جمعه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۹

قندچی-اینترنت و حریم خصوصی





اینترنت و حریم خصوصی
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/528-InvasionOfPrivacy.htm

بخش اول

بسیاری میپرسند که آیا استفاده از پراکسی فیلتر شکن حریم خصوصی آنها را به خطر نمیاندازد و وقتی در پاسخ میگویم که استفاده از پراکسی حتی برای خواندن سایت های فیلتر نشده میتواند از این نظر آنها را بیشتر محافظت کند، تعجب میکنند. حتی وقتی به آنها یاد آور میشوم نور چشمی ها که در ایران اینترنت بدون فیلتر دارند، بیشتر در خطر بازبینی رژیم قرار دارند؛ بیشتر در شگفت میشوند. نه تنها درباره خواندن سامانه های اینترنتی بلکه سؤالات مشابهی درباره ایمیل هم میشود. در نتیجه تصمیم گرفتم این نوشتار را تهیه کنم و در این مورد توضیح مختصری بنویسم.

اساساً موضوع اینترنت و حریم خصوصی سالها قبل از رواج استفاده از اینترنت در غرب مورد بحث بوده است. نویسندگان آینده نگری نظیر جرج اورول نه تنها در سالهای 1940 با تجربه نازیسم خطر استبداد ناسیونالیستی را نشان دادند (1) بلکه بعد از جنگ دوم جهانی در همان سال 1945 اورول در اثر معروفش مزرعه حیوانات خطر استبداد کمونیستی را نیز تأکید کرد، و سه سال بعد یعنی دوسال پیش از فوتش در کتاب هزار و نهصد و هشتاد و چهار 1984 خطر استبداد را در جامعه ای که در آن تکنولوژی همه جاگیر شده است مطرح نمود، یعنی شکل گیری این چنین شرایط تکنولوژیک را حدود 40 سال بعد از زمان تألیف کتابش میدید. با وجود آنکه اینترنت خیلی زودتر درست شد و کامپیوترهای خانگی در اوائل سالهای 80 همه جاگیر شدند، اما اولین شبکه های ارتباطی کامپیوترهای خانگی که کامپیوترهای محل کار را به هم متصل میکردند و نیز آن شبکه ها را به کامپیوتر های خانگی وصل مینمودند تازه در سالهای 1980 بوجود آمدند ولی تازه هنوز اکثر آن شبکه ها به اینترنت وصل نبودند. هنوز اینترنت در داخل ارتش و دانشگاه ها آنهم با کامپیوتر های بزرگ استفاده میشد و شرکت های معدود تحقیقاتی به آن متصل بودند. تازه در سالهای اوائل 1990 اولین شبکه های خصوصی مثل نتکامnetcom به کاربران عادی سرویس اینترنت فروختند و از اواسط سالهای 1990 همه جا گیر شدن اینترنت آغاز شد. در نتیجه شاید بشود گفت که در واقعیت سال 1994 آغاز آن چیزی شد که جرج اورول سعی کرده است خطر آن را در کتاب خود تحت عنوان هزار و نهصد و هشتاد و چهار 1984 توصیف کند.

پیش از ادامه بحث بایستی بگویم بحث این مقاله به این معنی نیست که ترسی که در کتاب های اورول در این زمینه ها وجود دارد را تداعی کنم. در تکنولوژی های جدید همانقدر که پتانسیل استفاده از استبداد و تجاوز به حریم خصوصی وجود دارد، امکان مقابله با این بلایا نیز موجود است و در یک دهه اخیر این موضوع بیشتر و بیشتر آشکار شده است. نه میشود با خیال راحت گفت که هیچ مسأله ای نیست و نیاز به فعالیت برای حفاظت از حریم خصوصی ضرورتی ندارد، و نه آنکه تصور کرد ما آنگونه در زیر چشم و قدرت باصطلاح برادر بزرگ هستیم که دیگر حریم خصوصی راهی جز نابود شدن ندارد. این عرصه هم نظیر همه عرصه های دیگر دموکراسی همیشه نیاز به کوشش دارد و هیچ راه حل نهائی ندارد.

به هر حال به بحث اصلی این مقاله درباره حریم خصوصی، اینترنت و پراکسی برگردم. در اینجا بیشتر به موضوعات قابلیت های تکنیکی کنترل در اینترنت برخورد میکنم و کاربرد آنها را درمورد عرصه هائی نظیر اسناد بانکی یا اسناد بهداشتی یا اسناد حقوقی یا موارد دیگر خصوصی به عهده خوانندگان میگذرام. بیشتر هم تمرکزم را برروی وب و ایمیل میگذارم وسیستم های دیگر اینترنتی که اکثر کاربران امروزه استفاده نمیکنند را مورد بحث قرار نمیدهم.

بیائیم به یک جستجو در اینترنت نگاه کنیم. وقتی شما مثلاً برای واژه کلیدی «ایران» در جستجوگر گوگل جستجو میکنید. این جستجوی شما در موتور جستجو گر گوگل به همراه آدرس آی پی شما ثبت میشود. امروزه گوگل این اطلاعات را به مدت 12 ماه حفظ میکند. قبلاً 15 ماه حفظ میکرد و به تازگی آن را به 12 ماه تقلیل داده است. چرا حفظ میکند؟ برای تبلیغات، تا بتوانند به من و شما تبلیغات بفروشد، یعنی وقتی بدانند که ما دنبال چه چیزهائی در اینترنت هستیم، آنها هم میتوانند آگهی های خود را به همان شکل با نیازهای ما تطبیق دهند. آیا این اطلاعات را به جای دیگری هم میفروشند؟ قانونی وجود ندارد که نتوانند. آیا دولت کشوری که در آنجا جستجو انجام شده است میتواند این اطلاعات را از آنها بگیرد. در دولت های دیکتاتوری که نیازی نیست پاسخی دهم، جواب روشن است، ولی در دولت های دموکراسی هم به حکم دادگاه میشود از این ها این اطلاعات را دریافت کرد. آیا ارتباط آدرس آی پی، یعنی آدرس اینترنتی شما، و موضوع جستجو، شخص شما را مشخص میکند که چه کسی هستید. اگر از اینترنت کم سرعت و تلفن استفاده میکنید آی پی شما هر دفعه که به اینترنت وصل میشوید عوض میشود ولی آی پی مثلاً در اینترنت پر سرعت شرکت های ارائه کننده خدمات اینترنتی که مثلاً در آمریکا از کابل تلویزیون استفاده میکنند، اکثر اوقات ماه ها عوض نمیشود، حتی وقتی آدرس دینامیک باشد. در تکنولوژی دی اس ال برای اینترنت پر سرعت نیز برای آی پی های استاتیک که همینطور است، برای آدرس های دینامیک هم بستگی به شکل تقسیم آدرس در شرکتی دارد که آن سرویس را میدهد.

در نتیجه برای داشتن حفظ بهتر حریم خصوصی برای همه موارد بالا یک راه این است که اصلاً شرکت های جستجوگر نتوانند اطلاعات را ذخیره کنند. از نظر تئوریک چنین حالتی فقط در صورتیکه موتورهای جستجو گر از کامپیوترهای کوانتومی استفاده کنند چنین خواهد شد که اصلاً خود ساختار اطلاعات در چنان سیستم هائی آن داده ها را راندم (دلبخواه) میکند. چنین کامپیوترهائی اقلاً تا ده سال دیگر برای مصارف تجاری بوجود نخواهند آمد ولی مطمئناً وقتی بوجود بیایند از آنها برای این کار استفاده خواهد شد، چون میلیونها بار از پرسرعت ترین کامپوترهای کنونی سریعتر خواهند بود، و ضمناً این مسأله حفظ اطلاعات را اقلاً از نظر تئوریک نخواهند داشت، در این باره میتوانید به تحقیقات آقای ست لوید (2) مراجعه کنید.

در نتیجه صرفنظر از تحول تکنیکی پایه ای که ذکر شد، تنها راه محدود کردن چنین امکان تجاوز به حریم خصوصی تقلیل مدت نگهداری این اطلاعات است. در کشوهای دیکتاتوری موتورهای جستجوگر محلی تازه نمیگویند که چه مدت چنین اطلاعاتی را نگهمیدارند. قانونی هم برای تقلیل نیست. استفاده نکردن از اینترنت پر سرعت که از لحاظ متغیر کردن آدرس آی پی مفید است نیز راه کار نیست، چون عملاً به فلج شدن ارتباط میانجامد. حتی استفاده از ماهواره نیز بخاطر خطی که برای ایجاد تماس دو طرفه بکار میرود، وضع مشابهی بوجود میآید که مثل ارتباط با تلفن میشود. بسیاری از کارهای بانکی به همین خاطر از ارتباطات سکیور (یعنی رمزی شده) استفاده میکنند تا محتوای اطلاعات ردو بدل شده برای استراق سمع کننده قابل فهم نباشند.اما یکی از راحت ترین راه حل ها استفاده از پراکسی برای «همه» ارتباطات اینترنتی است. یعنی کاربرانی که بخاطر فیلترینگ جمهوری اسلامی کار با پراکسی را یاد گرفته اند، شاید رژیم به آنها برای حفظ حریم خصوصی ناخود آگاه کمک کرده است. واقعاً طنز آلود است ولی واقعیت دارد. البته پراکسی هم مسائل خود را دارد که خوب است استفاده از آن آگاهانه باشد.

هر وقت شما از یک پراکسی استفاده میکنید صاحب آن پراکسی میتواند ببیند که شما با استفاده از آن به کجا رفته اید (3). در نتیجه اگر با استفاده از یک پراکسی که در آلمان هست، شما از ایران به نقطه ای در آفریقا وصل شوید، کسی در ایران نمیتواند بفهمد که شما به کجا رفته اید ولی صاجب آن پراکسی در آلمان میتواند بفهمد که شما کجا رفته اید. البته در کشورهای دموکراتیک آنقدر قانون حفظ حریم خصوصی وجود دارد که با درجه زیادی میشود اطمینان داشت که چنین اطلاعاتی به جائی نخواهد رفت و تازه پراکسی های متداول آنقدر ترافیک دارند که کسی برایش حفظ و استفاده از این اطلاعات به این راحتی ها نه امکانپذیر است و نه مطرح.

ممکن است سؤال کنید که پس رژیم اگر به ترافیک شما نگاه کند چه میبیند؟ فقط ارتباط با پراکسی را میبیند که میلیونها نفر در ایران از آن استفاده میکنند. عده ای برای تماس با بانکشان، عده ای برای دیأن عکس های سکسی، عده ای برای ایمیل خصوصی، عده ای هم برای مطالب سیاسی. در واقع رژیم با فیلتر کردن سایت های اینترنتی باعث شد که هم پراکسی ها و هم استفاده از پراکسی در ایران رشد کند و این طنز آلود است که خود این کار، به امن تر شدن حریم خصوصی برای کاربران انجامیده است. در واقع آدم های خود رژیم که سیستم هایشان اینترنت بدون فیلتر هست بیشتر در معرض کنترل جناح های رقیب هستند و ارتباطات اینترنتی آنها بیشتر خظرناک است. از عجایب دنیاست که چگونه یک رژیم دیکتاتوری باعث شده است مردم راه های بهتری را برای حفاظت از حریم خصوصی خود، پیدا کنند.

یک نکته هم درباره ایمیل بنویسم و بخش اول این نوشته را تمام کنم. اگر برای ارسال ایمیل مثلاً از یاهو یا جی میل آمریکا استفاده کنید، سرور آنها در خارج از ایران هست و آنها اطلاعاتی که در سرورشان است را به دولت ایران مجبور نیستند بدهند. البته در مورد یاهو در چین که مسأله ای بوجود آمده بود بخاطر آن بود که یاهو شعبه در چین داشت و مجبور بود طبق قوانین چین، چنین اطلاعاتی را در اختیار دولت چین بگذارد. اما جدا از خود یاهو یا گوگل، شرکت های ارائه کننده خدمات اینترنتی در ایران میتوانند که ایمیل شما را ببینند و رژیم میتواند آن اطلاعات را از آنها بگیرد. البته میلیونها ایمیل رد و بدل میشود و نباید خیلی وحشت کنید. اما اگر از داخل پراکسی به ایمیل یاهو یا گوگل وصل شوید، اصلاً قابل دیدن نخواهد بود، بویژه اگر از پراکسی های سکیور استفاده کنید که اچ تی تی پی اس (4) است یعنی بعد از حروف «اچ تی تی پی» حرف «اس» دارد. آنها دیگر از همه امن تر هستند. بله وصل شدن به همه چیز از طریق پراکسی حتی وصل شدن به سایتهای فیلتر نشده و خواندن ایمیل، راه محافظت از حریم خصوصی است.

بله در این قرن بیست و یکم هم باید برای حریم خصوصی، حقوق حریم خصوصی، حقوق فردی، و شاد زیستن تلاش کنیم و این ارزش های والای بشری حتی در جوامع دموکراتیک بدون کوشش در اختیار ما نیستند و این کوشش در جوامعی که وزارت امر به معروف و نهی از منکر دارند و دولت میخواهند برای شهروندان تصمیم بگیرد که چه بخوانند و چه نخوانند، دو چندان لازم است و خوشبختانه ایرانیان بیشتر و بیشتری با پراکسی های فیلتر شکن آشنا شده و از آن استفاده میکنند حتی جناح های مختلف خود رژیم از خطر تجاوز به حریم خصوصی خود آسوده نیستند. در واقع فیلتر نبودن سایتهای جناح های مختلف رژیم به ضرر خودشان و طرفدارانشان است که آنها را بیشتر در معرض کنترل دستگاههای امنیتی رژیم قرار میدهد.

آرزو دارم روزی سازمان ملل طرح ساده زیر که هشت ماه پیش پیشنهاد کردم را برای ایجاد پراکسی غیرقابل فیلتر برای همه کشورهای عضو مقرر کند تا به اینطریق همیشه برای هر کاربر اینترنتی در هر کجای دنیا در هر لحظه تعدادی پراکسی قابل استفاده مهیا باشد:

«اگر برای همه کشورهای عضو سازمان ملل مقرر شود که همه سوئیچ های پشتگاه (5) که کانال اصلی انتقال اطلاعات در اینترنت هستند موظف به ارائه خدمات رایگان پراکسی شوند، دولت های دیکتاتور دیگر نخواهند توانست جلوی جریان آزاد اینترنت را بگیرند، چرا که در آنصورت آدرس های اینترنتی سوئیچ های پشتگاه اینترنت را نیز مجبور خواهند شد مسدود کنند که عملاً به معنی مسدود کردن دستیابی به اینترنت برای مصارف خود آن دولتها نیز خواهد بود و به این طریق ما اینترت غیرقابل سانسور خواهیم داشت.» (6)

***

بخش دوم

در بخش اول این نوشتار تأکیدم بر روی موضوع پراکسی بود، در این قسمت اینترنت را بطور کلی در ارتباط با حقوق فردی، بررسی میکنم.

اجازه دهید با یک مثال طرح موضوع بحث را ساده کنم. فرض کنیم شما فردی هستید که در یک شرکت کار میکنید. حالا شخصی با نام مستعار ایمیلی به آدرس همه کارمندان شرکت میفرستد و در آن اعلام میکند که حقوق شما چقدر است و رقم درست آن را هم مینویسد یا که مینویسد شما به بیماری سرطان مبتلا هستید و شما هم فرض کنیم که مبتلا باشید. در نتیجه در این مثال نه آن فرد اتهام دروغی به شما زده است و نه توهینی کرده است و نه با طرح موضوعی غیر واقعی شما را بدنام کرده است. ولی این کار آن فرستنده ایمیل، تجاوز آشکار به حریم خصوصی شماست، چه حرف هایش دروغ باشد و چه نباشد.

اینگونه تجاوز به حریم خصوصی در پرتو گسترش اینترنت نه تنها ابعاد وسیعی یافته است بلکه به راحتی میشود بصورت ناشناس انجام شود. در واقع اینکه ایمیل یا درج مطالب در گروه های خبری اینترنتی میشود بصورت ناشناس باشد، شمشیر دو لبه ای ایست که هم به آزادی بیان یاری میرساند و هم تجاوز به حریم خصوصی افراد را آسان میکند.

اگر به قوانین اساسی کشورهای پیشرفته نگاه کنیم و مشخصاً یکی از مترقی ترین آن ها که قانون اساسی آمریکا باشد را بررسی کنیم، میبینیم که موضوع مرکزی شان این بوده است که دولت نتواند به حقوق فردی شهروندان تجاوز کند. در واقع قانون اساسی آمریکا ساختار دولت دموکراسی مدرن را تعیین میکند و اینکه دولت مدرن چه باید *باشد*. بعداً هم سند ده متمم اولیه قانون اساسی آمریکا اینکه چه کارهائی دولت *نباید* بکند را مشخص ساخته است. مثلاً اولین متمم قاون اساسی آمریکا مقرر کرده است که دولت نباید قوانینی درست کند که از مذهب معینی حمایت کنند و اینکه نبایستی در برابر آزادی بیان، آزادی اجتماعات یا آزادی درخواست از دولت درباره اعتراضات، مانعی ایجاد کند.

پیش از تدوین قانون اساسی آمریکا، در سند بیانیه استقلال آمریکا توماس جفرسون حتی موضوع حق فرد برای جستچوی خوشبختی را که از نقد لایبنیتس به جان لاک گرفته شده، آورده است. یعنی غیر از حق انسان در داشتن زندگی، آزادی، و مالکیت که در قانون اساسی آمده، موضوع جستجوی خوشبختی در سند بیانیه استقلال ویژگی خاص دموکراسی آمریکائی است که در عین برسمیت نشناختن هیچ مذهب و ایدئولوژی از سوی دولت حق فرد در پیگیری درک خود از شادی و خوشبختی برسمیت شناخته شده است امری که فراسوی لذت بردن و سودمندی فوری میباشد و به دیدگاه فلسفی هر فرد معین بر میگردد، و به این صورت، به معنی واقعی کلمه، مذهب یا دیدگاه فلسفی فرد، به عنوان امری خصوصی، نه تنها برسمیت شناخته شده است، بلکه تلاش در آن راستا بعنوان یک حق در نظر گرفته شده است.

همه این توجه ویژه در بیانیه استقلال آمریکا و دقت آن نه تنها در درس گیری از سنت جان لاک در انگلیس بلکه در عین حال درس گیری از نکته ای نظیر حق جستجوی خوشبختی که در نوشتار نقد به وی از سوی لایبنیتس ارائه شده است، نشان از دقت جفرسون به درس گیری از همه تجربه های تئوریک دموکراسی مدرن اروپا دارد و برعکس تصور برخی صاحب نظران، بیان تنفر از همه چیز انگلیس نبوده است. قانون اساسی آمریکا وبعداً هم ده متمم اولیه و سپس متمم های دیگر آن، بیان تکامل دیدگاهی است که حقوق فردی را مد نظر دارد.

همانگونه که چند سال پیش در نوشتار «قانون و ایران: فضیلت یا حقوق» (7) ذکر کردم، پیش از عصر مدرن حتی در یونان باستان، سقراط وقتی در دفاعیاتش از خود دفاع میکند، حرفی از حق فردی خود نمیزند، و همه بحث وی بر این نکته تأکید دارد که وی با فضیلت تر از دادستانان خود میباشد. یعنی مشاجره بر سر خوب تر بودن است و نه اینکه چه حقی فرد بعنوان یک انسان دارد، دیدگاه حقوق فردی که بعد ها در عصر مدرن فلاسفه ای نظیر هیوم و کانت بر روی آن تأکید گذاردند و در قانون اساسی آمریکا به بهترین وجه خود را به شکل قوانین مشخص، نشان میدهد.

به بحث اینترنت و حریم خصوصی بر گردم، امروز در پرتو ویژگی های جامعه اطلاعاتی چه تفاوتی در مورد موضوع حقوق فردی وجود دارد؟

اگر به موضوع تجاوز به حریم خصوصی بخواهیم برخورد کنیم بایستی به متمم نهم قانون اساسی آمریکا استناد کنیم. اما مثالی که اول این مقاله زدم یا آنچه در کل مقاله قبلی ام درباره چالش های حریم خصوصی در نحوه کار جستجوگر های سامانه های اینترنتی طرح کردم، به سختی بشود با استفاده از متمم نهم یا هر بخش دیگر قانون اساسی آمریکا به اینگونه معضلات پاسخ گفت.

اینگونه تجاوزات سریع، ساده و پرقدرت به حریم خصوصی در واقع بخاطر امکانات تکنولوژی های جامعه اطلاعاتی ممکن شده است. درست است در یک روزنامه در قدیم هم ممکن بود که چنین حملات فردی به یکنفر بشود ولی هم روزنامه و نویسندگانش مشخص بودند و هم تولید و محل چاپ آن مشخص بود، و هم توزیع آن خیلی قابل کنترل بود. در مورد مثالهای امروزی چنین نیست.

حتی در جامعه بسیار بسته و کنترل شده ای نظیر ایران چند سال پیش عکس های برهنه یک هنرپیشه زن سریال معروف نرگس که گفته میشد توسط دوست پسر سابق وی در یک سامانه اینترنتی در ایران بخاطر دعوای با وی، و برای هدف پول در آوردن گذاشته شده بود، زندگی آن خانم را سیاه کرد و عاقبت هم مسؤل ان سامانه بطرز مرموزی کشته شد و آن سامانه نیز بسته شد.

در نقاط دیگر دنیا اغلب حتی معلوم نیست که اینگونه سامانه ها از نظر فیزیکی در کدام کشور قرار دارند و حتی برای مبارزه با پورنوگرافی کودکان تصمیم اخیر مقامات قضائی آمریکا برای بستن سامانه های مرتبط به آنجا منتهی شد که برخی از ارائه دهندگان خدمات اینترنتی، گروه های خبری یوزنت سری آ.ال. تی را که بی درو پیکرتر هستند و بسیاری از آنها برای دانلد اینگونه عکس های جنایت بار استفاده میشدند، از سرویس های خود حذف کردند، تا بعداً خودشان به خاطر اعمال انجام شده در آن گروه های خبری، با مقامات قضائی طرف نشوند. البته صدها هزار گروه خبری دیگر در یوزنت هستند که به این راحتی ها قابل کنترل نیستند و اکثریت غریب به اتفاق آنها هم بدون نظارت هستند و از سوی برخی کاربران مورد سوء استفاده قرار میگیرند.

در نتیجه مشخص میشود که اینترنت همان شمشیر دولبه است که هم امکان بیشتر برای آزادی بیان و عقیده ایجاد کرده است و هم امکان بیشتر برای تجاوز به حریم شخصی. جالب است که یک شکل مقابله بااین حالت بیدفاعی در برابر این متجاوزینی که با نام مستعار در اینترنت در گروهای خبری یوزنت به این اعمال دست میزنند، حرکتی تدافعی بنام «شعله ور کردن» است که اعضاء گروه خبری با زیر آتش کشیدن لفظی حمله کننده، وی را بیرون میکنند. خیلی وقت ها با تشخیص آنکه حمله کنندگان با وجود نام مستعار بیانگر اهداف فرد معین یا تشکیات معین سیاسی یا مذهبی هستند، آن جریان زیر آتش قرار میگیرد. البته خیلی وقت ها خود این شعله ور سازی ها به سوختن کامل بسیاری از گروه های خبری بدون ناظر یوزنت، انجامیده است.

تازه وقتی مورد ایمیل به کارمندان یک شرکت را ذکر کردم، چنین روش شعله ور سازی اصلاً عملی نیست و باعث ناراحتی بیشتر خود فرد قربانی میشود که حریم شخصی اش این چنین خدشه دار شده است.

حالا وقتی به ارزش های دموکراتیک نگاه میکنیم میبینیم اینگونه اعمال نظیر عملیات تروریستی، خود ارزش های دموکراتیک را نیز تهدید میکنند، و باعث میشوند که محیط پلیسی بیشتری بوجود بیاید. اگر مؤسسات ژورنالیستی اساساً با ارائه دقیق خبرها، و انصاف و تعادل در ارائه نقطه نظرات متضاد، ارزش خود را نشان میدهند، وقتی یک سوی طیف نظری بخواهد با اعمال ارعاب و تهدید به ژورنالیستها، آنان را وادار کند که مواضع آن قطب فکری را تبلیغ کنند، خود کار ژورنالیستی علمی دیگر مختل میشود. این موضوع نه تنها درباره وبلاگ ها بلکه درباره موسسات معتبر ژورنالیستی هم اتفاق میافتد. همانطور که در مناطق جنگی نیروهای مستبد، با هدف گرفتن ژورنالیستها میخواهند نقل روایت آنان از رویدادها را تحمیل کنند و در نتیجه اخبار، بجای ارائه واقعیات، به نوعی گزارش دیکته شده قابل پذیرش مستنبدین ، تنزل میکند.

مؤسسات ژورنالیستی نظیر صدای آمریکا که علاوه بر ارائه خبر دقیق، متعادل و منصفانه، که وظیفه مرکزی خود میدانند، اشاعه ارزش های دموکراسی آمریکا را نیز جزء وظیفه خود میدانند، هنگام مواجه شدن با اینگونه تهدیدها، مجبور میشوند عملاً آزادی بیان را محدود کنند، و مثلاً تلفن های شنوندگان به برنامه ها را با تأخیر و بازبینی پخش کنند.

تا آنجا که به رژیم جمهوری اسلامی و مأموران آن مربوط میشود، شکی نیست که آنها این گونه اقدامات را انجام میدهند تا که رسانه های جمعی دموکراتیک را از بین ببرند و مردم را وادار کنند که به همان رسانه های فرمایشی آنان تن در دهند. واقعاً هم بجز استفاده از پلیس و کنترل بر روی اینترنت نظیر آنچه در رابطه با پورنوگرافی کودکان از سوی اف بی آی آمریکا ذکر کردم، راه دیگری برای مقابله با خرابکاری های مأمورین امنیـتی جمهوری اسلامی نیست.

ولی متأسفانه اینگونه سوء استفاده از آزادی در اینترنت و تجاوز به حریم شخصی مختص مأمورین وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی نیست و برخی از نیروهای اپوزیسیون نیز از این شمشیر دو لبه آزادی در اینترنت، نه برای آزادی بیان بلکه برای تجاوز به حریم شخصی مخالفان خود و تهدید و ارعاب آنان استفاده کرده اند.

در رابطه با اپوزیسیون فقط یک نکته میتوانم اشاره کنم و آن این است که بهترین تمرن دموکراسی که همه اپوزیسیون از آن سخن میگوید این است که چه با نام واقعی و چه با نام مستعار، آنگونه روش هائی در برابر مخالفین خود بکار بریم که انتظار داریم در ایران آزاد فردا، مخالفین ما با ما با آنگونه روش ها رویارو شوند.

ارزش های دموکراتیک را ارج نهیم و به آنها عمل کنیم. هیچ تکنولوژی ای نمیتواند نوشداروی حل مسأله ما باشد و حتی میتواند بر مشکلاتمان بیافزاید و تنها پایبندی اکثریت ما به اصول احترام به حقوق فردی یکدیگر، و احترام به حریم شحصی یکدیگر است که جامعه ما را از خشونت، چه بصورت بمب های تروریستی و چه حملات اینترنتی با نام مستعار، آزاد خواهد کرد.

به امید جمهوری آینده نگر، فدرال، دموکراتیک، و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
4 شهریور 1387
August 25, 2008

پانویس ها:

1.George Orwell, 1945, Work : Essays : Notes on Nationalism

http://www.k-1.com/Orwell/index.cgi/work/essays/nationalism.html

2. Seth Lloyd

http://www.physorg.com/news133765318.html

3. برای توضیح درباره پراکسی و مشخصاً ساختن پراکسی با استفاده از برنامه سایفون لطفاً به مصاحبه زیر مراجعه کنید:

http://tinypic.com/player.php?v=ogx3m1&s=3

4. https

5. backbone

6. طرح برای اینترنت بدون سانسور به فارسی

http://www.ghandchi.com/502-UncensorableInternet.htm

طرح برای اینترنت بدون سانسور به زبان انگلیسی

http://www.ghandchi.com/502-UncensorableInternetEng.htm

If all the UN member countries to be required to enforce a ruling that all backbone switches to offer free proxy services, the dictatorial governments can no longer block the free flow of the Internet, because if they block the Internet addresses of those backbone switches, they will be blocking the access of Internet for their own use as well. This way we can have an uncensorable Internet

7. قانون و ایران: فضیلت یا حقوق
http://www.ghandchi.com/295-ghAnoon-plus.htm

مطلب مرتبط بزبان انگلیسی

http://www.ghandchi.com/21-Freedom.htm
http://www.ghandchi.com/36-Open_Soc.htm



iran#


iran#

دکتر شهيندخت خوارزمی-خلاقیت: نفرین یا موهبت؟


خلاقیت: نفرین یا موهبت؟
نوید و نگرانی دنیای معاصر
دکتر شهيندخت خوارزمی
http://www.khabaronline.ir/news-119572.aspx

وبلاگ > خوارزمی، شهیندخت - به خلاقیت می توان نگاهی یک سویه داشت و آن را مهم ترین موهبتی دانست که بشر را در مسیر جریان تحولی پرشتاب و برگشت ناپذیر قرار داده است.

به خلاقیت می­توان نگاهی یک سویه داشت و آن را مهم­ترین موهبتی دانست که بشر را در مسیر جریان تحولی پرشتاب و برگشت ناپذیر قرار داده است. جریانی، که با آهنگی تکامل یابنده، به پیدایش چند دوره تمدنی منجر شده است. و یا به عکس، آن را نفرینی بر شمرد که به یک معنا، می­تواند مجازات انسان باشد، در برابر انتخابِ راهِ خوردنِ میوه دانایی و رانده شدن از آسایشِ جاودانه زندگی در بهشت.

اما، می­توان آن را با نگاهی دو سویه نیز مورد تحلیل قرار داد. به این معنا ک خلاقیت را آن استعداد و توانایی در انسان تعریف کرد، که جامعه بشری را در موقعیتی قرار داده است که به معنای واقعی کلمه Problematique است: هم موهبت است و هم نفرین؛ هم نجات بخش بوده و هم مسئله آفرین. بر مقاله حاضر، نگاه دوم حاکم است. از چنین منظری است که آثار تحولی خلاقیت بر جامعه بشری مورد بحث قرار می گیرد.

به یاری توانایی خلاقیت است که انسان توانست پس از حدود 50 هزار سال غارنشینی، جریان تحولی را به راه اندازد که تمدن ساز شد. در آغاز، روند تحول کُند بود، ولی با اختراع روش علمی و همگرایی دو موج بنیان کنِ انقلاب علمی و انقلاب صنعتی، تحول شتاب گرفت و تا بدان جا پیش رفت که امروز، شتاب مهارناپذیر آن، دغدغه­ها و نگرانی­هایی جدی و در عین حال امیدهایی تازه پدید آورده است.

به ویژه در دهه­های اخیر، دورنمای گسست­هایی نوظهور در افق روندهای تکاملی پدیده ها ظاهر شده است که هم نوید بخش است و هم نگران کننده. انسان نه تنها هنوز فهم درستی از این گسست­ها ندارد ، بلکه برای مواجهه با آن ها نیز چندان آماده نیست.

از جمله، خلاقیت باعث شد که انسان با خلق نخستین تکنولوژی، و بهتر است بگوییم با اولین دستکاری خود در طبیعت، جریانی را به راه اندازد که نتیجه طبیعی آن پیدایش زیستگاهی است در درون طبیعت، مصنوعِ دست انسان، به سرعت پیش رونده، و به ظاهر مهارناپذیر، که در مواردی بسیار، نه تنها از قوانین طبیعت پیروی نمی­کند، بلکه اغلب بر ضدآن نیز عمل کرده است.

علایمی هشدار دهنده مانند توفان های نامنتظره و ویرانگر سال های اخیر و گرم شدن کره زمین (Global warming) و امثال آن به ما می­گویند، این تنها سکونتگاه­مان یعنی کره زمین را بد اداره کرده­ایم و آسیب­هایی به آن وارد آورده­ایم جبران ناپذیر و تعادل زیستبومی آن را چنان بر هم زده­ایم که تهدیدهایی جدی در بر دارد.

از آن بدتر، برای مقابله با این تهدیدها نیزآماده نیستیم. افزون بر آن، هر چند به این حقیقت پی برده­ایم که انسان جزیی است جدایی ناپذیر از طبیعت که نمی­تواند در تقابل با طبیعت و یا به دور از آن زیستی متعادل داشته باشد، اما بیش از پیش خود را اسیر زندگی در سپهری کرده­ایم، مصنوعی، غیر طبیعی و با عدم تعادل­های بسیار و بدتر از همه، سپهری که حفظ و اداره و توسعه آن، عامل اصلی بر هم خوردن تعادل های زیستبومی حیات بخش کره زمین شده است.

در عین حال، خلاقیت انسان در عرصه­های علم و تکنولوژی است که در بازگشایی رمز حیات و خواندن قوانین طبیعت انسان را در مقامی قرار داده است که تصور می­کند می­تواند افزون بر بازآفرینی پاره­ای از موجودات زنده­ای که نسل آنان برافتاده است، خودِ طبیعت را به صورت اکوسیستم­هایی تحت کنترل و مصنوعی بیافریند و ازآن مهم تر، به طراحی خودِزندگی و به بیانی دیگر به دستکاری در فرایند تکامل و طراحی خود حیات دست زند و کار را تا بدان جا پیش برد که خود را در مقام "طراح هستی" قرار دهد.

پروژه ژنوم انسان، با خواندن رمز حیات انسان و کشف کامل نقشه ژنتیکی انسان، وعده می دهد که هر نوع دستکاری در ساختار بیولوژیک - ژنتیک انسان اکنون میسر شده است. یافته­های سایر پروژه­ها نیز،باعث شده اندیشمندان از عصر مابعد انسان (Post Human Era) سخن گویند. پرسش مهم و اساسی این است: آیا ساختارهای اجتماعی - فرهنگی - اخلاقی - حقوقی مان برای ورود به چنین عصری آماده­اند؟

شکی نیست که خلاقیت انسان، محیط مادی زندگی بشر را دگرگون ساخته است. دستکاری­های بشر در عرصه مادی، به ویژه دستکاری در ماده و ژن و اطلاعات، امکانات حیرت انگیزی برای دستیابی به سطحی از رفاه مادی فراهم آورده است که بی­سابقه است. در حال حاضر، هرچند هنوز درصد قابل توجهی از مردم دچار فقر مطلق­اند و نیازهای اساسی آنان به معنای دسترسی به غذا، آب سالم، سرپناه و خدمات درمانی و آموزش تأمین نشده است [1]. ولی بخش مهمی از جمعیت کره زمین در رفاه مادی به سر می­برند. تردیدی نیست که در کل، شرایط مادی زندگی بشر در قرن بیستم در مقایسه با قرن نوزدهم، به مراتب بهتر شده است.

همین دستکاری­ها - دستکاری در ژن و ماده و اطلاعات - نوید می­دهند که تا رسیدن به آرزوهای دست نیافتنی بشر - زیبایی و سلامت تا حد کمال و عمر طولانی تا حد جاودانگی - چیزی نمانده است. تحقیقات گسترده­ای که در زمینه علوم زیستی، از مهندسی ژنتیک و پروژه های ژنوم انسان تا سلول­های بنیادی و علوم و صنایع دارویی و علوم زیبایی از یک سو و نانو تکنولوژی و علوم مواد از سوی دیگر انجام شده و یا در دست انجام است، هر روز یافته­هایی ارائه می­دهند تکان دهنده و نوید بخش.

اما، مشکل آن جاست که به رغم همه این دستاوردها، انسان به دلائل گوناگون نه تنها به آرزوی مهم دیگرش یعنی آرامش دست نیافته، بلکه به عکس از آن دورتر شده است. شاید این مهم ترین مسئله­ای باشد که در آینده، به دلیل اهمیتی که دارد، نیروی خلاق بشر را به خود جذب کند: یافتن پاسخ­هایی خلاق به این پرسش که چگونه می­توان همگام با تأمین وسائل آسایش بشر، وسائل آرامش او را در محیطِ زیست به شدت تکنولوژیک شونده فراهم آورد؟ پرسشی سهل و ممتنع.

روند رو به رشد و بی­وقفه تنوع و تکثر خواسته­ها و نیازهای انسان از یک سو، ودر آمیخته شدن و به هم وابسته شده روزافزون سرنوشت همه ساکنان کره زمین از سوی دیگر، همراه با تجربه تلخ ناتوانی بشر در توزیع عادلانه و درستِ دستاوردها و در نتیجه رشد روزافزون نابرابری ها در دنیای کوچک شده و شبکه­ای شده و به شدت به هم وابسته امروز، این امر را به مسئله غامض انسان عصر حاضر و انسان آینده تبدیل کرده است.

خواسته­های انسان امروزین، حد ومرز ندارد. "بازار"، شاهرگ نظام سرمایه­داری و اقتصاد جهانی و پدیده­ای که حیات اقتصادی اغلب جوامع پیشرفته امروزین بدان وابسته است، با رشدِ مهارناپذیر و جنون آمیز خواسته­های انسان است که زنده می­ماند و رشد می­کند. این بازار است که زیرکانه و به اتکای دانش و تکنولوژی پیشرفته روز، مدام سرگرمِ داغ نگاه داشتن تنورِ حرص و آز بشر است. هر دم نیاز تازه­ای خلق می­کند تا مصرف را دامن زند و خود را توسعه دهد.

از سوی دیگر، تکنولوژی­های ارتباطی پیشرفته که چیزی نمانده تا در دسترس نادارترین افراد و دورافتاده­ترین جوامع نیز قرار گیرند، بدون شک در جوامع عقب مانده و توسعه نیافته باعث رشدآگاهی مردم و ایجاد شرایطی مساعد برای توسعه و پیشرفتِ مادی و معنوی خواهند شد و هزاران کارکرد سازنده دیگر را نوید می­دهند. اما در همان حال، رنج و درد و مصیبت و بحران و... را هر کجا که وجود داشته باشد یا پدید آید، با سرعتی حیرت انگیز و در لحظه به مسئله مشترک همه انسان ها تبدیل می­کنند.

همه این ها و بسیاری عوامل دیگر این نگرانی را پدید آورده که دستاوردهای علمی-تکنولوژیک معاصر به ویژه در عرصه ارتباطات و اطلاعات که خود محصول حیرت انگیز خلاقیت انسان است، بر دوران سرخوشی و آسودگی خیال انسان، که از زندگی ساده در فضای امنِ "کنج خلوت" و بی خبری ازعالم برمی­خاست، مُهر پایان زده است. البته، پرسش فلسفی مهم عصر حاضر آن است که آیا انسان معاصر و انسان آینده در اصل خواهان چنین آرامشی هست یا نه و با چه قیمتی حاضر است آن را باز به دست آورد.

آیا در محیط دیجیتالی شده زندگی امروز و در فضاهای مجازی، می­توان چنین فضای امن و آسوده و کنج خلوتی فراهم کرد؟ و از آن مهم تر، ایا اصولأ برای انسانِ آینده امنیت و آسایش همان معنا و ارزشی را خواهد داشت که برای انسان معاصر؟

اما دامنه خلاقیت انسان به عرصه " حیات مادی " محدود نمی­شود. در عرصه غیر مادی نیز دستاوردهایی شگفت انگیز داشته است. انسان با آگاهی از خصلت اجتماعی خویش، اندیشه "سازمان" را آفرید و جریان آفرینش شکل و فلسفه وجودی و روح حاکم بر این پدیده مهم یعنی سازمان را به گونه­ای هدایت کرد که بتواند پاسخگوی پیچیدگی روزافزون امور و مسائلی باشد که در زندگی مدرن خود با آن مواجه بود.

بدین ترتیب، انسان همگام با تحولات محیط فیزیکی زندگی، روند سلطه روزافزون سازمان را بر حیات فردی و اجتماعی­اش تا آن جا پیش برد که خود به "انسان سازمانی " تبدیل شد: انسانی که بخش مهم زندگیش در سازمان ها جریان دارد: از خانواده و مسجد وکلیسا و معبد تا سازمان­هایی که در آن­ها کار می­کند و سازمان­هایی که در آن­ها اوقات فراغتش را سپری می کند و...... می­توان ادعا کرد که تقریبا همه مسائلِ زندگی انسان امروز، از تولد تا مرگ توسط سازمان­ها و در سازمان­ها حل و فصل می­شوند. انسانِ امروزین بدون سازمان قادر به ادامه حیات نیست.

به ویژه سازمان­هایی که نیاز­های اختراع مهم دیگرش را تأمین می­کنند: اقتصاد. سازمان دهی زندگی انسان در عرصه مادی بدون اندیشه­ها و سازو کارهای اقتصادی امکان پذیر نبوده و نیست. امروزه سازمان­های اقتصادی، که نماد آن بنگاه اقتصادی است، سرنوشت انسان را رقم می­زنند. طنز قضیه در آن است که همین واقعیت یعنی اسارت در چنبره سازمان­ها به ویژه سازمان­های اقتصادی، به مهم ترین معضل انسان معاصر تبدیل شده است.

نکته مهم آن است که انسان به کمک استعداد خلاقیت خویش هربار برای حل مسئله­ای و یا بهبود امور، چیزی را خلق کرده که در آغاز راهگشا بوده ولی چندی بعد خود به معضل تازه­ای تبدیل شده است. البته، شکی نیست که جریان پرتوان و بی وقفه خلاقیتِ انسان همواره فعال بوده و هست و همین امر اجازه نمی­دهد که به رغم حضور معضلات جدی، بر انسان یأس حاکم شود. به یاری خلاقیت است که انسان خواهد توانست برای مسائلی که امروزه چون گره کور می­نمایند، راه حل بیابد. اما خلاقیت انسان به عرصه های مذکور محدود نمانده است.

آفرینش اندیشه حکومت و حاکمیت
آفرینش اندیشه حکومت و حاکمیت، و پدید آوردن اشکال پر تنوع حکومت و حاکمیت - از استبدادی ترین تا دموکراتیک ترین شکل آن- و بازاندیشی مستمر در اصول و مفاهیم بنیادین حکومت محصول دیگر خلاقیت انسان است.

اما، روند تحول این پدیده از سرعت مناسب برخوردار نیست و درمقایسه با سایر پدیده­ها از جمله تکنولوژی و اقتصاد، تأخر قابل ملاحظه­ای دارد. از زمان خلق اندیشه دموکراسی تا کنون، به رغم بن بست­های مفهومی دموکراسی و بحران­های وجودی نظام­های دموکراتیک در جهان، هنوز جایگزین بهتری برای دموکراسی خلق نشده است.

شکل حکومت و کیفیت حاکمیت از آن جا دارای اهمیت است که درواقع تعیین می­کند جامعه چگونه سرمایه­ها و منابع و به ویژه سرمایه­های معنوی خود را که به صورت پتانسیل خلاقیت و نوآوری در مغز افراد جامعه نهفته است، کشف کند و شرایط لازم را برای پرورش آن فراهم آورد و آن را در جهت بهبود کیفیت زندگی یکایک افراد جامعه و توسعه و پیشرفت جامعه بشری به کار اندازد.

افزون بر آن، جامعه­ای که از شکل مناسب حکومت برخوردار بوده و به خِرد حاکمیت دست یافته است، می تواند سرمایه­های معنوی و فکری و دستاوردهای جوامع دیگر را نیز در راه بهبود مستمر کیفیت زندگی مردم خود به کار گیرد.

تنها در متن ساختارهای دموکراتیک است که می توان از نظام حکومت انتظار داشت که وظیفه اصلی و اخلاقی خود را به بهترین وجه انجام دهد و آن چیزی نیست جز مدیریت منابع و سرمایه های ملی با هدف بهبود مستمر کیفیت زندگی همه مردم جامعه. در ساختارهای غیر دموکراتیک، نظام حکومت دغدغه اش بیشتر حفظ نظام و گسترش و تحکیم مبانی قدرت است.

فرهنگ - پیچیده ترین اختراع انسان
زیباترین و در عین حال غامض­ترین دستاوردِ خلاقیتِ بشر، فرهنگ است که برای سامان­دهی رابطه دوگانه انسان با هستی پدید آمده است. از یک سو، فرهنگ در خدمت برقراری تعادل میان انسان با محیط بیرونی است، یعنی با تکنولوژی و طبیعت. از سوی دیگر، فرهنگ می­خواهد رابطه انسان را با دنیای درون - یعنی با خودش - تنظیم کند.

و این گونه است که فرهنگ - پیچیده ترین اختراع انسان -در کانون مثلثی قرار می­گیرد که در رأس آن انسان و در انتهای دو ضلع دیگرش، طبیعت و تکنولوژی قرار دارند. بدون فرهنگ، زندگی انسان در میانه اختراعاتِ نو ظهور و مدام نوشونده­اش و در رابطه با طبیعت و تکنولوژی، بی معنی و تهی خواهد بود. از آن مهم تر، بدون فرهنگ انسان قادر نخواهد بود به تعادلی پویا با کل هستی دست یابد، تعادلی برخاسته از تعریف روشن جایگاهش در کل هستی.

ساختار فرهنگ، از عناصر مهمی چون تاریخ، زبان و دین ترکیب یافته است که هر یک به تنهایی و یا در ترکیب با دیگری، هویتِ انسانِ خارج شده از محیط طبیعی و اسکان یافته در محیط تکنولوژیک و فضای سازمانی را که مصنوعِ خودِ اوست، شکل می­دهند. حافظه تاریخی، به انسان کمک می کند تا با آگاهی از مسیری که از آغاز تا به امروز طی شده، و با فهم و تبیین رویدادها و واقعیت های گذشته، هویت خود را به شیوه ای سازنده و کارساز تعریف کند.

بدون زبان، تفکر و تخیل و تجسم و ادراک - توانایی انتزاع - میسر نمی­شد. با توانایی انتزاع است که اندیشه خلق می­شود و احساس ابراز می­گردد. بدون اندیشه، دستکاری در طبیعت ممکن نبود و بدون ابراز احساس، هنر خلق نمی­شد. بدین ترتیب، شاید بتوان زبان را منشأ مهم تحول زندگی انسان دانست. افزون بر آن، بدون زبان، خودآگاهی شکل نمی­گرفت. از طریق خودآگاهی است که انسان به زمان آگاهی دست یافته است: آگاهی از حضور خود در زمان.

تاریخ، محصولِ خودآگاهی انسان درمتن گذشته
تاریخ، محصولِ خودآگاهی انسان درمتن گذشته است. با فهم تاریخی است که انسان نه تنها به اشتباه و خطای گذشتگان خود پی می­برد، بلکه برای دستاوردهای آتی خود به صورت کشف یا اختراع یا شناخت و معرفت علمی یا معرفت وجودی، بنیان نظری و توجیه فلسفی فراهم می­آورد. در واقع، نگاه تاریخی و فهم تاریخ، قطب نمایی است که در حرکت به سوی آینده­ای که جهت گیری­های آن عالمانه و خردمندانه تعریف شده­اند، انحراف از مسیر را به حداقل می­رساند.

بسیاری از تحولات پرشتاب کنونی، محصولِ تجسم انسان از حضور خودش در متن آینده است. اندیشه آینده و آگاهی بدان، از زمانی در انسان ظاهر شد که برای نخستین بار از آن چه در اختیار داشت ذخیره ای برای مصرف بعدی اندوخت. و تا بدان جا پیش رفت که با اتکا به متدولوژی­های کمی و کیفی پیشرفته کنونی، زمینه ساز ساختن آینده مطلوب شده است.

علم آینده نگری است که با نگاه خوش بینانه و امید بخش، ادعا دارد که به اتکای آن، نه تنها می­توان تحولات گسست آفرین را فهمید و برای مواجهه با آن آماده شد، بلکه می­توان فرایند شکل گیری پدیده­های نوظهور آینده را به گونه­ای هدایت کرد که این گونه تحولات به سود جامعه بشری شکل گیرند و جریان یابند.

خودآگاهی در متن زمان ِحال است که زمینه را برای تأمل و بازاندیشی در باره کیفیت حضور انسان در هستی، و درست و نادرست بودن مسیری که طی شده و جهت گیری به سوی آینده ای امن و مطمئن و به بیانی کلی تر، نقد وجودی انسان در متنِ گسترده هستی چند کیهان[2] آماده می سازد.

این همان خِرد انتقادی است که از ترکیب سه وجه زمان آگاهی - آگاهی به حال و گذشته و آینده - حاصل می­شود. بدون خرد انتقادی، انسان چگونه می تواند در این هستی پرتلاطم و بحران خیز و توفانی، زندگی خود را سامان دهد؟

هنر، پردامنه ترین و زیباترین تجلی خلاقیت انسان
ولی عنصر دیگری در فرهنگ وجود دارد که به گونه ای ژرف و پر رمز و راز، رابطه انسان را با هستی تعریف می کند و آن "هنر" است. هنر، پردامنه ترین و زیباترین تجلی خلاقیت انسان است. چیزی است که در سطحی عمیق و پرمعنا، رابطه انسان را با دنیای درون و جهانِ بیرونی به گونه ای تعریف می کند که به زندگی معنا می بخشد. در واقع به هستی انسان معنا می­بخشد. رابطه انسان را با هستی در سطحی دیگر بر قرار می کند.

هنر همگام با تکنولوژی خلق شد. گاه هم ساز با تکنولوژی و گاه در تعارض با آن، انسان را در سفر پر فراز و نشیب و پر رمز و رازِ "بودن" و "شدن" - در طبیعت و یا بیرون از طبیعت- به عنوان مهم­ترین ابزار خلق و بیانِ احساس و اندیشه و تجربه وجودی، همراهی کرده است. بدون هنر، هستی انسان در محیط تکنولوژیک و طبیعی - هر دو - سرد و خالی از روح و حتی ناممکن می­بود.

به نظر می­رسد امروزه، رابطه هنر و علم و تکنولوژی - سه برآیندِ تحول آفرین و تمدن سازِ خلاقیت انسان- به سمت رابطه­ای، همیارانه (symbiotic) در حال تحول است. هیچ کدام بدون دیگری قادر به ادامه حیات نیستند.

اگر خلاقیت را فرایندی بدانیم که در آن ایده جدید خلق می­شود، می­توان گفت که علم، تجلی خلاقیت عقلانی است. مکانیسم آن عقل و ابزار آن، روش علمی است. به کمک مکانیسم تعقل و ابزار روش علمی است که فهم، کشف، اختراع و به طور کلی شناخت علمی میسر می شود. اما، تکنولوژی محصول فرایند نوآوری است که طی آن دستاوردهای علمی و ایده­های خلاق، به ابزار و روش­ها و سیستم های کاربردی و عملی و اندیشه­های کارساز تبدیل می شوند.

اما، هنر، خلاقیت وجودی انسان است که فراتر از عقلانیتِ علم و عمل گرایی تکنولوژی، به کارِ خلق و زایش اثر مشغول است. اگر علم و تکنولوژی با عقل و شعور عقلانی و خِرد ابزاری انسان سروکار دارند، می­توان گفت هنر از دل و روح و جان انسان نشأت می­گیرد. به بیانی دیگر، سرمنشأ خلاقیت علمی-تکنولوژیک، فعالیت های خودآگاه و ناخودآگاه عقلانی مغز انسان است. ولی، خلاقیت هنری بیشتر نه در عقل، بلکه در ژرفای جان انسان بروز می یابد.

نکته مهم تر آن که، به رغم تفاوت­های ساختاری، علم بدون تکنولوژی نمی­تواند به رشد خود ادامه دهد و تکنولوژی بدون بنیان علمی، قابل تصور نیست و هر دو به ویژه تکنولوژی برای حفظ و اشاعه دستاوردهای خود، به هنر نیاز دارند.

از آن مهم تر، هنر بستری ذهنی فراهم می­آورد که در آن ایده ها و اندیشه­های لازم برای خلاقیت علمی- تکنولوژیک پدید می­آیند. ادامه حیات هنر خواه مدرن یا کلاسیک، نیز به پدیده های علمی-تکنولوژیک و دستاوردهای علم و تکنولوژی بیش از پیش وابسته شده است. هر قدر جلوتر می­رویم، رابطه میان هنر و علم و تکنولوژی تنگاتنگ تر و درآمیخته­تر می­شود.

تا آنجا که مرز بندی­های متعارف، میان علم و تکنولوژی و هنر و از آن مهم تر جداسازی قلمرو الزامات توسعه این سه، دشوارتر می­شود. درست همان گونه که مرز بندی میان اقتصاد و فرهنگ و سیاست دیگر چندان آسان نیست. به بیانی دیگر، شناخت و تحلیل و راه حل یابی برای این پدیده­ها، با نگاه کاهش گری(reductionism) و تک بعدی راه به جایی نمی­برد.

تفکر یکپارچه نگر (integrative) و ترکیب گر و سیستمیک، پارادیمی است که می­تواند کنه پیچیده و ترکیبی این پدیده­ها را بشکافد و به شناخت واقع بینانه دست یابد.

بدین ترتیب شاید در یک جمع بندی کوتاه بتوان گفت، خلاقیت، انسان را در مسیری قرار داده که بازگشت از آن نه ممکن است و نه مطلوب. رمز و راز قضیه در آن است که خلاقیت نه تنها منشأ تحول زندگی بشر شده بلکه تحولاتی که پدید آورده به طرزی ژرف و و شگفت انگیز قدرت و توانایی و دامنه خودِ خلاقیت انسان را نیز بسط و توسعه داده­اند.

در نتیجه خلاقیت انسان جریان تحول عظیمی به راه افتاده که متوقف ساختن آن، نه جایز است و نه ممکن. تنها می توان دو کار انجام داد: نخست، ضمن جبران غفلت های گذشته در فراهم آوردن زمینه مناسب برای شکوفایی خلاقیت افراد در جوامع توسعه نیافته­ای که ذخائر فکری آنان دست نخورده مانده است، به خلاقیت­های انسان جهت و معنای تازه­ای بخشید. دوم، استفاده از دستاوردهای خلاقیت بشر را در حوزه­های استراتژیک و سرنوشت ساز، خلاقانه و خردمندانه مدیریت کرد.

با نگاهی به وضعیت کنونی جوامع و کشورها، به ویژه بررسی نتایج رتبه بندی­هایی که در زمینه­های مختلف توسط سازمان­های گوناگون انجام شده، متوجه واقعیتی می­شویم تکان دهنده. کشورهایی که در صدر رتبه بندی­های علمی - تکنولوژیک قرار دارند، همان کشورهایی هستند که در عرصه هنر نیز دستاوردهای مهمی دارند[3].

از آن مهم­تر بیشتر این کشورها از ساختارهای حکومتی دموکراتیک برخوردارند. به بیانی دیگر، در فهرست کشورهای دارای بالاترین دستاورد علمی - تکنولوژیک - هنری، کمتر کشورهای دارای نظام­های حکومتی خودکامه و غیر دموکراتیک دیده می­شوند. به نظر می­رسد خلاقیت در این سه عرصه از قاعده مشابهی پیروی می کند.

آیا میان رشد خلاقیت در معنای عام و دموکراسی رابطه­ای وجود دارد؟ نوعی همبستگی مثبت بالای آماری؟ اگر بله، علت چیست؟ در نظام دموکراتیک، چه چیزی وجود دارد که خلاقیت را در عرصه­های علمی - تکنولوژیک-هنری شکوفا می­سازد؟

از دید اقتصادی، خلاقیت در جایی شکوفا می­شود که برای آن تقاضایی مؤثر وجود داشته باشد. در کشورهای دارای حکومت دموکراتیک، مردم از طریق نهادهای منتخب در فرایند تعیین سرنوشت خود نقشی فعال ایفا می­کنند. نهادهای منتخب، به نهادهایی گویند که اعضای آن به نمایندگی از جانب مردم، از طریق انتخابات آزاد انتخاب می­شوند.

مجلس و پارلمان نمونه بارزی از نهادهای منتخب­اند. بدین ترتیب، انتخابات آزاد ویژگی مهم نظام دموکراتیک است. حکومت منتخب، برای بقای خود چاره­ای ندارد جز پاسخگویی به خواسته­های مردمی که با رأی خود اعضای آن را برمی­گزینند و بدان مشروعیت می­بخشند. در دنیای پر تحول امروز، دولت­ها و حکومت­ها هر دم با مسائلی مواجه می­شوند که برای حل آن­ها باید راه حل جدیدی خلق کنند.

این امر در مورد همه مسائل از جمله مسائل سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و تکنولوژیک - صادق است. در واقع، در این جوامع خلاقیت به اهرم اصلی راه حل یابی تبدیل شده است. از این رو، برای آن تقاضای مؤثر و رو به رشدی وجود دارد. نظام حکومت نیز این ضرورت را درک کرده و خلاقیت را فضیلتی می­داند که باید شرایط بروز و توسعه آن را فراهم آورد.

دیگر ویژگی­های ممتاز نظام دموکراتیک، احترام به حقوق فردی و آزادی بیان و تحمل انتقاد و مخالفت و ارزش قائل شدن برای تنوع و گوناگونی است. خلاقیت علمی و تکنولوژیک و هنری در چنین فضایی به بار می نشیند و شکوفا می­شود.

از سوی دیگر، چون نظام در برابر مطالبات مردم، به ویژه انتظار آنان برای برخورداری از مواهب توسعه و پیشرفت و عقب نماندن از جهان، پاسخگوست، مجبور است نظام اجرایی را به گونه­ای اداره کند و سازمان دهد که از کارآمدی و اثربخشی بالایی برخوردار باشد و در نتیجه به تدریج از الگوهای ناکارآمد مدیریت بوروکراتیک دست برمی­دارد و به سمت الگوهای منعطف و پیشرفته­ای گام بر می­دارد که به بهترین وجه در بنگاه­های اقتصادی اثربخشی خود را به اثبات رسانده­اند.

مهم ترین ویژگی بوروکراسی، ایجاد فضایی است که نه تنها مشوق خلاقیت نیست، بلکه به عکس آن را در نطفه از بین می­برد. حال آن که هر نوع خلاقیتی، به ویژه خلاقیت هنری، با برداشتن موانع بوروکراتیک شکوفا می­شود.

اما، پاره­ای دیگر از نظام­های حکومتی، بقای خود را در حفظ وضع موجود می­دانند و نه در همگامی با تحولات. در این نظام­ها، حکومت از خلق پاسخ تازه برای مسائل، نه تنها استقبال نمی­کند، بلکه آن را تهدیدی می­داند برای بقای خود. بدین ترتیب در جوامع دارای این گونه نظام­های حکومتی، برای خلاقیت تقاضای مؤثری وجود ندارد و پاسخ­های خلاق و افراد خلاق، آشکارا و یا پنهانی سرکوب می­شوند.

البته، شواهد نشان می­دهد که مسئله از این پیچیده­تر است. تاریخ سرشار است از نمونه­هایی که نشان می­دهد در شرایط سرکوب و اختناقِ حکومت­های استبدادی، آثار برجسته و ماندگاری، به ویژه در عرصه هنر خلق شده است. ولی به نظر می­رسد امروزه وضع تغییر کرده است. قاعده بازی و شرایط محیطی هر دو تغییر کرده­اند.

پیشرفت و توسعه، بدون دستیابی به ظرفیت­های علمی-تکنولوژیک-هنری پیشرفته میسر نیست و این ظرفیت­ها بدون وجود فضای مناسب برای شکوفایی خلاقیت­ها، به ویژه درسرمایه­های انسانی آینده یعنی کودکان و جوانان ایجاد نمی­شود. در عرصه اقتصاد، سرمایه انسانی خلاق، از طریق کمک به کسب و حفظ و توسعه مزیت رقابتی، ثروت پایدار می­آفریند.

در عرصه سیاست، حاکمان و سیاست مداران خلاق، برای مسائل پیچیده و پرابهام و نوظهور کنونی، راه حل های مناسب­تری بر می­گزینند. و در عرصه فرهنگ، مدیران و سیاست گزاران خلاق قدر و ارزش خلاقیت و سرمایه­های خلاق خود را بهتر درک می­کنند و شرایط بهتری برای رشد و توسعه آنان فراهم می­آورند. پارادیم خودکامگی. این پیش فرض­ها را نمی­پذیرد.

به هر حال، در جهان پیچیده و پر آشوب کنونی، برد با جامعه­ای است که حاکمانش با تکیه بر سرمایه­های انسانی جامعه خویش، امور را به گونه­ای اداره کنند که افراد جامعه نه تنها در بحران ها کمتر آسیب ببینند، بلکه جامعه بتواند از فرصت­های موجود برای توسعه پایدار، به نحوی شایسته استفاده کند. در چنین جامعه­ای فضایی پدید می­آید که در آن سرمایه انسانی از جایگاه مهمی برخوردار می­شود و شرایط برای رشد استعدادها و قابلیت ها مهیا می­گردد. بدین گونه، مسئله "فرار مغزها" جای خود را به "جذب مغزها" خواهد داد.

می­گویند جنگ واقعی کشورها در دهه­های آینده نه بر سر انرژی خواهد بود و نه بر سر دسترسی به بازارها. بلکه جنگ واقعی بر سر سرمایه­های انسانی است. کشورها بیش از پیش به افرادی نیاز دارند که استعدادها و پتانسیل­های وجودی شان به گونه­ای پرورش یافته باشد که از دانش و تخصص و مهارت و از همه مهم تر، توانایی تفکر خلاق به خوبی برخوردار باشند. آنان، این گونه افراد را، هر کجا که باشند و به هر قیمتی جذب خواهند کرد.

امریکا با جذب سرمایه­های فکری سایر جوامع توسعه یافت و به ابر قدرت جهان تبدیل شد. چون در جامعه امریکا فضایی حاکم بود که صاحبان استعداد و فکر و خلاقیت به راحتی جذب می­شدند: فضایی سرشار از احساس آزادی و احترام و اعتماد به انسان­ها و ارزش­های وجودی افراد و محیطی مساعد و پربار برای شکوفایی همه استعدادها: بهشتِ موعود جوانان بااستعداد و پرتلاش کشورهایی که از چنین فضایی محروم بودند.

اما، بخش مهمی از این ارزش­ها، پس از وقوع حادثه 11 سپتامبر سال 2001، اندک اندک از بین رفت. تحت فشار الزام برقراری "امنیت" و مبارزه با تروریسم، جامعه امریکا به سرعت به سمت پلیسی شدن، تجاوز به حریم خصوصی افراد و محدود کردن آزادی­های فردی و مدنی و تحمیل بوروکراسی بازدارنده و خفقان آور، گام بر داشت.

همراه با این پسرفت غم انگیز، روند فرار مغزها - ونیز سرمایه ها - و بازگشت آنان به موطن اصلی آغاز شد. طی دو سال پس از این حادثه، بیش از 200 هزار نیروی متخصص و دانشمند و پژوهشگر و هنرمند برجسته، امریکا را در جستجوی کشوری بهتر برای کار و زندگی، ترک گفته اند.

اینان اغلب امریکائیان مهاجری هستند که به وطن اصلی خود بازگشته اند. وطنی که هنگام ترک آن، اقتصادی عقب مانده داشت و حکومتی سرکوبگر و فرهنگی خلاقیت کّش. و حال به این دلیل به آن باز می­گردند که آن را سرزمینی می­یابند به سرعت در حال پیشرفت، با فرصت­های بسیار برای رشد و پیشرفت و از آن مهم تر، فرهنگی خلاقیت پرور و در حال توسعه که آغوشش را به روی آنان گشوده است. ویتنام، چین، کره جنوبی و هندوستان نخستین کشورهایی هستند که هم وطنان سرخورده از جامعه آمریکا را در آغوش می گیرند.

با نگاهی کلی، می توان گفت امروزه جامعه بشری بیش از همیشه به خلاقیت نیاز دارد. تأثیرگذاری بر روندهای کلان جهانی و اصلاح اشتباهات گذشته جامعه بشری و تصحیح مسیر، بدون خلاقیت محال است. اما، خلاقیتی جمعی و جهانی که به خلق پاسخ های خردمندانه به مسائل پیچیده کنونی بینجامد.

استعداد خلاقیت بشری تا کنون کمتر در راه تولید خرد صرف شده است. اکنون، با توجه به ماهیت مسائل جهان امروز، لازم است به خلق خرد بپردازیم. بدون خرد، دستاوردهای علمی-تکنولوژیک- هنری انسان به نیکبودی و فرجام خوش و تأمین زندگی با کیفیت برای همه ساکنان زمین و رفع فقر و نابرابری و بی عدالتی و پایان جنگ­های بیهوده و وحشیانه و امن کردن جهان به شدت ناامن شده و حل مشکلاتی که در اثر بی­خردی حاکمان پدید آمده، و از همه مهم تر باز گرداندن تعادل اکولوژیک - آنتولوژیک به هستی انسان، منجر نخواهد شد. تنها خرد می تواند زنگار تلخ نفرین را از خلاقیت انسان بزداید و آن را به موهبت واقعی بشر تبدیل کند.



[1] مراجعه کنید به گزارش های سازمان ملل ، از جمله گزارش 2005 سازمان UNDP در باره توسعه انسانی.

[2]مراجعه شود به نظریه های جدید فیزیک ، از جمله نظریه های String theory و M- theory . به ویژه آثار Michio Kaku که معتقد است باید مفهوم multiverse جایگزین مفهوم universe شود . زیرا ، مدام universe های جدید در حال تولد اند .

[3] مراجعه شود به جداول رتبه بندی کشورها برحسب شاخص توسعه انسانی که توسط UNDP هرساله انجام و منتشر می شود و رتبه بندی های انجام شده توسط دانشگاه هاروارد و OECDدر زمینه علوم و تکنولوژ ی و رتبه بندی های مربوط به دستاوردهای اقتصادی که توسط مجمع جهانی اقتصاد و مؤسسه Heritageو Fraser Institute و سازمان های دیگر منتشر می شود.




iran#

فیروزه خطیبی-درگذشت زنی که انگیزه ساختن ترانه های اولیه باب دیلن بود


درگذشت زنی که انگیزه ساختن ترانه های اولیه باب دیلن بود
فیروزه خطیبی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/BobDylan-2011-3-4-117411788.html

«سوز روتولو» نخستین دوست دختری که «باب دیلن»، خواننده وحماسه سرای اسطوره ای موسیقی فولکلوریک آمریکا، سال های نخست زندگی حرفه ای خود در «گرینویچ ویلج» نیویورک را با او گذراند و زنی که تصویر او در کنار «دیلن» روی جلد یکی از معروف ترین صفحه های این خواننده به نام «دوران بی خیالی» Freewheelin' Time ابدی شده است به دنبال یک بیماری طولانی در سن ٦٧ سالگی در «منهتن» درگذشت.

«سوز روتولو» و «باب دیلن» مدت سه سال از ١٩٦١ تا ١٩٦٤ با هم زندگی می کردند. بنا برگزارش نشریه موسیقی رولینگ استون، «روتولو» علاوه برتصویری که از او و «دیلن» توسط عکاسی به نام «دان هاستاین» روی صفحه چاپ شده است، انگیزه نوشتن سه ترانه عاشقانه اولیه «باب دیلن» بوده است. این ترانه ها «فکرش را نکن، همه چیزخوبه»، «فردا خیلی دیره»، «چکمه هایی با چرم اسپانیایی» هستند .

ماجراهای قطع رابطه با «سوز روتولو» نیز انگیزه نوشتن یکی از مهم ترین ترانه های تند و سوزنده باب دیلن، حماسه ای رومانتیک به نام «آوازی به سادگی دی»Ballad in Plain D شده است. به اعتقاد بسیاری ازدست اندرکاران موسیقی، این سوز روتولو بود که باعث شد تا «باب دیلن» به آگاهی های سیاسی که بعدها چاشنی آثار او در دوران زندگی این خواننده در«گرینویچ ویلج» شد برسد.

درترانه معروف Ballad in Plain D باب دیلن می سراید:

«همه چیز تمام شده است،

قبول کن و بگریز.

دهانم بسته می ماند

اشک دیدگانم را تار کرده و من

به دامان سیاه شب می گریزم

پشت سرم،

خاکسترسوخته عشق

تنها چیزی است که باقی می ماند....»


جایی دیگر دیلن می نویسد:


«پنجه باد برپنجره ام،

اطاق نمناک است...

هنوز،

کلماتی که با آن بگویم «متاسفم» را،

پیدا نکرده ام.

هرلحظه به او می اندیشم..

آیا کسی که او بعد از من خواهد یافت،

جوهروجود گرانبهایی که اوست را

خواهد شناخت؟»

بعدها «سوز روتولو» داستان زندگی خود و آشنایی با «باب دیلن» را در کتابی به نام «دوران آزاده زیستن: خاطرات سال های زندگی در گرینویچ ویلج در دهه شصت میلادی» را منتشر می کند. در آن زمان منتقد ادبی روزنامه «نیویورک تایمز» داستان عشق «باب دیلن» و «سوزروتولو» را عشقی پرفرازو نشیب و نافرجام و دوران زندگی این دو با یکدیگررا، دورانی «پرآشوب» می خواند.

«سوز روتولو» در خاطرات خود از آن دوران درباره مشکلات خود با مسئله «دوست دختر» یک شخص مطرح سخن گفته است:«گاه فکر می کردم من هم جنبه یکی از سیم های گیتار را برای او داشتم.»

به دنبال قطع رابطه با «باب دیلن» در ماه اوت ١٩٦٤، سوز روتولو یک بار دیگر به سوی معشوق قدیمی خود«انزو باتوچیولی» تدوین گر سینما می رود که یک سال پیش از آن با اودر ایتالیا آشنا شده بود.

در طول چند دهه گذشته، سوز روتولو کم تر درباره «باب دیلن» و رابطه خود با او صحبت می کرد. اما در سال های اخیراین وضعیت تغییر پیدا کرد. او با «مارتین اسکورسیزیز» کارگردان فیلم مستندی درباره «دیلن» به نام No Direction Home صحبت و بعد از آن هم مبادرت به نوشتن زندگی نامه خود کرد.

«سوز روتولو» خود یکی از معروف ترین نقاشان و طراحان ساکن نیویورک به شمار می رفت که آثارش درگالری های مختلف این شهر به نمایش درآمده است.





iran#

پنجشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۹

نگاهی به حضور چشمگیر زنان در هشتاد و سومین دوره اهدای جوایز اسکار


نگاهی به حضور چشمگیر زنان در هشتاد و سومین دوره اهدای جوایز اسکار
http://www.voanews.com/persian/news/arts/WomeninOscar-2011-3-3-117334463.html

هشتاد و سومین مراسم اسکار در روز یکشنبه ٢٧ فوریه بهترین های سینمای آمریکا را معرفی کرد. در این مراسم که در آن فیلم های زیادی به رقابت پرداختند زنان مانند همیشه نقشی پر رنگ داشتند. از جمله فیلم های تحسین شده در مراسم اسکار امسال، فیلم قوی سیاه بود که کاملا بر موضوع و محور زن می چرخید و در نهایت اسکار بهترین بازیگر زن را نیز نصیب ستاره اول آن «ناتالی پورتمن» کرد.

در جوایز اسکار امسال جمعا هفت زن مجسمه طلایی اسکار را تصاحب کردند که در مقایسه با سال گذشته یک اسکار بیشتر بود. اما حضور این زنان در مراسم اسکارامسال هم مانند سال های گذشته چشمگیر و با شکوه بود.

ناتالی پورتمن برنده جایزه گلدن گلاب ، اسکار بهترین بازیگر زن را نیز برای فیلم قوی سیاه دریافت کرد. شاید بتوان گفت قوی سیاه تنها فیلم نامزد جایزه اسکار بود که داستان آن تماما بر محور موضوع زن می چرخید. این فیلم ماجرای بالرینی جوان و درگیری های ذهنی است که او با ایفای نقش خود در باله دریاچه قو دارد.

ملیسا لی برنده اسکار بازیگر نقش دوم زن برای فیلم «مشت زن» بود. فیلمی بر اساس داستان زندگی مردی بوکسور که مادر و دوست دخترش در رسیدن به موفقیت های او نقشی مهم دارند. گرچه این فیلم درباره زندگی یک مرد است اما داستان تنها به دلیل وجود این زنان اتفاق می افتد. ایمی ادمز دیگر بازیگر فیلم مشت زن نیز نامزد دریافت جایزه اسکار بود.

سوزان بی یر دانمارکی دیگر زنی بود که جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی (غیر زبان انگلیسی) را برای کارگردانی فیلم «در جهانی بهتر» را دریافت کرد. این فیلم جایزه گلدن گلوب را نیز دریافت کرده است.

کارن اوهارا به همراه رابرت استرومبرگ اسکار بهترین گروه طراحی صحنه را برای طراحی عظیم و منحصر به فرد فیلم آلیس در سرزمین عجایب از آن خود کردند . به عقیده منتقدان طراحی صحنه های این فیلم از نقاط قوت آن به شمار می رود.

کالین آتوود اسکار بهترین طراحی لباس را برای فیلم آلیس در سرزمین عجایب به کارگردانی «تیم برتن» دریافت کرد . کالین تاکنون ٩ بار نامزد دریافت این جایزه شده و تاکنون ٣ بار این جوایز را از آن خود ساخته است. آتوود یکی از پر افتخارترین طراحان لباس سینمای هالیوود به شمار می رود.او برای طراحی لباس فیلم های برنده اسکاری چون «شیکاگو» و فیلم «گیشا» به کارگردنی استیون اسپیلبرگ دریافت کرده است.

اودری مارس به همراه چارلز فرگسون اسکار بهترین فیلم مستند سال را برای فیلم «کار داخلی» Inside Job دریافت کرد. این فیلم درباره مسئولان بحران های مالی اخیردر آمریکا بود.

لورا هرشبرگ ، زن دیگری است که اسکار بهترین صدابرداری را برای فیلم «آغاز» دریافت کرد.

گذشته از این هفت زن که جایزه اسکار را دریافت کردند «آن هاتووی» بازیگر مشهور هالیوود به همراه «جیمز فرانکو» مجریان برنامه امسال بودند. آن هاتووی جوان ترین مجری اسکار در طول تاریخ ٨٣ ساله آن به حساب می آمد.
iran#

شکيرا از دانشگاه هاروارد جايزه دريافت کرد


شکيرا از دانشگاه هاروارد جايزه دريافت کرد
http://www.voanews.com/persian/news/Shakira_Philanthropy-2011-03-03-117304428.html

بيشتر مردم شکيرا خواننده کلمبيايی را به خاطر رقص کمر و صدای گرمش می شناسند اما شايد اطلاع نداشته باشند که شکيرا يک هنرمند نوآور است، ترانه ها و موسيقی تمام آهنگهايش را خودش می نويسد، و صدايش از موسيقی راک اند رول گرفته تا لاتين و عربی قابل انعطاف است.

شکيرا که نژاد او مخلوطی از عرب، اسپانيايی و ايتاليايی است به سه زبان اسپانيايی، انگليسی و پرتغالی تسلط کامل دارد و با زبان های ايتاليايی، فرانسوی و عربی نيز آشناست.

او از سال ۱۹۹۰ هنگاميکه فعاليت موسيقی خود را آغاز کرد تاکنون جوايز متعددی از جمله ۲ جايزه گرمی، ۷ جايزه گرمی لايتن و ۱۲ جايزه موسيقی بيلبورد دريافت کرده است و حتی يک بار نامزد جايزه گوی طلايی شده است.

ولی فعاليت های شکيرا در رقص و موسيقی خلاصه نمی شود او حدود ۱۵ سال است که با فعاليت های نيکوکارانه اش با فقر و بی سوادی در کشورهای محروم جهان مبارزه ميکند.

شکيرا هفته گذشته به خاطر کارهای هنری و بشردوستانه اش احيراً توسطِ دانشگاه هاروارد، مورد تقدير قرار گرفت.

او در اين مراسم گفت وضع قانونِ ضد مهاجرت در برخی از ايالت های آمريکا مغاير با تلاش های موسسه او برای تأمين تحصيلات مردم فقير دنيا ست.

شکيرا افزود مهاجران لاتين تبار در آمريکا که با لايحه های قانونی مختلف ضد مهاجر رودررو هستند با آگاه شدن مردم بيشتر به عدالت خواهند رسيد و «عدالت انجام خواهد شد. مطمئنم. هر جا بچه ای که دختر يا پسر يک مهاجر از آمريکای لاتين هست و در آمريکا نمی تواند به مدرسه برود آن بچه بايد برای همه ما اهميت داشته باشد و بايد همه ما در برابرش احساس مسئوليت کنيم.»

شکيرا که خودش اهل کلمبياست در مصاحبه ای در مورد لايحه پيشنهاد شده در ايالت آريزونا که مهاجران غيرقانونی در آمريکا را هدف قرار داده توضيح داد که اين لايحه برای مثال رفتن بچه هايی را که فرزندان مهاجران غيرقانونی هستند به مدارس دولتی ممنوع کرده است و از زندگی کردن آنها در خانه های دولتی و گرفتن گواهينامه رانندگی در آمريکا جلوگيری می کند. لايحه ديگری نيز به دنبال منع اعطای تابعيت آمريکا به کودکانی است که در آمريکا متولد شده اند ولی والدينشان مهاجران غيرقانونی هستند.

شکيرا که نام کامل او شکيرا ايزابِل مبارک ريپول است از بنياد هاروارد مرکز هنرهای بينِ فرهنگی و ابتکارهای علمی دانشگاه هاروارد جايزه هنرمند سال ۲۰۱۱ را دريافت کرد.

اَلِن کائونتِر مدير اين موسسه می گويد شکيرا که بيش از ۵۰ ميليون آلبوم در سراسر جهان فروخته به خاطر «سابقه خلاقيت های برجسته» و همکاری در فعاليت های نيکوکارانه اش مورد تقدير قرار گرفته است.

شکيرا از دريافت جايزه و اجرای هنری دانشجويان تشکر کرد و پس از دريافت جايزه، دانشجويان را تشويق کرد تا برای پيشرفت امکانات تحصيلی در کشورهای در حال توسعه تلاش بيشتری کنند . گفت: «به شما قول ميدهم تا آنجايی که بتوانم از صدای بلندم استفاده کنم اگر لازم باشد صدايم خيلی بلندتر هم خواهد شد. اما در نهايت شما هستيد که قدرت آن را داريد که آموزش جهانی را به تحقق برسانيد و دنيا را به آن شکلی که می خواهيد در آوريد. وقتی اينجا را ترک می کنيد قانونگذار خواهيد شد، رهبر تجارت جهانی، معلم و غيره و می توانيد نقش خيلی مهمی در شکل گيری دنيا داشته باشيد.»

او افزود اين کمک ها شامل کودکان فقير در کشورهای خارجی مثل بنگلادش يا فرزندان خانواده های مهاجر در آمريکا می شود.

شکيرا که اکنون ۳۴ ساله است در ۱۶ سالگی بنياد پا برهنگان*را تأسيس کرد که مأموريت آن فراهم آوردن آذوقه و تحصيلات برای کودکان در مناطق محروم کلمبيا است. شکيرا همچنين سفير حسن نيت يونيسف-- صندوق کودکان سازمانِ ملل متحد-- است.

هاوارد بافت ۵۶ ساله پسر وارن بافت ميلياردر و عضو هيئت مديره موسسه پابرهنگان گفت او و شکيرا تصميم دارند روی پروژه ای کار کنند که هدفش تحصيلات و آموزش در مناطق جنگ زده و مصيبت زده است.

* Barefoot Foundation
iran#

هرانا؛ محکومیت قطعی حشمت الله طبرزدی به هفت سال حبس تعزیری


هرانا؛ محکومیت قطعی حشمت الله طبرزدی به هفت سال حبس تعزیری
پنجشنبه 12 اسفند
https://hra-news.org/00/7167-1.html

خبرگزاری هرانا - حشمت الله طبرزدی، فعال سیاسی و دبیر کل جبهه دموکراتیک ایران از سوی دادگاه تجدید نظر به هفت سال حبس تعزیری محکوم شد.

بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، «خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران» حکم مذکور پس از تجدید نظرخواهی از سوی یکی از شعب دادگاه انقلاب استان تهران صادر و به نامبرده در زندان ابلاغ شده است.

آقای طبرزدی پیش‌تر در دادگاه بدوی از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی پیر عباسی به ۹ سال حبس و ۷۴ ضربه شلاق محکوم شده بود.

موارد اتهامی این زندانی سیاسی از سوی دادگاه بدوی به قرار زیر اعلام شد.

با استناد به مواد ۵۰۰، ۵۱۴، ۶۱۰ و ۶۱۸ قانون مجازات اسلامی حکم بر محکومیت متهم به تحمل یک سال حبس تعزیری با احتساب ایام بازداشت قبلی به جهت فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و دو سال حبس تعزیری به جهت توهین به مقام معظم رهبری و پنج سال حبس تعزیری به جهت اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرایم علیه امنیت کشور و یک سال حبس تعزیری و تحمل ۷۴ ضربه شلاق تعزیری به اتهام اخلال در نظم عمومی از طریق شرکت در تجمعات غیرقانونی صادر شد.

با توجه به حکم صادره به نظر می‌رسد نامبرده در دادگاه تجدید نظر از اتهام تبلیغ علیه نظام و اخلال در نظم عمومی تبرئه شده است.

مهندس حشمت‌الله طبرزدی در تاریخ ۶ دی ماه ۱۳۸۸ و به فاصله کوتاهی از حوادث این روز (عاشورا) بازداشت و به سلول‌های انفرادی بندهای امنیتی ۲۰۹ و ۲۴۰ زندان اوین منتقل و تحت بازجویی و شکنجه قرار گرفت. او پس از انتقال به بند عمومی زندان اوین، در اردی بهشت‌ ماه همزمان با اعتراض به اعدام پنج زندانی سیاسی از جمله فرزاد کمانگر معلم کرد، جهت محدودیت بیشتر به زندان رجایی‌شهر کرج تبعید شد.


iran#

قندچی-جنبش جوانان برای سهم خود از قدرت، تازه شروع شده است


جنبش جوانان برای سهم خود از قدرت، تازه شروع شده است
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/657-Youth.htm

متأسفانه تاريخگرايی در ميان تحليلگران ايران و خاورميانه آنقدر چيرگی يافته است که يکی از بزرگترين روزهای تاريخ معاصر يعنی آنچه چند روز پيش در 25 بهمن ماه در ايران رخ داد را بجای آنکه آغاز تحولی عظيم در ايران و خاورميانه ببينند، اکثراً بعنوان شروع افول جنبش سبز که پس از انتخابات 88 آغاز شده بود، ارزيابی، و بازداشت ميرحسين موسوی و مهدی کروبی و سپس تظاهرات اعتراضی کوچکتر مردم در روز 10 اسفندماه را بمثابه کامل شدن شکست، تلقی کردند.

پيش از آنکه به بحث خود بپردازم لازم است متذکر شوم که آنچه بيش از 5 سال پيش در مورد جنبش جوانان در کليت خود در مصر، ليبی و ايران مطرح شد در اين نوشتار تکرار نشده است (1).

همچنين درست است که جنبش سياسی جوانان پديده تازه ای نيست و حتی در ايران سالهای 1320 تا 1332 نوجوانان در مدارس متوسطه و حتی ابتدايی در فعاليت های سياسی درگير بودند اما فعاليت آنها برای حقوق مشخص خود نبود و اين بحث کليدی است.

آنچه در ربع قرن اخير بيشتر و بيشتر تقويت شده است طلب کردن حقوق مشخص کودکان، نوجوانان و جوانان در جهان است که حتی در نهادی مانند سازمان ملل بصورت حقوق مدون نگاشته شده است. به عبارت ديگر فاصله زيادی است بين حقوق قبول شده برای نوجوانی که امروز در يک جامعه مدرن از حق شکايت، حتی از والدين خود، به دليل عدم نگهداری مناسب يا فقدان تأمين امکانات آموزش و پرورش و امثالهم، برخوردار است، و نوجوانی که حتی در دوران دولت سکولار در ايران به او گفته می شد که پدر وظيفه دارد اگر نماز نخواند سر او را از تن جدا کند. يعنی درک جوانان از حقوق اجتماعی و سياسی خود آنچنان سرعتی در يک ربع قرن اخير يافته است که فقط قابل مقايسه با سرعت رشد خودآگاهی زنان در يک قرن گذشته است.

در چنين جهانی در 15 سال اخير ما شاهد گسترش يافتن ابزار تازه ای در دنيا بنام اينترنت بوده ايم. ديگر فقط يک نوجوان در خانه خود نيست که اگر به او بگويند حق استفاده از تلفن يا ديدن تلويزيون را ندارد از پنجره فرار کند و با دوستانش در کوچه دور هم جمع شوند. امروز يک جوان از يکسوی دنيا با ديگرانی در سوی ديگر دنيا در مورد خواستها، منافع و حقوق خود می تواند نه تنها تماس بگيرد بلکه قادر است تجمع کوچک خود را خلق کند. اين تجمع های کوچک آنچنان قدرت جوانان را به آنها نشان داده است که بعد از طرح حقوق خود در عرصه خانواده و مدرسه، حقوق سياسی نيز به همين شکل برايشان تحقق مييابد و به اين طريق جوانان خواستار سهيم شدن در قدرت سياسی شده اند و حتی قبل از آنکه 18 سال سن داشته باشند بر واقعيت انتخابات ها اثرگذار شده اند.

انتخابات اخير رياست جمهوری در آمريکا بهترين نمونه اين حرکت بود هنگاميکه جوانان و نوجوانان در آمريکا که خطر گسترش جنگ در عراق و فرستاده شدن خود را به سربازی می ديدند که به رغم داوطلبانه بودن، در صورت تشديد جنگ، تغيير مييافت، درخواست خود را از طريق اينترنت به موضوع اصلی آن انتخابات تبديل کردند و پيروز شدند. اگر شکست خورده بودند مطمئناً مبارزه خود را بعد از انتخابات ادامه می دادند. حالا فرض کنيد که رييس جمهوری در آمريکا بر مسند قدرت نشسته بود که می آمد و اينترنت را قطع می کرد و اجازه نميداد که اين جوانان و نوجوانان خواست سياسی خود را مطرح کنند. در آنصورت جوانان در آمريکا خواستشان ديگر طرح مسأله جنگ در انتخابات نبوده بلکه برانداختن آن ديکتاتوری به هدف آنها تبديل می گشت و تا زمانيکه حقوق آنها برای استفاده آزاد از اينترنت برآورده نميشد از پای نمی نشستند نه آنکه هدفشان اينترنت باشد بلکه اينترنت وسيله ای است که اين گروه بندی تازه اجتماعی برای سهيم شدن در قدرت از آن استفاده می کند و سهمی نيز بيش از آنچه حقش است را نمی خواهد.

برخی فکر می کنند اين جوانان نظير جوانان آرمانخواهی هستند که در سالهای 60 در پی آرمان مائوئيسم بودند. يا جوانان آرمانخواهی که در 1357 در ايران با رنگ باختن آرمانهای کمونيستی و ليبرالی به آرمان اسلامی رجعت کردند. خير در اينجا ابداً بحث آرمانخواهی نيست. حتی از اينترنت نيز در اينجا نقش آرمانخواهانه فضای سايبر را که برای معدودی مطرح است، منظور نيست. اينجا مسأله گرفتن سهم خود از قدرت است و اينترنت فقط بعنوان يک وسيله مطرح است وگرنه همانطور که هنوز برای رفتن از يک نقطه به نقطه ديگر از وسيله نقليه استفاده می شود برای اعمال قدرت سياسی نيز هنوز از احزاب و سازمانهای سياسی استفاده می شود اما جوانان قدرت خود را با تجمع های خود در مثلاً فيس بوک نشان می دهند هنگاميکه از احزابی دفاع می کنند يا عليه احزابی ديگر بر ميخيزند. اين که خود وجود اينترنت در شکل گرفتن سازمانهای سياسی تازه ای که در فضای سايبر شکل می گيرند نيز مؤثر است، خلاف تصور برخی صاحب نظران، آنقدر اهميت ندارد، و موضوع بحث اين نوشتار نيز نيست.

به بحث ايران برگرديم. در 25 بهمن چه اتفاقی افتاد؟ در واقع آقايان موسوی و کروبی با درخواست مجوز راه پيمايی در حمايت از جنبش های تونس و مصر و عدم عقب نشينی از دعوت خود، موج حرکت تازه جوانان برای سهيم شدن در قدرت را که در خاورميانه آغاز شده است، در ايران مورد استقبال قرار دادند. 25 بهمن آغاز حرکت نوينی در ايران است که اساساً بيان جنبش جوانان است و با مبارزات بعد از انتخابات 88 تفاوت اساسی دارد. به رغم آنکه از دعوت آقايان موسوی و کروبی برای 25 بهمن و ايستادگی اين دو بزرگوار و خانم های زهرا رهنورد و فاطمه کروبی و بسيار ديگران در مقابل زور در اين دوسال بايستی سپاسگزار بود اما بايستی اين حقيقت را خاظرنشان کرد که جنبش تازه ای که آغاز شده است ديگر يک جنبش جوانان است و رهبری هم فعلاً ندارد. مبارزات برای گرفتن رأی خود نيز که در سال 1388 آغاز شد و بيش از يکسال ادامه يافت متأسفانه بخاطر اشتباهاتی در رهبری نتوانست به خواستهای خود دست پيدا کند(2).

رژيم به خيال خود اين دو بزرگوار، ميرحسين موسوی و مهدی کروبی، را بازداشت کرده است که گويی آنها رهبران اين جنبش تازه هستند. بايد گفت که چنين نيست. دليل آن هم خيلی روشن است. در تمام جنبش 25 بهمن نه حرفی از آقاي موسوی بود و نه از آقای احمدی نژاد. اين نبود که برخی به خيال خود می گويند آقای احمدی نژاد خواسته است ساکت باشد و همه مخالفت ها را بسوی آيـت الله خامنه ای جهت دهد. خير. دليل آنکه شعار جنبش "مبارک، بن علی، نوبت سيد علی" بود اين است که اين جنبش جوانان مسأله اش اين است که دولت در ايران بايد جوانان را در قدرت سهيم کند وگرنه به سرنوشت مبارک و بن علی دچار خواهد شد. اولين جايی هم که اين سهيم شدن در قدرت اندازه گيری ميشود در آزادی در اينترنت است. يعنی هرقدر رژيم اينترنت را فيلتر کند بيشتر دشمنی جوانان را برای خود ميخرد.

فکر نکنيد که جوانان در آمريکا خيلی عاشق مثلاً پليس يا دولت در آمريکا هستند. خير. اگر در اينجا هم اين ابزار جوانان برای سهيم شدن در قدرت -- اينترنت -- از آنها گرفته شود و اگر حمايت های آنها از احزاب مختلف با تقلب در انتخابات رياست جمهوری يا کنگره، و يا اگر مخالفت های جوانان نسبت به هر مؤسسه ديگری با تحميل دولت و قوه قضاييه، بی معنی شود، بيش از جوانان در خاورميانه، در آمريکا همين جوانان خاموش قيام خواهند کرد. ديگر در دنيای کنونی جوانان مجبور نيستند يا آنارشی را بپذيرند و يا اگر بخواهند قدرت متشکل از خود نشان دهند فقط در قالب های احزاب سياسی يا مؤسسات مذهبی عمل کنند. تجمع های فيس بوکی در اينترنت، قدرت نشان دادن است، هرچند در جوامع دموکراتيک، بالاخره اين قدرت را احزاب مختلف نظير حزب دموکرات يا بتازگی در آمريکا تی پارتی بهره اش را خواهند برد (3).

دولت احمدی نژاد در اين يک سال اخير استعداد بيشتری از خود نشان داد تا خواستهای جوانان را درک کند و روحانيون متحجری نظير آيت الله نوری همدانی و سياستمداران نادانی نظير علی لاريجانی با عدم درک خود از جنبش جوانان، خشم جوانان ايران را در چند هفته اخير برای خود خريدند. هر پدر و مادری که در زندگی يک نوجوان را بزرگ کرده باشد می داند که با تنبيه و تهديد نوجوان، آنها نه از خواستهايش دست شسته و مطيع می شوند و نه علاقه شان به چنان والدينی افزايش مييابد. فقط اين گرفتن سهم خود از قدرت ممکن است شکل خشن تری پيدا کند. چقدر نادانند کسانيکه فکر می کنند جنبش های جوانان را در خاورميانه، آمريکا راه انداخته است يا بالعکس، آنهايی که فکر می کنند اين جريان برای اسلامگرايان ايران و القاعده، نويد بخش است. واقعيت اين است که هنوز تاريخ برای آينده اين حرکت نوشته نشده است اما مطمئنا نيروهايی که در مقابل اين جريان قرار گرفته و در صدد سرکوب آن برآيند، نابودی خود را رقم خواهند زد.

آزاد کردن کامل اينترنت اولين گامی است که هر دولتی از طريق عمل کردن به آن می تواند حسن نيت خود را به جوانان ثابت کند و نشان دهد که با سهيم شدن آنها در قدرت مسأله ای ندارد.

جوانان نظير زنان حق دارند که حقوق خود را طلب کنند و بويژه در خاورميانه که اساساً جوامعی با در صد بالايی از نسل جوان است اين حقوق حتی از اروپا و آمريکا نيز بايد پررنگ تر باشد. اگر تا ديروز جوانان ايران با حضور در مسابقات فوتبال وجود خود را نشان می دادند امروز ديگر خواستهای سياسی خود را برای سهيم بودن در قدرت می خواهند مطرح کنند. تصور کنيد اگر ديروز با بستن زمين فوتبال می شد جلوی پاسخگويی به خواست جوانان را گرفت امروز نيز با بستن اينترنت و زندان کردن جوانان معترض می توان جلوی اين جنبش عظيمی را که در 25 بهمن شروع شده است، سد کرد، جنبشی که در 10 اسفند ادامه يافت و گفته می شود هرهفته تا دستيابی به خواستهای خود ادامه خواهد يافت و رهبران خود را دارد که ابداً آنهايی که تصور می شوند، نبوده و نيستند (4).

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوازدهم اسفندماه 1389
March 3, 2011

پانويس:

1. http://www.ghandchi.com/432-javananayandehnegar.htm
2. http://www.ghandchi.com/626-Mousavi89.htm
3. http://www.ghandchi.com/642-JoeThePlumberEng.htm
4. http://www.ghandchi.com/599-Invisible.htm


iran#

چهارشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۹

نامه سرگشاده به دبیرکل سازمان ملل متحد برای آزادی موسوی وکروبی


نامه سرگشاده به دبیرکل سازمان ملل متحد برای آزادی موسوی وکروبی
چهار شنبه 2 مارس 2011
http://www.hambastegi-iran.org

جناب آقاي بان كي مون

دبيركل سازمان ملل متحد

رونوشت : بارونس کاترین اشتون نماینده اتحادیه اروپا در سیاست خارجی وامنیت

عالیجناب

بیگمان اطلاع دارید که دو شخصیت بنام اپوزیسیون ایران آقایان موسوی وکروبی با همسرانشان پس از تحمل مزاحمتهای غیرقانونی فراوان بدون هیچ مجوز قانونی توسط ماموران دولتی حصر و یا دستگیر وزندانی شده اند.اعتراضات آقایان موسوی و کرروبی برعلیه تقلب در انتخابات خردادماه 1389 کاملا در محدوده قوانین جمهوری اسلامی بوده و ایشان همیشه بر وفاداری خود به انقلاب و ارزشهای اسلامی تاکید داشته اند.

اکثریت اپوزیسیون معترض ایران خواهان برقراری دمکراسی واجرای بی چون وچرای حقوق بشر میباشند و شخصیتهای مبارزی چون وکیل دادگستری خانم ستوده ، آقایان زعیم ، تبرزدی ، مومنی وصدها آزایخواه دیگر مدتهای مدیدی استکه در شرایط غیرانسانی در سخت ترین شرایط زندانی حکومت جمهوری اسلامی هستند.

جناب دبیرکل

بیشک بارها بشما از سرکوب و کشتار وحشیانه آزادیخواهان ونقض عریان حقوق بشر از طرف مزدوروان وحاکمان جمهوری اسلامی ایران بنام الله اطلاع رسانی شده است.

رهبری حکومت ایران گمان دارد که با گرفتارکردن آقایان موسوی وکرروبی که آنها را "سران فتنه " مینامد، میتواند به اعتراضات و مطالبات مردم خط بطلان بکشد و جهانیان را با این خبر که" فتنه گری تمام شد" فریب داده و با سرکوب مردم نوید "نظم وامنیت" دهد.

عالیجناب

بشما اطمینان میدهیم که صدای اعتراض گسترده ملت ایران برعلیه استبداد تازمان برقراری حکومتی مردمسالار وسکولارکه عضوی وفادار به مقررات صلح آمیز جامعه بشری باشد، خاموش نخواهد شد.

ما همچنین از هموندان خود درخواست کرده ایم تا در کشورهای آزاد جهان با نمایندگان ملتها و سازمانهای حقوق بشری برای آزادی آقایان موسوی وکرروبی وهمسرانشان بکوشند.

جناب آقای دبیر کل

با توجه باختیارات وقدرت شما، خواهشمندیم برای آزادی آقایان موسوی وکروبی و همسرانشان اقدام فرمائید

با احترامات فائقه

شورای

همبستگی برای دموکراسی وحقوق بشر در ایران

11اسفند1389

iran#

جانی دپ در نقش کلانتر فیلم انیمیشن تازه «رنگو»


جانی دپ در نقش کلانتر فیلم انیمیشن تازه «رنگو»
آلن سیلورمن - هالیوود
http://www.voanews.com/persian/news/arts/RangoJohnnyDepp-2011-3-2-117247303.html

فیلم انیمیشن تازه ای به نام «رنگو» Rango یک بار دیگر «جانی دپ» بازیگرپرطرفدار هالیوود و «گور وربینسکی» کارگردان سری فیلم های پرتماشاگر«دزدان دریایی کارائیب» را در کنار هم قرار داده است. اما این بار در این انیمیشن که به شیوه کمدی – وسترن ساخته شده ، کلیه ساکنان این شهرک خاک آلود غرب وحشی را حیوانات عجیب و غریب تشکیل می دهند.

وقایع فیلم «رنگو» در صحرای «موهاوی» و جایی که حیوانات میلیون ها سال طول کشیده است تا خود را با شرایط ناهمگون محیط زیستی منطقه تطبیق بدهند، مارمولکی به نام «رنگو» درحال مرگ است.

این سوسمار کوچک که یک پیراهن رنگارنگ و گلدار به شیوه گردشگران جزایر«هاوائی» به تن دارد، در شهرک وسترنی که در آن زندگی می کند به حرفه «هنرپیشگی» اشتغال دارد و دائم درحال تمرین نقش های مختلف است تا این که یک روز به طور اتفاقی سر از کنار جاده ای دورافتاده درمی آورد. «رنگو» خیلی زود متوجه می شود که ادامه حیات در بیابان کاری غیرممکن است!

«رنگو» پس از روزهای متوالی سرگردانی در صحرای بیکران «موهاوی» بالاخره به یک شهرک خاک خورده دیگری می رسد که در آن از قانون خبری نیست و جایی است که از غریبه ها هم در آن چندان استقبالی نمی شود. در اینجاست که «رنگو» در می یابد می تواند بالاخره از تجربیات خود در حرفه بازیگری و سال ها تمرین نقش های مختلف استفاده کند. به این صورت «رنگو» اهالی یا حیوانات خاک خورده شهرک تازه را متقاعد می کند که او را به عنوان «کلانتر» خود انتخاب کنند.

فیلم های انیمیشن معمولا از دو بخش تشکیل می شوند. بخش اول صدابرادری از تک تک هنرپیشه هاست که پس از آن هنرمندان نقاشی متحرک از این صداها الهام گرفته و شخصیت های کارتونی یا انیمیشنی را خلق می کنند که به این صداها و دیالوگ ها مربوط باشند. اما در فیلم تازه «رنگو»، این قوانین شکسته شده و کارگردان در این فیلم ابتدا از بازیگران خود روی یک صحنه خالی فیلمبرداری می کند. پروسه ای که به آن نام «ضبط احساسات بازیگر» داده شده است.

«وربینسکی» کارگردان «رنگو» می گوید:«ما هیچوقت تا بحال یک انیمیشن نساخته بودیم و همه به ما می گفتند برای ساختن انیمیشن باید چنین و چنان کنید. اما به نظر من این هم نوعی تکنیک است. ما از همان اول کار تصمیم گرفتیم به این فیلم تنها به عنوان یک انیمیشن نگاه نکینم. درواقع ما یک سوسمار دو متری (جانی دپ) داریم که در مقابل دوربینی که من روی شانه ام گذاشته ام به ایفای نقش با دیگر بازیگران فیلم می پردازد. این انیمیشن درباره هنربازیگری است. همین و بس.»

جانی دپ می گوید:«این پروسه تازه خیلی چالش آمیز بود یعنی من و دیگر بازیگران درفیلم مثل انسان هایی که تبدیل به کارتون شده اند بازی کرده ایم. این با انیمیشن های قبلی که فقط از صدای ما در آن ها استفاده می شد فرق می کند.»

درعین حال جانی دپ معتقد است این حرکت های کارتونی به او کمک کرده است تا خیلی زود صدای «رنگو» را پیدا کند:«آخه خیلی عجیبه که یک سوسماری که فکر می کنه آدمه حرف بزنه. بنا براین من برای رنگو صدایی انتخاب کردم که مثل صدای آدمهائیه که می خواهند دروغ بگن و صداشون یک کمی زیرتر میشه و بالاتر میره و موقعی که می خواهند راستش را بگن اونوقت بطور کلی دستپاچه میشن.»

انیمیشن «رنگو» هنگامی به دنیای بزرگسالان نقب می زند که شخصیت سوسمار (جانی دپ) به سئوالات تفکر برانگیزی در رابطه با هستی و معنای زندگی می پردازد. اما «وربینسکی» می گوید او از همان ابتدا قصد داشته انیمیشنی بسازد که هم برای بچه ها وهم برای بزرگسالان جذابیت داشته باشد:«بچه ها دوست دارند رویا پردازی کنند اما وقتی بزرگ می شوند دیگر دنبال این جنبه های رویایی نمی گردند وهمه چیز را خیلی جدی می گیرند. در این فیلم هم بچه ها و هم بزرگسالان می توانند این رویاها را باهم تقسیم کنند با این تفاوت که بچه ها احتمالا خیلی بیشتر می توانند با این شخصیت های غیرقابل باور، مسخره و ساختگی ارتباط برقرار کنند.»





iran#

دونالد ساترلند صاحب ستاره ای دربلوار هالیوود شد


دونالد ساترلند صاحب ستاره ای دربلوار هالیوود شد
http://www.voanews.com/persian/news/arts/DonaldSutherland-2011-3-2-117293083.html

دوهفته پیش وقتی دونالد ساترلند شنید که قرار است ستاره ای هم به نام او در پیاده روی بلوار معروف هالیوود گذاشته شود، از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید. به خصوص که این ستاره درست درکنار ستاره پسرش – کیفر ساترلند – بازیگر معروف سریال تلویزیونی ٢٤ قرار بگیرد.

امروز چند روزی پس از اجرای یک مراسم ویژه در هالیوود، دونالد ساترلند بازیگر٧٥ ساله فیلم های برجسته ای چون «مش» MASH ساخته رابرت آلتمن، «الان نگاه نکن» Don't Look Now ساخته نیکلاس روگ، ١٩٠٠ ساخته برناردو برتولوچی و کازانوا به کارگردانی فدریکو فلینی هنوز هم نمی تواند از نمایش خوشحالی خود دراین مورد جلوگیری کند.

ساترلند می گوید:«وقتی به سن و سال من می رسید از همیشه مهم تر می شود که افراد شما و کارهایتان را بیاد بیاورند. بخصوص که این ستاره کنار ستاره پسرم کیفر قرار گرفته است و من خیال دارم هرازچندی به اینجا بیایم و از این ستاره ها دیدن کنم.»

دونالد ساترلند که این روزها با یک ریش توپی خاکستری و موهایی نسبتا بلند و نقره ای رنگ در انظار حاضر می شود به نخستین روزهای خود درهالیوود و به بیش از پنج دهه پیش باز می گردد.

درسال ١٩٦٧ و زمانی که ساترلند کانادائی تبار در لندن مشغول به کار بود ، یکی از همکارانش برای او پیغام می فرستد که «اگر بتوانی خودت را به هالیوود برسانی اینجا یک کاری منتظر توست». این کار بازی در فیلم «جدایی» با شرکت «جیم براون» و «جین هاکمن» بود. دانالد ساترلند که در آن زمان با شرلی داگلاس بازیگر تئاتر و سینما ازدواج کرده بود می گوید:« این موقعی بود که ما هیچ پولی نداشتیم و من فورا تلفن زدم به کریستوفر پلامر، هنرپیشه ای که با هم در فیلم «ادیپ شاه» بازی کرده بودیم. او را که در استراتفورد کانادا مشغول کار بود از خواب بیدار کردم. از او ١٥٠٠ دلار قرض کردم و دوتا بلیت هواپیما برای خودم، شرلی، پسر بزرگ ترم تام و کیفر و خواهر دوقلوی او راشل خریدم. دوقلوها در آن موقع سه یا چهارماهه بودند. من وقتی از هواپیما پیاده شدیم یک بارانی به تن داشتم و کیفر را بغل کرده بودم. در همان لحظه ورود به محوطه فرودگاه لس آنجلس، کیفر روی بارانی من قی کرد.»

ساترلند درادامه این داستان می گوید:«به مامورگمرک که رسیدیم او از من پرسید چه مدتی در آمریکا خواهید ماند؟ و من جواب دادم یک ماه اما پسرم «تام» فریاد زد: «توکه گفته بودی برای همیشه اینجا می مونیم.»

ساترلند که تازه ترین فیلم سینمایی او به نام «عقاب» همین روزها بر روی اکران سینماها خواهد آمد می گوید:«هنوزهم در روز اول هرکار تازه ای دچار ترس و دلهره می شم.»

وقایع فیلم «عقاب» در سال های ١٤٠ پس از میلاد مسیح در انگلستان به وقوع می پیوندد. در آن زمان دلاور جوانی درصددبرمی آید تا ازاسرار ناپدید شدن پدرش در سرزمینی که امروزه اسکاتلند خوانده می شود پرده بردارد. دونالد ساترلند در این فیلم نقش عموی این پسر جوان را برعهده دارد.

کارگردان فیلم «عقاب»، مک دونالد به خبرنگاران می گوید: «دونالد ساترلند درجریان فیلمبرداری اسم یک یک کارکنان را می دانست و آن ها را با نام صدا می زد و آخرسر هم برای هرکدام یک هدیه کوچک همراه با یک کارت سپاسگزاری فرستاد.»

دونالد ساترلند می گوید در روزهای اول بازیگری هرگز از این عادت ها نداشته است چرا که در آن روزها به شدت دچار خودمحوری و حتی خودپسندی هایی بیجا بوده است :«اما واقعیت این است که ما همه برابرهستیم و داریم روی یک پروژه با هم کار می کنیم. من برای یکایک همکاران احترام زیادی قائلم.»

نخستین نقشی که ساترلند را به معروفیت رساند، نقش «هاوکی» در فیلم «مش» بود. اما ساترلند می گوید این رابرت آلدریچ کارگردان فیلم «دوازده مرد خشن» بود که در سال ١٩٦٧ مسیرزندگی او را برای همیشه عوض کرد: «ما سرفیلم برداری بودیم و من به عنوان یک بازیگر بدل استخدام شده بودم تا اگر اتفاقی برای یکی از بازیگرها افتاد نقشش را من بازی کنم. بازیگران متشخصی چون چارلز برانسون، لی ماروین و جان کاساویتیس در این فیلم بازی می کردند. یک روز سرفیلمبرداری «کلینت واکر» یکی از این مردان خشن بلند شد و به کارگردان گفت: آقای آلدریچ من به عنوان یک بازیگرسرشناس هالیوود حاضرنیستم در این قسمت از فیلم به عنوان نماینده سرخپوست ها در یک نقش احمقانه بازی کنم و وانمود کنم که یک سرلشگرم. آلدریچ بلافاصله به من اشاره کرد و گفت: هی..تو ..با او گوش های بزرگ. این نقش را تو بازی کن.»

ساترلند می گوید دست اندرکاران فیلم «مش» پس از دیدن فیلم «دوازده مرد خشن» از او دعوت کردند تا درفیلم آن ها بازی کند:«البته رابرت آلتمن نمی خواست این نقش را به یک کانادایی بدهد اما آخرسر راضی شد و اسم مرا هم پیش از اسم همه هنرپیشه های فیلم روی تیتراژفیلم گذاشت.»





iran#

سه‌شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۹

جین راسل ستاره قدیمی هالیوود درگذشت


جین راسل ستاره قدیمی هالیوود درگذشت
http://www.voanews.com/persian/news/arts/JaneRusselldies-2011-3-1-117171918.html

جین راسل که به عنوان یک ستاره سکسی هالیوود در سال ١٩٤١ در فیلم وسترن «یاغی» ساخته «هاوارد هیوز» میلیاردر مشهور آن زمان به معروفیت رسید در سن ٨٩ سالگی به علت ابتلا به نوعی بیماری تنفسی در خانه مسکونی خود در «سانتا ماریا» در شمال لس آنجلس درگذشت.

نخستین فیلم این ستاره جنجالی دهه ٤٠ و ٥٠ میلادی هالیوود، که بعدها در فیلم «آقایان موطلائی ها را ترجیح می دهند» با مرلین مونرو همبازی شد، به خاطر عریانگری و نمایش سینه های برجسته او درحدی غیرقابل قبول ، فصل تازه ای از قوانین سانسور را درسینمای آن دوران پدید آورد . قوانیی که هاوارد هیوز با تمام قدرت با آن ها جنگید و فیلم درنهایت «جین راسل» را تبدیل به یکی از معروف ترین چهره های تازه کشف شده هالیوود و ستاره محبوب سربازان در دوران جنگ دوم جهانی کرد.

جین راسل بعدها با بازی در کنار «باب هوپ» کمدین معروف هالیوود در یک سری فیلم های خنده دار، تا حدودی این تصویرسکسی را تغییر داد و تبدیل به یک بازیگر محبوب نقش های کمدی شد.

جین راسل در طول اوج دوران معروفیت خود در سال های آغاز کاردر هالیوود در بیش از ١٨ فیلم دیگر ظاهر شد. اما به یاد ماندنی ترین نقش سینمایی او همان «یاغی» و «آقایان موطلائی هارا ترجیح می دهند» بود که در دوران محبوبیت زنان بازیگر به عنوان «الهه» و سمبل سکس و زیبایی به نمایش درآمدند.

دیوید تامپسون تاریخ شناس و منتقد سینمایی در مورد جین راسل می گوید:«تا آن تاریخ این نوع اروتیسم همراه با لودگی سابقه نداشت و شاید تا حدی این خوش شانسی هالیوود بود که بتواند اندام باشکوه جین راسل را درچندین فیلم ماجراجویانه با دست و دلبازی تمام به نمایش بگذارد.»

جین راسل در فیلم «آقایان موطلائی ها را ترجیح می دهند» در نقش دوست صمیمی ستاره فیلم ، مرلین مونرو، که دنبال یک شوهرثروتمند می گردد بازی چشمگیری ارائه کرده است ویکی از صحنه های فراموش نشدنی یا حتی جاودانه هالیوودی این فیلم صحنه ای است که این دوستاره زیبا و سکسی ترانه «الماس ها بهترین دوست یک دختر هستند» را اجرا می کنند. راسل پس از این فیلم هم درچند فیلم قابل توجه دیگر نیزایفای نقش کرد.

راسل پس از بازی در چند فیلم در دهه شصت میلادی در سال ١٩٧٠ پس از بازی در فیلم «تیره تر از عود» اقتباسی از رمانی به همین نام نوشته جان مک دانالد برای همیشه از بازیگری سینما کناره گرفت. هرچند او یک سال بعد در نمایش «کمپانی» در برادوی برای مدت چند ماه جای خالی بازیگر دیگری به نام «الین استریچ» را پرکرد اما حرفه بازیگری «جین راسل» از آن تاریخ محدود به اجرای شوهای سرگرم کننده در کاباره ها و کلوپ های شبانه لاس وگاس شد.

برای نسل های جوان تر، جین راسل که «هوارد هیوز» برای او در همان دوران آغاز معروفیت یک سینه بند مخصوص طراحی کرده بود، به عنوان یک شخصیت تبلیغاتی تلویزیونی برای آگهی های سینه بند زنان شرکت «پلی تکس» شناخته می شد. این آگهی ها لقب «خانم تبلیغ سینه بند» را برای جین راسل به همراه داشت که در آن این بازیگر خرید سینه بند مخصوصی را به زنان اندازه های بزرگ تر توصیه می کرد.

جین راسل با نام «جین جرالدین راسل» در ژوئن ١٩٢١ در شهر «بمیجی» در ایالت مینه سوتا به دنیا آمد. او درخردسالی به همراه خانواده اش به کالیفرنیای جنوبی نقل مکان کرد. پس از پایان تحصیلات دبیرستانی به عنوان مدل عکاسی به کار مشغول شد. بعدها به کار منشی گری پرداخت و نوزده ساله بود که توسط یکی از کارمندان استودیوی «هاوارد هیوز» کشف و برای بازی در فیلم «یاغی» انتخاب شد. این انتخاب پس از ماه ها که دست اندرکاران فیلم به دنبال زنی با هیکلی مناسب می گشتند انجام شد و جین راسل نقش «ریو مک دانالد» زنی که عاشق «بیلی د کید» یکی از سارقان به نام غرب وحشی می شود را بر عهده گرفت.

هاوارد هیوز که در آن زمان پس از اخراج «هاوراد هاوکز» کارگردانی فیلم «یاغی» را خود برعهده گرفته بود، درهمان نخستین جلسه آزمایش جین راسل را برای نقش اول فیلم خود انتخاب کرد و فورا دستور داد تا طراحانی که با او کار می کردند یک سینه بند مخصوص یکپارچه و بدون بخیه برای او بدوزند. جین راسل که نهایتا از پوشیدن این سینه بند مخصوص خودداری می کند گفته بود:«هیوز می توانست هواپیما طراحی کند اما کمی وقاحت می خواست که کسی درشرایط او دست به طرح یک سینه بند بزند!»

مبارزات هاوارد هیوز با ماموران سانسور و استقبال تماشاگران از فیلم «یاغی» به خاطر جنجال هایی که در اطراف آن برپا شده بود در فیلم «هوانورد» ساخته «مارتین اسکورسیزیز» با شرکت «لئوناردو دی کپریو» به نمایش گذاشته شده است.

جین راسل که از کودکی فردی به شدت مذهبی بود در سال های آخر زندگی بیش از همیشه خود را وقف اعتقادات مذهبی اش کرده بود و همواره از این موضوع که خاطره او با یک تصویرو تصورسمبل سکسی همراه است رنج می برد. با این همه و سال ها بعد وقتی راسل مبادرت به نوشتن زندگینامه خود کرد به اصرار ناشر این کتاب عکس معروف خود از فیلم «یاغی» را روی جلد این کتاب قرار داد. عکسی که در آن جین راسل روی تپه ای از گندم های دروشده نشسته و ساقه گندمی در دست دارد.

جین راسل سه بار ازدواج کرده و سه فرزند خوانده داشت. اودرباره حرفه بازیگری خود گفته بود:«من بجز نقش های سطحی و کمدی هرگزنتوانستم آنچنان که باید هنربازیگری خودم را نشان بدهم و بدون شک یکی از قربانیان تصویرسازی های هالیوود بوده ام که به من فقط از دریچه یک نماد سکسی نگاه می کرد.»




iran#

بايگانی وبلاگ