جمعه، تیر ۲۵، ۱۳۸۹

علی اکبر پيرهادی در مورد سعيد ترابيان


گفتگوئي با اکبر علی اکبر پيرهادی عضو هيئت مديره سنديکای شرکت واحد در مورد بازداشت و عدم تماس سعيد ترابيان با خانواده و دوبار سکته قلبی در سال گذشته

اينجا را کليک کنيد

قندچی-آيا جنبش سبز پايان يافته است؟

آيا جنبش سبز پايان يافته است؟
http://www.ghandchi.com/630-sabz.htm
سام قندچی


در مورد وقايع 22 خرداد امسال و نيز نقش ميرحسين موسوی در جنبش سبز قبلاً نظرم را نوشته ام (1).

منشور شماره 18 آقای موسوی نيز که بعد از آن منتشر شد تغييری در ارزيابی ام بوجود نياورد هرچند در نوشتار بعدی تحت عنوان "پيشنهادی برای انتخاب نامزد رياست جمهوری 1392" نظرم را در مورد بيانات عطا مهاجرانی در لندن نوشتم (2).

زهرا رهنورد نيز به تازگی در مصاحبه ای با سايت "روز" به موضوع نظرات ابراز شده توسط آقای مهاجرانی پاسخ داد. خانم رهنورد بيانات عطا مهاجرانی را نظر شخصی وی خواند. به عبارت ديگر آقای مهاجرانی سخنگوی آقای موسوی نيست (3).

تا آنجا که به ميرحسين موسوی يا زهرا رهنورد مربوط است، می توانند بگويند که چه کسی سخنگوی آنها ست يا نيست. اما جنبش سبز نميتواند به اين راحتی "بگويد" که چه کسانی سخنگوی آن هستند. منظورم اين است که يک تحليلگر می تواند بر مبنای شعارهای جنبش بگويد اين جنبش از نظر وی چه مواضعی دارد اما اين جنبش يک تشکيلات نيست که نمايندگان خود را داشته باشد يا سخنگويی برگزيده باشد. در نتيجه متعجب هستم که در همان مصاحبه خانم رهنورد چگونه به خود اجازه می دهند از قول جنبش سبز بگويند که مجاهدين بخشی از اين جنبش نيستند. اينجا موضوع نظر شخصی من در مورد سازمان مجاهدين خلق نيست. نظرم را سالها پيش به روشنی نوشته ام. اينجا سؤال موضع جنبش سبز است و خانم رهنورد شکلی به اين موضوع برخورد می کنند که گوئی اگر ايشان، آقای موسوی، آقای خاتمی و آقای کروبی نظری دارند، آن ديگر نظر جنبش سبز است. نه فقط خانم رهنورد بلکه آقای موسوی نيز به تازگی گفتند که هرکسی به حق و قانون اعتقاد دارد عضو جنبش سبز است. دوباره بايد بپرسم مگر هيچ جنبشی عضو دارد. عضويت در مورد سازمانهاست و نه جنبش ها. جنبش ها هوادار دارند، ممکن است رهبر يا رهبرانی داشته باشند اما عضو و سخنگو ندارند. درست است که مثلاً پيغمبر اسلام گفت هرکسی بگويد خدايی جز الله نيست مسلمان است اما وی در واقع کل جنبش اسلامی را حزب خود می ديد. در عصر کنونی شايد حزب الله به چنين صورتی به موضوع جنبش و تشکيلات نگاه کند اما تشکيلاتهای مدرن به چنين شکلی به دنيای سياست نگاه نمی کنند و حتی حزب مشارکت و حزب اعتماد ملی چنين نگرشی نداشته اند و بعد از اعلام راه سبز اميد، چنين درک غلطی که تفاوت جنبش را با سازمان و حزب مخدوش می کند، بوجود آمده است، و اولين ضرر آنهم آغاز دوری گزيدن بسياری از فعالين جنبش سبز از اين حرکت تاريخی است.

چند روز پيش مصاحبه ای با خانواده آقا سلطان ديدم که بروشنی پدر ندا آقا سلطان می گفت ندا سبز نبود و ما سبز نيستيم (4).

در واقع اين اولين گام در راه پاشيدن جنبشی است که يکسال پيش آغاز شد و بنظرم عامل اصلی اين موضوع نيز برخوردهای برخی رهبران اصلاح طلبان به اين جنيش است که اميدوارم تصحيح کنند.

اجازه دهيد اول در مورد اصطلاح سبز برای نام گذاری اين جنبش توضيحی بدهم. آقای موسوی اين رنگ را با مضمونی مذهبی برای کمپين خود انتخاب کردند و در تطور اين جنبش، اين نامی شد که به اين جنبش اتلاق می شود. مثلآً ممکن است اگر در آن انتخابات، کانديدای مورد علاقه ام کانديد شده بود و اگر ميخواستم رنگی برای کمپين مورد علاقه ام پيشنهاد کنم، رنگ نارنجی را برمی گزيدم. اتفاقاً بخشی از نيروهای سکولاری که انتخابات را تحريم کرده بودند رنگ آبی را پيش از 22 خرداد برگزيده بودند، و به رغم آنکه همگی آنها، مانند ندا آقا سلطان، به جنبش سبز پيوستند، اما رنگ آبی را با خود نياوردند واز همان رنگ سبز حمايت کردند. به هر حال نام اين جنبش شد "جنبش سبز" و به خاطر نام هم، يک جنبش نه اسلامی ميشود و نه محيط زيستی. همانطور که جنبش تنباکو هم بخاطر نامش کسی فکر نميکند که اصل هدف آن توتون و تنباکو بوده است و همه می دانند که اصل هدف آن مبارزه ضد استعماری بوده است اما البته توليد کنندگان و فروشندگان توتون و تنباکو يا روحانيون و ديگر گروه بندی های ديگر هرکدام هدف خود را در آن جنبش دنبال ميکرد.

در نتيجه تصور پايان يافتن جنبش سبز، به اين دليل که برخی امروز از اين نام "سبز" خوششان نمی آيد، يا آن را مترادف با اسلامی بودن می بيينند، اصلاً رويکرد درستی به موضوع نيست.

فرض کنيم شما نامتان حسين بود و با آن نام شهرت پيدا کرده بوديد. اما امروز شما نه به اسلام اعتقادی داشتيد و نه از اسم حسين خوشتان می آمد. بندرت ميشود که بخواهيد حالا تازه اسمتان را عوض کنيد. در مورد يک جنبش که ميُليونها نفر موضوعش هستند، ديگر اين کار تعويض نام، امری بسيار دشوار است. در نتيجه اگر کسی به اين دلايل تلاش دارد نام اين جنبش را عوض کند، بنظرم بهتر است وقت خود را تلف نکند. همانطور که نوشتم خودم شخصاً گرچه رنگ سبز را در طبيعت دوست دارم، وليکن اصلاً خوشم نميايد حتی در پرچم يا در لباس از اين رنگ استفاده کنم. اما اينها ترجيح شخصی است و جنبش سبز، با همين نام، نه تنها برايم ارزشمند است بلکه مايه افتخارم است که قطره ای در آن باشم.

اما سؤال مهمتر اين است که آيا جنبش سبز جدا از همه اين بحث ها پايان يافته است؟

مدتی است تظاهرات خيابانی مهمی نديده ايم و در عوض نغمه های گوناگون اختلاف نظر و پراکندگی و مشاجرات است که می بينيم و البته همه اينها واقعيت هر جنبش اجتماعی بزرگ است و نه تنها نقطه ضعف جنبش اجتماعی نيست بلکه نقطه قوت است. اما برخی هم طبق معمول ميخواهند برگردند به تاريخ و مثلاً در شادروان مصدق نقطه اتحاد پيدا کنند، تلاشی که 30 سال است هر از چند گاهی در ميان روشنفکران ايران مطرح می شود و اتفاقاً اکثراً هم اين افراد نه تاريخاً شخصيت های جبهه ملی بوده اند ونه مصدقی و تصوری فراتاريخی و فراحزبی از دکتر محمد مصدق دارند که نه واقعی است و نه خود اينها به آن بينش تعلق عميقی احساس می کنند و فقط می خواهند ابزار گونه آن را بعنوان يک حداقل مورد قبول برای کل جنبش، بکار برند. قبلاً در مورد اين سراب ها نوشته ام که هر از چندگاهی مد میشوند و دوباره تا دفعه بعد فراموش ميگردند (5).

اين تصورات ربطی به واقعيت زنده ياد مصدق ندارد و بيشتر ناشی از آن می شود که عده ای فکر می کنند اگر فرمول تازه ای برای جمع شدن عده ای از روشنفکران پيدا شود، از فردا اين جمعِ متحد، زير فرمول تازه، غوغا خواهند کرد. واقعيت اين است که در اتحاد های واقعی، افراد روز بعد از اتحاد، همان کاری را خواهند کرد که روز قبل از آن، می کردند، اما فقط متحد تر و با کمکهای متقابل بيشتر. در نتيجه اگر کسی تا ديروز کاری نميکرد روز بعد از اتحاد هم احتمالاً کاری نخواهد کرد. اتحاد قرار نيست معجزه کند.

اين بحث های درون روشنفکران ايران نيز به اين دليل نيست که يکی بد است و ديگری خوب و بعد هم کسانيکه خود را قاضی زندگی شخصی افراد تصور ميکنند با ساختن فرشته ای از مصدق دردی دوا کنند. نه کسی عفريت است و نه فرشته. مسائل سياسی جنبش ايران را با تصوراتی که از افراد داريم نميتوانيم حل کنيم. هنوز بعد از بيش از 200 سال در مورد شخصيت مهمی مانند توماس جفرسون و فرزند نامشروع وی از برده سياه پوست خود، در تاريخ آمريکا، از نظر شخصی، هزاران بحث هست، و بالاخره چند سال پيش اين حقيقت پذيرفته شد، و نوادگان آن فرزند نامشروع جفرسون نيز در مراسم رسمی، دعوت ميشوند. در شوروی نيز در مورد مارکس همين بحث ها بود و تا سالها باعث شد اسنادی که در مورد فرزند نامشروع او از خدمتکارش وجود داشت، و در نسخه منتشر شده نامه های مارکس-انگلس حذف شده بود، انتشار پيدا نکند. اما بالاخره مک للن همه اين موضوعات را منتشر کرد. به هر حال اينگونه بحث های شخصی درد جنبش ما را حل نميکند و فقط به شايعه پراکنی های رايج که اساساً به دليل چشم به هم چشمی های بی ارزش هستند، دامن ميزند. بجای آنکه مسائل واقعی جنبش حل شود، در مصدق دنبال فرشته رحمت ميگرديم. بقول معروف انسانها دوست ندارند بدانند که ميمونِ تکامل يافته در جنگل هستند و ترجيح ميدهند فکر کنند فرشتۀ سقوط کرده از بهشت هستند.

به اصل بحث برگردم. آيا جنبش سبز پايان يافته است؟ بهتر است اول بپرسيم که آيا جنبش سبز شروع شد يا که فقط ادامه جنبش دموکراسی خواهی 30 سال اخير بود؟

می دانيم جنبش دموکراسی خواهی ايران در 30 سال گذشته به اشکال مختلف وجود داشت و تکامل يافت (6).

اما در آخرين سالهایِ پيش از آغاز جنبش سبز، بخش اصلی جنبش دموکراسی خواهی ايران، در واقع جنبش مدنی ايران بود، که آنهم نه "يک" جنبش مدنی برای حقوق شهروندی، نظير جنبش حقوق مدنی مارتين بوترکينگ در آمريکا، بلکه جنبش های گوناگون برای حقوق و منافع اقشار و گروه های مختلف بود. مثلاً جنبش زنان آنقدر روشن بر روی مسائل زنان متمرکز بود که برخی از رهبران آن در زمان انتخابات رياست جمهوری دوره نهم، بر خلاف اکثريت جنبش سياسی ايران که آن انتخابات را تحريم کردند، در انتخابات شرکت جستند، در صورتيکه همان ها در انتخابات دوره دهم، و جنبش سبزِ بعداز انتخابات، حتی به نماز جمعه رفسنجانی رفتند، تا از جنبش سبز حمايت کنند، و اکنون نيز مجبور به جلای وطن شده اند.

سؤال اين است که در آغاز جنبش سبز چه چيز عوض شده بود؟

در واقع جنبش های مدنی پيش از جنبش سبز را بايد جنبش هايی برای مطالبات اقشار و گروه بندی های مختلف اجتماعی در ايران ديد که گرچه به حرکت آنها بعنوان جنبش مدنی اشاره می کنيم، اما "يک" جنبش نبودند. در انتخابات دوره دهم که اکثريت اين جريانات مدنی، مطالبات خود را با کانديداهای رياست جمهوری مطرح کردند، همين ها در بعد از انتخابات به يک جنبش عمومی روی آوردند، که هدفش تضمين اجرای حقوقی بود، که به آنها وعده داده شده بود. يعنی مسأله آنها را نه فقط درخواست حقوقی که هنوز مجلس هم تصويب نکرده است، بلکه تضمين برای اجرای حقوقی که قانون تصريح کرده است، نظير حق رأی در انتخابات، تشکيل ميداد که در شعار "رأی من کو" به روشنی بيان می شد.

از اين نظر، اين جنبش به جنبش حقوق مدنی در آمريکا شباهت داشت، که مسأله اش اساساً قوانين جديد نبود، بلکه اجرای قوانينی بود که در قانون اساسی تصريح شده اند. اما منظورم اشتباه درک نشود نميگويم قانون اساسی ايران مثل آمريکای آنزمان، قانونی مترقی است، و ميدانم که اکثريت اين گروه های مدنی برای تدوين قوانين عادلانه و حتی قانون اساسی نو مبارزه کرده و ميکنند، مطالباتی نظير لغو قانون قصاص و سنگسار، اما نقطه شروع جنبش سراسری سبز، اجرای همان قوانينی بود که تصريح شده و وجود دارند.

به هر حال اصل مسأله يک حق عمومی و سراسری بود و نه منافع يک گروه يا قشر خاص و اين چيزی بود که جنبش سبز را از جنبش های مدنی پيش از آن تفکيک ميکرد.

در واقع سالها بود که روشنفکران ايران از خود می پرسيدند که "چه بايد کرد" تا بتوان اين جنبش های گوناگون را به يک جريان سراسری برای احقاق حقوق فردی و اجتماعی مردم ايران تبديل کرد و گوئی جنبش سبز جريانی شد که اين معما را حل کرد.

حالا آيا اين جنبش پايان يافته است؟ بنظرم نه تنها پايان نيافته است بلکه ما تازه در آغاز کاريم -- اما اين جنبش با پاراديم ديگری کار می کند (7).

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست وپنجم تير ماه 1389
July 16, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/626-Mousavi89.htm
2. http://www.ghandchi.com/629-nominee1392.htm
3. http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/july/12//-6a5b308292.html
4. http://www.youtube.com/watch?v=1dK4I6YPkY0
5. http://www.ghandchi.com/544-JebheLastMirage.htm
6. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
7. http://www.ghandchi.com/620-NewParadigm.htm

ايرانسکوپ دات کام به روز شد

ايرانسکوپ دات کام به روز شد



iran#
iranscope#

گفتگو با يکی از بستگان آرمان رضا خانی نابغه زندانی در ايران


کوه دماوند و محيط زيست-دکتر کهرم و دکترعرب زاده


پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۹

توضيح دکتر هدايت الله متين دفتری در مورد يک داستان که در حاشيه حضور مصدق در دادگاه لاهه نقل می شود

ارسالی مهدی خانباباتهرانی

Ba dorod, bary ettela Doustani ke emaile marbot be Akse Dr.Mossadegh dar dadgahe Lahe ra daryaft kardehand. Ba ehteram.Mehdi



مهدی جان
این قضیه را ساخته اند، درست نیست چه از لحاظ تاریخی وچه از جهت خلقیات مصدق
قربانت
هدایت


Begin forwarded message:


From: Matine-Daftary <>
Date: 24 May 2010 14:13:33 GMT+02:00
To: Mnouchehr ...
Subject: Fwd: می دانیم جایمان کجاست


با سلام
دوست عزیز درباره ی درستی یا نادرستی این داستان چه می فرمایید؟ .
تندرست و شاد باشید
....منوچهر


دوست گرامی
.اتفاقاً دیروز یکی از دوستان با دیدن متنی به انگلیسی همین سؤال را کرده بود که جوابش را همراه بادو عکس برایش دادم که در زیر میبینید و میتوانید بخوانید


مصدق چنین نکرده و چنین عملی با فرهنگ وآداب او وفق نمیدهد
قربانت
هدایت متین دفتری

This tale which at its best is fabricated by an ignorant "well wisher", has continuously been passed around for several months.I personally, having been a constant observer of the 1952 events in the Hague, do not recollect such an act to have been committed by the great man.
Moreover, a close relative who was present at the Hague, also confirms that such an episode never took place. Furthermore those present at the time never related such an event. Had it taken place, it would have definitely been reported by the Press which was present and had the events under its close scrutiny.
A distinguished former Iranian diplomat who was in the Iranian mission at the Hague and at Dr Mossadegh's side during the hearings, namely Mr Aslan Afshar, having read this tale, sometime ago, clearly told me that it was definitely not true. He, too, added that Mossadegh's dignity and culture would in any case not allow him such frivolities. The International Court of Justice had ushers, Mossadegh did not enter the court alone. He entered the place as photographs that I have added below show, with his entire mission. They were ushered by officials to their seats on the front row, facing the judges on the right side whilst the British Mission was ushered to the same position on the left side of the front row the audience hall. Last but not least, considering Mossadegh's integrity and refinements, it is only a tale and cannot be true.
Regards
Hedayat Matine-Daftary


SEE THE PHOTOGRAPHS BELOW:
1. Mossadegh's solemn entry to The International Court at The Hague with his son and the Iranian Mission. Hossein Navvab the Iranian Ambassador and others including the press photographers all behind him:













2. The Iranian Mission on the right side and the British Mission on the left side of the front row! Those seated on the front row include Hasibi, Aliabadi, Shayegan, Entezam, Professor Rolin, Mossadegh and Navvab the Iranian Ambassador to Holland. The person seated on the 2nd row directly behind Mossadegh and Hossein Navvab, smiling, (چهره خندان) is no one but Aslan Afshar:













Date: 18 May 2010 17:30:47 GMT+02:00
Subject: Fwd: Fw: می دانیم جایمان کجاست


Dear Friends,
I am not sure whether this story is true. As you know, I'm 4 years older than you two, and was following very closely the proceedings of the Iran VS Britain case in the LaHague World Court in those days. I don't remember hearing such a thing in the news of those days. However, knowing Mossadeq and his theatrics, this could be true. I always thought those young Iranians who did not see or hear about Mossadeq's era, may have forgotten---or rather never learned---how special he was in our history. Because the sender of this email, AliNemat is relatively young, it appears to me Mossadeq and his story are not going to be lost in the mist of time, no matter how hard the current Ayatollahcracy tries to bury him and his service and keep him out of the eyes and minds of the current generation.
MoRahim


----- Forwarded Message ----
Sent: Mon, May 17, 2010 10:48:37 AM
Subject: Fw: می دانیم جایمان کجاست


----- Forwarded Message ----
Sent: Mon, May 17, 2010 8:52:45 AM
Subject: Fw: می دانیم جایمان کجاست


3. This picture was attached by myself to a similar comment negating the tale, was kept on the circular whilst the comment was eradicated by some tale lover who prefers history based on tales and satires rather than facts,












مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از
موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
نكرد و روي همان صندلي نشست ..

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
اصلاً نگاهش هم نمي کرد .

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
در آمد و گفت :

شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس
کدام است ؟

نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..

اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و
کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي
ماست نه سرزمين آنان ...

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
محکوم شد.

فیروزه خطیبی-کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ٢٠٠ ساله شد


کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ٢٠٠ ساله شد
فیروزه خطیبی
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Hajibabaesfahani-2010-7-15-98520734.html

درپیشگفتار کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی آمده است که حاجی بابا ایلچی شاه قاجاربه دربار بریتانیا در سال ١٨١٠ و هنگام اقامت در استانبول این خاطرات را به رشته تحریر درآورده است. براین اساس، امسال برابراست با دویستمین سالگرد کتابی که یکی از تاثیرگذارترین آثار ادبی در رویدادهای ایران به شمار می آید.

کتاب «حاجی بابا» هم مثل ماجراهای شخصیت اصلی داستان آن، دردسرها و گزندهای بی شماری را از سر گذرانده. در طول دوقرن گذشته بارها گم شده، پیداشده و حتی دزدیده شده است وشایعات گوناگونی درباره نویسنده و مترجم آن وجود دارد. در اصل این رمان را «جیمزموریه» در لندن نوشته و میرزا حبیب اصفهانی آن را در استانبول ترجمه کرده است. درکرمان در آن زمان شایع شده بود که «شیخ احمد روحی» آن را نوشته ودر انگلستان این شبهه پیش آمد که امکان دارد این کتاب نوشته «تاماس هوپ» باشد. با این وجود متن فارسی کتاب بارها در هندوستان، لاهورپاکستان و شهرهای مختلف ایران چاپ و یا رونویسی شده و هربار با آسیب تازه ای موجه شده است و از توهم توطئه و کج فهمی فضا هم در امان نمانده است.

درنهایت اولین ویرایش از روی دست نویس «میرزا حبیب اصفهانی»، الماس صیقل خورده جیمز موریه را در اختیار امروزیان گذاشت و به این صورت حاجی باباهای جعلی ، مخدوش و بدلی برای همیشه از دور خارج شدند.

البته هنوز هم مشخص نیست که آیا واقعا جیمزموریه انگلیسی «حاجی بابا» را نوشته است یا فقط آن را تدوین و ویراستاری کرده است. هم چنین این رمان به شدت از رمان مشهور«ژیل بلاس» اثر «رنه لوساژ» فرانسوی تاثیرگرفته است تا جایی که «موریه» درآن زمان متهم به رونویسی از روی این اثر شده بود.دربرخی موارد کتاب شباهت هایی هم با نثر طنزآمیر «لارنس استرن» پیدا می کند. با این همه میرزا حبیب اصفهانی در آن زمان آگاهانه رمان «ژیل بلاس» را هم به فارسی ترجمه می کند.

پژوهش ها نشان می دهد که ترجمه حاجی بابا توسط میرزا حبیب اصفهانی از روی نسخه فرانسوی این کتاب انجام شده است. نسخه ای که دست نویس شیخ احمد روحی از این ترجمه است و نسخه ای است که مبنای چاپ ١٩٠٥ کلنل فیلات در کلکته نیز به شمار می رود. تمام چاپ های بعدی کتاب «حاجی بابای اصفهانی» از این تاریخ به بعد بر اساس کتاب کلنل فیلات بوده است.

با این همه شواهد نشان می دهد که شیخ احمد روحی در نامه ای که به محقق معروف انگلیسی «ادوارد براون» نوشته است صریحا «میرزا حبیب اصفهانی» را مترجم اثر معرفی می کند. اما ابهامات درمورد مترجم حقیقی اثرتا سال ١٩٦١ ادامه دارد و در این سال است که «مجتبی مینوی» ادیب ایرانی در کتابخانه دانشگاه استانبول دست نویس اصلی میرزا حبیب اصفهانی را می یابد و آن ترجمه نبوغ آمیز را روی میکروفیلم ثبت می کند و به ایران می آورد.

بنا برهمین شواهد و یافته ها، میرزا حبیب در کار ترجمه کتاب«حاجی بابای اصفهانی» تنها نقش یک مترجم را بازی نمی کند بلکه هنرترجمه اش کیفیت متن اصلی را چندین برابر ساخته است تاجایی که انگار متن «جیمز موریه» ترجمه ای است تحت اللفظی از متنی که میرزا حبیب به فارسی ارائه کرده است. او نثر تملق آمیز و به بن رسیده و مملو از مبالغه و مغلطه قاجاری را یکسره به کناری نهاده و زبانی ارائه می کند که حلقه پیوندی است میان فارسی نویسان برجسته قرن ششم با زبان امروزی عصرما.

محمد تقی بهار در مورد نثر میرزا حبیب می نویسد:«گاهی در سلاست و انسجام و لطافت و پختگی مثل گلستان سعدی و گاه در مجسم ساختن داستان ها و تحریک نفوس و ایجاد هیجان در خواننده نظیر نثرهای فرنگستان است. هم بااصول کهنه کاری استادان نثر موافق و هم بااسلوب تازه و طرز نو هم داستان. درجمله از شاهکارهای قرن سیزدهم هجری است.»

درواقع میرزا حبیب درهرفرصتی که به دست آورده زبان «منشیانه» قاجاری را نفی کرده و ادبای متملق درباری را به سخره گرفته و درجایی نام فتحعلی خان صبای کاشی را که در متن «موریه» نامی از او برده نشده است را به میان کشیده و این همان فتحعلی خانی است که به تقلید از «شاهنامه»، یک «شاهنشاه نامه» برای فتحعلی شاه می سراید تا به گفته خودش «روی فردوسی را کم کند».

درنهایت میرزا حبیب اصفهانی دراین کتاب دشواری های نثر پرتکلف قاجاری را نمایان کرده است و مجموعه ای از کلمات و ترکیبات چاپلوسانه دوره انحطاط قاجار را روی دایره ریخته است.

درکتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» جامعه ای به تصویر کشیده می شود که به ظاهر هرکس در آن به کاری مشغول است. از ملک الشعرایی تا نسقچی باشی، معتمدالدوله، زنبورکچی و شیه کچی، گریه کن، حمال، مین باشی و یوزباشی، میرآخور، مرده شور، جامه دار، قلیان دار، دفتردار متعه خانه، افیون دار، فراش، قاطرچی و بسیاری دیگر. نکته جالب در این است که صاحبان تمامی این مشاغل در ٨٠ گفتار رمان هم با تولید و هم با صنعت بیگانه اند. در هیچ یک از این مشاغل ثباتی وجود ندارد و حاجی بابا قلیان داری و سقایی و طبابت و نیابت نسقچی باشی و در قامت دروایش ظاهرشدن و به هیئت یک دیپلمات درآمدن را می آزماید. تمام حرفه های اشاره شده در رمان منطبق و همزاد همان نثری هستند که میرزا حبیب در دیار عثمانی به ستیز با هردو برمی آید. شخصیت ها هم عناوین و اسامی جالبی دارند: نامردخان، خراب قلی، میرزا احمق و بسیاری دیگر وهمین مجموعه شخصیت ها وقتی در مرز ایران با دو سرباز روسی رویارو می شوند از جبهه گریخته و پا به فرار می گذارند اما تا خبر به پایتخت برسد، چنان حماسه ای کوک می کنند که به فرمان صدراعظم، فتح نامه می نویسند و اعلان ده ها هزار کشته خیالی روس را در سراسر مملکت تکثیر می کنند.

هرچند امروز ٢٠٠ سال از چاپ «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» می گذرد اما رخدادهای رمان کهنه نشده است. امروزه از معضلات اجتماعی که گریبان کاراکتر «مادام بوواری» را درکتابی به همین نام گرفته است کمتر نشانی در فرانسه دیده می شود. به همین صورت ازمصائب و دردهایی که «چارلزدیکنز» درکتاب های خود از آن ها سخن برده است در انگلستان امروز اثری باقی نمانده است و بین اسپانیای «اونامونو»، برزیل «ماشادو» و «آسیس»، مکزیک «رولفو»، ایرلند«ساموئل بکت» و ایتالیای «پیرآندللو» با وضعیت امروزی این کشورها کوچکترین شباهتی وجود ندارد. امابسیاری از صفحات رمان حاجی بابا از تازگی عجیبی برخورداراست و درقیاس با جامعه امروزی ایران هنوز اثرات تملق گویی ها، عرض ارادت های چاپلوسانه و بسیاری مسائل دیگری که درکتاب به آن ها از دیدگاهی انتقادی نگاه شده محسوس و آشکاراست.

برای مثال صحنه خرید و فروش اسب دست به دست شده در کتاب داد و ستدی بسیار آشناست، اسبی که «به روایت دلال این قدر عیب داشت که اگر به مفت می دادم، باز خیلی اندوخته بودم»، اسبی تاپوغ زن و سکندری خور که ابلق هم دارد و دندان هایش را هم داغ کرده اند. «به زعم دلال هر صفتی که باید اسب نداشته باشد، داشت. اما چون با این صفات او را با زین و یراق پنج تومان بها سنجید، من متحیر شدم. چون من بی درنگ قبول کردم، او متحیر شد.»

درنهایت میرزا حبیب مترجمی است که زبان به اصطلاح «نزار» قاجاری را که به گفته منتقدین «نثری که حداکثر به کار انشا نویسی می آمد» را تبدیل به زبانی زنده و داستان گو کرده است. هم چنین میرزاحبیب متواضعانه حسن و قبح و فایده مندی و ضرررسانی اش را یکجا حواله به مولف اصلی یعنی «موریه» کرده و می نویسد:«من نه این از جیب و انبان گفته ام، آنچه را گوینده گفت آن گفته ام». شاید او به همان دلیلی که طاقتش در تحمل استبداد قاجاری طاق شده بود به خوبی می دانست که این اثر موجب استهزای ایرانیان خواهد شد و هم چنین می دانست که سوابق شغلی «جیمز موریه» بهانه ای خواهد شد تا منتقدین «حاجی بابای اصفهانی» را بی رحمانه سرآغاز ادبیات استعماری بنامند.

یکی از مشکلاتی که برخی از منتقدین با کتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» دارند این است که این کتاب از دیدگاه غربیان آئینه تمام نمای رفتار ایرانیان آن دوران است:« گاه صفاتی که در این کتاب برای ایرانیان ذکر شده را هنوز به آن ها نسبت می دهند: دروغ، ریا، تظاهر، ترس وواهمه دربرابر بالادست و زورگویی و ستم در مقابل فرودست، نامردی در حد اعلا، سوء استفاده از زنان برای فرونشاندن میل جنسی و بی تفاوتی نسبت به سرنوشت آنان، زهد و تقوای ظاهری برای رسیدن به مناصب حکومتی، چشم به مال دیگری داشتن در هر باب و از هر نوع و بالاخره چشم دیدن پیشرفت هم نوع خود را نداشتن.»

نحوه انتشار کتاب

این کتاب که در قرن ١٣ هجری نوشته شد ابتدا در مقیاسی محدود و بدون نام نویسنده انتشار پیدا کرد. واز آن جایی که چنین نمونه ای برای نخستین بار در ایران پدید آمده بود برای ایرانیان بسیار جالب بود که یک نفر هموطن این چنین به زیر و رو کردن خلقیات هم میهنان خویش پرداخته و هیچ نکته ای را از قلم نکته سنج خود نیانداخته است.اما وقتی که نسخه اصلی بانام نویسنده آن که مستشاری انگلیسی بود منتشر شد مردم از این که یک «اجنبی» این چنین به تفحص خصوصیاتشان پرداخته است به مذاقشان خوش نیامد و به تکفیر آن پرداختند. کما اینکه امروزدر کتاب های درسی داخل مملکت تحت نظارت رژیم اسلامی از این کتاب به عنوان توطئه ای در جهت تخریب ایرانیان یاد می شود.

درمقدمه نسخه ای ازکتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» که توسط داستان نویس فقید «محمد علی جمالزاده» ویراستاری شده است آمده است:«برای طبع جدید کتاب حاج بابای اصفهانی , چاپ کلکته سال ١٩٢٤ را اساس کار قرار دادم و متوجه شدم اولین ترجمه آن بوسیله کلنل فلات، قنسول سابق انگلیس در کرمان، در سال ١٩٠٥ میلادی در کلکته و دومین بار در سال ١٩٢٤ به چاپ رسیده است.

این کتاب وضعیت اجتماعی ایران را در ١٨٠ سال پیش توصیف میکند . بعد از ترجمه رباعیات خیام هیچ کتاب انگلیسی به اندازه سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ایران و ایرانی را بر سر زبان اروپائیان نینداخته است . جیمز موریه به مدت ٧ سال در ایران زندگی کرده و دو سفرنامه از سالهای ١٨٠٨ تا ١٨١٦ دارد . موریه در ترکیه بزرگ شده و مدت زیادی در ایران اقامت داشته . گوبینوی فرانسوی بعد از موریه , داستان های آسیایی از جمله ایران را نوشته است .

جیمز موریه در مقدمه کتاب نوشته , یک ایرانی را بنام حاجی بابا در ترکیه ملاقات کردم و همینکه نام او را شنیدم شناختم . میدانستم با اولین سفیری که از ایران به لندن فرستادند حاج بابا به سمت منشیگری به همراهش آمده بود و بعد از آن در مقامی عالی یا عادی بوده و سرد و گرم روزگار را چشیده و عاقبت به نام کارپردازی از جانب شاه به دربار عثمانی فرستاده شد .

این شخص ( حاجی بابا ) بیمار بوده و جیمز موریه او را معالجه می کند و حاجی برای قدر شناسی هدیه ای به موریه میدهد و میگوید مدتی است که مواجب دولت ایران به من نرسیده , می دانم شما انگلیسیها چشمتان به پول نیست چیزی دارم که شاید برایتان جالب باشد . میدانم که شما از حالات و کیفیات ممالک و اقوام یادداشت برمیدارید و در وطن خود , آن را منتشر می کنید و من از شما تقلید کردم و در مدتی که در استانبول بودم سرگذشت خودم را نوشتم . هرچند مردی گمنام هستم ولی چون شامل وقایعی است که اگر در فرنگستان منتشر شود تاثیری بزرگ می بخشد آن را به شما می دهم . این نکته لازم به ذکر است که مستشرقین و رمان نویسان برای اینکه مطالب کتاب , برای خواننده واقعی و باور کردنی شود , معمولا از این فوت و فن رمان نویسی استفاده می کردند که مثلا مطالب کتاب به طرز خاصی بدست آنها رسیده است , مثلا کاغذ پاره هایی از پیر زنی بدستشان رسیده .ایرانیان کمتر متوجه چنین نکاتی هستند . ممکن است جیمز موریه خود این کتاب را نوشته باشد و بعلت مدت طولانی اقامتش در ایران و هوش سرشار و کنجکاوی او , چیزی دور از ذهن نمی باشد . به احتمال زیاد جیمز موریه با میرزا بابا نامی از جوانانی که عباس میرزا برای تحصیل علم و فنون به انگلستان فرستاده بود آشنا شده و اسم او را به کتاب خود داده است . البته یافته هایی در دست است که برادر زاده موریه و پسرش , حاجی بابا نام داشتند . بعضی از وقایعی که در کتاب آمده اساس تاریخی ندارد و پرداخته ذهن اوست مثل اسیر شدن ملک الشعرا به دست ترکمنها .

موریه ایران و ایرانی را دوست می داشته ,چنانچه در مقدمه حاجی بابا نوشته : "ایران چه ایرانی – پایگاه افسانه ای جاه و جلال خاور زمین, جایگاه شعرای گل و بلبل – گهواره مردی و مردمی سرچشمه پاک رسوم اهالی مشرق زمین . در دنیا مردمی مانند ایران با مهر اخلاق دیرینه مختوم و با فطرت آداب قدیمه مفطور نیست و حتی این صفت در سیمای ایشان نیز هست .

موریه در سفرنامه خود در باره ایرانیان میگوید : ایرانیان تمام صفات لازم را برای اینکه سپاهیان خوبی باشند دارا هستند . فعالند و از خستگی نمی ترسند و کار کشته اند و برای جانفشانی حاضرند و از رشادت و شجاعت خوششان می آید و بزرگترین آرزویشان اینست که بگویند رشیدند .

زیرکی و هوشیاری در طبیعت آنهاست . موریه معایب اخلاقی ما را نشان نداده و می توان گفت ته قلب خود به ما بی علاقه و مهر نبوده است .»


متن حکم دادگاه عيسی خان حاتمی با امضای قاضی مقيسه


متن حکم دادگاه عيسی خان حاتمی با امضای قاضی مقيسه
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/07/107611.php

در تاريخ ۴/۳/۱۳۸۹ دادگاه انقلاب اسلامی به تصدی امضاء کننده ذيل در وقت مقرر تشکيل است.پرونده کلاسه ۸۸/۱۶۶۶۴/ط در اتهام عيسی خان حاتمی فرزند حاتم به اجتماع و تبانی عليه امنيت کشور-محتويات پرونده وبررسيهای انجام شده واستماع مدافعات وی و وکيل وی دادگاه ختم رسيدگی را اعلام و به شرح ذيل مبادرت به صدور رای می نمايد.

رای دادگاه درخصوص اتهام عيسی خان حاتمی فرزند حاتم دائر به اجتماع و تبانی عليه امنيت کشور،فعاليت تبليغی عليه نظام جمهوری اسلامی،اخلال در نظم وآسايش عمومی،باتوجه به مجموع محتويات پرونده و بررسی های انجام شده و استماع مدافعات وی و گزارش مامورين اينکه نامبرده از اعضای شورای مرکزی گروهک غير قانونی جبهه ملی بوده و مير مسئول ماهنامه توقيف شده ايرانمهر می باشد.که ارتباط چشمگيری با عناصر معاند نظام جمهوری اسلامی در داخل وخارج از کشور داشته و در مصاحبه با رسانه های بيگانه از جمله صدای امريکا خود را دبير اجرائی گروهک غير قانونی جبهه ملی ايران خوانده و فعاليتهای خود را در تلاش برای معرفی اين گروهک و ايجاد دموکراسی دانسته،و در مصاحبه با صدای امريکا نسبت به اعدام افراد تروريست توسط نظام جمهوری اسلامی اعتراض خود را اعلام نموده است.و در محل دفتر ماهنامه توقيف شده «ايرانمهر» اقدام به تشکلی تحت عنوان «همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ايران نموده که نامبرده مسئوليت دبير اجرائی اين تشکل را بر عهده دارد.از جمله ارتباطات وی با عناصر ضد انقلاب خارج از کشور از جمله امير ابراهيمی ساکن انگليس و استاندار قبل از انقلاب کهکيلويه و بوير احمد و از نزديکان نوری زاده که دعوت نامه ای برای متهم جهت رفتن به انگليس ارسال داشته و ارتباط با داريوش احمدی از عناصر مرتبط با وزارت خارجه آلمان که رهنمودهائی جهت براندازی نظام به وی داشته است .

با عنايت به مجموع محتويات پرونده و بررسيهای انجام شده،دادگاه فعاليتهای انجام شده از سوی نامبرده را فعل واحد با عناوين متعدد دانسته و منطبق با ماده ۶۱۰ قانون مجازات اسلامی دانسته و با رعايت ماده ۴۶ قانون مجازات اسلامی نامبرده رابه تحمل دو سال با احتساب ايام باز داشت محکوم می نمايد. رای صادره حضوری و ظرف مدت ۲۰ روز از تاريخ ابلاغ قابل تجديدنظرخواهی در دادگاههای تجديد نظر استان تهران می باشد.دفتر مقرر است حکم صادره ابلاغ در صورت عدم اعتراض پرونده از آمار کسر و به اجرای احکام ارسال شود.

محمد مقيسه
قاضی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب اسلامی تهران

منصور فرهنگ و اميرحسين گنجبخش-در مورد شهرام اميری



گفتگو با حسين ابن يوسف در مورد تحريم های نفتی عليه ايران


چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۹

مـاجــرای : خـــــر ما از کره گی دم نداشت! ...


ايميل فورورد شده


مـاجــرای : خـــــر ما از کره گی دم نداشت! ...
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !

مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .

قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

آهنگساز مهاجر عراقی می گوید موسیقی می تواند میهن جنگ زده او را نجات دهد


آهنگساز مهاجر عراقی می گوید موسیقی می تواند میهن جنگ زده او را نجات دهد
الیزابت آروت
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/oudplayerofIraq-2010-7-12-98295584.html

برای عراق، کشوری که درحال حاضر هم چنان از جدایی سازی های خشونت بار فرقه ای، عدم وجود یک دولت جدید و نیازهای اولیه ای چون کمبود برق رنج می برد، «هنر» شاید هیچگونه ارجهیتی درفهرست بلند بالای نیازمندی های یک ملت نداشته باشد. اما یک عراقی مهاجردر مصر که خود به این مهاجرت تن درداده است باور دارد که موسیقی می تواند عراق، این کشور ازهم گسسته و آشفته را یک بار دیگر کامل سازد.

«ناصر شاما» این پیام پرمعنای خود را از میان کوچه پس کوچه های باریک و تودرتوی ناحیه «حسین» شهر قاهره به صورت نوای موسیقی به خارج می فرستد.

پیدا کردن «خانه عود» ناصر شاما در این منطقه قدیمی و تاریخی کار آسانی نیست. اما چند لحظه ای که می گذرد، مرد جوانی که سازش را از گردن آویزان کرده از تودرتوی کوچه های خاک خورده قدیمی ظاهر می شود و با قدم های آرام به سوی محل گردهم آیی که برای زنده کردن یکی از قدیمی ترین فرم های موسیقی عربی انجام شده حرکت می کند.

این شاگرد جوان تا دقایقی دیگر در حیاط «خانه عود» به همشاگردی های دیگرش می پیوندد تا به همراه آنان و چند استاد حاضر در این محل روی یکی از مشکل ترین قطعات موسیقی که تا کنون روی «عود» نواخته شده کار کند. کمی دورتر از در یکی از اطاق ها، نوازندگان تازه کار درحال نواختن قطعات ساده تر هستند. در راهروی مجاور این اطاق، یک ارکستر کوچک سه نفره درحال استراحت و گپ وگفت اند و هر ازگاهی هم دستی به ساز می برند. بین آن ها نوازندگان جوان و پیر، زن و مرد هم دیده می شود. برخی از آن ها شاگردانی هستند که از «سوریه» و «لبنان»، گاه حتی از «ژاپن»، «اروپا» و «آمریکا» ومناطقی دوردست چون «مالزی» به آنجا آمده اند.

«شاما» می گوید این یک آرزو و رویای دیرینه است که تحقق یافته:«این بهترین پل ارتباطی است که می تواند هریک از ما را با تفکرات مختلف به هم نزدیک کند.»

«شاما» در دفتر کارش در بالاترین نقطه این خانه قدیمی نشسته است. باریک اندام و سرحال است و هاله ای از آرامشی شادی بخش در اطرافش موج می زند.

شاما در ٤٧ سالگی، به نسلی تعلق دارد که در جنگ مهیب و بی ثمر ایران و عراق دهه ٨٠ میلادی به جلوی جبهه فرستاده شده است. او درهمان سال ها، به مدت ١٧٠ روز به خاطر فحاشی به «صدام حسین» زندانی شده است اما می گوید تا کنون هیچ مسئله ای به اندازه تهاجم هفت ساله ایالات متحده به عراق، تارو پود اجتماعی کشور او را از هم نپاشیده است. او تصدیق می کند که صدام هرچند یک دیکتاتور بود و رژیم خطرناکی را هدایت می کرد اما در دوران حکومت صدام بنا برگفته «شاما» کسی جرات نداشت مذهب را زیر سئوال ببرد. همه در جوار هم زندگی می کردند و روابط خوبی باهم داشتند:«حالا به این عراق اشغال شده نگاه کنید و ببینید چگونه همه چیز نابود شده است. همه چیز.»

«شاما» معتقد است که مردم عراق به هرصورت قدرت بقای خود را همیشه حفظ خواهند کرد و مسلم می داند که عراقی ها یک بار دیگر آن انرژی فرهنگی از دست رفته را زنده خواهند ساخت اما او می گوید تا روزی که قوای نظامی آمریکا کشورش را ترک نکرده از بازگشت به وطنش خودداری خواهد کرد.

درعوض «شاما» سفارت عراق در قاهره را تاحدودی جانشین درد دوری از وطن کرده است و در آنجا با بسیاری عراقی های دیگر نیزملاقات کرده است که آن ها هم چون او به کاربرد انرژی فرهنگی اعتقاد دارند.

علیرغم نداشتن یک دولت جدید در بغداد، سفیر عراق در مصر می کوشد تا با تشکیل جلساتی با حضور متفکرین عراقی و مصری برنامه هایی پیشرو وفرهنگی برپا سازد که در اغلب آن ها «ناصر شاما» و همراهانش کنسرت های موسیقی اجرا می کنند.

در باغچه یک قصرقدیمی پیشین، شاما یک ارکستر کوچک یا «رخت» را رهبری می کند. اعضای این ارکستر، گاه موسیقی سنتی عراقی می نوازند و گاه قطعاتی از ساخته های خود «شاما» را اجرا می کنند.

گاه در حین اجرای این قطعات، «شاما» با استفاده از تکنیک مخصوصی به نواختن عود با یک دست می پردازد. این تکنیک را «شاما» برای آن هایی ابداع کرد است که در جنگ ایران و عراق یکی از دست های خود را ازدست داده اند.

این تنها یکی از کمک های کوچک «شاما» به دیگران است.تمامی عواید کنسرت های او از طریق برنامه های پناهندگی سازمان ملل متحد به مصرف خرید دارو و وسائل بهداشتی برای بچه های عراقی که در کمپ های پناهندگی زندگی می کنند می رسد و برای اثبات اعتقادی که این نوازنده و آهنگساز به موسیقی و خواص آن دارد، مدارس موسیقی در سراسر آفریقای شمالی از فلسطین تا سودان دایر کرده است و امیدواراست تا یک سال دیگریک «خانه عود» هم در عراق ساخته شود.

«شاما» درهرحال دائما به دنبال استعداد های کشف نشده و تازه در زمینه موسیقی است. یوسف عباس چهارده ساله داستان هم نوازی خود با «ناصر شاما» را در یک شوی تلویزیونی در تلویزیون عراق به یاد می آورد. جایی که او شاما را به چالش خواند و در نهایت شاما از یوسف دعوت کرد تا در «قاهره» به تحصیل موسیقی در مدرسه او بپردازد. امروزاین نوازنده کم سن و سال یکی از جوان ترین موسیقی دان های خانه عود به شمار می رود.

جوان ال فرهان، نوجوان سوری هم با سرپیچی از اوامر فرمانده خود در ارتش سوریه هرشب برای تماشای گروه موسیقی از سربازخانه فرار کرد و بالاخره به زندان انداخته شد و کمی بعد «شاما» او را دعوت به آموزش موسیقی در خانه عود کرد.

با شنیدن این گونه داستان هاست که «ناصرشاما» احساس می کند هنگام مهاجرت به خارج از کشور، تصمیم درستی درمورد انتخاب «قاهره» به عنوان محل اقامت و خانه تازه خود به جای «لندن» گرفته است. او درقاهره به این نتیجه رسید که موسیقی عربی باید در جهان عرب پایه ریزی و نواخته شود. درعین حال هرفرد علاقمندی می تواند از هرنقطه دیگر جهان به قاهره بیاید و این موسیقی را درخانه عود بیاموزد.

شاما می گوید:«در میان اعراب رسم سنتی وبسیار جالبی وجود دارد. آن ها از آمدن میهمان به خانه شان بی نهایت استقبال می کنند. این خانه عود هم مثل خانه هرعرب تباری، درهایش به روی همه باز است. اما البته فقط درصورتی که به صورت یک دوست وارد شوند و نه یک اشغالگر.»

لیلی و مجنون قرن بیست و یکم‏


ايميل فورورد شده
***************
لیلی و مجنون قرن بیست و یکم‏
***************

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی

بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟

چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده

دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟

قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود

دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟

زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای

رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان

تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر


ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است

او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی

خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست

با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین

او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله

گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور

عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر

عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار

راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای

این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟

بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت

تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده

یا همین عذار شده شکل گوگوش
کرده از سرتا نوک پایش روتوش

با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق کاملاً آجر شده

ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام

پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز

اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار

بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب

گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین

بشکند این «‌ دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک

حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من

می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در

فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است

آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام

خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا

یکشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۹

دیدار اعضای جبهه ملی ایران با خانواده محمد اولیایی فر، وکیل مدافع زندانی


دیدار اعضای جبهه ملی ایران با خانواده محمد اولیایی فر، وکیل مدافع زندانی
http://www.rahesabz.net/story/19178/

جـــرس: جمعی از اعضای «جبهه ملی ایران» و همچنین تشکل «همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران»، روز جمعه ١۸ تیر ماه ۸۹، از خانواده محمد اولیایی فر، عضو سازمان حقوقدانان جبهه ملی ایران، فعال حقوق بشر و وکیل مدافع زندانیان سیاسی و عقیدتی، دیدار کردند.


به گزارش منابع خبری جرس، در دیدار اعضای دو تشکل سیاسی فوق الذکر، هرمیداس باوند، عیسی خان حاتمی، بیژن جانفشان، کورش زعیم و پیمان عارف و گیتی پورفاضل، از جبهه ملی ایران و همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران، ضمن دلجویی از خانواده آن وکیل دادگستری، مراتب تاسف و نگرانی خود را از رفتار حاکمیت با فعالان سیاسی و حقوق بشری ابراز داشتند، و خواستار لغو محکومیت و آزادی وی و همه زندانیان سیاسی، عقیدتی و مطبوعاتی شدند.


محمد اولیایی فر، اواسط اردیبهشت ماه امسال، زمانی که جهت ملاقات با ریاست دادگاه انقلاب به آن مکان مراجعه کرده بود، توسط مدیر دفتر شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران، به بخش اجرای احکام معرفی و بازداشت شد.


طی شش ماه گذشته این دومین بار بود که اولیایی فر توسط بخش اجرای احکام دادگاه انقلاب تهران به بهانه‌ گذراندن محکومیت یک ساله‌اش به اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق مصاحبه بازداشت و روانه‌ زندان شد.


اولیایی فرد در تاریخ ۱۷ اسفند ماه ۱۳۸۸ نیز، که به بهانه‌ بررسی پرونده‌ چند تن از موکلانش به دادگاه فراخوانده شده بود، بازداشت شده بود.


این وکیل پایه یک دادگستری در پی اعدام بهنود شجاعی در مصاحبه ای اجرای حکم موکلش را به دلیل صغر سنی وی غیرقانونی خوانده بود، ابتدا به دادسرای کارکنان دولت احضار و پس از تشکیل پرونده در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به اتهام تبلیغ علیه نظام به یک سال مجازات محکوم شد.


وی در تاریخ ۲۴ اسفند ماه آزاد شد؛ اما در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹ به بهانه‌ گذراندن محکومیت یک ساله‌اش به اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق مصاحبه بازداشت و روانه‌ زندان گردید و کماکان در زندان بسر می برد.

گفتگو با وکيل مختار اسدی معلم زندانی


گفتگو با مسعود شفيعی، وکيل مختار اسدی معلم زندانی و عضو کانون صنفی معلمان

اينجا را کليک کنيد

گفتگو با پدر علی گلچين نوکيش مسيحی زندانی


گفتگو با نرگس محمدی در بيمارستان


گفتگو با خواهر عبدالرضا تاجيک


شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۹

قندچی-آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟ -ويرايش دوم


آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟ -ويرايش دوم
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights.htm
بعدالتحرير 19 تير 1389 (10 جولای 2010 )

در بحث هايی که به تازگی در محافل سياسی ايران بر سر تقدم حقوق بشر در کل ايران مطرح می شود سوء تفاهمی برای برخی مدافعان حقوق اتنيکی پيش آمده است که تصور می کنند حقوق اتنيکی آنها که بخشی از حقوق بشر است نفی می شود.* پنج سال پيش دقيقاً در مورد همين موضوع مقاله زير را نوشتم که حتی در فدراليسم استانی نيز تقدم حقوق بشر بر حقوق ايالتی نه تنها دوام کشور را تضمين می کند بلکه بالعکس نيز ممکن است از حقوق ايالات برای توجيه پايمال کردن حقوق بشر استفاده شود. در اين مقاله تلاش کردم نشان دهم حتی در کشورهای فدرالی نظير آمريکا جنگ داخلی در صدو پنجاه سال پيش نشان داد که اتفاقاً قبول تقدم حقوق بشر نه تنها در نفی فدراليسم نيست بلکه اتفاقاً دقيقاً به معنی درک درست تفاوت فدراليسم با ائتلاف ملل است. در حقيقت در دوران جنگ داخلی در آمريکا موضع حزب دموکرات آمريکا در همين مورد غلط بود و در تضاد با حقوق بشر قرار می گرفت و موضع حزب جمهوريخواه که دقيقاً همين بحث بود تقدم حقوق بشر بر حقوق دولت ايالتی را دنبال کرد که درست بود. به همين علت هم آبراهام لينکلن از حزب جمهوريخواه توانست رهبری درستی در آن عصر ارائه دهد و حتی کارل مارکس هم از او حمايت کرد. سالها طول کشيد تا بعدها حزب دموکرات اين اشتباه تاريخی خود را درک کند. در اين نوشتار موضوع را به تفصيل بحث کرده ام و اميدوارم به بحث جاری در محافل سياسی ايران ياری رساند. ضمناً خود طرفدار فدراليسم استانی هستم که در نوشتارهای ديگری مفصل توضيح داده ام** اما در مورد اين بحث مشخص، فرقی نميکند. مثلاً امروز در کانادا وقتی ايالتی نظير کُبِک با قوانين ايالتی خود جلوی فروش برق را از يک ايالت مجاور خود به ايالت نيويورک آمريکا که در سمت ديگر کُبِک قرار دارد سد کرده است، مسأله مورد مناقشه حقوق بشر نيست بلکه موضوع اقتصادی است که اشکال فدراليسم قومی را نشان می دهد که در آن موارد بخود اجازه می دهد تقدم حقوق ايالتی اعمال کند که به بحث های مخالفتم با فدراليسم قومی مربوط می شود. اما در مورد مسأئل حقوق بشری چنين موضوعی حتی برای طرفداران فدراليسم قومی نيز مطرح نيست و در چنين موارد حقوق بشری حتی آنها هم به قانون اساسی کانادا تقدم می دهند، مگر آنکه اشتباه حزب دموکرات آمريکا در زمان جنگ داخلی امريکا را بخواهند بکنند که روشن است چنين موضعی ندارند و اگر داشتند هم چنان اشتباهی ربطی به فدراليسم قومی ندارد و در آمريکا که فدراليسم قومی نبود نيز اتفاق افتاد. موضوعی که در آمريکا توسط کنفدراسيون ايالات جنوبی در زمان جنگ داخلی مطرح شد که تحت عنوان حقوق ايالات به خود اجازه می داد نقض حقوق بشر يعنی مخالفت با لغو برده داری را توجيه کند، مسأله ای است که در نوشتار زير مضرات آن را بحث می کنم و نشان می دهم معنای فدراليسم نيست يعنی تفاقاً دفاع از حقوق بشر کاری بود که آمريکای فدرال در آن زمان حتی به قيمت جنگ داخلی انجام داد و حفوق اتنيکی خود بخشی از حقوق بشر است نظير لغو برده داری، و نه نفی حقوق بشر، و چه آن ايالات برمبنای جغرافيايی تعيين شده باشند چه قومی، در اين مورد مشخص، تفاوتی نميکند، يعنی کُبِک در کانادای امروز همانقدر می تواند اين اشتباه را بکند که ايالت ويرجينيا در آمريکای آن روز کرد، که البته در موارد حقوق بشری چنين اشتباهی در کُبِک نکرده اند. به هر حال اميدوارم با مطالعه مقاله زير اين موضوع روشن شود، بغرنجی های تفاوت فدراليسم قومی و استانی که در مواردی مثل مشکلات کنونی کُبِک در رابطه با فروش برق ايالت همسايه آن به نيويورک، به تازگی مطرح شده است را در مقالاتم در مورد مخالفتم با فدراليسم قومی مفصل توضح داده ام و به اين بحث مربوط نميشود.***
* http://www.ghandchi.com/495-HaleMasalehMeli.htm
** http://www.ghandchi.com/535-FederalismeOstani.htm
*** http://www.ghandchi.com/555-FederalismeGhomi.htm

آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟

يکي از دلائل مخالفت بخش مهمي از جنبش مترقي ايران با فدراليسم براي ايران، درک غلط از موضوع اختيارات دولت هاي ايالتي در محدود کردن حقوق انساني شهروندان مقيم ايالت مطبوع آنها است. بسياري تصور ميکنند که اگر در ايران فدراليسم بوجود آيد، مثلأ يک دولت ايالتي در آذربايجان ميتواند تصميم بگيرد که مثلأ اهالي ايالت حق دسترسي به اينترنت را نداشته باشند.

من براي آنکه موضوع را بهتر توضيح دهم، ميخواهم از مثال ايالات جنوب در دوران جنگ داخلي در آمريکا استفاده کنم، وقتي آن ايالات تصور ميکردند که فدراليسم به آنها حق حفظ سيستم برده داري در ايالات خود را ميدهد، و تصور ميکردند دولت فدرال حق ندارد آنها را به الغاي برده داري وادار کند. در عمل اين تنها موردي بود که فدراليسم در آمريکا، از طريق جنگ، به اختلافي ميان ايالات معيني و دولت فدرال انجاميد. مسأله چه بود؟

در پي استقلال آمريکا دو جريان اصلي سياسي در ارتباط با موضوع فدراليسم شکل ميگيرند، و اتفاقأ هردو هم در شمال در نقاط مهد اوليه ايالات متحده بودند. اولي ها متعلق به حزب فدراليست بودند و دومي ها هوادار حزب دموکرات بودند، که البته در آنزمان حزب دموکرات-جمهوريخواه خوانده ميشد و موسس آن توماس جفرسون بود. تا دوره دوم رياست جمهوري جرج واشنگتن، حزب فدراليست شکل گرفته بود، و واشنگتن در انتخابات دوره دوم خود، کانديداي حزب فدراليست بود، و جان ادامز دومين پرزيدنت آمريکا هم از آن حزب بود.

برعکس درک رايج در جنبش سياسي ايران از اصطلاح فدراليسم، که به کساني که حقوق ايالات را بيشتر در مد نظر دارند اتلاق ميشود، در آمريکا کاربردن اصطلاح فدراليست، منظور کساني است که تأکيدشان بر حقوق دولت مرکزي بوده است، چرا که دولت مرکزي دولت فدرال ناميده ميشود. از سوي ديگر طرفداران حزب دموکرات، بر عکس طرفدارن حزب فدراليست دوران ابتداي ايالات متحده آمريکا، تأکيدشان بر حقوق ايالات بود.

يکي از شخصيتهاي اصلي حزب فدراليست الکساندر هاميلتون بود، که به همراه مديسون، نوشتارهاي فدراليسم را نوشته است، که من قبلأ در کردستان، فدراليسم، و احساسات ملي ايرانيان آنرا بحث کرده ام. در واقع آن نوشته ها، کوشش هائي جهت توضيح ساختارهاي قضائي کنترل و توازن، در درون يک سيستم فدرالي است، چرا که آمريکا خود در ابتدا، از الحاق تعدادي کولوني هاي نسبتأ مجزا بوجود آمده بود، و نه آنکه از يک رژيم متمرکز قبلي حاصل شده باشد، و وظيفه مقابل پايه گذاران آمريکا آنقدر شکل دادن ارگان هاي ايالتي نبود، که اساسأ موجود بودند، بلکه شکل دادن ساختارهاي دولت فدرال بود، که بعد از انقلاب شکل گرفتند.

در نتيجه بسياري از تأکيدهاي فدراليست ها برروي اختيارات دولت مرکزي، حتي باعث سو ظن کساني نظير جفرسون شد، که تا مدتها فکر ميکرد هاميلتون در پي ايجاد يک رژيم سلطنتي در آمريکا است. البته بعدها هاميلتون، در زمان کانديتاتوري جفرسون براي رئيس جمهوري، از جفرسون پشتيبباني کرد، با اينکه جفرسون از حزب رقيب بود. همچنين مديسون نيز بعدها بسيار به جفرسون نزديک شد، و به عنوان نامزد حزب دموکرات آن زمان، رئيس جمهور شد.

شايسته ذکر است که در دوران رياست جمهوري مديسون است که انگليس شهر واشنگتن را در سال 1814 تسخير کرده و کاخ سفيد و ساختمان کنگره را آتش زد، و مديسون به ويرجينيا رفت. يعني نيروي استعمارگر انگليس، نه از فدراليست ها راضي بود، که بر دولت مرکزي تأکيد داشتند، و نه از دموکراتها که تأکيدشان بر حقوق ايالات بود، و نبايستي برنامه هيچکدام از آنها را برنامه استعمار دانست. در مورد ايران هم به همينگونه زمانهائي بوده است که استعمار خواهان تجزيه ايران بوده است، و زمانهائي هم خواهان تمرکز بوده است. در نتيجه نسبت دادن برنامه دولت متمرکز يا برنامه سيستم فدرالي به استعمار غلط است.

حدود يک صد سال بعد از دوران پايه گذاران ايالت متحده، موضوع برده داري در ارتباط با فدراليسم در آمريکا طرح ميشود. ايالات برده دار، ادعا ميکردند که اين حق ايالتي آنها در سيستم فدرال است، که در ايالت خود بتوانند برده داري را حفظ کنند. در واقع علت آنکه حزب دموکرات، اساسأ نتوانست براي الغاي برده داري موثر باشد، بخاطر آن بود که بخش بزرگي از آن حزب به اين اشتباه افتادند، که گوئي ايالات حق دارند حقوق انساني آزادي بشر از بردگي را، از شهر وندان ايالت خود سلب کنند، در صورتيکه حقوق بشر بالاتر از حقوق ايالت است.

ابراهام لينکلن يعني رئيس جمهور حزب جمهوريخواه، که در آنزمان حزب جواني بود، به روشني موضع الغاي برده داري را در فراسوي حقوق ايالات طرح کرده، و براي آن مبارزه کرد، در صورتيکه حزب دموکرات نتوانست در اين برهه از زمان موضوع ارجحيت حقوق بشر بر حقوق ايالات را درک کند.

در جهان امروز نيز، در ارتباط با ايران، ما با مسأله مشابهي روبرو هستيم. آنها که درکشان از فدراليسم، حکومت هاي خانخاني قومي است، که بتوانند حقوق بشر را تابع حقوق ايالات کنند، درک غلطي از فدراليسم دارند، و از سوي ديگر نيز عده اي اين درک غلط از فدراليسم را مساوي خواست طرفدارن فدراليسم براي ايران مينمايانند، و با رد اين موضع غلط، سعي در بي اعتبار کردن برنامه حکومت فدرالي براي ايران دارند، و خواهان بازگشت استبداد به ايران بوده و در جهت ضديت با حقوق مليت هاي ايران کوشش ميکنند.

اشتباه امثال پيشه وري و فرقه دموکرات آذربايجان، نه دفاع آنان از حقوق مليت هاي ايران بود، بلکه پيوستن آنها به يک نيروي بيگانه بود، آنچه که اتفاقأ بسياري از مخالفين فدراليسم امروز دارند تکرار ميکنند، و آنها خواست براي حمله يک نيروي ببگانه به ايران، يعني حمله آمريکا به ايران را، براي رسيدن به قدرت در ايران طرح ميکنند.

در واقع اشتباه اينان نظير اشتباه پيشه وري است. پيشه وري آنروز با ساده انديشي درباره متجاوزين خارجي آنزمان، و اينان امروز با ساده انديشي در ارتباط با متجاوزين خارجي، و هردو فراموش کرده و ميکنند که بهترين راه حل براي همه مردم ايران را، خود مردم ايران هستند که ميسازند، و آنهم در يک حکومت آزاد، و حمله هيچ نيروي تجاوزگر به ايران، راه حل آزادي و عدالت و ترقي آينده ايران نيست.

همانطور که در کردها و شکل گيري دو.لت مرکزي در ايران نوشته ام، آنچه مخالفين فدراليسم بيش از هر چيز از آن هراس دارند، ميتواند نتيجه عدم توجه آنها به خواستهاي سياسي ايالات ايران شود، و آنهم تجزيه ايران نظير يوگسلاوي است. در واقع در دنياي کنوني، نه تنها دولت مرکزي ميتواند و بايد در برابر دولت هاي ايالتي بخاطر زيرپا گذاشتن حقوق بشر بايستد، نظير تجربه جنگ داخلي در آمريکا، بلکه نهادهاي گلوبال نيز ميتوانند و بايستي در برابر دولتهاي ايالتي، فدرال، و يا متمرکز، بخاطر سلب حقوق بشر بايستند.


به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
12 دي 1383
January 1, 2005


جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۸۹

بتول عزیزپور-برگردان شعر بایستنی دشوار

برگردان شعر بایستنی دشوار / بتول عزیزپور
http://www.tasiyan.ir/view.php?kindex=367

برگردان شعر بایستنی دشوار / بتول عزیزپور


بتول عزیزپور
برگردان شعر بایستنی دشوار / بتول عزیزپور


پیش سخن)
تلاش برای چند زبانه شدن یک رسانه مجازی در موردی ویژه مسئولیت سنگینی را پیش رو می گذارد. شعر امروز ما، به ویژه شعر شاعران زن نه تنها به درستی در زبان مادری شناسانده نشده، که در زبان های بیگانه حقیقتاً بیگانه مانده است.
مایلم در آغاز این نوشته در باره سروده هایی که به وسیلهء من از فارسی به فرانسه برگردانده شد سخنی کوتاه با خوانندگان در میان بگذارم:
1- جز 4 مورد، همه اشعار برای برگردان به زبان فرانسه از سوی سردبیر سایت تاسیان خانم مه ناز یوسفی به من پیشنهاد شد.
2- چهار شاعر زن که من اشعاری از آن ها را بطور مستقیم دریافت و ترجمه کردم به ترتیب حروف نام کوچک عبارتند از: بیتا ملکوتی، پرتو نوری علا، شبنم آذر و مهری شاه حسینی.
3- خانم فرهودی برگردان دو غزل و یک شعر در اوزان نیمایی ِ خود را فرستادند بدون ذکر نام مترجم.
3- در همهء اشعار کم و بیش به مشکلاتی در متن فارسی برخوردم.
4- با وجود همهء این مشکلات اشعار زنان درون کشور گویای رخدادی نوین در درازای تاریخ دیرینهء شعر فارسی است.
5- در برگردان سروده هایی که توسط من انجام شد، کوشش کردم همهء مواردی را که این نوشته اندکی پائین تر به آن اشاره می کند در نظرداشته باشم. با این وجود هیچ کاری کامل و بدون نقص نیست و شعر زنان ما و برگردان آن تازه در آغاز راه ِ پیوندهای فرهنگی با دنیای بیرون است.
6- همه اشعار ترجمه شده به فرانسه را که من عهده دار آن بودم، پس از انجام کار بر شاعره ای فرانسوی واخواندم
تا نظر او را جویا شوم.

سرآغاز)
تاریخ مستند و مدون ِ برگردان ِ متون از یک زبان به زبان دیگر به شیوهء روشمند به تمدن سومریان باز می‌گردد. درسال 1850 راولینسن و دستیارانش در حفاری‌های خرابه‌های بابل لوحه‌هایی گِلی یافتند به خط میخی، که بیشتر ِ لغات زبان مورد استعمال در این لوح نوشته‌ها‌، از واژگان غیر سامی بوده است. و مهم تر، در فاصلهء سطرهای این زبان قدیمی که بر لوحه های یاد شده نقش بسته بود، به همان طریق که اکنون در دانشگاه مرسوم است ترجمه بابلی آن وجود داشت.1
نمونه دیگری از ترجمه در تمدن کهن به یکصد پنجاه تا دویست و پنجاه سال پیش از میلاد مسیح باز می گردد و آن ترجمهء اسفار پنج گانه تورات ( Le Pentateuque) شامل ِ سفر پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه در یونان باستان است که به کتاب مقدس اسکندریه شهرت دارد.
از این رهگذر به درستی میتوان جای پای ِ گذار از زبانی به زبان دیگر در ایران باستان، مصر باستان و یونان باستان را به کمک اکتشافات حفاری به اثبات رساند. اگر چه فرایند این گذار در دوران‌های مختلف هم متفاوت است و هم به مرور متحول می شود. چنان‌که اگر ترجمه واژه به واژهء کتب مقدس در دوران نو باوگی ترجمه به عنوان وظیفه‌ای الهی، امری بدیهی بشمار می رفت، سیسِرون (سیسِرو) خطیب و شاعر رومی پیش از میلاد در برگردان آثار یونانی، از ترجمهء معنا به معنا سود می‌جست و در سده‌های میانه برخی مترجمان آثاری را که ترجمه می‌کردند جزو تألیفات خود به حساب می‌آوردند؛ که البته نمونه‌های بسیار از این عدم تفکیک در زبان ما و در آثار اهل قلم ایرانی، از مشروطه تا امروز، به ویژه در زمینه سنجش و پژوهش به روشنی به چشم می خورد بدون آن که نامی از مأخذ برده شود!

پیر لو پاپ در معرفی کتاب تئوری زیبایی شناسی ترجمه اثر هانری مِشونیک2 می نویسد: مترجمان جز در سایه خالقان ِ آثاری که قرار است به زبان دیگر برگرداند، نمی‌اندیشند.3
گفت و گوی دو شخصیت در « نامه های ایرانی» اثر شارل دو مونتسکیو که در سال 1721 در آمستردام هلند با نام مستعار الف. کولونْیْ A. Cologne به چاپ رسید جلوه ای دیگر از جستار ترجمه را پیش رو می نهد. مونتسکیو در نامه یکصد و هشتم و در گفتگوی بین ریکا و اوزبک، ماجرای آشنایی یک نقشه بردار و یک مترجم و سخنان رد و بد شده بین آن ها را شرخ می دهد. مترجم به نقشه بردار خبر می دهد که به تازگی هوراس [شاعر رومی، تولد سال 65 پیش از میلاد] را به مردم شناسانده است. نقشه بردار با تعجب می گوید چطور؟ هوراس از دو هزار سال پیش در این جا حضور دارد. مترجم خطاب به دوستش می گوید: متوجه منظورم نشدی! آنچه در باره هوراس گفتم ترجمه‌ای از آثار این شاعر است که از بیست سال پیش مشغول برگرداندن آن هستم. نقشه بردار با تعجب پاسخ می دهد: بیست سال است که شما فکر نمی‌کنید! شما بجای دیگران سخن می‌گوئید و آن‌ها بجای شما فکر می‌کنند![...]»

آیا این تعریف در باره ترجمه بر کاهش مشارکت رابط ِ بین دو زبان تأکید دارد و خواهان آن است که مترجمان سایه حضور خود را چنان در واگردان متن بزدایند که خواننده فراموش کند ترجمه‌ای از زبان دیگر را پیش روی خود دارد؟
حال باید دید برگردان شعر با توجه به چندگانگی زبان ها امکان پذیر است؟ هر چند این گوناگونی چون خود واقعیت پیچیده باشد. برای دریافت آن چه زبان در همه اشکال خود انجام می‌دهد شاید ترجمه شعر بهترین پهنه برای بعمل در آوردن تجربه ای ویژه باشد.
در کار یک ترجمه توجه به این امر بسیار ضروری است که بدانیم زبان از چه ساخته شده، و چگونه واکنش نشان می‌دهد. تئوری و شیوهء اجرا در برگردان شعر، ضمن غنا بخشیدن مداوم به اثر ترجمه شده به گونه ای در نقش منتقد و پاسخگوی یکدیگر هم عمل می کنند. تئوری و پراتیک و رابطه بین این دو، در فرایند برگردان یک متن تفکیک ناپذیر به نظر می‌رسد.
آنا باتاگلیا در مقالهء « برگردان شعر: از واژه به متن»4 بر این تلاش است تا ارزش عملی هم معناها را در ترجمهء یک شعر نشان دهد. از نگاه او ترجمه موردی ویژه از معنا گزاری است که فضیلت واصول خاصی را می طلبد؛ زیرا در ترجمه یک شعر باید رفت و بازگشت های بدون وقفه بین دو قطب واژگان و بافتار متن، بین چشم انداز واژگانی و افق زبان آوری را کارآمد کرد. البته با توجه بر این نکته که شعر در باز ساختِ تأویلی، با همهء تفاوت ها، از این رو که متن ترجمه شده به واژگان وفادار مانده یا کوشیده است لحن کلی شعر را دریابد، ناگزیر، خود گونه ای آفرینش گری پیوسته و آفرینش در زبان اصلی را در پی خواهد داشت.
بنا بر این گزاره، آغازگاه برگردان متن یک شعر می تواند بر این پایگان استوار باشد: دانش واژگان، زبان آوری، معناگزاری، رعایت اصول و شاعرانگی.
با این وجود، آیا ترجمه بطور عام و ترجمه شعر به ویژه، آن گونه که همه رویکردهای فرهنگی، فلسفی، جامعه شناسی، مردم شناسی، هرمنوتیک و ... در نظر گرفته شوند، امکان پذیر است؟
به دیگر سخن، آیا کار واگردانی متن یک شعر به زبان دیگر تنها معنا گزاری از زبانی به زبان دیگر است؟ یعنی رفت و بازگشت ساده بین زبان مبداء و زبان مقصد؟ و دراین سیستم تنها هدف مترجم گونه‌ای همزبان سازی است بدون در نظر گرفتن موارد یاد شده در بالا؟
هانری مِشونیک اروپا را زادهء ترجمه می داند و می افزاید اروپا « همه تبار اش را از ترجمه دارد». 5
موریس بلانشو در باره ترجمه در شکل کلی و ترجمه شعر به ویژه بر این نظر است که « همهء زبان های زنده امکاناتی را در اختیار دارند که آن ها را متفاوت از خود و بیگانه با خود می کند».6
این گزاره در رابطه با برگردان شعر واقعیتی را آشکار می سازد که ترجمه شعر به ویژه، هم، متفاوت های ِ زبان های گوناگون را بهم نزدیک می کند و هم تفاوت های درونی یک زبان را.

با توجه به این نکات، آیا واگردان شعر در زبان فارسی و برگردان شعر از زبان ما به زبان بیگانه در یک سدهء گذشته، از ویژگی ها و تنوعات یاد شده بهره برده و می برد؟ و این بهره وری تا چه اندازه در شناساندن شعر جهان به ما و شعر ما به جهان یاری رسانده است؟
در این راه البته تلاش هایی انجام گرفته است، با این همه ما با کاستی های کیفی و کمی بسیار رو به رو هستیم که شاید بتوان علت آن را به دو گروه برزگ بخش کرد:
1- محدودیت و بسته بودن زبان فارسی
2- کمبود چیرگی همزمان بر هر دو زبان ِ مقصد cible و زبان مبداء source
خشنود بودن از این که برگردان سروده های برخی از شاعران شناخته شدهء جهان را در دسترس داریم و بسنده کردن به این که واگردان سرودهء اندکْ شاعران ِ همزمان ما در زبان های بیگانه، آن هم در چند دههء گذشته و با شتاب چشم گیر، مایه سرفرازی بوده و هست را باید به حساب ِ خوش آمدگویی های ِ روزمره گذاشت.
در بدبینانه ترین شکل، توجه غرب به فرهنگ مردمان ِ، به گفتهء آن ها، جهان سوم نه بر پایهء نیاز فرهنگی، که بر مبنای قراردادی است، که گاه مضحکه مناسبات سیاسی را هم باید بر آن افزود. این قرارداد یکی از شیوه های شناخته شدهء غربی هاست که دوست می دارند نمونه échantillon و مشتی از فرآورده های فرهنگی ما را در کتابخانه های خود داشته باشند و شگفت این که در کار تولید این «نمونه ها» Les échantillons گردانندگان ِ بخش های شرق
شناسی در غرب، یا بنا بر گفتهء پژوهشگر ارزشمند و شاعر ِ زنده یاد احمد شاملو « نبش قبر کن»ها، که بازیگران خستگی ناپذیر این پهنه و کاوشگران میدان های حفاری ادبیات گذشتهء ما هستند، از خود پایمردی های بی مانند نشان داده و می دهند!!
غرب از ادبیات ما، با امثال شیخ محمود شبستری و « گلشن راز» اش، برای نمونه، بیشتر خو گرفته است تا نیما یوشیج. واین جز به کوشش بخش های ایرانشناسی کشورهای غربی میِسر نبود و نمی شد. البته اگر در یکی دو دههء گذشته گوشهء چشمی هم به ادبیات معاصر ما داشته اند از روی ناگزیری بوده است. جز این، ادبیات ما در کتابخانه‌ های غربی، دست بالا در قرن سیزدهم هجری به خواب رفته، یا به سخن روشن خوابانده شده است!
آیا این نبود یا کمبود ِ توجه نشانگر آن است که ادبیات، به ویژه شعر ما سخنی برای گفتن ندارد که در قلمرو جهان بکار آید؟ یا این که مشکل را باید در جای دیگر جست و جو کرد؟!

چنان که پیشتر گفته شد، به نظر می رسد مشکل پایه ای بیرون از محدودهء «نمونه» échantillon جویی و یابی غرب و غربی باشد و دو موردی که پیشتر به آن اشاره شد احتمالاً تعیین کننده تر باشند، یعنی:
1 - زبان فارسی زبان ِ- بسته ای است.
2- رابطان این زبان در شناساندن شعر، به ویژه، در هر دوسو یعنی هم در زبان ِ مقصد cible و هم در زبان مبداء source در بیشتر موارد و بنا بر نمونه های موجود به چیرگی های بایسته کمتر توجه داشته و دارند.
برای روشن شدن این سخن نمونه ای را باهم مرور می کنیم.
اهل ادبیات، به ویژه اهل شعر و شاعران با نام آرتور رمبو7 آشنا هستند و چه بسا سروده های اورا به زبان اصلی یا از راه ترجمه خوانده باشند.
رمبو را بینانگذار شعر نو فرانسه می‌دانند. زندگی چند لایهء این شاعر از وی « غول زیبایی» در اندیشهء و احساس فرانسوی زبان ها و به تبع آن، ایرانیان پرداخته است؛ که البته اگر این پردازش بر پایه ترجمه هایی باشد که تاکنون در دسترس فارسی زبانان قرار داده شده، در واقع باید به ذهن افسانه ساز ما درود فرستاد.
آن چه که این قلم از شاعر افسانه ای به زبان فارسی در دسترس داشته و خوانده است، جز چند مورد استثناء، ترجمهء دور از واقعیت ِ سروده های این شاعر است. امید آن که ترجمه هایی دیگری وجود داشته و دارد که دستکم نمایانگر نو آوری های این شاعر باشد.
Les Illuminations روشنایی ها8 یا به گفته ورلِن و به نقل از رمبو گراوورهای رنگی آخرین دفتر اشعار و اشعار نثر گونه یا شعر در نثر این شاعر است که پس از چاپ ِ بخشی از آن ها در چند شمارهء مجلهء وُگ La vogue ، ( شماره های 5 ، 13 مه، شماره 6، 29 مه و شماره 7 از هفت تا چهارده ژوئیه 1886م. و... ) ، در همین سال با دیباجه ای کوتاه به قلم شاعر پُر آوازه فرانسوی و دوست نزدیک رمبو، پل ورلِن توسط انتشارات وُگ La vogue به صورت کتاب مستقل در پاریس به چاپ رسید.

سند شماره یک. روی جلد مجلهء فرانسوی وُگ، شماره 7 .

9- سند شماره یک. روی جلد مجلهء فرانسوی وُگ، شماره 7 .

سند شماره دو. روی جلد نخستین چاپ روشنایی ها یا گراوورهای رنگی با دیباجه پل ورلِن در سال 1886م.

10- سند شماره دو. روی جلد نخستین چاپ روشنایی ها یا گراوورهای رنگی با دیباجه پل ورلِن در سال 1886م.


نخستین چاپ این مجموعه بر اساس برگ های دستنویس اشعار به خط رمبو تهیه گردید که در سال 1875م در اشتوتگارت به پل ورلِن سپرده شده بود و به نسخه خطی اشتوتگارت شهرت دارد و هم اکنون با شمارهء 14123 در کتابخانه ملی فرانسه- پاریس نگهداری می‌شود. علاوه براین، دست نوشته چهار شعر دیگر رمبو:
Guerre et Jeunesse Solde, Fairy, که در سال 1895م به دست آمد که با شماره 14124 در بخش نسخه های خطی همین کتابخانه موجود است.
ورلِن در گفتاری کوتاه که بر این مجموعه نوشته است در باره عنوان این دفتر یاد آور می شود که واژهء Illuminations معادل واژه ای انگلیسی coloured plates به معنی گراوورهای رنگی است؛ و می افزاید که این عنوان ِ دومpainted plates یا coloured plates، زیرْعنوانی است که خود ِ شاعر، آرتور رمبو، برای این دفتر شعر انتخاب کرده بود.
روشن کردن این نکات در باره چگونگی چاپ آخرین دفتر شعر آرتور رمبو در سال 1886م، شاعری که شعر فرانسه را دگرگون کرد از آن روست که برگردان این دفتر با نام اشراق ها/ اوراق مصور آرتور رمبو در سال 1362خ در تهران به چاپ رسید.9

نگارنده با پژوهشگر ایتالیایی و رمبو شناس کم مانند جِییوانی دوتولی Giovanni Dotoli ، که پژوهش ستایش برانگیزش در باره رمبو بر پایه یاد گفته ها و یاد نگاشته های همکاران و همراهان ایتالیایی او در آفریقا نکته های نهان و پنهان زندگی این شاعر ِ قاتل را برای نخستین بار بر دوستداران شعرش آشکار می‌کند، از نزدیک آشنا است. پژوهش دوتولی بر اساس باز یابی و بازخوانی خاطرات مکتوبی است که در کلکسیون های شخصی یا کتابخانه های شهرداری ها نگهدار می شوند. بر این اساس جِییوانی دوتولی نمای روشنی از ده سال زندگی آرتور رمبو در آفریقا را پیش رو می نهد، و از این رهگذر دوستداران شعر، از آدم کُشی « رمبو»ی شاعر در قبرس ( کشتن یک کارگر بومی با یک قطعه سنگ) و فرار شتابزدهء او به عدن، بنا بر گواهی های گوناگون ِ گواهان ِ بی طرف در آن زمان با خبرمی شوند. بازگویی ِ ناگفته های بسیار دیگر در باره زندگی حیرت آور این شاعر در آفریقا و تأکید همهء همراهان وی بر Athée بودن این شاعر اگر چه موضوع اصلی این جُستار نیست ، اما ازآن جا که ما یک نمونه از ترجمه « اشراق ها»ی آقای الهی را در زیر به دست خواهیم داد ناگزیر از اشاره به این نکته و نکات دیگر بودیم.
واگویه هایی از زندگی رمبو در آخرین سال های زندگی او در آفریقا از گذر پژوهش دوتولی از آن رو می تواند به کار ما مربوط شود که:
الف. چگونگی زندگی واقعی این شاعر ِافسانه ای و بعضاً بد ترجمه شده در زبان فارسی، بر غربی ها و به ویژه بر فرانسوی زبان ها نیز، پیش از این پژوهش پوشیده مانده بود.
ب. و مهم تر، در روشنایی قرار دادن گوشه های نهان زندگی یک هنرمند در بیرون راندن افسانه از اثر نقش بسزایی دارد.
اکنون با توجه به آن چه که پیشتر گفته شد، برای نشان دادن دشواری های برگردان شعر، دو ترجمه از شعر« کارگران» از دفتر اشراق ها/ اوراق مصور آرتور رمبو بنا بر روایت آقای بیژن الهی و از واگردان من که این دفتر شعر رمبو را روشنایی هایی یا گراوورهای رنگی نام می دهم از نگاه خوانندگان خواهد گذشت.

در روایت آقای الهی در جای جای این دفتر، کژ و کوژ شدن زبان فارسی نه تنها به فهم شعر یاری نمی رساند، بلکه امثال خواننده کم سوادی چون نگارنده نخست باید متن فارسی را معنی کنند. آقای الهی دیباجه اش بر ترجمه این کتاب را با عبارت « بعونک یا لطیف» می آغازد و در جای جای آن می نویسد « به لطف الهی» برای کنار زدن « پاره ای از پرده ها» که گویا سد راه ایشان برای درک معانی اشعار این دفتر بوده متوسل شده است تا به گفته خود « از راه تفکّر به حاقّ ِ این شعرها» برسد. ایشان در این دیباجه اشاره ای هم به سال آشنایی ایش با رمبو دارد که « انگار از سال 40 بوده ست [1340خ]» تا این که « خدا رحمت کند فریدون رهنما را» که در سایه آموزش اش مترجم اشراق ها می فهمد « خیط کرده» است و بَس بود خواندن شعری از رمبو توسط « فریدون رهنما» و « تنها یک شعر» تا مترجم آرتور رمبو، آقای الهی را « کََله پا » کُند.
این قلم بر خلاف آقای الهی بر این باور است برای درک و نزدیک شدن به درونه یک شعر یا هر اثر ادبی - هنری دیگر، نیازی به توصل جستن « به لطف الهی» و احتمالاً استخاره زدن نیست تا بتوان « به حاقّ ِ» آن دست یافت، بلکه باید اندکی بیشتر زحمت کشید و هم معناها را در زبان های مبداء و مقصد با توجه به رویکردهای فرهنگی، فلسفی، جامعه شناسی، مردم شناسی، هرمنوتیک و ... پیش رو داشت. سنجش همهء اشعار ترجمه شده توسط آقای الهی در این مجموعه بحث بسیار را در پی خواهد داشت که مجال آن از حوصلهء این نوشته به دور است که البته در زمان و مکانی دیگر از دقت نگاه دور نخواهد ماند. بنا بر این به عنوان نمونه به ترجمه شعر « کارگران» می پردازیم:
در بر گردان شعر نثر گونه کارگران من از نسخهء اشتوتگارت که در مخزن نسخه های خطی در کتابخانه ملی فرانسه- پاریس موجود است استفاده کردم.

عکس دستنویس رمبو از شعر کارگران/ سند شماره 3

12- سند شماره 3 ، عکس  دستویس شعر کارگران به خط آرتور رمبو.

این شعر سیزدهمین برگ از این مجموعه خطی است. جز موارد نادر، همهء اشعار در این نسخه پیاپی آمده اند. چنان که گاه دو و حتا سه شعر بر روی یک برگ نوشته شده است. برای نمونه شعر کارگران Ouvriers و شعر پل ها Les Ponts در یک برگ قرار گرفته اند.

دستنویس رمبو از دو شعر کارگران و پل ها/ سند شماره 4

برگ 13 ، دستنویس رمبو از دو شعر کارگران و پل ها/ سند شماره 4

ما نخست به باز خوانی برگردان آقای الهی از این شعر می پردازیم، سپس متن تایپ شدهء این شعر از روی عکس دستنویس رمبو از نظر خوانندگان می گذرد ( توضیحات در زیر نویس متن فرانسه از ما است) و در پایان واگردان نگارنده از این شعر را ملاحظه خواهید کرد. ما به عمد از اشاره به توضیحات در پانویس این شعر به قلم آقای الهی( صص 162 و 163) چشم پوشی می کنیم تا موجبات شگفتی خوانندگان را فراهم نیاوریم!

کارگران10
وای از آن صبح ِ گرم ِ اسفند! بی وقت، وزید،
که بیدار شود خاطره های فقر ِ پوچ ما، فلاکت ِ جوان ِ ما.
هِنْریکا دامن ِ نخی ی چارخانه یی داشت سفید و قهوه یی،
که زمانی لابُد باب ِ روز بود، کُلوته یی نواربند، و شَرْبی از
ابریشم. این غم انگیزتر از عین عزاداری بود. ما گشتی در
حومه می زدیم. هوا گرفته بود. و این باد ِ جنوبْ همهْ بوهای
زننده ی باغهای نَخْروبه و مَرغْهای خُشکی زده می آورد.
زنم کسل نشد آن مایه که من. به چالابی، مانده از سیل ِ
ماه ِ پیش در راهکوره یی کمابیش بلند، مرا ملتفتِ ماهیان ِ ریزی
کرد.
شهر، با دودها و با همهمه ی کارخانه های نساجی ، دورْ
دورْ در جاده ها پی ی ما می آمد. آه آن دنیا، مأوای نظرکرده ی
آسمان، و سایه سارها! بادِ جنوب مرا یاد وقایع ِ کودکی م میانداخت
فلاکتبار، یأسهای تابستانی م ، مبلغ ِ هولناکی از قدرت و عِلم که
بخت از دسترسم همیشه دور داشته است. نه ! ما در این دیار ِ
بخیل ییلاق نمی کنیم که آن جا هرگز نخواهیم بود جز نامزدان ِ
یتیم. دیگر این بازوی دلسخت مباد ــــــ دستاویز ِ یک خیال ِ عزیز.

Ouvriers کارگران

O cette chaude matinée de février. Le Sud
inopportun vint relever nos souvenirs d'indigents
absurdes, notre jeune misère.
Henrika avait une jupe de coton à carreau
blanc et brun, qui a dû être portée au siècle dernier,
un bonnet à rubans, et un foulard de soie. C'était
bien plus triste qu'un deuil 1. Nous faisions un tour
dans la banlieue. Le temps était couvert, et ce vent
du Sud excitait toutes les vilaines odeurs des jardins
ravagés et des prés desséchés.
Cela ne devait pas fatiguer ma femme au même
point que moi. Dans une flache laissée par l'inondation
du mois précédent à un sentier assez haut elle me fit
remarquer de très petits poissons.
La ville, avec sa fumée et ses bruits de métiers,
nous suivait très loin dans les chemins. O
l'autre monde, l'habitation bénie par le ciel et les ombrages !
Le sud me rappelait les misérables incidents de mon
enfance, mes désespoirs d'été, l'horrible quantité de force
et de science que le sort a toujours éloignée de moi. Non !
nous ne passerons pas l'été dans cet avare pays où nous
ne serons jamais que des orphelins fiancés. Je veux
que ce bras durci ne traîne2 plus une chère image.

1-... et vêtements de deuil (noir, gris, mauves, violets... ).
prendre ou porter le deuil dans ses vêtements comme dans son cœur : s'habiller de noir à l'occasion d'un décès.
2-... dans le sens figuré : obéir sans empressement, traîner la semelle : vivre misérablement. dans le sens familier : supporter une chose pénible.

کارگران
آه این بامداد گرم فوریه*.
جنوب بی‌هنگام سررسید تا یادهای تهی و پوچ ما، سیه روزی جوان ما سَر برآورَد
هانریکا دامنی کتانی با چارخانه های سفید و قهوه ای بَر تن داشت، که می بایست آن را در سدهء گذشته پوشید،
کلاه بی لبهء روباندار، و یک شال ابریشمی.
پوشش او غم‌ انگیزتر از جامهء سوگواری بود
ما بیرون شهر گشت و گذار می کردیم. هوا پوشیده از این باد جنوب، همهء بوهای گندِ باغ های ِ ویران و مرغزارهای خشک را برمی‌انگیخت و با خود می آورد
این همه نمی بایست همسرم را به اندازه من خسته کرده باشد
در کوره راهی نسبتاً مرتفع، در گودال ِ آبی مانده از سیلاب ِ ماه پیش، ماهیان ِ ریزی را به من نشان داد
شهر با دود و سر وصدای ِ ماشین های ِ نساجی اش ما را تا دور دستِ راهمان دنبال می کرد. آه
دنیای ِ دیگر، بهشت تبرک شدهء آسمان و سایه سارانش!
جنوب، رویدادهای نکبت بار ِ دوران کودکی ام را به یادم می آورْد، ناامیدی های تابستانی ام و انبوهی از نیرو و دانش، که سرنوشت همیشه از دسترسم دور نگه داشته بود. نه!
ما تابستان را در این دیار بایر به سر نخواهیم بُرد، جایی که جز زوجی یتیم نخواهیم بود.
ترجیح می دهم که این بازوی سخت با این تصویر گرامی به زندگی فلاکت بار ادامه ندهد.
*بهمن- اسفند

نمونه ای که از نظر خوانندگان گذشت یکی از بی شمار نمونه هایی است که نه تنها در زبان ما، بلکه ممکن است در هر زبان دیگر پیش آمده یا پیش بیاید.
از این رو برگردان شعر اگر چه بایسته است اما این بایستن، بایستنی بسیار دشوار است. با این همه خوی متکثر زبان ها به رغم تفاوت های فزاینده و بی شمار، از پشت گرمی « هم معنا»ها و عوامل گوناگون دیگر ، که به پاره ای از آنان بطور فشرده در این بررسی اشاره شد ، برخوردار است.

زیر نویس ها:
1- تاریخ تمدن، ویل دورانت، مشرق زمین گاهوارهء تمدن، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ج 1، چاپ نهم، تهران 1382، ص144.
2 - Meschonnic Henri, Poétique du traduire, ed :, Verddier, Paris 1999.
3 - Lepape Pierre, Le monde, vendredi 4 juin 1999.
4- Battaglia Anna et Gardes Aamine Joêlle, Traduire la poésie : du mot au texte, Synergies Italie, n°6- 2010, p.59.
5- Poétique du traduire, ibid., p.32.
6 - Blanchot Maurice, Traduire, in : L'amitié, Paris, Gallimard 1971.
7- ژان نیکلا آرتور رمبو، شارل ویل مِزییر(فرانسه) 20 اکتبر 1854، درکذشت مارسی 10 نوامبر 1891. آرامگاه شارل ویل مِزییر.
8- روشنایی ها یا گراوورهای رنگی، آرتور رمبو، نسخه خطی منحصر بفرد کتابخانه ملی فرانسه- پاریس، به شماره 14123. یگانه دستنویس شاعر از دفتر گراوورهای رنگی یا روشنایی ها، شناخته شده با نام نسخه خطی اشتوتگارت و نسخه خطی شماره 14124 کتابخانه ملی فرانسه- پاریس، باز یافته شده در سال 1895م ، شامل چهار شعر از آرتور رمبو به نام های Solde, Fairy, Guerre et Jeunesse .
9- اشراق ها / اوراق مصور آرتور رمبو ، ترجمه بیژن الهی و با طرح و نقاشی روی جلد از آیدین آغداشلو ، شرکت سهامی فاریاب ،چاپ اول ، تهران 1362 خ .

10- اشراق ها ...، ص 74 - 75.



بايگانی وبلاگ