که آقای خامنه‌ای به راحتی بتواند از بین ببرد وپیش‌بینی من این است که آنها خواهند ماند و این شبکه نفوذ و قدرت وسیعی خواهند داشت. لزوما هم نباید در راس قدرت باشند.ممکن است شورای نگهبان به کاندیدای آنها اجازه ورود به انتخابات ندهد.آنها اگر رئوس را نداشته باشند بدنه را دارند و درصورت عدم حضورشان در راس، سال‌ها طول می‌کشد گروه مقابل بتواند آنها را کنار بزند.

هم چنین تیم آقای احمدی‌نژاد فرقی با گروه‌های قبلی دارد.درعملکرد های قبلی، برای مبارزین اخلاق مهم بودو اصول خودشان را داشتند؛اما این مجموعه فرزند همین روحانیت حاکم است و در دامان همین روحانیت بزرگ شده است.

اگر آنهادروغ می‌گوینداین‌هادو برابر دروغ می‌گویند.وقتی آقای سعیدی به نفع آقای خامنه‌ای معجزه‌ای درست می‌کند و می‌گوید موقع به دنیا آمدن آقای خامنه‌ای یاعلی می‌گفته و زاییده می‌شده آقای احمدی‌نژاد هم می‌گوید بنده هاله نور پشت سرم بود.

اگر آب دهان آقای خامنه‌ای را می‌گویند شفاست نماینده مجلسی هم پیدا می‌شود که آب نیمه لیوان آقای احمدی‌نژاد را به عنوان تبرک می‌خورد.همه تقدس‌هایی که آنها بلدند، این ها هم بلدند.

آن طرفامام‌زاده جدیددرست می‌کند این طرفامام‌زاده سیاردرست می‌کند و می‌چرخاند.هر دو با خرافات بازی می‌کنند.هر دو طرف از گفتن دروغ هیچ ابایی ندارند.

اگرآقای جنتی گفت نیروهای اصلاح‌طلب پنجاه‌ میلیارد پول را در چمدان گذاشته‌اند بعد از تذکر به او که چنین رقمی برای چمدان زیاد است گفت پنجاه میلیون تومان و بعد پنج میلیون تومان. در مقابلآقای احمدی‌نژاد به راحتی و به صراحت راجع به رشد اقتصادی، عددی را کاملا خلاف واقع و با اغراق زیاد ذکر می‌کند. مثلا می‌گوید۱۴ درصد در حالی که یک درصد هم نیست.

اگرآقای خامنه‌ای می‌گوید ما امن‌ترین کشور دنیا را داریم و سالم‌ترین انتخابات دنیا را برگزار کردیم آقای احمدی‌نژاد هم می‌گویدمن موفق‌ترین دولت روی زمین‌ هستم. جنس همان است و طرف مقابل از پس چنین حریفی به سادگی برنمی‌آید. همان وقاحت، هماندروغگوییو همانخرافاترا دارد و همانطور هممعجزهمی‌کند. خلاصه به روحانیت می‌خواهد بگوید من از جنس خودت هستم و به آسانی برکنار نمی‌شوم.

اگرروحانیت بر سر کار است با هوچی‌گری و بدگویی و اتهام زنی همه را از میدان به در کرده است. در مقابل آدمهای نجیبی مثل ملی – مذهبی‌ها، نهضت آزادی و اصلاح‌طلب‌ها و یا بنی‌صدر بوده استولی با باند احمدی‌نژاد نمی‌تواند این کار را بکند.در واقع باند احمدی‌نژاد می‌گوید تو اگر یک فحش بدهی و یک انگ یا تهمت بزنی من یکی بزرگترش را خواهم گفت وانگ یا تهمت بزرگتری‌ خواهم زد.

شما می‌گویید من آلوده هستم، ولی من می گویم شما آلوده‌تر هستید و من از همه‌تان مدرک دارم. و دیدیم که چندین بار مدرک رو کرده است. مثلا برای جواد و صادق لاریجانی که مثلا زمین خواری کرده‌اند.او مدرک جمع می‌کند و رو می‌کند.

خلاصه اینکه ممکن است نگذارند طیف احمدی‌نژاد در قدرت ریاست‌جمهوری حضور داشته باشند، اما به واسطه داشتن شبکه اختاپوسی وسیعی از نظر سیاسی – اقتصادی و اداری این باند می‌ماند و جایی نمی‌رود

                 
                    دوستى از ايران.      وداخل دستگاه فساد

iran#

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

تارنمای «عکاسی از ایران»

ايميل فورورد شده

تارنمای «عکاسی از ایران»



iran#

چه مشکلاتی در کمین سیستم بانکی است؟! وبسایت تاجران

چه مشکلاتی در کمین سیستم بانکی است؟! وبسایت تاجران
شنبه 23 فوريه 2013
 http://www.hambastegi-iran.org/spip.php?article2608

هشدار اخیر ابراهیم درویشی، معاون نظارتی بانک مرکزی، نسبت به احتمال وقوع برخی تخلفات و سوء استفاده‌های بزرگ در نظام بانکی کشور در آیندهاین سئوال را مطرح می کند که سیستم بانکی با چه مشکلات بیشتری می تواند روبرو شود؟

حدس من این است که اشاره آقای درویشی به در هم ریختگی و برآشفتگی همه گیر در سیستم بانکی است. برخی گزارش ها حاکی از آن است که نسبت تسهیلات به سپرده ها از مرز 104 درصد گذشته است. بعضی از وام های بد به خاطر سهل انگاری و بی توجهی به قوانین و آیین نامه ها اعطاء شده اند. بعضی از این وام ها به دلیل وضعیت بد اقتصادی بازپرداخت نشده و برخی دیگر از این وام ها فقط و فقط به خاطر مسائل و زد و بندهای سیاسی اعطاء شده اند. ما می دانیم که شرایط فعلی بسیار بد است ولی این احتمال وجود دارد که وضعیت از آنچه که گزارش می شود بدتر باشد. آقای درویشی به بند ٤ ماده ٣٤ قانون پولی و بانکی کشور اشاره کرد که بر اساس آن بانک‌ها مجاز نیستند بيش از آن چه بانک مرکزی تعيين می کند، به اشخاص حقيقی يا حقوقی، تسهيلات يا اعتبار اعطا کنند.

وضعیت بحرانی و نابسامان فعلی اعتبارات نشانه دیگری از نزدیک شدن بانک ها به مرز قانونی مبالغی است که می توانند بعنوان اعتبارات اعطاء کنند. در حالی که دولت با کمبود بودجه روبرو است بدهی هایش به بانکها کاهش نخواهد یافت بلکه افزایش پیدا خواهد کرد. عدم پرداخت معوقات بر میزان بدهی ها می افزاید و بسیاری از بانک ها مبالغ مورد نیاز برای پرداخت تعهداتشان را نخواهند داشت و ممکن است رو به ورشکستگی بروند ولی با همه این احوال دریافت گزارشی دقیق مبنی بر اینکه بانک ها تا چه اندازه تحت فشار قرار دارند بسیار نا محتمل است. مدیران بانک ها از ترس اینکه گزارشات واقع بینانه آنها منجر به از دست دادن پست و مقام آنها نشود ترجیح می دهند گزارشات را با سهل انگاری و غیرواقعبینانه ارائه کنند و عمق مشکلات را بیان نکنند. بانک ها با بزرگنمای کاذب دارای ها و سرمایه خود ینگونه وانمود می کنند که وضعشان خوب است و این کار مخاطراتی جدی در بر دارد.

بر خلاف شرکت های عادی که ورشکست می شوند، بانک ها به خاطر این مسئله که ترازنامه هایشان عدم امکان بازپرداخت بدهی هایشان را نشان می دهد از گردونه کاری خارج نشده و امکان ادامه فعالیت هایشان را دارند. بانک های ورشکسته و یا در حال ورشکستگی تا زمانی که مشتریان درخواست بازپس گیری فوری سپرده های خود را نداشته باشند امکان ادامه فعالیت های عادی خود را خواهند داشت. با این وجود، همین بانک ها در شرایط بسیار مخاطره آمیزی قرار دارند به طوری که هر گونه شوکی به اقتصاد می تواند باعث فروپاشی کلی سیستم بانکی گردد.

حتی اشاره به این مسئله که یکی از بانک ها با ورشکستگی روبرو است می تواند اعتبار کل سیستم بانکی را خدشه دار کند. همین موضوع می تواند میزان اعتماد به بانک هایی را که از لحاظ مالی در وضعیت خوبی قرار دارند را درست مشابه بانک هایی که در شرف ورشکستگی هستند کاهش دهد. ضوابط بانکی برای حفظ سلامت سیستم وضع شده اند و عدم رعایت آنها توسط حتی یک بانک می تواند وضعیت بانک های دیگر را به مخاطره بیاندازد.

اگر عدم توان بانک ها در بازپرداخت معوقات یا به نوعی ورشکستگی بانکی خطری نیست که آقای درویشی در مورد آن هشدار می دهد، امکان دیگری که وجود دارد این است که شایعه کمبود ارز حقیقت داشته باشد. اعلان این مسئله که سیستم بانکی با کمبود ذخیره ارزی روبرو نمی باشد از طرف دولت می تواند باعث آسودگی خیال بشود ولی تکذیب هر روزه این مسئله که کمبود ذخیره ارزی وجود ندارد باعث به صدا درآمدن زنگ های خطر شده است. دولت تا این لحظه توانسته است تا حددی تعادل لازم بین عرضه ارز و تقاضای فزاینده ناشی از احتمال نبود ارز را برقرار کند ولی سئوال اینجاست که تا کی می تواند این تعادل را حفظ کند.

بروز رسوایی ها و فسادهای جدید نیز می تواند یکی دیگر از احتمالات باشد. صنعت بانکداری با رسوایی های بسیاری روبرو شده است و بعید به نظر می رسد که از تمامی مفاسد و رسوایی ها بطور کامل پرده برداری شده باشد. احتمال اینکه در سال آینده خبرهایی از حداقل یک اختلاس کلان دیگر بشنویم بسیار است. درموقعیت فعلی با بدتر شدن وضعیت اقتصادی، وسوسه سوء استفاده ازسیستم تا زمانی که امکانش وجود داشته باشد بسیار بالا می رود. در حالیکه بعضی از بانک ها برای گشایش اعتبار درخواست 100 درصد پیش پرداخت و کارمزدهای مضاعف می کنند و در عین حال ازقبول هرگونه مسئولیت در ارتباط با مشکلات نقل و انتقالات پول در سیستم بانکی بین المللی سر باز می زنند، جای تعجب نخواهد بود که ببینیم امسال درآمد خالص برخی از بانکداران سه برابر شود.

iran#

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۱

گفتگو با مهدی خانبابا تهرانی - RFI‎

گفتگو با مهدی خانبابا تهرانی - RFI




iran#

پاسخ به ايران گلوبال در مورد صدای آمريکا

پاسخ به ايران گلوبال در مورد صدای آمريکا
سام قندچی


کيانوش توکلی در کامنتی زير مقاله ام تحت عنوان "صدای آمريکا: شايعات و واقعيات" در ايران گلوبال نوشته است: "مطلب جالبی بود؛ کاش بیشتر از این در باره صدای آمریکا توضیح می دادید و اینکه اخیراً عنوان شده است که برخی از چهره های سیاسی صدای امریکا بنا بر دلایل گونان از صدای امریکا کنار رفته اند." (1)
 
در پاسخ آقای کيانوش توکلی نوشتم: اميدوارم خوانندگان تصور نکنند که مسأئل شخصی را دوست دارم بحث کنم که ابدا هدفم نيست و به همين دليل نيزدر مقالاتم حتی نام مديران ارشدی که در رابطه با متوقف شدن مصاحبه های تلويزيونی ام در صدای آمريکا در 5 سال پيش مسؤل بودند را ذکر نکردم. در اين مورد هم چون سؤال کرديد پاسخ می دهم وگرنه در نوشته هايم از آوردن جنبه های شخصی پرهيز کرده ام و به موضوع رعايت حقوق بشر توسط مديران در مؤسسه ای که برای حقوق بشر فعاليت می کند پرداخته ام. به هر حال خود را موظف ديدم به سؤالی که کرده ايد پاسخ دهم.

در مورد کسانيکه بتازگی قراردادشان در صدای آمريکا تمديد نشده است شنيده ام اما ماجرای تک تک آنها را نمی دانم که بتوانم نظر بدهم. درباره متوقف شدن مصاحبه تلويزيونی با اينجانب از پنچ سال پيش و نيز نداشتن استخدام رسمی که شامل امنيت شغلی شود در مقاله هشت سال کار در صدای آمريکا توضيح دادم:

http://www.ghandchi.com/734-voa.htm

همه آنچه نوشتم را هر فرد بی غرضی می تواند با صحبت با کارمندان گروه وب سايت صدای آمريکا تأييد کند. می دانم بسياری از کسانيکه با مسائل مشابهی روبرو شده اند شکايت قانونی کرده اند. اينجانب چنين نکردم. حوصله اش را ندارم. اگر برای پول و حقوق اين کار را برگزيده بودم نمی آمدم شغلی بگيرم که يک سوم مشاغل پيشينم درآمدش باشد. اگر به رزومه ام نکاه کنی آشکار است:

http://www.ghandchi.com/GhandchiResume.htm

کار در صدای آمريکا را برای علاقه شخصی برگزيده بودم و وقتی اينطور شد ديگر از خيرش گذشتم.


سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهارم اسفندماه 1391
February 22, 2013

پانويس:
1. صدای آمريکا: شايعات و واقعيات


iran#

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۱

قندچی-صدای آمريکا: شايعات و واقعيات

صدای آمريکا: شايعات و واقعيات
سام قندچی


متن انگليسی English Text
شايعات زيادی در مورد صدای آمريکا گفته می شود و تشخيص واقعيت بسيار دشوار است. صدای آمريکا مؤسسه ای خبری است که در زمان جنگ جهانی دوم شکل گرفت و هدف آن ارائه خبرهای دقيق و ترويج ارزش های دموکراتيک بين شنوندگان خود در کشورهای تحت سلطه فاشيسم بود. اکنون حدود 70 سال از آن تاريخ می گذرد. خبرهايی که در کشورهای زير حاکميت ديکتاتورها قابل دسترسی هستند طی 70 سال گذشته تغيير کرده اند. مثلا ميزان و محتوای خبر در اتحاد شوروی در گذشته، و يا امروز در چين کمونيست با آلمان هيتلری يکی نبوده است. يا خبرها و تحليل های قابل دسترس در مطبوعات جمهوری اسلامی ايران، راديو، تلويزيون و اينترنت در داخل کشور، با اخبار ارائه شده در هفتاد سال پيش در کشورهای ديکتاتوری متفاوت است.  صدای آمريکا به بيش از 40 زبان برنامه پخش می کند و طبيعی است بسياری از اخباری که در کشورهای مورد توجه اين برنامه ها در دسترس هستند، ارزش پخش مجدد ندارند. به همين دليل اين رسانه خبری نميتواند مانند رسانه های خبری عادی در کشورهای مختلف عمل کند و اخبار غيرقابل دسترس در کشورهای مورد نظر را در کانون استراتژی خود قرار می دهد که لزوما برای همه کشورها يکسان نيست.

با در نظر گرفتن واقعيت بالا استراتژی بخش فارسی صدای آمريکا ريخته شده است. در چارتر صدای آمريکا نگاشته شده است که خبررسانی دقيق و متعادل به علاوه ترويج ارزش های دموکراتيک وظيفه اين رسانه است؛ اما، برای بينندگان تلويزيون، خوانندگان وب و شنوندگان راديو که از طريق منابع رسمی ايران دسترسی به بسياری از خبرها را در اين عصر اطلاعات دارند نياز به تمرکز بر روی اخباری است که در دسترس آنها نيست. در نتيجه نه تنها اخبار بلکه تحليلهايی نيز که در صدای آمريکا ارائه می شوند کارهايی است که در مطبوعات ايران پخش نمی شوند وگرنه نيازی به اين ياری رسانی کشورهای دموکراتيک جهت خبررسانی برای ايرانيان نبود. به همين دليل در بسياری از مناطق که در گذشته برنامه به زبان آنها وجود داشته است، با تحولات دموکراتيک و رشد رسانه های مستقل در آن نقاط، برنامه های صدای آمريکا قطع شده است.

اساسا دو نگرش غلط در مورد استراتژی صدای آمريکا برای ايران در محافل خارج بيان می شود:

1. نگرش اول از سوی کسانی مطرح می شود که تصور می کنند مردم در داخل ايران نيازشان به نوع اخبار و برنامه هايی است که مورد نياز مهاجران ايرانی است. همانطور که بسيار بحث شده نيازهای مهاجران ايرانی با نيازهای مردم ايران در داخل کشور متفاوت است. در سالهای اخير که تعداد مهاجران ايرانی در خارج زياد شده است مطبوعاتی که مورد توجه مهاجران هستند در خارج رشد کرده اند و ناشران آن رسانه ها هم مشخص هستند. اساسا مهاجران خواهان بهتر کردن زندگی خود در آمريکا و ديگر کشورهای محل مهاجرت خود هستند و همچنين خواستار مناسبات خوب بين آمريکا و ايران می باشند جدا از آنکه رژيم سياسی ايران مطلوب نظرشان باشد يا خير، چرا که می خواهند بتوانند راحت به ايران سفر کنند و به راحتی به تجارت بپردازند. البته آنها مانند بسياری از تبعيديان نگران جنگ با ايران نيز هستند، هرچند تأکيد بر شرايط حقوق بشری برای مناسبات دو کشور باعث جنگ نمی شود. با اين حال قائل شدن شرايط حقوق بشری برای ايجاد مناسبات بين دو کشور برای مهاجران آنقدر مهم نيست. اين حرف به آن معنا نيست که مهاجران از استبداد در ايران دفاع می کنند يا تمايلی به رعايت حقوق بشر در ايران ندارند، ولی الويت برای مهاجران بهتر کردن زندگی خودشان در آمريکا و نقاط ديگر است و به آنها از اين بابت نمی توان خرده گرفت (1).

به هرحال با افزايش تعداد مهاجران در آمريکا جريانات فکری و سياسی که خواستهای اين گروه از ايرانيان را بيان می کنند نيز در تلاشند تا در صدای آمريکا تأثير بگذارند.  مثلا ادعا می شود که روزنامه نگاری بيطرف و متعادل يعنی داشتن محتوايی غيرسياسی و يا ندادن خبرهايی که احتمالاً باعث رنجش گروه های فشار می شود. اين تصورات کاملاً غلط هستند. خبرنگاران افرادی هستند بسيار آگاه و اتفاقا اگر هيچ گرايش سياسی نداشته باشند نشان از آن است که چندان مطلع نيستند. اگر بدانيم که خبرنگار يا تحليلگری  پادشاهی خواه است و گزارش او را گوش کنيم مطمئنا بهتر می توانيم تشخيص دهيم که وی گزارش درست علمی و ژورناليستی ارائه کرده است يا خير. کسانیکه تلاش می کنند نشان دهند خبرنگاران رسانه ای موضع سياسی ندارند تا گزارش های آنها بيطرفانه فرض شود خودشان و ديگران را گول می زنند. عدم تبعيض به اين معنا نيست که خبرنگار يا تحليلگر هوادار پادشاهی يا هوادار مجاهدين يا هوادار اصلاح طلبان نباشد. وجود آگاهانه چنين خبرنگاران و تحليلگران اگر افراد مطلعی باشند تضمين دسترسی به خبرهايی است که واقعا ارزش خبری دارند و اتفاقاً مراجعه کنندگان به راديو، تلويزيون و سايت رسانه ای نظير صدای آمريکا نيز در پی دسترسی به چنين خبرها و تحليلها هستند و آنقدر هم با هوش هستند که تشخيص خود را داشته باشند و گزارش ها را ارزيابی کنند و احتياجی به مميزی نيست که از رنجش ها پيشگيری شود، مگر اينجا کودکستان است.

2. اما نگرش دوم غلط در مورد استراتژی رسانه ای از سوی برخی از هواداران ايرانی نئوکان های آمريکايی مطرح می شود. آنها فکر می کنند که صدای آمريکا قرار است در ايران انقلاب کند و دوست دارند در اين رسانه بنشينند و دستورعمل کار انقلابی بدهند. فکر می کنند مثلا اگر روابط با ايران خوب باشد چنين اجازه ای به آنها داده نخواهد شد اما اگر روابط بد باشد چنين اجازه ای را خواهند يافت. در نتيجه تصور می کنند سد راهشان برای دستيابی به اين مقصود لابی های جمهوری اسلامی است که به زعم آنها در صدای آمريکا نفوذ کرده اند. اشتباه آنها اين است که صدای آمريکا را با يک حزب سياسی اشتباه گرفته اند. خبرنگاران صدای آمريکا نظير هر شهروند آزاد می توانند طرفدار يا عضو هر حزب سياسی باشند اما خبررسانی آنها ارائه ژورناليسم علمی و ترويج دموکراسی است که در چارچوب چارتر صدای آمريکا به روشنی تعريف شده است. يعنی حتی همان زمانی که متفقين در جنگ با آلمان فاشيستی بودند بازهم وظيفه صدای آمريکا خبررسانی بود و نه جايگزين شدن برای حزبی سياسی و به اجرا گذاشتن عمليات پارتيزانی عليه هيتلر.

بدنيست نگاهی بياندازيم به شايعاتی که در چند سال اخير در مورد علی سجادی، سردبير ارشد پيشين صدای آمريکا، تکرار می شود. عده ای از نئوکان ها می نويسند که پدر ايشان از آخوندهايی است که برای ولی فقيه کار میکند و داستانی هم در مورد گزارش مرگ ندا آقا سلطان درست کرده اند که گويی آقای سجادی جلوی اعلام خبر را گرفته بوده و گويی اينهم دليل ديگری است برای آنکه ايشان را عامل جمهوری اسلامی اعلام کنند. در مورد پدر آقای سجادی واقعا نمی دانم چرا بعضی خجالت نمی کشند که در توهين به مخالف نظری خود خانواده او را هم مورد حمله قرار می دهند و به اينطريق گوی را از دست جمهوری اسلامی ربوده اند. خواهش می کنم اين ادعاها را ثابت کنند وگرنه سيه روی شود هرکه در او غش باشد. در مورد اعلام خبر مرگ ندا نيز آقای سجادی دقيقا طبق اصل خبرنگاری برمبنای دريافت خبر از دو منبع موثق کار کرده و کارش هيچ اشکالی نداشته و همه اين اتهامات دروغ محض است. وليکن آنچه واقعيت در مورد کار آقای سجادی است موضوع ديگری است.

علی سجادی با دانش ترين اديتوری است که نه تنها در همه هشت سال گذشته در صدای آمريکا ديده ام بلکه يکی از با دانش ترين ويراستارهايی است که در همه عمر خود شناخته ام. نه تنها فردی قادر و پرکار هستند بلکه زمانی که سردبير ارشد و مسؤل خبر صدای آمريکا بودند دقيقترين خبرها و موضوعاتی که واقعا ارزش خبری داشتند در تلويزيون صدای آمريکا پخش می شد. وقتی دو سال پيش اين مسؤليت به فرد ديگری داده شد، کيفيت خبرهای تلويزيون صدای آمريکا افت کرد، هرچند بسياری از خبرنگاران با سواد همچنان کارهای خوب توليد می کردند. اما چرا آن بخش از آقای سجادی گرفته شد؟  دليلش سختگيری زياده از حد آقای سجادی بود. آقای سجادی بسيار باسواد هستند و بسيار سخت کوش و آنقدر احساس مسؤليت می کنند که حاضر نيستند حتی يک سر سوزن کار بی ارزش ارائه شود. به همين علت نيز بسيار سخت گير هستند که کسانیکه برای ايشان کار می کنند گاهی فرصت ندارند حتی تجديد انرژی کنند و ممکن است سالها کار ارائه کنند و فرصت حتی قدری مطالعه شخصی پيدا نکنند. در چنين شرايطی آنهايی که توان کاری شان پايين است يا سوادشان کم نميتوانند دوام بياورند و معمولا اينگونه افراد هم بيشتر فرصت دارند که به شايعه پراکنی و حرفهای اينگونه بپردازند تا آنکه در وقت آزادشان مطالعه و کار کنند و چون نه وقت برای تحقيقات صرف می کنند و نه دانش آن را دارند که کاری با ارزش بتوانند ارائه کنند، تلاش خود را صرف خراب کردن کسی مثل آقای علی سجادی می کنند.

در يکی از سايتهای مهاجران ايرانی در آمريکا ادعا شده کسی که جای آقای علی سجادی را برای يکسال و نيم اشغال کرده بود توانمندی زيادی در روزنامه نگاری داشته است. اما فرد مورد نظر حتی وقتی از دستاوردهای دهه اول قرن بيست و يکم ارزيابی کرده و به سال 2009 رسيده جنبش سبز را فراموش کرده است (2).

همچنين وقتی ادعا می شود که آن فرد به همه در صدای آمريکا درس ژورناليسم داده است قدری بی لطفی است. ژورناليسم بويژه در خبرگزاری سياسی بيش از همه دانش سياسی، اقتصادی و تاريخی در مورد ايران و جهان است و نه املا و انشا. در اين عصر اينترنت نوشته های خبری و تحليلی افراد بر روی اينترنت در دسترس است. خوانندگان می توانند نوشته های افراد مختلف را خود بخوانند و ارزش نظری و خبری آنها را مورد قضاوت قرار دهند و بعد ارزيابی کنند که فردی با آن اندازه دانش سياسی چگونه می تواند ادعا کند که اديتور پرسابقه برای اين نوع کار خبری است. رسانه هايی مانند صدای آمريکا را با انتشارات مهاجران در خارج يکی نبينيم. هر کدام وظيفه خاص خود را دارند و نياز به احترام متقابل.

از نظر خطوط سياسی نيز آقای سجادی وقتی سردبير ارشد صدای آمريکا بود، از نئوکان ها تا اصلاح طلبان، از سلطنت طلبان تا مجاهدين، از چپ ها تا جبهه ای ها و خلاصه با همه خطوط سياسی همکاری می کرد و آنها را در برنامه های تلويزيونی  شرکت می داد اما معيار او انتخاب افرادی بود که حرفی برای گفتن داشته باشند و دانش لازم را هم داشت که اين امر را تشخيص دهد. پر کردن ساعت برنامه با توليداتی که ممکن است برای مهاجران ايرانی جالب باشد اما برای بينندگان در ايران حرف تازه ای در بر ندارد، هدف نيست. بيشتر نشريات ايرانی بويژه آنها که به انگليسی در خارج منتشر می شوند برای مهاجران قابل استفاده اند و محتوای آنها برای مردم در داخل ايران فاقد اهميت است.  زمانی که علی سجادی سردبير صدای آمريکا بود محتوای خبرهای اين رسانه از چنين خبرهايی تشکيل نمی شد. ضمنا درست است که برنامه های تفريحی و غيره نيز برای يک رسانه تلويزيونی لازم است اما دوباره بايد گفت آنچيزی مهم است ارائه شود که در داخل ايران قابل دسترس نباشد.

در آخر ذکر کنم که ماه ها است با آقای علی سجادی هيچگونه تماسی نداشته ام و همه اين سطور را به اين دليل نوشتم که بتازگی در زير مقالات خود در ايران گلوبال کامنت های توهين آميزی به آقای سجادی ديدم که در آنها پرسيده شده بود چرا به او برخورد نميکنم. گفتم شايد اين افراد از روی ناآگاهی چنين کاری می کنند و به همين دليل اين توضيحات را نوشتم. البته آنهايی که از روی غرض چنين می کنند را هزار سخن اينجانب دوايی نيست اما شايد کسانيکه از روی ناآگاهی به اشاعه شايعات عليه اين انسان ايرانی شريف که دلش برای ايران می تپد ادامه می دهند از اين کار دست بردارند.
 
به امید جمهوری آینده نگر  دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم اسفندماه 1391
February 20, 2013
پانويس:


مقاله مرتبط
هشت سال کار در صدای آمريکا+

 
iran#

بايگانی وبلاگ