جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۸۹

قدیمی ها در مراسم خاکسپاری نادره - روحش شاد

ايميل ارسالی مهدی خانباباتهرانی

قدیمی ها در مراسم خاکسپاری نادره - روحش شاد
Roohash Shad




















وقتی پرده های سینما بالا رفت و خرید بلیط سینما و دیدن یک فیلم برای ایرانی ها آرزو شده بود، هنرمندانی بزرگ قبول ایفای نقش کردند و هدفشان ترویج فرهنگ غنی ایران بود. سینمای ایران قدرتمند شد و هنرمندانی بزرگ پرورش داد و آن هنرمندان الگویی بزرگ برای نسل امروز سینمای کشور شدند که گاها فروش فیلم هایشان از میلیارد هم می گذرد.

اما نمی دانم که چرا همان الگوها امروز، اَخ های رسانه های تصویری و گروهی کشورمان شده اند و هیچ کدام از رسانه های بزرگ از جمله صدا و سیما و خبرگزاری ها و مطبوعات خبری از آنها - حتی بابت حضورشان در مراسم ختم یکی از بزرگان این عرصه - انعکاس نمی دهند و حتی فجیع تر آنکه تصویرشان را هم به نمایش نمی گذارند.

عکس هایی که قدیمی ها برایتان به تصویر می کشد، مراسم ختم نادره بانوی سینمای ایران در تهران است که متاسفانه در هیچ رسانه ای، خبری از انعکاس آنها نیست و باید افسوس خورد.

در این مراسم هنرمندانی چون ناصر ملک مطیعی، همایون، پوری بنایی، ایرن، نصرت الله وحدت، بهمن مفید، عبدالله بوتیمار، شهلا ریاحی، گیتی ساعتچی، جمیله فردین، ژاله علو، فرانک میرقهاری، پروا (خواننده)، محمدعلی کشاورز، جلال پیشواییان، محمد متوسلانی، مرتضی احمدی، داریوش اسدزاده، رضا صفایی، محرم بسیم، افشین (خواننده)، رضا عبدی، بهزاد فراهانی، حسن شریفی، اسماعیل شاهین خو، حسین قاسمی وند، پرویز بهرام، فیروز، کامران قدکچیان، داریوش مهرجویی، شادی آفرین، رضا بنفشه خواه، اصغر بیچاره و ثریا قاسمی حضور داشتند. متاسفانه ناصر ملک مطیعی و همایون به دلیل شلوغی جمعیت نتوانستند به مسجد راه یابند. اما داماد ناصر ملک مطیعی در مسجد حضور داشت. محمدعلی کشاورز هم با گله مندی به ثریا قاسمی می گفت: نبایستی مراسم دفن نادره را به این شکل و در سکوت انجام می دادید. محمدعلی کشاوز گفت: نادره مادر همه ما بود.

دوستان و عزیزانی که در این مراسم زحمت بسیار کشیدند آقایان فرامرز امینی، محمد موسوی، حسین قاسمی وند، رجب بهلولی، مهدی خسرو شیری، علی بابایی، اسکندر شهیدی، حسین خانی بیک، ناصر رودکی، انجمن بازیگران خانه سینما و انجمن هنرمندان تئاتر ایران بودند که قدیمی ها از این هنردوستان تشکر ویژه دارد.

عکس: مهدی خسروشیری

مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی



























نصرت الله وحدت در میان هوادارانش در حال ورود به مسجد
























جمعیت مردم در بیرون از مسجد
























نصرت الله وحدت گریان در حال ورود به مسجد
























محمدعلی کشاورز در میان هوادارانش در حال ورود به مسجد
























محمدعلی کشاورز و بهمن مفید در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی
























رضا صفایی کارگردان قدیمی در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی





























جلال پیشواییان، محمدعلی کشاورز و بهمن مفید در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی
























جمعیت مردم و هنرمندان در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی

























چهره ناراحت محمدعلی کشاورز و بهمن مفید در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی
























پوری بنایی در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی
























ایرن در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی























جمیله فردین در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی


























پوری بنایی در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی






























شهلا ریاحی در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی

























محمد متوسلانی در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی





























عبدالله بوتیمار و تقی تقدسی در مراسم ختم شادروان حمیده خیرآبادی



























مرتضی احمدی در حال ورود به مسجد

























فرانک میرقهاری - هنرپیشه - و پروا - خواننده - در مراسم شادروان حمیده خیرآبادی

























جلال پیشواییان در مراسم شادروان حمیده خیرآبادی


























رضا صفایی در مراسم شادروان حمیده خیرآبادی


























رضا عبدی در مراسم شادروان حمیده خیرآبادی




























گریه بهمن مفید در مراسم شادروان حمیده خیرآبادی


































عبدالله بوتیمار در مراسم شادروان حمیده خیرآبادی















دکتر حميد عرب زاده و دکتر اسماعيل کهرم در مورد سوختن چاه نفت در ايران و آمريکا


دکتر حميد عرب زاده و دکتر اسماعيل کهرم در مورد مسائل محيط زيستی مربوط به چاه نفت

اينجا را کليک کنيد

رایزنی چهره های سرشناس کانادا برای توقف اجرای حکم سنگسار سکینه محمدی آشتیانی


رایزنی چهره های سرشناس کانادا برای توقف اجرای حکم سنگسار سکینه محمدی آشتیانی
http://www1.voanews.com/persian/news/Canada_IranStoning-2010-07-09-98111454.html

همزمان با نگرانی های فزاینده بین المللی که پیرامون اجرای قریب الوقوع حکم سنگسار سکینه آشتیانی محمدی پدید آمده است، چهره های سرشناس و رسانه های ملی کانادا برای توقف این حکم کارزار جدی را آغاز کرده اند.

سکینه آشتیانی محمدی زن ٤٣ ایرانی و مادر دو فرزند در ماه مه سال ٢٠٠٦ به زنای محسنه متهم و پس از تحمل ٩٩ ضربه شلاق، به مرگ با سنگسار محکوم شد.

روزنامه کانادایی گلوب اند میل روز جمعه ( ٩ ژوییه ) از کارزار هدر رایزمن، یکی از سرشناس ترین و با نفوذ ترین زنان آمریکای شمالی برای توقف حکم سنگسار سکینه محمدی آشتیانی خبر داده است.

بنا به گزارش گلوب اند میل، هدر رایزمن، یکی از بنیانگزاران «ایندیگو» و مدیر ارشد بزرگترین مرکز فروش کتاب و موسیقی کانادا، دیرهنگام پنج شنبه شب در اقدامی بی سابقه، با ارسال نامه های الکترونیکی به دوستان و همکاران سرشناس خود در آمریکای شمالی، از آن ها خواست تا برای توقف حکم سنگسار این زن ایرانی تلاش کنند.

این اقدام خانم رایزمن و ارسال نامه به افرادی همچون آریانا هافینگتون، ناشر اینترنتی مقیم ایالات متحده و مری واتلین، مشاور سیاسی جرج بوش، رئیس جمهوری پیشین ایالات متحده به طراحی تارنمای « www.freesakineh.org » و نیز تهیه یک دادخواست اینترنتی منتهی شد تا پیام اعتراض و امضای مخالفان اجرای حکم سنگسار خانم محمدی را به بلندپایه ترین مقامات جمهوری اسلامی ایران ارسال کند.

این روزنامه کانادایی گزارش داده است پنج شنبه شب و حدود یک ساعت پس از تهیه این دادخواست اینترنتی، هزار نفر با امضای آن نسبت به احتمال اجرای حکم سنگسار خانم محمدی اعتراض کردند.

خانم رایزمن به گلوب اند میل گفته است شیرین عبادی، وکیل ایرانی برنده جایزه صلح نوبل و ارشاد منجی، یکی از چهره های سرشناس منتقد بنیانگرایی اسلامی و نویسنده کانادایی به طور داوطلبانه به تهیه این دادخواست اینترنتی کمک کردند.

براساس این گزارش، ٢٢ هزار و ١٦٢ نفر از جمله چهره های برجسته ای همچون قاضی پیشین دیوان عالی کانادا و نیز دیپا مهتا، فیلمساز سرشناس کانادا و سلمان رشدی، نویسنده بریتانیایی، دادخواست اینترنتی نجات جان سکینه محمدی آشتیانی را درکمتر از ٣٦ ساعت امضا کردند.

روزنامه گلوب اند میل نیز طی چند روز گذشته با برگزاری جلسه گفتگوی اینترنتی با حضور ارشاد منجی، نویسنده کانادایی و منتقد اسلام افراطی، مارینا نعمت، نویسنده مقیم کاناد و آزاده معاونی، نویسنده مقیم ایالات متحده در مورد تلاش های جهانی برای توقف اجرای حکم سنگسار برای سکینه محمدی آشتیانی بحث کردند.

لارنس کانن، وزیر امورخارجه دولت فدرال کانادا روز سه شنبه ( ٦ ژوییه ) مصرانه از مقامات حکومت ایران خواست تا اجرای حکم اعدام محمد رضا حدادی و سنگسار سکینه محمدی آشتیانی و «اجرای این اعمال غیرانسانی» را متوقف کند و به تعهدات بین المللی خود احترام بگذارد.

وزیر امور خارجه کانادا نسبت به وضعیت رو به وخامت حقوق بشر در ایران ابراز نگرانی عمیق کرده بود.

پنجشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۹

فيرزوه خطیبی-کتاب تازه استفان کینزر، چشم انداز حیرت آوری از پیدایش مثلث سیاسی تازه ای متشکل از ایران، ترکیه و آمریکا


فيرزوه خطیبی-کتاب تازه استفان کینزر، چشم انداز حیرت آوری از پیدایش مثلث سیاسی تازه ای متشکل از ایران، ترکیه و آمریکا
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Bookreviewstephenkinzer-2010-7-7-97956634.html

چگونه ایالات متحده آمریکا می تواند به آرزوهای خود در رابطه با یک خاورمیانه دمکراتیک و صلح آمیز تحقق بخشد؟ درپاسخ به این سئوال استفان کینزر، روزنامه نگار، تحلیل گرسیاسی و نویسنده پرفروش کتاب هایی چون«تمام مردان شاه» و «سرنگونی» درکتاب تازه خود به نام «بازنشاندن: آینده ایران، ترکیه و آمریکا»، همکاری و مشارکت میان آمریکا ، ترکیه و ایران را تنها راه رسیدن به این هدف و و آینده ای استوارو پایدار برای آمریکا درمنطقه می خواند.

کینزر با این کتاب تازه وانقلابی خود، نمونه عملی از آینده روابط میان ایران، ترکیه و ایالات متحده آمریکا در منطقه را به معرض قضاوت خواننده گذاشته است و روابط دوستانه با این دوکشور خاص در خاورمیانه را انتخابی منطقی برای آینده ایالات متحده در چشم اندازقرن بیست ویکم می بیند.

کینزرعلاوه برپیشنهاد تشکیل مثلت ایران، ترکیه و آمریکا، درکتاب خود درباره تغییر شکل دادن و نوعی بازنگری به روابط سنتی و دیرپایی که میان آمریکا با دو کشوراسرائیل و عربستان سعودی وجود دارد نیزسخن برده است.

کتاب تازه «بازنشاندن: آینده ایران، ترکیه و آمریکا» ازدیدگاه بسیاری ازمنتقدین، انتقادی به موقع و بجا در رابطه با قابلیت تقرب ایالات متحده آمریکا و نزدیک ترشدن آن با کشورهای منطقه خاورمیانه است و دیدگاه های تازه و درعین حال بسیار تعجب آور و گاه حتی شوک آمیزی را به خواننده عرضه می کند.

استفان کینزر با استفاده ازحربه های روایتگری و قصه گویی در کتاب «بازنشاندن» به برجسته ساختن برخی شخصیت ها و روشن سازی وقایع تاریخی پرداخته است. او در این کتاب خواننده خود را با معلم مدرسه ای ازاهالی «نبراسکا» آشنا می سازد که خود را شهید راه دمکراسی در ایران می خواند و یک طرفدارسیاست های افراطی اهل ترکیه را نشان می دهد که اسلام و کشور خود را برای همیشه دگرگون کرده است. در کتاب او افراد دیگری نیز حضور دارند. شخصیت هایی چون شاهزاده ها، سیاستمداران، زنانی از کشورهای مختلف جهان، جاسوسان، ستمگران، آزادیبخشان و آرزومندان.

نگاه محرک، برانگیزنده وگاه حتی عصبانی کننده استفان کینزر از خاورمیانه عکس العمل های گوناگونی درمیان منتقدین کتاب در آمریکا داشته است از جمله رابرت نیمن که در مقاله ای در نشریه اینترنتی «هافینگتون پست» می نویسد: «تا همین چندی پیش به نظر می رسید که ترکیه از دیدگاه ایالات متحده آمریکا نقش مشخصی را درصحنه سیاست های خاورمیانه برعهده دارد. نقش کشور مسلمان خوب و سربراهی که عضو «ناتو» هم می باشد و با ارسال کمک های ارتشی درجنگ ها به کمک آمریکا می شتابد و درضمن روابط حسنه ای هم با اسرائیل دارد. اما ناگهان از چند هفته پیش مردم آمریکا متوجه تغییراتی در نقش تازه ای که دولت ترکیه درمنطقه برعهده گرفته است شده اند. ابتدا دولت ترکیه با برزیل به مذاکره درباره قرارداد ارسال سوخت به ایران می پردازد و ناگهان به آتش پرجنجال مسائل هسته ای ایران دامن زده و موجب جلو افتادن اعمال تحریم های پرسروصدای آمریکا و اسرائیل از طریق سازمان ملل متحد برعلیه ایران می شود.

درمرحله بعدی، پس از برخورد کشتی های حامل کمک های بشردوستانه بین المللی درنوار غزه و کشته شدن ٩ تن از شهروندان ترکیه دراین وقایع، ترکیه هشدار داد که چنانچه اسرائیل تن به بررسی چگونگی وقوع این حادثه ازطریق نهادهای بی طرف بین المللی ندهد روابط خود با این کشور را قطع خواهد کرد. درنهایت کمی پس از انتقاد ترکیه ازعملکرد دولت اوباما در رابطه با این وقایع وتحقیقات بین المللی در اطراف آن ، دولت مصراعلام کرد که مرزهای خود با نوارغزه را بازخواهد کرد.

در این شرایط است که کتاب «بازنشاندن» استفان کینزر- خبرنگار پیشین نیویورک تایمز منتشر می شود. کتابی که در آن نویسنده مدعی شده است که «دوران جنگ سرد وسیاست هایی که ره آورد آن بوده است گذشته و زمان مناسب برای یک بازنگری کلی درچگونگی روابط میان ایالات متحده آمریکا و کشورهای خاورمیانه فرارسیده است».

طبق این نظریه، کینزر معتقد است که منافع آمریکا در آینده، این کشور را به دوری از سیاست های بنیادی کنونی از جمله همکاری و همبستگی با اسرائیل و عربستان سعودی سوق می دهد و درعوض آمریکا ، به سوی مشارکت های سازنده تر و بیشتری با ایران و ترکیه کشیده می شود. هرچند این نظریات از دیدگاه بسیاری از مردم از جمله آمریکایی هاشوک آور و به ویژه در رابطه با ایران آزاردهنده به نظر می آید، با این وجود کینزربه خواننده کتاب نشان می دهد که وقایع آینده، چیزی جز پیامدهای شرایط امروزی ما نمی باشند و چشم اندازآینده می تواند به کلی با آنچه ما امروز شاهد آن هستیم متفاوت جلوه کند. همانطور که پرزیدنت ریچارد نیکسون در زمان خود توانست روابط تازه و کاملا دگرگونه ای را میان آمریکا و چین کمونیست آن دوران براساس منافع مشترک تشخیص بدهد به سادگی می توان در نظرگاه نویسنده کتاب «بازنشاندن: آینده ایران، ترکیه و آمریکا» و آینده نگری او، حداقل تجسس و تفکر کرد.»


استفن کینزر، روزنامه نگار برنده جایزه سال ها به عنوان رئیس دفترروزنامه نیویورک تایمز در کشورهای ترکیه، آلمان و نیکاراگوئه خدمت کرده است و به عنوان خبرنگار ارشد با روزنامه «بوستن گلوب» در آمریکای لاتین همکاری داشته است. او هم اکنون با روزنامه گاردین همکاری دارد و ساکن شهر بوستن است.


قانونگذار سابق آمريکا اتهام همکاری با یک گروه خیریه مرتبط با تروریسم را قبول می کند


قانونگذار سابق آمريکا اتهام همکاری با یک گروه خیریه مرتبط با تروریسم را قبول می کند
http://www1.voanews.com/persian/news/america/US-Congressman_07_July_2010-97976919.html

یک نماینده سابق مجلس نمایندگان آمريکا اتهامات مربوط به همکاری با یک سازمان خیریه اسلامی را که گویا به گروه های تروریستی پول می داد، قبول کرده است.

مارک سیلجاندر روز چهارشنبه در یک دادگاه فدرال در سنت لوئی، در ایالت میسوری، اتهام جلوگیری از اجرای عدالت و کار بعنوان یک مامور خارجی ثبت نشده را پذیرفت.

او در سال ۲۰۰۸ به اتهام پولشوئی، تبانی برای جلوگیری از اجرای عدالت، در ارتباط با همکاری با آژانس رفاهی آمريکایی - اسلامی در میسوری تحت پیگرد قرار گرفت.

وزارت دادگستری آمريکا در سال ۲۰۰۵ گروه خیریه را بعنوان یک «سازمان تروریستی جهانی» شناسایی کرد و آنرا به حمایت مالی مستقیم از القاعده، حماس و دیگر گروه های تروریستی متهم ساخت.

بگفته دادستان ها، گروه خیریه به سیلجاندر پول داد تا آنرا از فهرست سازمان های خیریه مظنون به کمک مالی به تروریسم بین المللی کمیته مالی سنای آمريکا خارج کند. آنها می گویند او همچنین در باره استخدام خود برای لابیگری از طرف گروه دروغ گفت.

سیلجاندر از ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۷ نماینده جمهوریخواه ایالت شیکاگو در مجلس نمایندگان آمريکا بود. او همچنین برای یک سال در ۱۹۸۷، بعنوان عضو هیات ایالات متحده در مجمع عمومی سازمان ملل متحد خدمت کرد.


چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۹

بیانیه مشترک سی تشکل دانشجویی خارج از کشور به مناسبت ١۸ تیر


بیانیه مشترک سی تشکل دانشجویی خارج از کشور به مناسبت ١۸ تیر
http://www.emruznews.com/2010/07/post-2240.php

امروز: دانشجویان ایرانی سراسر دنیا در یک اقدام هماهنگ بیانیه ای را به مناسبت یازدهمین سالگرد واقعه ۱۸ تیر ماه صادر کرده اند. متن کامل این بیانیه که نسخه ای از آن برای انتشار در اختیار سایت امروز قرار گرفته در پی می آید.

بیانیه مشترک یازدهمین سالگرد واقعه ۱۸ تیر


تقابل دانشگاهیان و تمامیت‌خواهان تاریخچه‌ای طولانی و جهانی دارد. فاجعه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ و حوادث متعاقب آن فصل مهمی از این تاریخچه خون‌آلود است. هنگامی‌که حاکمیت ولایی ایران برای رسیدن به جامعه تک‌صدایی مطلوب‌ خود، تکثر محیط دانشگاهی و تعامل بر اساس منطق را تحمل نمی‌کند، اعتراض مسالمت‌جویانه دانشجویان به توقیف یک روزنامه، با یورشی وحشیانه روبرو می شود. به شهادت رسیدن فرزندان این مرز و بوم، تخلیه چشم دانشجوی ممتاز پزشکی بر اثر اصابت گلوله، شکستگی دست‌وپا و ضرب‌وشتم دهها تن از ساکنان کوی دانشگاه تهران، جنایاتی هستند که هرگز از خاطره جمعی دانشگاهیان و مردم ایران نخواهند رفت. جنایاتی که با وجود ادعای «جریحه‌دار شدن قلب» آمران مستقیم و غیر‌مستقیم آن، با هیچ واکنش قضایی جز محکومیت دانشجویان بی‌گناه روبرو نشد، تا حاشیه امنیتی محکم‌تری فراهم شود برای نیروهایی که در شامگاه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، تنها ساعتی پیش از راه‌پیمایی میلیونی سکوت مردم تهران، دوباره فجایع جدیدی را در کوی دانشگاه آفریدند.

اما برنامه حاکمیت تمامیت‌خواه برای تضعیف جایگاه دانشگاه و بالاخص جنبش دانشجویی تنها به یورشهای شبانه و برخوردهای امنیتی محدود نمی‌شود. یکی از اساسی‌ترین گامهای تمامیت‌خواهان جنسیت گرا اجرای طرح‌های سهمیه‌بندی جنسیتی و بومی‌سازی دانشگاه‌هاست. علاوه بر ماهیت ناعادلانه این طرح‌ها، حاکمیت با ایجاد محدودیت در دسترسی گروههای اجتماعی روبه رشد به امکانات دانشگاهی، سعی دارد از قدرت فزاینده مطالبات زنان ایرانی بکاهد و به بهانه «بومی‌سازی»، از افزایش آگاهی‌ در مناطق محروم کشور جلوگیری کند. تمامی این تلاشها، در راستای تک‌صدایی کردن محیط دانشگاه و به طبع آن جامعه صورت می‌گیرد. چرا که دانشگاه‌هایی که امکان تعامل فکری میان طبقات مختلف بدون در نظر گرفتن جنسیت در سرتاسر کشور را برقرار سازند، بستری خواهند بود برای رشد جامعه‌ای متکثر، که پذیرنده حاکمیت تمامیت‌خواهان نخواهد بود.

‫از دیگر برنامه‌های تمامیت‌خواهان در راه گسترش فرهنگ تک‌صدایی در ساحت دانشگاه‌ها و مقابله با وجه روشنگرانه و اعتراضی دانشجویان به عنوان یکی از موثرترین مراجع اجتماعی در جامعه ایران می توان به فضای فاسد و به دور از ضابطه پذیرش دوره های کارشناسی ارشد و دکترا، زیر سوال بودن نحوه برگزاری آزمونهای ورودی، بی اعتبار سازی مدارک دانشگاهی با مدرک سازیهای غیر واقعی و جعلی و به‌کارگماردن افراد در مناصب مهم حکومتی بر مبنای مدارک ساختگی یا بی‌اعتبار، بازفعال‌سازى هسته‌هاى گزينش استاد و دانشجو و جلوگیری از تحصیل دانشجویان فعال با زدن برچسب "دانشجوی ستاره دار"، بستن دهها نشریۀ دانشجوئی، اخراج و برخورد با اساتید دگراندیش که به اصل اساسی محیط آکادمیک، یعنی تداوم و بسترسازی برای گفتگو، باور دارند، نام برد. تمامی این تلاش‌ها برای کاهش اعتبار و نفوذ اقشاری‌ است که در راستای تبادل فکرونظر برای بالندگی اندیشه‌ها می کوشند و نمی خواهند تنها بازگوکننده منویات نظام حاکم باشند. ‬



طرح دوباره بحث اسلامی کردن علوم انسانی، که یادآور اقدامات فرهنگ سوز متحجرانه دوران گذشته است، گواه دیگری بر ناکامی فکری نظام حاکم برای تسلط بر دانشگاه‌هاست. در صورتی که شکست تلاش‌های حاکمیت برای تبدیل علم به ابزاری برای تسلط بر جامعه به تجربه ثابت شده‌است. آنچه مشخص است اینکه ، حربۀ دیگر حاکمیت نیز در ایجاد تشکل‌های ساختگی دانشجویی، که تنها راهبر خواسته های تمامیت‌خواهان در عرصه دانشگاه‌ها باشند موفق نخواهد بود. بسیاری از این تشکل‌ها پس از چندی به دلیل طبیعت نهاد دانشگاه ، ساختار جمعیتی و خواسته‌های آزادی‌طلبانه و عدالت‌خواهانه دانشجویی تغییر ماهیت داده، به خواسته‌های برحق جنبش اصیل دانشجویی می پیوندند. جنبش اصیلی که باوجود انواع فشارها و تضییقات، از لغو مجوز و تعلیق و دخالت آشکار در انتخابات تشکل‌ها گرفته تا دستگیری، شکنجه، حکمهای سنگین تعزیری و وثیقه های به دور از تصور و غیر قانونی برای فعالان آن، همچون شعله‌ای نامیرا باقی‌ مانده‌است. هم اینک نیز بسیاری از فعالان این جنبش سرفرازانه در زندانهای حاکمیت با حکمهائی سنگین و بی سابقه محبوسند که جا دارد از بهاره‌هدایت، میلاداسدی، مجیدتوکلی،محمد پورعبدالله... و همچنین دکتر احمدزیدآبادی و عبدالله مومنی، دبیرکل و سخنگوی سازمان دانش آموختگان (ادوارتحکیم وحدت) و همچنین اساتیدی همچون دکتر داوود سلیمانی و تنها زندانی بازمانده از یورش به کوی، بهروز جاوید تهرانی نام برده‌ شود. ‬مبارزانی که نام و یادشان همواره روشنمان می دارد.ٰ

امروز پس از گذشت یازده سال شاهدیم که خواسته‌ها و رویکرد دانشجویان معترض در ۱۸ تیر ۱۳۷۸، برای داشتن جامعه‌ مدنی متکثر و ایستادگی در برابر مراکز قدرت تمامیت‌خواه، تبدیل به خواسته‌های عمومی مردم ایران و رویکرد فعالان جنبش سبز شده‌است. جنبش دانشجوئی در ایران همواره در مبارزه عليه استبداد و برای تامين آزادی و استقرار دمکراسی در کشور پيشقدم بوده و به عنوان نقطۀ اتصال جنبش های اجتماعی عمل کرده است . جنبش دانشجوئی ایران این بار در پیوند با جنبش سبز مردم ایران بیش از پیش تعمیق یافته و دیگر تنها محدود به شهرهای بزرگ ایران نیست و نه تنها در سراسر کشور بله در سراسر جهان گسترده شده است. جنبش سبز مردم ایران فرصتی فراهم آورده است تا نسل تازۀ دانشجویان ایرانی خارج کشور در کنار یکدیگر قرار گرفته و در حمایت از این جنبش به فعالیت خود شکل داده و آن را تداوم بخشند. منش دمکراتیک و غیر ایدئولوژیک جنبش سبز ، کم رنگ شدن شکافهای طبقاتی، جنسیتی ، قومیتی، مذهبی و استفاده از وسائل ارتباطی مدرن ، این کوششها و مبارزات دانشجوئی را روز به روز گسترده تر می سازد که خود نویدبخش ایرانی سبز و دمکراتیک است.

تشکل‌های امضا کننده، در سالروز ۱۸ تیر ماه از تمامی فعالان جنبش سبز می‌خواهند که با توجه به برنامه‌های بلندمدت و کوتاه‌مدت حاکمیت برای تسلط بر جامعه دانشگاهی، برای صیانت از نهاد دانشگاه به عنوان رکن اساسی جامعه مدنی متکثر بیش‌ازپیش کوشا باشند‫ و اعلام می دارند که جنبش دانشجوئی ایران در سراسر جهان با در نظر گرفتن ‫ ‬شکاف‌های فعال سیاسی و اجتماعی در جامعۀ ایران به مبارزۀ مسالمت آمیز و پیگیر و غیر خشونت آمیز خود در مقابل ظلم و ستم و دروغ و بی عدالتی برای تحقق دمکراسی ادامه خواهد داد و یقین دارند که شکست تکاپوهای امروز تمامیت‌خواهان و کودتاگران برای سرکوب دانشگاه‌ها و برقراری نظام تک‌صدایی حتمی است.

........................
ياد بعضی نفرات
روشنم می دارد
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرايم
گرم می آيد از گرمی عالی دمشان.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است،
وقت هر دلتنگی
سويشان دارم دست
جرأتم می بخشد
روشنم می دارد.
ياد بعضی نفرات
زنده ام می دارد

نیما یوشیج


آستین برای ایران (Austin for Iran)

انجمن دانشجویان ایرانی دموکرات در دانشگاه جورج واشنگتن

(Iranian Democratic student association in George Washington University(

انجمن دانشجویان ایرانی در رم ( (Studenti Iraniani di Roma ITALY

اتحادیه دانشجویان سبز دانشگاههای استان غربی سوئد- گوتنبرگ

پُرسا - پویش راه سبز دانش‌آموختگان ایرانی خارج از کشور

تشکل دانشجویان حامی جنبش سبز ایران (دانشگاه ویکتوریا - کانادا)

تشکل دانشجویان سبز حامی دمکراسی در ایران - کالیفرنیای جنوبی

(Green Students for a Democratic Iran, So Cal -GSDI)

تشکل دانشجویان برای حقوق مدنی در ایران - سن دیگو

(Students for Civil Rights in Iran-San Diego)

جمعی از دانشجویان وفارغ التحصیلان دانشگاههای بوستون (هاروارد- ام آی - تافت-یومس)

جمعی از دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاههای پاریس

جمعی از دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاهای کالیفرنیای شمالی (استنفورد، برکلی)

جمعی از فعالان کمپین یک میلیون امضا - کالیفرنیا

جمعی از فعالان کمین یک میلیون امضا- پاریس

جنبش سبز دانشجوئی ونکوور- کانادا

رسام- راه سبز ایرانیان مالزی

راه سبز اتاوا - دانشگاههای اتاوا و کارلتون - کانادا

راه سبز امید - دانشگاه لوند، استان جنوبی سوئد ( (Skane

رای من کجاست- نیویورک (Where Is My Vote-NY)

سبز هیوستون (Sabze Houston)

شبکه جوانان پیشرو - هلند

شبکه جوانان ایرانی در برلین

شبکه همیاری با جنبش سبز مردم ایران در شیکاگو

Chicago Green Coalition in Support of People of Iran) (

فعالین سبز دانشجویی دانشگاه مانیتوبا ، دانشگاه مانیتوبا - کانادا

کمیته ی مستقل ضد سرکوب شهروندان ایرانی -پاریس

گروه همبستگی با ایرانیان - تورنتو کانادا

گروه همبستگی با جنبش دموکراتیک ایران- ادمونتون (دانشگاه آلبرتا)

(Solidarity with Iran's Democratic Movement, SIDME - Edmonton ,University of Alberta)

مجمع دانشجویان سبز دانشگاه های لبنان

موج سبز فلورانس- ایتالیا

Iranian American Youth

اتحاد برای ایران (ملبورن)


نمایش فیلم مستندی درباره کشتارگاه دلفین ها در ژاپن، با تظاهرات مردم این کشور روبروشد


نمایش فیلم مستندی درباره کشتارگاه دلفین ها در ژاپن، با تظاهرات مردم این کشور روبروشد

نخستین نمایش فیلم مستند «the Cove» یا «خلیج کوچک» در ژاپن با تظاهرات و اعتراضات خیابانی مردم این کشورهمراه بوده است. این فیلم که کشتارگاه دلفین ها را در یکی از بنادر کوچک ژاپن به تصویر کشیده، توانست از سوی آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا به دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم مستند سال نائل شود.

دولت ژاپن پس از مدت ها تردید، پروانه عمومی فیلم آمریکایی «خلیج کوچک» را صادر کرد و اجازه داد این فیلم در چند سینمای توکیو به نمایش درآید. اما نمایش فیلم از همان شب آغاز با تظاهرات و اعتراضات ژاپنی ها روبرو بوده است. معترضانی که می گویند این فیلم اقتصاد غذایی ژاپنی ها را نشان گرفته است و از این رو باید جلوی نمایش آن گرفته شود. هرچند سازندگان فیلم «خلیج کوچک» می گویند این عوامل شرکت ژاپنی مسئول صید غیرقانونی دلفین ها هستند که جلوی سالن های محل نمایش فیلم تجمع کرده و علیه این فیلم دست به تظاهرات زده اند.

یکی از تظاهرکنندگان می گوید:«استرالیایی ها هرسال بیش از ٣ میلیون کانگورو را می کشند اما کسی در مورد آن کاری انجام نمی دهد و فیلمی نمی سازد. چرا باید صید دلفین ها تا این حد مسئله ساز شود؟»

تیتسوشی ماتسوکا از دوستداران این فیلم می گوید:«این مسئله کاملا صحت دارد که ژاپنی ها دلفین ها را به بدترین شکل می کشند و می خورند اما این که درطول سال چه تعدادی از این دلفین ها کشته می شوند معلوم نیست. برای همین هم من به دیدن این فیلم رفتم تا از آمارکشتار دقیق دلفین ها آگاه شوم.»

فیلم مستند «خلیج کوچک» که ازسوی تماشاگران جشنواره های مختلف و منتقدان سینمایی با استقبالی پرشور روبرو شده علاوه برجایزه اسکار برای بهترین اثرسینمایی مستند سال از سوی دو جشنواره «ساندنس» و «تلاشگران زیست بوم» نیز جوایزی دریافت کرده است. این فیلم روایت تازه ای از زندگی دولفین هاست و صید عملا پنهان نگاه داشته شده نهنگ ها و دلفین ها را در یک خلیج کوچک ژاپنی به تصویر کشیده است. سازندگان فیلم که ماه ها به صورت پنهانی در حالی که سروروی خود را به شکل حیوانات و گیاهان تزئین کرده بودند ازوقایع کشتار دلفین ها و نهنگ ها در این خلیج کوچک فیلم برداری کرده اند معتقدند که کشتارگاه دلفین ها از مردم ژاپن مخفی نگاه داشته شده است.

ریک آبری، مربی پرسابقه دلفین ها که با سریال تلویزیون «فیلیپر» Flipper به شهرت رسید، سال هاست که برای حفاظت از نسل دلفین ها و نهنگ ها در جهان مبارزه می کند. آبری که در طی هشت سال بارها به امحل به دام انداختن و کشتار بی رحمانه دلفین ها در ژاپن سفر کرده است، این بار با تجربه ای ملموس و به یاری «لویی سوهویا» مستند ساز نهاد ملی جغرافیا در آمریکا موسوم به «نشنال جیوگرافیک» National Geographic سفر پرماجرای خود را به این کشتارگاه مخفی به تصویر کشیده است.

کارگردان فیلم خلیج کوچک می گوید:«دلفین ها از باهوش ترین حیوانات دریایی هستند که همراه با کوسه ها و نهنگ ها به کار پاکسازی و بهسازی اقیانوس ها اشتغال دارند. اگر تعداد این دلفین ها، نهنگ ها وکوسه های اقیانوس ها کاهش بیابد، گندیدگی و مرگ اقیانوس ها حتمی است و مرگ آبزیان از جمله ماهی ها فرا می رسد. در آن زمان اقیانوس ها حتی قابل کشتیرانی نیز نخواهند بود.


فيروزه خطيبی-نمایشگاهی از اجساد مومیایی شده جهان درمرکز علوم لس آنجلس


فيروزه خطيبی-نمایشگاهی از اجساد مومیایی شده جهان درمرکز علوم لس آنجلس
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Mummyexhibit-2010-7-2-97678869.html

یک آسیابان خوش لباس لهستانی، یک کودک ۶۵۰۰ ساله که در مناطق کوهستانی کشور«پرو» پیدا شده است، یک بچه سوسمار و ۴۰ جسم مومیائی شده دیگر برای نخستین بار در نمایشگاهی به نام « مومیایی های جهان» در موزه مرکز علوم شهر لس آنجلس به نمایش گذاشته شده اند.

ادرمیان این مجموعه البته چند مومیایی پارچه پیچ شده هم از مصر به چشم می خورد. اما برخلاف اکثر نمایشگاه های دیگری از مومیایی های باستانی این بار این مجموعه درمومیایی های مصری خلاصه نمی شود.

اجساد و اجسام مومیایی به نمایش گذاشته شده اخیراز بیش از ۲۰ انستیتوی علمی مختلف از گوشه و کنار جهان به نمایشگاه آورده شده است و نشان دهنده تنوع و تفاوت هایی است که در میان آن ها وجود دارد. هم چنین در این نمایشگاه طرز مومیایی شدن هریک از این اجساد متعلق به زمان های دور به تماشاگر نشان داده شده است.

«هدر گیلفرکینگ» مدیراجرایی مرکز علوم شهر لس آنجلس می گوید:«این نمایشگاه به صورتی معرف دنیای اسرارآمیز علوم و پروسه مومیایی و چگونگی کارکرد آن است. در این نمایشگاه مردم چیزهایی را خواهند دید که هرگز پیش از این تصور دیدنش را هم نمی کرده اند.»

انگیزه برپاکردن این نمایشگاه، ریشه در کشف دوباره ۱۲ جسد مومیایی در سال ۲۰۰۴ در زیرزمین موزه «رییس انگلهورن» در آلمان دارد. دوباره یابی این اجساد مومیایی شده که هریک از یک نقطه جهان به این موزه در آلمان آورده شده بودند موجب شد«پروژه مومیایی» پا بگیرد. پروژه ای که با پژوهش هایی برای یافتن اصل و منشاء این اجساد مومیایی شده و ماجرای زندگی و مومیایی شدن آنان همراه بوده است.

درحال حاضرنمایشگاه کنونی در کالیفرنیای جنوبی یکی از مهم ترین و بزرگ ترین نمایشگاه های جهان در رابطه با نمایش اجساد مومیایی به شمار می رود.

هریک از این اجساد و اجسام مومیایی شده داستانی دارند که با استفاده از تکنولوژی مدرن از جمله عکسبرداری های موسوم به « کت اسکن» Catscan و تجزیه و تحلیل «دی ان ای» DNA آنان بدون آن که کوچکترین لطمه ای به بقایای مومیایی شده وارد آید، مهم ترین اطلاعات را درباره آن در اختیار دانشمندان و در نهایت تماشاگران می گذارد.

استفاده از تکنولوژی «کت اسکن» یکی از بهترین روش های دستیابی به اسرارموجودیت این اجساد مومیایی شده به شمار می رود. تصاویرسه بعدی که این ماشین دراختیار پژوهشگران قرار می دهد، امکاناتی بوجود می آورد که آن ها بتوانند جزئیات مهمی از قبیل امراض قلبی و بیماری های عفونتی از قبیل «سل» را در این اجساد مومیایی شده تشخیص بدهند.

«گیلفرکینگ» می گوید:«برخلاف دوران ویکتوریایی و روش های قدیمی که منجر به انجام کالبدشکافی واز بین رفتن اجساد مومیایی می شد، امروزه ما امکاناتی داریم که به طور مجازی لایه های مومیایی شده را از روی این اجساد برداریم و جزئیات باقی مانده را تجزیه وتجلیل کنیم آن هم بدون آنکه کوچکترین لطمه ای به اصل مومیایی وارد شود.»

روش «کت اسکن» هم چنین بهترین وسیله برای دست یافتن به جنسیت جسد مومیایی می باشد. مشکل یافتن جنسیت یکی از این اجساد مومیایی شده که به کودکی خردسال تعلق داشت ازهمین طریق حل شد و کارشناسان امروز مسلم می دانند که او پسراست!

کلیه اجساد مومیایی شده نمایشگاه همواره درحال آزمایش شدن هستند وبه این صورت هر روزموضوع تازه ای در رابطه با آن ها کشف می شود. از جمله چند روز پیش از گشایش نمایشگاه، جمعی از دانشمندان به گرد مومیایی آسیابان لهستانی و کامپیوتری که کار «کت اسکن» روی آن را انجام می داد جمع شدند تا ببینند چه موضوع تازه ای از این جسد خوش لباس که روی یک ملحفه تمیز و سفید در حالی که دست هایش روی سینه اش نهاده شده یافته می شود.

آسیابان که «اوریوویتس» نام دارد در سال ۱۸۰۶ درگذشته است و در سال ۱۹۹۴ دریک مقبره سنگی در زیرزمین کلیسایی پیدا شده است. در این مقبره جسد همسر او «ورونیکا» و سه تن از چهار فرزند این زوج نیزقرار گرفته بود. این کودکان همگی تا پیش از رسیدن به سن سه سالگی درگذشته اند. در زیرزمین همین کلیسا و درجوار خانواده «اوریوویتس» ۲۰۰ نفر دیگر نیز به همین صورت مومیایی شده درتابوت های سنگی قرار گرفته بودند.

مدارک به دست آمده از آرشیوهای کلیسا اطلاعاتی درباره این افراد، سن و سال آن ها و ارتباط هریک با دیگری در اختیار پژوهشگران قرار داده است اما «کت اسکن» کمک کرده است که این دانشمندان تشخیص بدهند که «اوریوویتس» با پای شکسته ای که هنوز جوش نخورده بود مومیایی شده است و اینکه زیرتمام لایه ها پیش از انجام پروسه مومیایی شدن روی قلب این مرد یک صلیب آهنی کوچک قرار داده شده است.

دایان پرلوف، مدیر اجرایی مرکز علوم کالیفرنیای جنوبی می گوید:« از محاسن مهم این نمایشگاه این است که تماشاگر کاربرد وسائل تکنولوژی مدرن را در رابطه با این اجساد مومیایی شده به خوبی مشاهده می کند.»

با این همه اغلب این اجساد مومیایی ، هنوز هم رمز و راز خود را حفظ کرده اند و بسیار اسرارآمیزمی نمایند. حتی دررویارویی با این وسائل تکنولوژی مدرن و پیشتاز. از جمله جسد مومیایی شده یک زن اهل «پرو» که به ۱۶۰۰ سال پیش بازمی گردد و مثل بسیاری دیگراز مومیایی های اهل این منطقه آمریکای جنوبی، دارای سری با انبوهی از موهای شفاف و سیاه می باشد و در مشت بسته اش یک سری دندان که متعلق به بچه ای می باشد را می فشارد. تماشای دندان ها از طریق «کت اسکن» کشف بزرگی به شمار می رود اما هنوز علوم وتکنولوژی مدرن نتوانسته پاسخی برای این مسئله که چرا این زن مومیایی دندان های بچه ای را در دست خود می فشارد پیدا نکرده است.

مسئله مهم دیگر در رابطه با این نمایشگاه این است که هرچنداجساد مومیایی متعلق به کشور مصر با دقت و با استفاده ازپروسه های پیچیده و مواد مخصوص مومیایی شده اند اما اغلب اجساد مومیایی نمایشگاه اخیر، به طور طبیعی وبدون استفاده از معجون های مخصوص و برحسب اتفاق مومیایی شده اند. برخی به خاطرقرار گرفتن درقبور دوراز رطوبت به صورت یک گل یا میوه خشک شده اند. برخی اوقات ورود یک حشره کوچک به مقبره هم می تواند موجب آغازیروسه طبیعی مومیایی شود.


سعيد پيوندی در مورد کشمکش دانشگاه آزاد


سعيد پيوندی در مورد کشمکش دانشگاه آزاد

اينجا را کليک کنيد

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

قندچی-پيشنهادی برای انتخاب نامزد رياست جمهوری 1392


پيشنهادی برای انتخاب نامزد رياست جمهوری 1392
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/629-nominee1392.htm

اکنون بيش از يک سال است که از انتخابات رييس جمهوری ايران در سال 1388 می گذرد. در آن انتخابات ثابت شد مهمترين موضوع برای مردم اين بود که رأی آنها به درستی شمارش شود و انتخاب واقعی آنها اعلام شود حتی اگر معنايش اين بود که وفادارترين فرد به جمهوری اسلامی برنده اين انتخابات باشد و اين خواست مردم نيز در شعار "رأی من کو" بعد از انتخابات، انعکاس يافت.

جالب است که در داخل و خارج از ايران حتی سلطنت طلبان که با جمهوريت در اساس آن مخالف هستند نيز نه تنها از اين خواست مردم ايران حمايت کردند بلکه اکثريت سلطنت طلبان در اين مدت از مخالفت خود با جمهوريت نيز حرفی بميان نياوردند و دو نفر از اعدام شدگان بعد از انتخابات نيز به گفته خود جمهوری اسلامی، سلطنت طلب بودند، و شخص رضا پهلوی حتی از ميرحسين موسوی که بعنوان چالشگر اصلی انتخابات مورد حمايت مردم بود، پشتيبانی کرد. به همين گونه سازمان مجاهدين خلق نيز به رغم آنکه سالهاست مريم رجوی را بعنوان رييس جمهوری منتخب ايران اعلام کرده است از اين خواست مردم حمايت کرد و حتی شحص مسعود رجوی نيز پشتيبانی خود را از آقای موسوی، اعلام کرد و عمليات مسلحانه را نيز در اين دوره تشويق نکرد. رهبران جريانات اتنيکی ايران نظير عبدالله مهتدی نيز که اختلافات اساسی با شکل تقسيم قدرت در ايران دارند بازهم صادقانه از حمايت اين جنبش سراسری و شخص آقای موسوی که برای انتخابات بدون تقلب مورد حمايـت مردم بود، دريغ نکردند. فرزاد کمانگر که از پيشقراولان فعاليت برای خواستهای اتنيکی مردم کردستان بود و پيشتر دستگير شده بود در همين دوران اعدام شد. آقای کمانگر حتی از نوع فعاليتش طی سالهای متمادی روشن بود که قرابتی با کارهای گروه تروريستی پژاک ندارد و شخصاً هم در دادگاه اعلام کرد که عضو هيچ گروهی نيست و آنقدر هم شجاع بود که همانطور که خود در دادگاه گفت اگر غير آن بود گفته بود و از آن سازمان دفاع می کرد. اما گويی چون برادر فرزاد کمانگر عضو پژاک بوده است رژيم وی را به جرم ناکرده اعدام کرد و پژاک نيز به دروغ بعد از اعدام، وی را عضو خود اعلام کرد. خوشبختانه رهبران جنبش سياسی ايران در کردستان اجازه ندادند که اين جنايت آشکار به آتش جنگی در کردستان منجر شود.

اما به جنبش يکسال گذشته بازگردم که اساساً همه نيروهای سياسی ايران نگذاشتند اين حرکت مسالمت آميز با حرکات تروريستی منحرف شود و از جبهه ملی گرفته تا نيروهای مختلف مذهبی، چپ و دموکراتيک اساساً از اين خواست ساده مردم ايران که رأی آنها بدون تقلب شمارش شود و اعلام شود حمايـت کردند و از حمايت آقای موسوی نيز دريغ نکردند.

کمتر از سه هفته پيش نظرم را در رابطه با رهبری آقای موسوی در جنبش اعتراضی يکسال گذشته نوشتم (1).

هفته گذشته نيز آقای عطا مهاجرانی در سخنان خود در لندن به وضوح درک خود را از نقش آقای موسوی در اين جنبش بيان کردند (2).

اين که تا چه حد آقای عطا مهاجرانی بيان کننده نظرات مير حسين موسوی هستند را نميتوانم تعيين کنم اما از آنجا که رهبران نامرئی جنبش اعتراضی که بعضی از آنها حتی در زندان در ايران در زير خطر مرگ از تشکيل دولت موقت به رهبری ميرحسين موسوی و عطا مهاجرانی حمايت کردند، امروز لازم است متذکر شوم با بيانات آقای مهاجرانی خوب است که انقلاب 1357 را همگی به ياد آوريم و صبر نکنيم حرکتی تمام شود و بعد باز بگوئيم که اشتباه کرديم و تجربه اندوختيم (3).

بهتر است از اول کار تا ميتوانيم به انتخاب های دموکراتيک تکيه کنيم. نبايد رهبر جنبش دموکراسی خواهی را شورای نگهبان انتخاب کند. نقشی که آقايان کروبی و موسوی در جنبش اعتراضی توانستند پيدا کنند صرفاً به اين خاطر بود که شورای نگهبان آنها را از صافی خود گذراند. در واقع از طرف حزب مشارکت ابتدا قرار بود آقای خاتمی کانديدا شود اما به دو دليل کنار گذاشته شد. دليل اول آن بود که خود آقای خاتمی می دانست بعد از پايان دور دوم رياست جمهوری وی بسياری از حاميان گذشته اصلاح طلبان از عملکرد وی راضی نبودند و رأی کافی نخواهد داشت. دليل دوم هم آن بود که بخش مهمی از اصول گرايان نسبت به آقای خاتمی بسيار حساس بودند و حتی گفته می شد که يک نشريه اصول گرايان در تهران ايشان را تهديد اشکار کرده بود که کانديد نشوند. آقای موسوی در واقع از ابتدا با اين حرف به جلو آمد که پلی بين اصول گرايان و اصلاح طلبان است و در نتيجه همان نشريات بعد از معين شدن کانديداتوری ميرحسين موسوی به جای محمد خاتمی، نوک حمله خود را بطرف آقای کروبی گرفتند و حتی نام آقای موسوی را نيز ديگر در آخرين روزهای قبل از انتخابات ذکر نميکردند. در رابطه با دليل اول نيز، آقای موسوی در مقايسه با آقای خاتمی در ميان نسل جوان ايران اصلاً شناخته شده نبود و در نتيجه توان حزب مشارکت بود که تعيين ميکرد ايشان تا کجا به پيش برود و به پيش هم رفت.

واقعيت اين است، جدا از همه اين بحث ها در عرصه سياست ايران که پايانی بر آنها نيست، شخصاً به عنوان يک ايرانی دوست دارم بدانم که واقعاً اگر در انتخاباتی برای رياست جمهوری ايران جدا از آنکه درک هر کدام از ما از جمهوريت چيست، چه کسی انتخاب می شود. اکثريت آنهايی هم که در اين انتخابات رأی دادند نه بخاطر قبول قانون اساسی جمهوری اسلامی، بلکه شايد به دليلی مشابه همين شرکت کردند و به همين سبب هم بعداً آنقدر فرياد زدند که "رأی من کو" و برای آن هم جان باختند.

متأسفانه شورای نگهبان به اين خواست ساده مردم ايران که يک انتخابات بدون تقلب برای رياست جمهوری بود، دست رد زد. آيا می شود به نوع ديگری همين کار را کرد؟

پاسخ دولت ايران را در يکسال گذشته برای اين خواست بسيار ساده مردم ايران برای انتخاب يک رييس جمهور در يک انتخابات بدون تقلب همه ديده ايم. در داخل ايران نيروهای اپوزيسيون نيز قادر به انجام انتخابات دموکراتيک زير نظر يک مؤسسه بيطرف بين المللی نيستند و مردم نيز به نتايج هر انتخابات نوع ديگری اعتمادی ندارند. اما به دليل اين واقعيت، هم رييس جمهوری که امروز در ايران در قدرت است را شورای نگهبان برای ما انتخاب کرده است و هم رهبری معترضان را. در داخل ايران نيز فعلاً در هر دو رابطه راه دموکراتيکی نيست که واقعاً بشود انتخاب واقعی رييس جمهور يا رهبر اپوزيسيون را انجام داد. يعنی اگر در انتخابات آمريکا رييس جمهور آقای بوش بود، رهبر اپوزيسيون يعنی آقای اوباما نيز در انتخابات مقدماتی به شکل آزاد انتخاب شده بود. به هر حال آيا ما راه ديگری داريم؟

فعلاً در داخل ايران گزينش های واقعی اندک هستند اما اقلاً براي ايرانيانی که در خارج هستند هيچ دليلی ندارد که اين گزينش ها را بپذيرند. مثلاً خود شخصاً آقای مهاجرانی را که ميخواهد در خارج براي ايرانيان رهبر اپوزيسيون معين کند تقبيح می کنم و از آقای موسوی انتظار دارم رسماً و بطور کاملاً شفاف سخنان عطاء الله مهاجرانی را تقبيح کند. وقتی آقای مهاجرانی ميگويد همه حرفهای آقای موسوی که گفته اند من رهبر نيستم مثل آقای خمينی است که می گفتند من خدمتگذار جامعه هستم، ديگر اعتبار تواضع آقای موسوی است که از بين می رود و سوء استفاده هايی که از نيروهای مختلف سياسی با ظاهر تواضع و قول بهشت انجام شد. به هر حال بحث برسر آقای موسوی يا آقای مهاجرانی نيست. بحث بر سر اين است که ديگر نميخواهيم از هيچ کسی که به شکل دموکراتيک انتخاب نشده باشد چه در قدرت چه در اپوزيسيون، چه در خارج چه در داخل دفاع کنيم، چه وعده بهشت دهد چه وعده جهنم.

در خارج کشور اين امکان هست که يک انتخابات برای تعيين کانديدای رياست جمهوری منتخب، اقلاً برای ايرانيان خارج، برای سال 1392، زير نظر يک مؤسسه حرفه ایِ اخذ رأی بيطرف بين المللی، صورت گيرد. حتی می شود بخشی از مردم در داخل ايران را نيز که شناسنامه آنها قابل تأييد باشد و از نظر تکنيکی بتوانند در اين انتخابات شرکت کنند را نيز در اين انتخابات شرکت داد. به هر حال آنکس که انتخاب ميشود منتخب آنهايی است که در انتخابات شرکت کرده اند چه در ايران زندگی کنند چه در هندوستان يا آمريکا.

درست است که چنين انتخابی از سوی دولت ايران بعنوان نامزد رياست جمهوری به رسميت شناخته نخواهد شد اما اقلاً منِ نوعی ميتوانم بگويم که در انتخاباتی بدون تقلب نظرم منعکس شد و اين شخص انتخاب شد. در چنين انتخاباتی حتی آقای احمدی نژادِ نوعی نيز بايد بتواند کانديد شود هرچند طبق قوانين ايران کسی نميتواند سه دوره انتخاب شود. منظور اين است که از آقای خاتمی تا رفسنحانی تا رضايی گرفته تا رضا پهلوی يا مريم رجوی نيز بايد بتوانند کانديد شوند. بازهم درست است که آقای رضا پهلوي سيستم جمهوری را نپذيرفته اند اما در استراليا نيز همانطور که سال گذشته مفصل توضيح دادم در سال 1993 "پال کيتينگ" که طرفدار سيستم جمهوری بود خود را در سيستم سلطنتی برای مقام نخست وزيری کانديد کرد و انتخاب هم شد و سه سالی هم نخست وزير بود.

خلاصه کلام آنکه خسته شده ام از اينکه هر جريانی در ايران به قدرت برسد اولين کارش حذف ديگران باشد. در همين خارج در مؤسسات مختلفی که نيروهای اپوزيسيون در اين سالها فعاليت دارند همين نمونه کوچک آنچه دولت در ايران می کند را می بينم. تا کی بايد ما مردم ايران اين رفتار ديکتاتوری را بپذيريم و يک ديکتاتور جايش را به ديکتاتور ديگر بدهد. اقلاً در همين خارج که دولت جمهوری اسلامی قدرت ندارد بيائيم و به همه نيروها اجازه دهيم خود را کانديد کنند و با صداقت آراء را بدون تقلب بشماريم و حاضر باشيم صادقانه اعلام کنيم مردم چه کسی را انتخاب کردند حتی اگر ما آن انتخاب را دوست نداريم. اقلاً يکبار به خود دروغ نگوئيم. يکبار نگوئيم که نامزد رييس جمهوری به ما تحميل شد. يکبار نگوئيم که رهبر اپوزيسيون برايمان ساخنتد. يکبار نگوئيم که ما هميشه محکوميم که يک طيف و يک بخش از مردم خود را وادار کنيم که برای زنده ماندن مجبور به فرار از کشور شوند بجاي آنکه حاضر باشيم وقتی در قدرتيم به انتخابشان احترام گذاريم. تا کی بايد تحت لوای مذهب، ايدئولوژی، تاريخ و دروغ رهبر کشور و رهبر اپوزيسيون به ما تحميل شود.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوازدهم تير ماه 1389
July 3, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/626-Mousavi89.htm
2. http://www.youtube.com/watch?v=v5axSDzfCh8
3. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm



جمعه، تیر ۱۱، ۱۳۸۹

گفتگو با پسر سکينه محمدی آشتيانی در خطر سنگسار در ايران


گفتگو با پسر سکينه محمدی آشتيانی در خطر سنگسار در ايران

اينجا را کليک کنيد

بنياد خيريه دست تو دست


بنياد خيريه دست تو دست

اينجا را کليک کنيد

سيمين شريفی-آقای مهاجرانی؛ ميرحسين موسوی با داشتن دوستانی مثل شما احتياج به دشمن ندارد


آقای مهاجرانی؛ ميرحسين موسوی با داشتن دوستانی مثل شما احتياج به دشمن ندارد
سيمين شريفی

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-60113
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/07/106981.php

آقای مهاجرانی را سالهاست از طريق نوشته ها و عملکردشان در دولت اصلاحات قبل و بعد از آن احتمالا بيشتر افراد ميشناسند. ايشان چند سال است که در انگلستان اقامت دارند، درگير سمت و شغل دولتی نيستند و همچنان اصلاح طلب باقی مانده اند.

من بارها در سخنرانيهای ايشان حضور داشته و يا از طريق تلويزيون های خارجی نظرات ايشان را شنيده ام. آقای مهاجرانی عقيده دارند که بهترين نوع حکومت برای ايران، جمهوری اسلامی است و شرايط اسفناک حاکم بر ايران را اجرا نشدن صحيح قانون اساسی و يا اصلاحاتی در قانون اساسی ميدانند. به اصل ولايت فقيه اعتقاد دارند و اصلاحاتی در اين زمينه نظر ايشان را تامين خواهد کرد.
اينکه ايشان چگونه فکر ميکنند و در چه بخشی از طيف فکری جنبش سبز قرار دارند مسئله مورد نظر من نيست. هر کسی حق دارد طرفدار يک جريان فکری ، سياسی ، مذهبی و يا اجتماعی باشد و نظرش محترم است.

هفته گذشته در جلسه سخنرانی و پرسش و پاسخی که پيرامون جنبش سبز در لندن بر گزار شد ايشان ضمن سخنرانی با طبقه بندی حاميان جنبش سبز به سه گروه، بخشی را سبزهای سرخ ناميده و اعتقاد داشتند اين گروه همکلام و يا طرفدار آمريکا هستند . بياد دارم اين شيوه برخورد اعضاء حزب توده و عناصر حزب الله بود به محض اينکه کسی بر خلاف عقيده آنها نظری اظهار ميداشت او را به طرفداری از آمريکا متهم ميکردند.

در قسمتی دگر از سخنرانی ايشان در جواب يکی از شرکت کننده ها که سؤال کرد چرا فقط کشتارهای سال گذشته محکوم ميشود، پس کشتارهای دهه ۶۰ و بخصوص تابستان ۶۷ چی؟ کشتار کردها چی؟ چرا آنرا محکوم نميکنند؟ آقای موسوی در آنوقت نخست وزير بودند چرا اعتراضی به کشتارها نکردند؟

و ايشان در پاسخ به اين سؤال شرح مفصلی راجع به عملکرد غلط سازمان مجاهدين، همدستی اين سازمان با صدام و حمله آنها به خاک ايران دادند و کشتار کردها را هم با دلايل ديگری از همين قبيل توجيه کردند که باعث ايجاد جو تشنج در اين جلسه شد. وقتی اين سؤال کننده گفت توجيه نکنيد. آقای مهاجرانی گفتند توجيه ميکنم ، البته که توجيه ميکنم.

دفاع از اينکه گروهی آقای موسوی را بخاطر سکوت در مقابل اعدامهای دهه شصت زير سؤال ميبرند شايد قابل توجبه تر بود اگر گفته ميشد ايشان درگير اداره جنگی بودند که به ايران به هر دليلی تحميل شده و طی هشت سال نزديک به يک ميليون کشته و معلول روی دست ملت گذاشت و يا شايد وی در آن زمان در جايگاهی نبود که بتواند در مقابل آقای خمينی قد علم کند. و يا شايد ايشان در حال حاضر مانند آقای تاج زاده اين احساس ندامت را داشته باشند که چرا اينکار را نکرده است. بهر حال آقای موسوی چندی بعد از اعدامها از سمت خود استعفا داد ، بهترين کسی که در اين زمينه ميتواند اظهار نظر کند خود آقای موسوی است و با روشن بينی و درايتی که در طی سال گذشته از خود نشان داده اند فکر ميکنم آماده باشند که در آبنده نسبت به کشتارهای دهه شصت و عکس العملشان توضيح دهند. ولی توجيه کردن کشتار ۶۷ بوسيله آفای مهاجرانی بخاطر عملکردهای غلط مجاهدين، اگر خود يک عمل جنايتکارانه نباشد، کتمان واقعيتهای خشن و دردناکی است که در سی سال گذشته بر ملت ابران رفته است و اين عملی ناشايست، بدور از انصاف و عدالت است.

در پاسخ به موجه جلوه دادن قتل عام در زندانهای جمهوری اسلامی در تابستان ۶۷ در جواب آقای مهاجرانی بايد گفت:

بله من هم عملکرد سازمان مجاهدين را غلط، غير قابل قبول و دفاع ميدانم ولی بر طبق کدام قانون بين المللی و يا انسانی کسی را که در زندان است بجرم اينکه سازمانش در خارج از زندان با دولت ميجنگد ميکشند؟ آيا دختران ۱۳ ساله ای که بجرم فروش يک روزنامه مجاهد دستگبر کردند و در زندان نگه داشتند تا بعد از شانزده سالگی پس از تجاوز اعدام شوند باز هم با سياست غلط مجاهدين قابل توجيه است؟ دختر ۱۶ ساله يکی از استادان سابق دانشکده بازرگانی (علامه طباطبايی) را در منزلش صبح دستگير کردند. دو روز بعد جنازه اش را پس از گرفتن پول گلوله تحويل دادند. تنها جرمش داشتن يک روزنامه مجاهد در مدرسه بود. آيا اين دختر را در عرض دو روز محاکمه عادلانه و قابل توجيه که شما خيلی از آن دم زديد بايد کشت؟

چندی پيش آقای طنز نويسی که حتی استعداد طنزنويسی اش هم تعريفی ندارد (حداقل من طنزهای ايشان را خنده دار و يا گريه دار نيافتم) در پاسخ به همين سؤال دستش را بهتر از شما رو کرده يود و گفته بود "آن سالها فقط تعدادی کمونيست و مجاهد کشتند."
آقای مهاجرانی فکر ميکنم آقای موسوی با داشتن دوستانی مثل شماها احتياج به دشمن ندارد.

هر کسی که دستگير و زندانی ميشود حتی اگر که قتل کرده باشد بايد وکيل قانونی داشته و در دادگاه واقعی محاکمه شود. شما چطور دادگاههای ۵ دقيقه ای تابستان ۶۷ را ميتوانيد تاييد و توجيه کنيد! ارزش جان يک انسان از نظر شما همين قدر است؟
گيرم که مجاهدين چون مسلحانه مبارزه ميکردند و بخشی از کُردها چون با درک شما جدايی طلب بودند مستحق اعدام بودند. مگر از سازمانهای سياسی ديگر چون فداييان خلق اکثريت، راه کارگر و حزب توده و ساير گروههای غير مسلح کم کشتند؟ حتما اينها هم چون کمونيست بودند حقشان بود.

مگر زندانيانی که حتی بر اساس قوانين قرون وسطايی خودشان در زندان حکم برايت داشتند و يا دوره محکوميتشان تمام شده بود نکشتند؟

آقای مهاجرانی شما فکر ميکنيد با کتمان و يا توجيه کردن واقعيت ها، گذشته ها فراموش ميشوند. شما فکر ميکنيد جمهوری اسلامی فقظ از پارسال که صابونش به تن شماها خورده آدم ميکشد؟

آقای موسوی سال گذشته که در مناظره انتخاباتی شرکت کرد حتی خود را اصلاح طلب نميدانست و گفت اساس نظرات من بين اصولگرايی و اصلاح طلبی است. در اولين بيانيه موضعش "جمهوری اسلامی نه يک کلمه زياد و يا کم" بود، اکنون پس از گذشت يک سال ۳۶۰ درجه مواضعش با تعجب و تحسين همگان تغيير کرده است. هر بيانيه ايشان از قبلی بهتر و مترقی تر است . آخرين بيانيه وی با در نظر گرفتن محدوديتهای شرايط سخت داخل کشور، تولد منشور يک جامعه مدنی و کثرت گرا است.

شما از نقطه نظر آزاديخواهی به اندازه ای که آقای موسوی طی يکسال با درک عينيت ها و واقعيتهای جامعه و خواسته های مردم تغيير و پيشرفت کرده است ظرف ۱۵ سال پيشرفت نکرده ايد.

بزرگترين ويژگی جنبش سبز فراگير بودن، صلح آميز بودن و انحصاری نبودن آن است. لطفأ اين جنبش را مانند انقلاب ۵۷ از محتوا خالی نکنيد. با اين موضع گيريها به عظمت جنبش سبز که کثرت گرايی يکی از مشخصه های اصلی آن است لطمه نزنيد. موسوی بارها تاکيد کرده است که انحصار طلبی و کوته بينی تنها برازنده جناح حاکم است. غنای جنبش سبز به واقعگرايی و پذيرش ساير انديشه هاست . آقای موسوی در آخرين بيانيه اش بدرستی گفته است بخشی از مردمی که در صف های رای گيری بودند ميگفتند داريم بين بد و بدتر انتخاب ميکنيم! به اين واقع بينی و صراحت بايد آفرين گفت با اظهار اين واقعيت نه تنها چيزی از ارزش آقای موسوی در بين طرفدارانش و مخالفينش کم نشد، بلکه احترام بيشتری گرفت.

عده زيادی از طرفداران جنبش سبز با اصلی بنام ولايت فقيه مخالفند، شما نميتوانيد آنها را وابسته به آمريکا بدانيد. شما به حکومت اسلامی و اصل ولايت فقيه معتقد هستيد. هيپکس به اين علت شما را وابسته به جايی نميداند.

شما در مورد يک حکومت ملی و يا جمهوری سکولار، مقدار زيادی آمار سر هم کرده و نتيجه گرفتيد که اکثريت مردم ايران مسلمانند پس بايد نوع حکومت جمهوری اسلامی باشد.

آيا در کشورهايی که بيشتر جمعيت آنها مسيحی است حکومت آنها جمهوری مسيحی است و قوانين آنها نشات گرفته از احکام مسيحيت است؟ يا اگر در مملکتی اکثريت مردم زن باشند جمهوری زنان اعلام ميکنند؟

حاميان جنبش سبز بايد از آقای موسوی بخواهند که اعلام کنند اين چنين اظهار نظرها و انديشه ها جايی در جنبش سبز ندارند . جنبش سبز در يک سال گذشته راه دراز و دردناکی را طی کرده است. بهترين جوانهای اين آب و خاک در خاک غلتيده و يا در سياه چالها اسيرند. واقعيتهای زيادی ذهنيتها را عوض کرده است و بزرگترين واقعيت آن است که جنبش سبز که عمری به درازای تاريخ مشروطيت دارد چون سيلی خروشان گاه تند و گاه آهسته به پيش ميرود و ما هر روز شگفت زده شاهد تغييرات و پيشرفتهای ذهنی بيشتر از سوی رهبران آن هستيم. کسانی که نتوانند ذهنيت خود را با ماهيت يک جنبش کثرت گرا، با خواسته های مدنی تغيير دهند از همراهی جنبش دير يا زود باز خواهند ماند.

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹

دکتر اسماعيل نوری علا-چرا نبايد جنبش سبز را واگذار کرد؟


دکتر اسماعيل نوری علا-چرا نبايد جنبش سبز را واگذار کرد؟
http://newsecularism.com/2010/07/02.Friday/070210.Esmail-Nooriala-Why-GM-Should-not-be-surrendered.htm

اجازه دهيد از چند و چون صورت مسئلهء اين هفته آغاز کنم: بنظر من، جنبش سبز نه مذهبی است و نه خواستار حفظ نظام مذهبی؛ نه دوستدار خمينی و نه مشتاق «بازگشت به عصر طلائی» اوست و نه طرفدار ديگر دينکاران نشسته در قدرت. در نتيجه، اعتقاد دارم که خطای ناشی از پذيرفتن اينکه جنبش سبز واجد اينگونه خصائص است، و تسليم کردن آن به خواستاران حفظ رژيم فعلی، برای کشورمان خسرانی بزرگ و تاريخی را در بر خواهد داشت که خاموش نشستن در برابر آن عين خيانت است. برای توضيح اين نظر، ناچارم برخی از نظريه های رايج سياسی و نيز حوادث اخير کشورمان را از منظر اعتقاد به سکولار بودن جنبش سبز تکرار کنم.

در سپهر سياسی ايران، حاکمان فعلی، که با نام مستعار «جمهوری اسلامی» عمل می کنند، در اصطلاح سياسی، در «پوزيسيون» جا خوش کرده اند. آنها دارای مخالفان متعددی ـ چه بصورت گروهی و چه در شکل فردی ـ هستند که هر يک دارای ايدئولوژی و باور و عقيدهء خويش اند و به شيوهء خود با حاکمان مبارزه می کنند. اما آيا می توان هر يک از اين «مخالفان» را «اپوزيسيون» حاکمان دانست و، در نتيجه، به يکايک آنها بعنوان «بديل» يا «جانشين بالقوه» (يا «آلترناتيو» ِ) حاکمان فعلی نگريست؟

می خواهم بگويم که ما، در صورت مسئلهء فوق، در برابر اصطلاح «پوزيسيون» (جايگاه حاکمان دست يافته بر موقعيت سياسی و ابزار حکومتی) با دو مفهوم مختلف روبرو هستيم که لزوماً به يک معنا نيستند و بسته به شرايط سياسی ـ اجتماعی گوناگون، از نظر معانی کاربردی، گاه بهم نزديک و گاه از هم دور می شوند. بعبارت ديگر، بدون شناخت «شرايط سياسی ـ اجتماعی» نمی توان معنای عامی را برای اين دو واژه قائل بود. اين شرايط را می توان در دو موقعيت مطرح کرد:

1. شرايط موجود در يک حاکميت دموکراتيک

2. شرايط موجود در يک حاکميت غير دموکراتيک

«حاکميت دموکراتيک»، که می توان آن را در حوزهء مفاهيم سياسی، با مفهوم «حاکميت ملی» در ارتباط دانست، حاکی از آن است که دولتمردان جامعه را مردم از طريق انتخابات تعيين می کنند و برای چنين عملی اين مردم، جدا از مذهب و عقيده و نژاد و قوميت شان، هر کدام يک رأی مساوی با ديگران دارند. همچنين بر چنين جامعه ای يک «قانون اساسی دموکراتيک و بی تبعيض» حاکم است که همهء گروه ها و شخصيت های سياسی آن را پذيرفته و در ظل آن فعاليت و مبارزه برای کسب قدرت را ادامه می دهند. در اينجا اصطلاح «اپوزيسيون» يک معنای کلی دارد و يک معنای جزئی. در يک «حاکميت دموکراتيک» همهء نيروهای بيرون «دولت» را می توان يکجا «اپوزيسيون» آن خواند و، در عين حال، تک تک آنها را می توان «اپوزيسيون دولت» دانست. در اينجا معنای اپوزيسيون و آلترناتيو بسيار بهم نزديک می شوند چرا که هر يک از نيروهای سياسی نشسته در «اپوزيسيون» ممکن است بتوانند در يک انتخابات عمومی اکثريت آراء را به دست آورده و زمام امور دولت را در اختيار گيرند. تعداد گروه ها (يا احزاب) سياسی هم در جوامع مختلف، و بسته به شرايط حاکم بر آنها، فرق می کند. گاه دو يا سه حزب اصلی در جامعه بوجود می آيند که زمام دولت در بين آنها می چرخد و هر بار مردم يکی از آنها را انتخاب، يا انتخاب مجدد، می کنند.

«حاکميت غيردموکراتيک» اما ـ حتی اگر از طريق انتخابات قدرت را به دست آورده باشد ـ بصورتی استبدادی يا تقلبی و يا سرکوبگرانه در «پوزيسيون» می نشيند و می ماند و، برای استمرار حکومت اش، می کوشد تا به هيچ «اپوزيسيون دموکراتی» اجازهء وارد شدن به بازی سياسی را ندهد اما، در زير سقف قانون اساسی غيردموکراتيک خود، اجازهء فعاليت يک «اپوزيسيون خودی» را صادر می کند و مجال می دهد تا برخی از اختيارات حکومتی و دولتی، بصورتی شبه دموکراتيک، بين گروه های وفادار به «حاکميت غيردموکراتيک» دست به دست شوند. بعبارت ديگر، حاکميت غيردموکراتيک به وفاداران نسبت به ارکان اصلی خود اجازهء فعاليت داده و برايشان محدودهء تنگی را فراهم می کند تا آنها بتوانند در رقابت با يکديگر به نوعی بازی شبه دموکراتيک مشغول باشند.

اما همين امر باعث می شود که اپوزيسيون چنين حکومتی به دو بخش «وفادار به حاکميت غير دموکراتيک»)«اپوزیسیون خودی») و «مخالف موجوديت اين حاکميت» تقسيم شود؛ و در ارتباط با اين مخالفان اخير پديده هائی همچون «اپوزيسيون غيرقانونی»، «اپوزيسيون برانداز»، و «اپوزيسيون غير خودی» در اينگونه جوامع بوجود آيند.

در يک حاکميت دموکراتيک اما چيزی به نام «اپوزيسيون غيرقانونی» وجود ندارد و مخالفت با حکومت ـ چه فردی و چه گروهی ـ «جرم سياسی» محسوب نمی شود. حال آنکه حکومت غيردموکراتيک زايندهء اين گونه پديده های سياسی است و می کوشد آنها را به سپهر فعاليت های سياسی راه نداده و حتی الامکان خنثی و حتی نابود شان سازد. حاکميت غيردموکراتيک آفرينندهء «زندان سياسی» و دشمن «زندانی سياسی» است.

حکومت اسلامی ايران (که، با خدعه، نام «جمهوری» بر آن نهاده شده) از نخستين روز تشکيل خود حکومتی غيردموکراتيک بوده است. بدين معنا که قانون اساسی آن بر بنياد شريعت فرقهء کوچکی از مسلمانان بنام شيعيان امامی نوشته شده و در آن حکومت اصلی به قشر دينکاران اين فرقه تخصيص يافته و ادارهء نهائی همهء امور آن نيز به دينکاری که «ولی فقيه» خوانده می شود اعطا شده است. هر کس شيعهء امامی نباشد، يا باشد اما «ولايت فقيه» را قبول نداشته باشد، شهروند درجه دو يا سهء کشوری است که ايران خوانده می شود و اگرچه حق رأی دادن و انتخاب کردن دارد اما نامزدها را حکومت تعيين می کند و او، اگر شهروند درجهء يک نباشد، حق انتخاب شدن برای تصاحب مناصب نظام را ندارد.

بدينسان، قرار گرفتن در حلقهء تنگ «اپوزيسيون خودی» و اجازهء فعاليت سياسی داشتن نيز موکول به تحقق شروطی است که «قانون اساسی متناقض و غيردموکراتيک» تعيين کرده و شورای نگهبان اين قانون هم از يکسو آن را تفسير و، از سوی ديگر، از آن نگهبانی می کند. بر متن همين زمينهء محدود نيز بوده است که ما، در سی سال اخير، شاهد پيدايش «احزاب سياسی خودی ِ» مختلفی در ايران بوده ايم که، در پی اعلام پذيرش قانون اساسی و نظام ولايت فقيه و نظارت شورای نگهبان، اجازهء فعاليت داشته اند.

اما، در عين حال، همين حکومت های غيردموکراتيک همواره با يک «اپوزيسيون غير خودی» از يکسو و «مردم ناراضی اما فاقد امکان دخالت در روندهای سياسی کشور»، از سوی ديگر، نيز روبرو هستند؛ و «اپوزيسيون غير خودی» به معنی کسانی است که يا به خارج از کشور رانده گشته و يا در داخل کشور بشدت سرکوب و ترسانده شده اند و، در عين حال، از طريق انواع ترفندهای مالی و اجتماعی، در بين شان تفرقه ای بزرگ برقرار است، آنگونه که آنها نتوانند به اتحاد عمل رسيده و آلترناتيوی مورد پذيرش اکثريت مردم ناراضی را ايجاد کرده و به چالش حکومت غيردموکراتيک بپردارند.

در نتيجه، جمعيت های کثير ناراضی نيز، از سر ناچاری و در غياب يک اپوزيسيون منسجم و دارای ويژگی های يک بديل قابل اتکاء، اغلب می کوشند تا از وجود اردوگاه «اپوزيسيون خودی» سود جسته و، با طرفداری از آن عليه «پوزيسيون»، جای تنفسی برای خود بخرند. اين امر به مبارزات انتخاباتی درون «اردوگاه خودی ها» رونق می بخشد و نظام نيز، با استفاده از همين فرصت، می کوشد تا بر ميزان مشروعيت خود بيافزايد و مردم بيشتری را ـ که در اصل با کل رژيم مسئله هائی بيان ناشده دارند ـ به پای صندوق رأی آورد.

در کشور ما اردوگاه «اپوزيسيون خودی» را اردوگاه «اصلاح طلبی» خوانده اند که در برابر اردوگاه موسوم به «اصول گرايان» (که خود دارای شاخه هائی است) قرار دارد و، بدين ترتيب، در سی سال گذشته، قدرت بين اين دو «نيروی خودی» دست به دست شده و مردم نيز در هر دست به دست شدنی به شرکت در بازی انتخابات دعوت شده اند. در اين ميان، ايجاد «توهم توانائی تغيير وضعيت از طريق انتخابات» مهمترين عاملی بشمار می رود که شالودهء رژيم کنونی را تقويت کرده و بر عمر ساختار آن افزوده است.

از سوی ديگر، رژيم، بخصوص از طريق اصلاح طلبان، با جا انداختن شعار «انتخاب بين بد و بدتر»، توانسته است فشارهای سياسی ـ اجتماعی را کاهش داده و فضائی را بوجود آورد که در آن مردم به اينگونه «انتخاب ناگزير و ناهنجار» رضايت دهند و کمتر از خود بپرسند که چرا ما محکوم به چنين انتخابی هستيم و چرا هرگز به مرحلهء انتخاب بين خوب و خوب تر نمی رسيم؟ يعنی، پذيرش بازی «انتخاب بين بد و بدتر» توانسته است تعادلی دلشکن و نوميدساز را در جامعه برقرار کند که حاصلی جز استمرار رژيم از يکسو و سرخوردگی، افسردگی، اعتياد، و بی اخلاقی، از سوی ديگر، ندارد.

از نظر من، اين بازی تا روز 22 خرداد 88 و انجام انتخابات نيز همچنان در محدودهء همان « حفظ تعادل» ادامه داشته است. تا رسيدن به اين روز، حکومت و شورای نگهبان قانون اساسی اش از بين صدها نامزد انتخاباتی چهار تن از نزديک ترين ارکان رژيم را کانديد رياست جمهوری کرده بودند و مردم نيز به سودای هميشگی سود جستن از «انتخاب بين بد و بدتر» (که بوسيلهء اصلاح طلبان خودی به استورهء «دوم خرداد» تبديل شده بود) ديگرباره آمده بودند تا شخص نشسته در دولت را پائين کشند و کسی را بجای او بنشانند که معرف «بد» است و، در نتيجه، از «بدتر» بهتر بشمار می آيد.

حکومت برای اين «بازی» همه گونه وسيله ای فراهم ساخته بود. از مناظره های تلويزيونی گرفته تا سفرهای انتخاباتی و استاديوم های ورزشی ِ تبديل شده به مجلس رقص و پايکوبی. و اگر کار بصورت درست خود پيش می رفت و يک «کانديدای بد» جانشين «دولتمند بدتر» می شد و حماسهء فرو کشيدن احمدی نژاد و بيرون ريختن اوباش کابينه اش تحقق می يافت، حکومت غيردموکراتيک خود را برای لااقل هشت سال ديگر بيمه کرده بود و، تا مردم بفهمند که کلاه اين منتخب شان هم پشم ندارد و آنها يک «تدارکچی اصلاح طلب ديگر» را بجای احمدی نژاد نشانده اند، انتخاباتی ديگر هم آمده بود و رفته بود.

اما حکومت غيردموکراتيک ـ گوئی مجری قوانين نامرئی و تخطی ناپذير علوم سياسی باشد ـ فکر ديگری در سر داشت و آن برداشتن آخرين قدم پيش از سقوط، بصورت حذف بساط «اپوزيسيون خودی» و يکپارچه کردن حکومت بود. نفوذ سپاه پاسداران، و سر خوردن ولی فقيه از اصلاح طلبانی که به انحاء مختلف خود او را مانع اصلی کارشان می دانستند، موجب شده بود که آنها اين بار به بازی بد و بدتر تن ندهند و بخواهند تا همانی که از نظر مردم «بدتر» بود بر اريکهء قدرت بماند. آنها، برای انجام اين کار، چاره ای جز بهم زدن بازی «گزينش بين بد و بدتر» و کنار زدن کلی «اپوزيسيون خودی» نداشتند و حکومت هم، با علم به اينکه بايد در اين راه هزينه های گزافی از جهت سلب مشروعيت خود بپردازد، خود را برای اجرای اين تصميم که بصورت تقلب در انتخابات صورت می پذيرفت آماده کرده بود و قصد داشت از حضور گستردهء مردمی که برای تکرار بازی «انتخاب بين بد و بدتر» به ميدان آمده بودند استفاده ای ديگر کند و، در عين ريختن امتياز حضور آنها به حساب خود، احمدی نژاد را «منتخب مردم» بخواند و، بعبارت ديگر، بازی سی سالهء گزينش بين بد و بدتر را از دست مردم بگيرد و آن شبه دموکراسی بين خودی ها را هم براندازد.

و اين «شبه دموکراسی» همان «جمهوريتی» است که امروزه اعضاء و فعالان «اپوزيسيون خودی» آن را دستخوش تحريف و تقليب و انهدام می بينند و مشاهده می کنند که نيروهای غيردموکراتيک و نظامی ِ نوينی که مصادر قدرت سطاسی و اقتصادی را در چنگ خود گرفته اند قصد آن دارند که همين محدودهء تنگ فعاليت سياسی را نيز تعطيل کنند. آنها که تا کنون، در زير سقف قانون اساسی و نظام ولايت فقيه، خود را «اپوزيسيون خودی» و «آلترناتيو مشروع دولت مستقر» می دانسته اند اکنون با اين مسئله مواجه شده اند که حاکميت ولائی ـ نظامی ِ کنونی قصد دارد اساساً بازی «دموکراسی بين خودی ها» را بهم زده و کل قدرت را بصورتی نامحدود در دست خود بگيرد و به همين دليل هم، از همان نيمه شب انتخابات، دستگيری شخصيت های «اپوزيسيون خودی» را آغاز کرده است. در مقابل، اين اپوزيسيون هم عمل دولت مستقر را «کودتا» خوانده است، اصطلاحی که اگرچه اکنون در ادبيات سياسی کنونی ما جا افتاده اما چندان رسانای معنای درست خود نيست، مگر به نيت اصلاح طلبان در کاربرد اين مفهوم دقت بيشتری کنيم. کودتا (يا «چرخش حکومت») به معنی تعطيل دولت مستقر و برقراری حکومتی اغلب نظامی و غيرگزينشی است، حال آنکه در اينجا کسی دولت مستقر را تعطيل نکرده و يک کابينهء نظامی هم در پی تشنجات پس از اعلام نتايج انتخابات بوجود نيامده است. اما اصلاح طلبان تقلب انتخاباتی را از آن رو کودتا می خوانند که در آن نوعی «بهمزدن بازی سی و يک ساله» را می بينند و تغييری را مشاهده می کنند که آنان را از بازی بيرون انداخته و احتمالاً قصد دارد که ديگر به بازی مألوف گذشته (که در آن «وجود اپوزيسيون خودی» و «انتخاب بين بد و بدتر» دو روی يک سکه محسوب می شدند) ادامه ندهد؛ آنگونه که می توان از خود پرسيد آيا براستی تا سه سال ديگر انتخاباتی هم در کار خواهد بود؟ و، اگر پاسخ مثبت است، مردم هم ديگرباره به سودای انتخاب «بد» در مقابل «بدتر» به خيابان خواهند آمد؟ اين البته مقوله ای است که جای پرداختن به آن در اين مقاله نيست و به آيندهء «بايکوت» در ايران مربوط می شود.

بهر حال و بدينسان، در جريان انتخابات اخير، حکومت، به دست خود، و با تصور احتساب سود و زيان کار، تعادلی سی ساله را بهم زد، بی آنکه انتظار نتايجی «غافلگير کننده» را از اقدام خود داشته باشد. در 23 خرداد سال پيش اما يک چنين نامر غافلگير کننده ای ای رخ داد؛ حادثه ای که هيچکس آن را به درستی پيش بينی نکرده بود، نه حکومت نشسته در پوزيسيون، نه اپوزيسيون خودی، و نه اپوزيسيون غير خودی. اين حادثه حضور ميليونی مردم در خيابان ها بود. حضوری که اکنون يک سال تمام است در مورد چرائی و چگونگی (يا ماهيت ِ) آن بحث ادامه دارد.

از نظر شکل و ظاهر، مردمی که در 23 خرداد سال پيش به خيابان آمدند همانی بودند که در روزهای متوالی قبل از انتخابات به خيابان آمده و عليه احمدی نژاد و له موسوی و کروبی شعار داده بودند و اکنون نيز با شعار «رأی من چه شد؟» همان مختصر «حق خود» را که حکومت اسلامی سنتاً مجاز شمرده بود طلب می کردند. آنها همان رنگ و نشانه ها مختلف سبز را با خود حمل می کردند و می پنداشتند که اگر نتوانسته اند احمدی نژاد را از طريق صندوق انتخابات پائين کشند می توانند با تظاهرات مسالمت آميز خيابانی به مقصود خود برسند و «بد» را بجای «بدتر» بنشانند.

اين امر کمتر از هفته ای ادامه يافت و هنوز از واکنش قاطع حاکمان خبر چندانی در دست نبود. در اردوگاه اصلاح طلبی هم هنوز اين توهم وجود داشت که می توان بازی را به همان نفع اندک توده های مردمی که به «بد» قانع بودند تمام کرد. اما در نماز جمعهء آن هفته، ولی فقيه (که اينک خود به تدارکچی نظاميان پاسدار تبديل شده بود) از تصميم آنچه اصلاح طلبان «حکومت کودتا» يش نام نهاده بودند خبر داد: «انتخابات تمام شده، نتيجه همين است که ما می گوئيم، و از فردا هرکس در خيابان بماند و اعتراض کند مسئوول خون خود خواهد بود».

بنظر من، پايان اين نماز جمعه، با تولد کامل آنچه که امروز «جنبش سبز» خوانده می شود همراه بود. ديگر مطالبهء رأی خود معنائی نداشت، ديگر خواست جانشين کردن «بد» بجای «بدتر» کارائی نداشت، و ديگر از اصلاح طلبان نيز کاری ساخته نبود. بدينسان، پرده های توهم و قناعت ترس زده به روندهائی که تعادلی سی ساله را آفريده بودند يکی پس از ديگری فرو ريختند و «جنبش نوپای سبز» شعارهای نوينی را مطرح کرد، از «آزادی، استقلال، جمهوری ايرانی» سخن گفت، اعلام داشت که «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ايران»، عکس های ديکتاتور را پائين کشيد و لگدمال کرد، آواز «مرگ بر ديکتاتور» سر داد، و «مجتبی، بميری، رهبری رو نبينی» گفت و «مرگ بر خامنه ای» را با صدای بلند فرياد کرد. از آن پس کمتر شعاری عليه احمدی نژاد شنيده شد. حتی خود را به طعنه «خس و خاشاک» ناميدن نيز تنها عليه او نبود، اعلام موضع جنبش عليه کليت حکومت اسلامی بود. جنبش سبز، با هر شعار، بيش از پيش تکه ای از لباس مشروعيت ظاهری حکومت غيردموکراتيک ولی فقيه را کند و به دور ريخت، و از درون آن حکومتی لخت، سرکوبگر و بيگانه را بيرون کشيد که فقط می توانست به زور کتک و شکنجه و تجاوز و قتل به «اشغال» مسند حکومت ادامه دهد.

کتک خوردگان و شکنجه شدگان و تجاورز ديدگان و کشتگان جنبش سبز خود گواه ماهيت آن بودند. سرشناس ترين چهره از آن ندا آقا سلطان بود؛ زنی امروزی، ضد حجاب، عاشق رقص و موسيقی، که در انتخابات شرکت نکرده و به کسی رأی نداده بود و اکنون هم نه برای پس گرفتن رأی اش بلکه برای پس گرفتن کشورش به خيابان آمده بود و در همان خيابان، در برابر چشم جهانيان، گلوله خورد و جان باخت و با مرگش بصورتی روز بروز چهرهء ضد حکومت مذهبی و خواستار حکومتی غيرمذهبی و بی تبعيض ِ جنبش سبز بيشتر آشکار کرد.

در اين ميان اتفاق ديگری هم افتاد. کانديداهای برگزيدهء شورای نگهبان و شکست خورده به دست دولت پادگانی احمدی نژاد، که دريافته بودند از حکومت شان رو دست خورده اند و، در عين حال، حضور ميليونی مردم را می ديدند، چند روزی، همچون شهابی ثاقب، در آسمان جنبش سبز درخشيدند. اما بزودی هيبت ضد رژيم جنبش آنان را ترساند و از آن پس آنان نه رهبری جنبش که رهبری عمليات خاموش کردن جنبش و جلوگيری از طرح «شعارهای ساختار شکن!» را بر عهده گرفتند.

آری، به گمان من، آنان هرگز «رهبر جنبش سبز» نبودند و خود نيز بزودی اذعان کردند که رهبر آن نيستند و به دنبال مردم روانند. مردم نيز با رفتار خود پای اين سند را امضاء کردند، هم آنجا که به خيابان آمدن دعوت شدند اما به اين دعوت وقعی ننهادند و هم آنجا که به در خانه نشستن تشويق شان کردند و آنها در خانه ننشستند. در واقع، از آغاز مرداد 88، مردم تنها از کانديداهای شکست خورده (و شکست را پذيرفته) تنها «استفادهء ابزاری» کرده اند و بس.

در طی شدن همين روند هم بود که زمام امور اردوگاه مخالفان «دولت مذهبی» از دست «اپوزيسيون خودی» در آمده و به دست اردوگاه مخالفان کليت «حکومت مذهبی» و نيز صفوف «مردم ناراضی و بجان آمده» افتاد و همين نيز موجب آن شد که اصلاح طلبان سود برنده از ادامهء حکومت اسلامی، که حکومت هم رفته رفته آنها را از مضيقه رها می کرد، به کنترل امور از دست رها شده بپردازد.

اينک يک سالی از آن روزها گذشته است. خيابان ها از شور و شر و شرر خالی اند. آتشی اگر هست در پيله ای از خاکستر فرو رفته، و سکوت و عدم تحرک مردم به «نيروهای بد حکومت اسلامی» (که با نام مستعار «اصلاح طلبان مذهبی» عمل می کردند) فرصت داده است تا از «اطاق های فکر» خود بيرون آيند و بکوشند تا تاريخ اين يک ساله را چنان بازگوئی و بازنويسی کنند که، شايد، آب رفته به جوی باز گردد و آنها نيز در برابر جلوه فروشی «بدتر ها» خودی نشان دهند.

هفتهء پيش، آقای عطاء الله مهاجرانی، وزير سابق ارشاد اسلامی و نويسندهء اکنون مقيم لندن، در دانشکده ای از آن شهر پشت ميکروفن رفت تا چنين بگويد: «از آغاز پیروزی انقلاب تا به امروز، افرادی با انقلاب مخالف بودند، با نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند، با مرحوم امام خمینی مخالف بودند، با نهاد روحانیت مخالف بودند، عیبی هم ندارد سی سال مخالفت کردند، می توانند در واقع به این مخالفت ادامه بدهند، ولی این مجموعه نمی توانند مدعی جنبش سبز باشند».(1)

معنای اين سخن چيست؟ جز اينکه، به اعتقاد اعضاء «اطاق فکر لندن»، شرکت کنندگان در جنبش سبز طرفدار نظام جمهوری اسلامی، ستايشگر امام خمينی، و دوستدار نهاد روحانيتی که در قدرت نشسته هستند؟ و مگر نه اينکه برادر زن ايشان نيز هفته ای پيشتر اعلام داشته بود که حکومت مورد نظر اصلاح طلبان مذهبی حکومتی است که "مناسبات دينی و فرهنگی جامعه را رعايت کند"؟(2)

متأسفانه، بنظرم می رسد که کمتر کسی، جز خود اصلاح طلبان روی دست خورده، متوجه اين واقعهء عظيم شده که اکنون جنبش سبز، عليرغم تلاش اصلاح طلبان، دو مفهوم «اپوزيسيون» و «آلترناتيو» را سخت بهم نزديک کرده و مقدماتی را فراهم ساخته است تا، با کنار زدن «اپوزيسيون خودی»ی بی عرضه و محافظه کار و فريبگر، اپوزيسيونی واقعی را بيافريند که، چون خواستار انحلال کامل «حکومت اسلامی» و ايجاد يک «حکومت ايرانی» است، و چون در اين «ايرانيت» الغای همهء تبعيض های قوميتی، جنسيتی دينی و مذهبی را می بيند، سپهر سياسی کشورمان را آبستن تشکلی مدرن، دموکرات و، لاجرم، سکولار کرده است.

بنظر من، کوته فکرانی که صرفاً در رويا خود را تنها اپوزيسيون و، در عين حال، بديل و آلترناتيو حکومت فعلی مذهبی می دانند، يا می پندارند که نيروی غالب صحنهء اپوزيسيون ايران را همان اصلاح طلبان خودی تشکيل می دهند، بزودی در خواهند يافت که همهء اين گزينه ها به دست جنبش سبز سکولار ايران سوخته و به باد سپرده شده اند.

اما، در عين حال، دريغم می آيد که اين مقاله را به پايان برم و از اين درد ننالم که همچنان هستند دوستانی در جمع «اپوزيسيون غيرخودی»، که معتقدند «حق با مهاجرانی است؛ جنبش سبز از روز اول به نظام، خمینی و قانون اساسی التزام داشت. کسانی که به این سه رکن اعتقادی ندارند، درون این جنبش نیستند»، و می پندارند که «سبز» را بايد به اصلاح طلبان واگذاشت و به دنبال جنبشی ديگر و رنگ يا رنگ هائی ديگر رفت.

اين دوستان، در واقع، به بخش عظيم سکولار جنبش سبز بی وفائی می کنند و هنوز به ماهيت واقعی جنبش سبز پی نبرده اند و، در نتيجه، می پندارند که «سکولار» خواندن «جنبش سبز» به تضعيف سکولاريسم می انجامد. بنظر من، درست است که مقدمات جنبش سبز را تقلب در انتخابات بين «بد» و «بدتر» فراهم ساخته اما، در پی تجربهء اين تقلب بزرگ، مردم بجان آمدهء وطنمان اکنون فرسنگ ها از آن منزل برگذشته و به ماهيت خواست های خود که ـ بر لزوم انحلال کليت حکومت مذهبی و ايدئولوژيک پا می فشارد ـ پی برده اند و می دانند که هرکس در راه تثبيت حکومت مذهبی و تقويت ارکان حکومت اشغالگری که با نام مستعار «جمهوری اسلامی» بختک وار بر حيات و ممات ملت ما فرو افتاده گام بردارد و بخواهد از چهرهء بزرگترين جنايتکاران تاريخ ملی ايران قديسانی ستايش برانگيز بسازد، تنها در راه خيانت به اين مردم ستمديده گام برداشته و بايد، بقول و فتوای حافظ، نمرده بر او نماز کرد.

1. نگاه کنيد به سخنرانی آقای مهاجرانی در دقيقهء شش اين ويدئو:

http://www.youtube.com/watch?v=jhb12BFhV3U&feature=player_embedded

2. نگاه کنيد به ويدئوی گفتگوی حجة الاسلام، محسن کديور:

http://www.youtube.com/watch?v=7PoEQky3q0Y

فروش تابلوی« لیز نقره ای» به مبلغ ۶ میلیون و ۷۰۰ هزار پوند


فروش تابلوی« لیز نقره ای» به مبلغ ۶ میلیون و ۷۰۰ هزار پوند
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/AndySilverLiz-2010-7-1-97599464.html

پرتره نایابی از الیزابت تیلور، هنرپیشه قدیمی و زیبای آمریکایی اثر «اندی وارهول» به نام «لیز نقره ای» که درسال ۱۹۶۳ توسط این هنرمند خلق شده در یک حراجی در لندن به مبلغ ۶ میلیون و ۷۰۰ هزار پوند فروخته شد.

این اثر که از۲۰ سال پیش تا کنون درجایی به نمایش درنیامده است در زمانی کشیده شده است که الیزابت تیلور به علت بیماری تنفسی تن به یک عمل جراحی خطرناک داده بود.

فرانسس آترد، سرپرست اروپایی بخش آثار معاصر و آثار متعلق به دوران پس از جنگ دوم جهانی در موسسه «کریستیز» Christie's می گوید:«ارتباط وارهول و تیلور ورای یک ارتباط صرفا میان هنرمند و موضوع اثر بوده است. بلکه این ارتباطی است که هردوی این دو هنرمند بیش از هرچیز دیگر با فرهنگ زمان خود و دورانی که به آن تعلق دارند داشته اند. اندی وارهول به شدت شیفته زیبائی فریبنده و دلربای لیز تیلور بود. به علاقه لیز هم نسبت به اندی هر روز بیش از پیش افزوده می شد و دوستی میان این دو همواره عمیق تر می شد.»

فرانسس آترد می گوید:«ما یک نامه جالب از الیزابت تیلور پیدا کرده ایم که مربوط به اواخر سال های دهه هفتاد میلادی است. لیز در این نامه به اندی می گوید که دوستش دارد.»

اندری وارهول هم که به کشیدن پرتره زنان مشهور ومطرحی چون مریلین مونرو، الیزابت تیلور و ژاکلین کندی علاقه خاصی داشت یک بار گفته بود:«اگر درزندگی بعدی ام بتوانم انگشتر بزرگی در انگشتان الیزابت تیلور باشم خیلی عالی می شود.»

اندی وارهول هنرمند، طراح، نقاش و فیلمساز پیشروی آمریکایی یکی از بنیان گذاران هنر پاپ در دهه پنجاه میلادی در این کشور به شمار می رود. او یکی از شناخته شده ترین چهره های هنر پاپ به شمار می رود که از اندیشه های آوانگارد بسیاری برخوردار بوده است. هرچند هنر «پاپ» (Pop Art) همواره هنری ضد ارزش های آکادمیک به شمار رفته است اما در اواسط قرن بیستم به شدت پا گرفت. آثار «پاپ آرت»اندی وارهول با وجود آنکه در زمان حیاتش مخالفان بسیاری در میان منتقدان داشت توانست از محبوبیت زیادی برخوردار شود و این هنرمند غیر متعارف را به یکی از مطرح ترین وجنجالی ترین شخصیت های هنری روز مبدل کند.هم اکنون بزرگ ترین موزه دنیا که به یک هنرمند اختصاص دارد در شهر پیتزبورگ در پنسلوانیا، موزه اندی وارهول است. در این موزه هم چنین آثار قدیمی و کلاسیک تری از اندی وارهول به نمایش گذاشته شده است که از نظرشیوه های کارهنری از ارزش زیادی برخورداراست.

پرتره «لیز نقره ای» درسال ۲۰۰۷ در یک حراجی درشهر نیویورک به مبلغی بالغ بر ۱۱ میلیون دلار به فروش رفته بود. در آن زمان صاحب این اثر، «هیوگرانت» بازیگرمعروف بریتانیایی بود که توانست در این معامله مبلغ گزافی سود به دست بیاورد.

سال گذشته سه مجموعه از آثار معاصر مربوط به دوران بعد از جنگ جهانی دوم، در سه نوبت، در ماه های فوريه، ژوئن و اکتبر به مبلغی در حدود ۵۵ ميليون پوند انگليس به فروش رفت که نشان دهنده بهبود و رونق دوباره بازار آثار هنری بود.

در حراج روز چهارشنبه کريستيز هم چنین هشت اثر معروف توسط گروه موسوم به هنرمندان جوان بريتانيايی، از جمله، ديمين هِرست، تريسی اِمين، برادران چپمن و گلن براون به مزايده گذارده شدند. سه اثر از اين مجموعه در سال ۱۹۹۷ تحت عنوان شوريدگی در موزه آثار هنری چارلز ساعتچی به نمايش درآمده بودند.

گزارش کيانوش سنجری از تخريب خانه های بهائيان در نزديکی ساری


مسيح علی نژاد- آقای مهاجرانی! اين نظام مخالفان سبز هم دارد


مسيح علی نژاد- آقای مهاجرانی! اين نظام مخالفان سبز هم دارد
http://masihalinejad.com/?p=1970

حرف ها و گفته های آقای مهاجرانی چندی است که جمعی را دل آزرده می کند. جمعی را به حق و جمعی دیگر را با وارونه ساختن واقعیت. این بار اما از اقای مهاجرانی نقل شده است؛ «افرادی که با انقلاب مخالف بودند، با نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند، با مرحوم امام خمینی مخالف بودند، با نهاد روحانیت مخالف بودند، عیبی هم ندارد سی سال مخالفت کردند، می توانند در واقع به این مخالفت ادامه بدهند، ولی این مجموعه نمی توانند مدعی جنبش سبز باشند».
پیش از ترک ایران، با آقای کروبی، خاتمی و هاشمی در مورد مردمی که دیگر روحانیت را دوست ندارند مصاحبه ای انجام داده بودم. در مورد مردمی که امام را دوست ندارند، در مورد مردمی که حجاب اسلامی را دوست ندارند، در مورد مردمی که صدای آواز یک زن را حرام نمی دانند، در مورد مردمی که از دروغ های مسولان جمهوری اسلامی خسته شده اند، در مورد مردمی که با حاکمان شان، زمین تا آسمان فرق دارند..
سوال ها را به همین صراحت پرسیدم. صریح و بی ویرایش. به آنها گفتم این سوال ها در کوچه و خیابان موجود است اما در رسانه هایمان ممنوع. هاشمی که اساسا جواب سوال های مرا نداد و گفت علی رغم اینکه می گویی سوالات پیش پا افتاده و معمولی است اما می تواند آغازگر یک چالش جدی باشد پس او سر فرصت جواب خواهد داد. ظاهرا فرصت برای او هرگز پیش نیامد، کروبی و خاتمی اما به تک تک سوال ها جواب دادند.
منع من برای انتشار آن مصاحبه تنها قولی است که به خودشان داده بودم تا در صورتی که موفق نشوم هفت مسوول جمهوری اسلامی را مصاحبه کنم هرگز آن دو مصاحبه را به تنهایی و به صورت مجزا منتشر نکنم اما دلم می خواست به پاسخ های خاتمی و کروبی گوش می دادید تا می دانستید برای مشاور کسانی چون کروبی و یا خاتمی شدن باید سعه صدر بیشتری داشت که خود آنان مخالفان امام و نظام و روحانیت را در داخل خود ایران به خوبی می شناسند و دلایلش را هم می دانند و خود را را نیز بی نقش نمی دانند.
.

حدس می زنم، روی سخن شما با کسانی است که این روزها مدام شعار «مرگ بر» سر می دهند، یا کسانی مکرر فریاد می زنند؛ « مرگ بر آخوند»، «مرگ بر جمهوری اسلامی با هر جریان و گروهی» ، مرگ بر جمهوری اسلامی چه اصلاح گرا چه اصول گرا. اما جنبشی که من به عنوان یک روزنامه نگار، می شناسم، کسانی را در راس دارد که شعار زنده باد مخالف من سر داده اند. لذا حتی اگر آنها در فضای امنیتی داخل کشور قادر به اجرای این شعار نیستند این وظیفه ماست که خارج از ایران و در فضای باز ابراز عقیده، به شعار بی نظیر یک جنبش اصلاح خواهی عمل کنیم نه آنکه بگوییم این جنبش یک در به بزم بزرگان دارد و اگر کسی قبایی که ما می گوییم را بر تن نکند، حق پلو خوری ندارد. بگذریم از آنکه ما حتی بزم و پلویی هم نداریم و اساسا داریم کنار یک دیگ خالی، جوش می زنیم
به گمانم سبز آنقدر شفاف و روشن است که خود، تیرگی ها و تنگ نظری ها را تسویه می کند، زیاده خواهی ها و خاصه خرجی ها را نیز. پس از میان مهاجران نیز کسی نمی تواند نیکان و بدان جدا کند و هر از چند گاهی خارج از ایران، بخش های دیگر یک جنبش متکثر را به نام کافر اسقاطی، یا دین دار افراطی از کشتی جنبش بیرون بیاندازد.
به عنوان یک روزنامه نگار که روزهایش به نگارش گفته های آدم های معمولی یک جنبش تا سران آن جنبش گذشت، ندیده ام در این یک ساله هیچ یک از اعضای ریز و درشت جنبش در داخل ایران حتی یک بار هم برای یکدیگر تعیین و تکلیف کنند، حتی سران هم برای شعارهای مردم در خیابان تعیین و تکلیف نکرده اند اما به تعداد تک تک اعضای جنبش خارج از ایران انگار به کرات مانفیستی ارائه شد تا هرکسی برای اثبات خود از روی جنازه دیگری بگذرد.
همین بار آخر که برای یک سخنرانی کوتاه در لندن و به مناسبت سالگرد کودتای انتخاباتی دعوت شده بودم، کودتای دیگری انگار اینجا پربا بود.
یک جمعیت سیصد یا چهارصد نفره به سه دسته مجزا تقسیم شده بود و سه بلندگوی جدا. دعوا بر سر پرچم همچنان برقرار بود بی آنکه مهم باشد که حکومت ایران، قرار ازشهرواندن معمولی اش برده است و ما بی قرار بالا بردن پرچم خویش ایم.
زیر عکس های ندا و اشکان و کیانوش و سهراب سینه می زنیم اما باورمان نمی شود که این نسل اگر سبز شدند، هرگز به معنی این نبود که تنها یک پرچم را باور داشتند، آنها برای دغدغه های مشترک شان در برابر حاکمیت زور و ظلم، یک رنگ شدند، سبز شدند و سهل نیست آن همه تکثر را در یک رنگ گنجاندن و با آگاهی از اینکه جواب سبز گلوله است، به خیابان آمدن. اما اینجا دور از ایران نه گلوله ای درکار است و نه باتوم اما با گلویمان کار صد گلوله را می کنیم آنگاه که زبان و مرام مان طعنه و طنز و تحقیر و طرد است….
در ایران کسانی که باور مذهبی هم ندارند، دین باوران را در یک نمازجمعه سبز همراهی می کنند اما ما اینجا دین باوران را به طعنه و تحقیر برایشان نامگذاری می کنیم و همه چیز را به جوک و کاریکاتور بدل می کنیم. در ایران حتی سران هم برای اعدام به منتسبان انجمن پادشاهی بیانیه اعتراضی می دهند اما ما اینجا یک قدم هم کوتاه نمی آییم که می شود تفکرات متکثر داشت و در جنبش حق خواهی مردم ایران سهمی برای اعتراض یافت.
آقای مهاجرانی! درست می گویید؛ «جنبش سبز، در مسیری حرکت کرد. انتخاباتی برگزار شد، افرادی در انتخابات شرکت کردند، رای دادند، و بعد هم شعار دادند رای ما کو»، اما خود موسوی هم به کرات در بیانه هایش تکرار کرد که این جنبش دیگر فراتر از یک انتخابات پیش می رود..
درست می گویید مردمی که در انتخابات شرکت کردند، جنبش را شکل دادند تا دنبال رای گمشده خویش باشند اما همان مخالفان که می گویید نلاید مدعی جنبش باشند در ایران و در خیابان با ادبیات نرم آرام موسوی بود که همراه شدند و بعد موسوی و کروبی را هم با خود همراه کردند تا از این پس در انتخاباتی که نامزدهایش از فیلتر یک شورای متعصب و مستبد می گذرد، شرکت نکنند.
یعنی اگر در پاسخ به شعار «رای من کو»، حکومت می گفت رای شما را به شما بر می گردانیم به شرط آنکه در یک انتخابات دیگر با نظارت استصوابی شورای نگهبان شرکت کنید، به نظر شما خود آقای موسوی و کروبی به چنین انتخاباتی تن می دادند؟ می بینید که موسوی و کروبی اگر چه پیش از این در انتخاباتی که شورای نگهبان تایید کرد شرکت کردند اما این روزها بحث انتخابات آزاد و حذف نظارت استصوابی مهمترین خواسته آنان است. وقتی خواسته نامزدهای مورد تایید نظام جمهوری اسلامی، ظرف تنها چند ماه تا این اندازه تغییر کرده است، معلوم است که خواسته های مردم هم تغییر می کند و از رای من کو به فراز بزرگتری می رسد.
درست است که رنگ سبز، رنگ موسوی بود اما به اذعان خود موسوی، سبز، اینک رنگ یک اعتراض است. حتی خود موسوی هم این را خوب می داند درتغییر «سبز انتخاباتی» به یک «سبز اعتراضی»، هزاران دلیل نقش داشته است و به همان دلایل دیگر سبز فقط دنبال رای گمشده نیست که دنبال یک حق گمشده است. حتی خود کروبی هم می داند نظامی که او برای در راس نشینان اش تا پیش از این کودتای انتخاباتی احترام قایل بود، اینک یک قایق به گل نشسته ای بیش نیست که توان یک باد هم را ندارد تا چه رسید به توفان.
آقای مهاجرانی!
پیش از این هم کمرنگ و در لفافه جنبش سبز را پای بند به “قانون اساسی» و «ولایت فقیه” دانسته بودید. باز هم همان سوال بالا را تکرار می کنم: مگر موسوی و کروبی به کرات سخن از تغییر قانون اساسی به میان نیاوردند؟ مگر موسوی وحی منزل بودن قانون اساسی را مورد اعتراض قرار نداد؟ مگر کروبی اختیارات ولایت فقیه را بالاتر از اخیتارات خدا نخواند و به این قدرت وسیع ولی فقیه اعتراض نکرد؟ .
نظامی که شما از پایبندی به آن یاد می کنید به گمان من دیگر مورد تایید دوستان شما که در ایران زندانی شده اند، شکنجه شده اند، حبس خانگی شده اند هم نیست . مصطفی تاجزاده یکی از آنهاست که به صراحت از ظلمی که یک نظام نظامی بر مردمش روا داشته، عذر خواسته است.
روحانیتی که شما می گویید مخالفان آن نمی توانند مدعی جنبش سبز باشند مگر کسانی غیر از منتظری، صانعی و بیات زنجانی را در خود دارد، همین روحانیون دیگر این قداست را برای خودشان قایل نیستند و گمان نمی کنم به خودشان اجازه دهند که مخالفان خود را غیر سبز بخوانند.
در تمام این مدت با بسیاری از خانواده های زندانیان و کشته شدگان مصاحبه های متفاوت و متعدد برای شبکه جنبش راه سبز انجام داده ام، با اطمینان می گویم در میان گفته ها و ناگفته ها هیچ دو نفری را ندیده ام که یک عقیده مشترک داشته باشند اما از داخل ایران کمتر دیده ام که همدیگر را نفی کنند. کمتر دیده ام که همه اعضای جنبش تنها به یک شعار اعتقاد داشته باشند اما بسیار دیده ام برا ی شعارهایی که از سر درد داده شد، دنبال سهم خواهی باشند و یا همدیگر را بازخواست کنند. در بدنه جنبش در داخل به نظر نمی رسد کسی دنبال مردانه و زنانه کردن جنبش باشد و یا کسی دنبال دین باورساختن یا ضد دین ساختن جنبش باشد. تکثر شعارها، به معنی طرد یکدگر، نفی یکدیگر و ضدیت با یکدیگر، نیست.. .
این سوالی بود که همین چند ماه گذشته به عنوان خبرنگار جرس هم از میرحسین موسوی پرسیده ام و هم از شیخ مهدی کروبی، هر دو نفر هم شفاف و واضح پاسخ دادند که در جرس هم منتشر شد که نشان می داد تا چه اندازه برای تکثر و حتی تعدد شعارهای جنبش احترام قایل شدند و تاکید کردند که شعارهای تند جنبش حاصل افراط و خشونت خود حاکمیت است. یعنی آنها هم می دانستند شعارهایی که در دل جنبش مطرح شد که در واقع مخالفت با اصل ولایت فقیه،(مرگ بر اصل ولایت فقیه)، مخالفت با نظام جمهوری اسلامی ( استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی) محسوب می شود. اما این را هم می دانستند که مخالفتی اگر هست، هیچ گاه بی دلیل نیست برای همین بی پروا خود را محق ندانستند تا بگویند: هر آنکه مخالف است نمی تواند مدعی جنبش سبز باشد.
موسوی و کروبی از نزدیک دیده اند که از میان همین مخالفان، جوانانی با پیشانی بند سبز به خیابان آمدند و کشته شدندبه همین دلیل به جای خودی و غیر خودی کردن و آنها را مدعی جنبش سبز ندانستن، به دیدار خانواده های آنان رفتند و دانستند که دیگر فصلِ فصل کردن یاران نیست، فصل طرد کردن ایرانیان نیست، ایران برای همه کسانی که دست به اسلحه نبرده اند جا دارد. برای همه کسانی که فتوای مرگ دیگری را نمی دهند. و سبز نیز به همین بزرگی است . به گمانم شما باید مشاوره می دادید که حتی سران سبز هم مخالفان نظام را از دروازه سبز شهر به جرم مخالفت با نظام و روحانیت و امام بیرون نیاندازند و به حرف های آنان گوش دهند. باور کنید همه مخالفان نظام و امام و روحانیت همین هایی نیستند که از دیوار سفارت بالا می روند و شعار «مرگ بر» سر می دهند. روحانیت و نظام و امام هم مخالفانی دارد که آداب مخالفت را هم خوب بلد هستند و رسم همراهی و احترام به موسوی و کروبی را هم تا خود امروز، خوب به جای آورده اند. پس رسم سبز حکم می کند که حکم به غیر سبز بودن آن دسته از مخالفانی که به مرگ و اسلحه باور ندارند، ندهیم. جنبش سبز یک حزب نیست، یک حرکت است، مشق دموکراسی است. تمرین احترام به دیگری است. به پیروزی زودرس اش امید نبسته ایم اما به پختگی اش باید که امید بست.
منبع جرس
۰۹ تیر ۸۹ | گاه نویس

قسمت هایی از سخنان آقای مهاجرانی در لندن



اينجا را کليک کنيد

گفتگو با خليل بهراميان در مورد خطر اعدام زينب جلاليان


بايگانی وبلاگ