شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

مسيح علی نژاد-تکلمه تلخ بهاره از تجاوز، آقای خامنه ای پسران تو به من تجاوز کرده اند


تکلمه تلخ بهاره از تجاوز، آقای خامنه ای پسران تو به من تجاوز کرده اند
http://masihalinejad.com/?p=1511

نامه یک زن ایرانی را می خوانم که در آن به تلخی از تجاوز سخن می گوید و سرافکنده واقعی را نیز متجاوزان می داند.
نامه بهاره مقامی خطاب به چه کسانی نوشته شده است؟ به من که زن هستم و به کرات به روحم تجاوز شده است، به تو که مرد هستی و به کرات به غرورت تجاوز شده است، به دختران و پسرانی که به تن و روحشان تجاوز شده است، به من و ما که به شعور مان در تمام این سالها تجاوز شده است . اما مهمتر از همه خطاب اصلی این نامه به آقای خامنه ای است. به او که در کسوت رهبری نظام خم به ابرویش نیاورد آنگاه که شیخ مهدی کروبی نامه نوشت و گفت خبرهای مربوط به تجاوز در زندان های جمهوری اسلامی را پیگیری کنید.
به جای پیگری به ماجرای رسوای تجاوزها چه کردند؟ به محمد داوری روزنامه نگاری که فیلم ها و مستندات مربوط به تجاوز را در دفتر شیخ مهدی کروبی ثبت و ضبط می کرد وحشیانه حمله کردند و او را هفت ماه زیر وحشتناک ترین فشارها بدون حتی یک روز مرخصی در زندان اسیر و شکنجه کردند تا مستندات مربوط به تجاوز را انکار کند و هنوز هم هیچ خبری از وضعیت و نحوه نگهداری او در اوین نیست.
مهدی محمودی روزنامه نگار افشاکننده کهریزک را زندانی کردند و خبر ضرب و شتم شدید و چندباره او در زندان با تصویری از سر و روی خونین او که منتشر شده بود نیز گواه این مدعاست که حاکمیت از افشای شکنجه و تجاوز در شکنجه گاه های پنهان برآشفته است و بنا دارد هر آنکه مختصر مستندی در اخیتار دارد را نیز تا همیشه ساکت نگاه دارند.

خبر مربوط به ترانه موسوی و تجاوز به او و آتش زدن جنازه اش را هم خلاصه کردند به ترانه نام دیگری که رسوایی اش به گوش دنیا هم رسید وقتی یک روحانی هم اندیش خویش را راضی کردند تا دختری از فامیل را که هم نام با ترانه موسوی بود در برابر تلوزیون بنشاند و او پوزخند بزند و بگوید اساسا ترانه ای وجود نداشت و همه قصه به اینجا ختم شد که عاقبت در روزنامه جام جم سیدحسین شاهمرادی ” برادر همسر ترانه موسوی کذایی نیز به کروبی بتازند که چرا اسرار هویدا کرد. هنوز هم کسی نمی داند که آیا واقعا در تمام ایران بنا به گفته مسولان امنیتی و دادستانی تهران تنها سه ترانه موسوی وجود داشت که دامان هر سه آنها پاک از رذالت متجاوزان است یا به راستی ترانه ای دیگر در گوشه ای از کشور سوخت و تمام شد بی آنکه دل مسولان یک کشور اسلامی بسوزد از این واقعه.
به خانواده های دیگری که از تجاوز آسیب دیده اند نیز در همان روزهای نخست چنان وحشیانه حمله ور شده بودند که بسیاری از آنان یا از کشور گریخته اند و یا راه سکوت در همان خانه و محله خود را در پیش گرفته اند تا پیش از این به حریم نیمه امن شان تجاوز نشود. وقتی هم که دیگر در ایران نشانی از این شاهدان عینی تجاوز نباشد دیگر ساده است که بگویند ؛ اینها فیرب خوردگانی هستند که برای فراری شدن و درخواست پناهندگی کردن سناریو ساخته اند که حتی اگر این ادعا هم درست باشد، بدا به حال یک نظام اسلامی که مردمش برای گریختن از آن کشور به دشوارترین شیوه های ممکن پناه می آورند.

رخت رسوایی حاکمیت شکنجه را شیخ مهدی کروبی از تن نهادهای امنیتی در آورد و به کرات نیز بر احقاق حقوق تجاوز شدگان پای فشرد اما پاسخ ، دستگیری فرزند کروبی در راهپیمایی بود که او را نیز به جای کهریزک در مسجدی در همان حوالی تهران تهدید به تجاوز کردند. کروبی باز هم ساکت ننشست و اینبار همسر او داستان دنباله دار متجاوزان و شکنجه گران را با مستندی از عکس ها و گفته های فرزندش افشا کرد و به آقای خامنه ای نامه نوشت اما باز هم همه چیز را تکذیب کردند و حتی دستگیری فرزند کروبی را نیز سناریو خواندند غافل از آنکه سناریوسازان واقعی همان ها هستند که هفت ماه آنکه کهریزک را رسوا کرده بود را به بند کشیده اند و از طرفی دیگر آنکه مستندات شکنجه و تجاوزر را در گفتگو با مردم ثبت کرده بود را نیز به بند کرده اند و به هر دری می زنند تا دربندان اعتذاف کنند که زندان ایران پاک است از تجاوز هر آنچه شیخ می گوید نیز دروغی بیش نیست .

دروغ گویان واقعی و وقیح اما همان ها هستند که ما و برخی از روزنامه نگاران و فعالان زن به کرات در چشم هایشان نگاه کرده بودیم در تمام این سالها و گفته بودیم که زن بودن جرم نیست اما آنها مرتضوی را در برابر مان می نشاندند تا با صراحت بگوید: شما فاحشه اید. و وقتی این ادبیات رکیک و رفتار فجیع را برای شیخ که رییس مجلس بود و ناظر بر عملکرد دستگاه قضا، گزارش می کردیم کسی محلی به پیگیری نامه ها و دادخواهی ها و شکوایه شیخ نمی داد، چنان که این روزها نیز وقعی نمی نهند تا کماکان به جای متجاوزان، افشاگران تجاوز را بی رحمانه تهدید و تحقیر و تنبه و تخریب کنند.

این هم تکلمه تلخ تجاوز به قلم یک دختر ایرانی دیگر که در “گویا” آمده است و همانند همه واگویه های دیگر دختران و پسرانی که از کهریزک آزاد شده اند اما کماکان حاکمیت به خودش حتی زحمت بررسی صحت و سقم این شکوایه و رنجنامه ها را نمی دهد.

بخوانید:

نام من بهار است، بهار است و از گل می نویسم ، اما گلهای پر پر. از سبزه می نوسم و از جوانه، اما جوانه های له شده، در زیر لگد مال نفرت، نفرت زشت خویان از زیبایی و از هر چه که زیباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جویی. از نامرد می نویسم.

بیست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و دیگر هیچ چیزی برایم باقی نمانده که بخواهم به امید آن نامم را پنهان کنم. همه آنهایی که روزی برایم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسایه، همکار و هم قطار ، همه و همه را از دست داده ام. همه چیزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگیم را. حال که جلای وطن کرده ام، می خواهم برای یک بار هم که شده، دردم را با کسی قسمت کنم. از همه دوستان دیگری هم که سرنوشت دردناکی چون من داشته اند می خواهم که بنویسند. بنویسند که بر آنها چه گذشته. اگر هم از بیم جان یا آبرو نمی توانند اسمشان را بگویند، با اسم مستعار بنویسند. بنویسند تا تاریخ بداند که بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم. تا آیندگانی که در آزادی در ایران زندگی خواهند کرد بدانند که این آزادی به چه قیمتی به دست آمده، به بهای چه جانهای سوخته، چه امیدهای بر باد رفته، چه کمر های شکسته و زانوان خمیده.
کمر پدرم شکست وقتی فهمید. خرد شد. مادرم یک شبه انگار صد سال پیر شد. برادرم، برادرم که هنوز هم روی آنرا ندارم که به صورتش نگاه کنم، و او هم نگاهم نمیکند تا مرا بیش از این نیازارد. انگار مردیش را از او گرفتند وقتی فهمید. از مرد بودن خودش هم بیزار شد وقتی فهمید، که نامردهایی هستند که از مردی فقط نرینگی را دارند. ناموس و عنف و شرف و نجابت و عصمت و حیا برایشان بی معنیست. من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های کشورم خواندن و نوشتن یاد می دادم، یاد می دادم “بابا آب داد”، “آن مرد می آید”، “آن مرد نان دارد”. مرد برایم آن نان آور مهربان بود. او که منتظر بودم بیاید. حال برایم چهره اش عوض شده، خشماگین و در هم کشیده از هوس کور، بوی تعفن عرقش یک لحظه هم از خاطرم نمیرود. همیشه ترسم از این است که بیاید، نیمه شبها با ترس آمدنش از خواب می پرم. …..

خانه مان در کارگر شمالی بود. با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بودیم که دستگیرم کردند. زدند و بردند و داغان کردند، به قول حافظ همان طور که ترکان خوان یغما را. بعضی ها دستشان شکست، بعضی ها پایشان، بعضی ها کمرشان. بعضی ها هم مثل من روحشان، خرد و خمیر شد. له شدم. انگار انسان بودنم از من گرفته شد. بهار بودم، مرده ام حالا، شقایق له شده ام.

از کسانی که این نامه را می خوانند می خواهم، که اگر کسی را می شناسند که مثل من قربانی تجاوز نامردان شده، با او مهربانتر باشند، همدرد باشند. بدبختی من و امثال من این است که در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به یک فرد نیست، به کل خانواده یا حتی خاندان اوست. فردی که قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التیام نمی پذیرد، بلکه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطره اشک مادرش، قلبش از نو میشکند. فامیل و دوست و همسایه که هیچ. همه با آدم قطع رابطه می کنند. خانه مان را مجبور شدیم مفت بفروشیم و برویم به کرج. اما آنجا هم دوام نیاوردیم. مأموران که سریع آدرس خانه جدیدمان را پیدا کردند. زیر نظرمان داشتند. می آمدند سر کو چه مان می ایستادند، پدرم که رد می شد پوزخند می زدند. همه چیز را گذاشتیم و جلای وطن کردیم. پدر و مادرم سر پیری آواره کمپ پناهندگی شده اند. به جرأت می توانم بگویم که درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شدید تر از درد جسمی آن بود. خیلی ها وقتی که در مورد تجاوز می شنوند می خندند، قسم به هر چه که برایتان عزیز است، خنده دار نیست. رنج و عذاب یک خانواده ساده، بی آبرو شدن یک دختر یا پسر جوان، هتک حرمت از عشق خنده دار نیست. آنها که تجاوز می کردند می خندیدند، سه نفر بودند. هر سه ریشو و کثیف، بد لهجه و بد دهن. به همه فامیلم فحش می دادند، با اینکه خودشان دیدند باکره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم کردند زیرش را امضا کنم. دیگر خجالت نمی کشم که این را بگویم، برایم قبحش را از دست داده که هیچ به آن افتخار هم می کنم: گفتند جنده. گفتند جنده امضا کن. گفتم من معلمم. امضا نمی کنم. گفتند ما سه تا شاهد عادل داریم که دیده اند تو یک شب با سه نفر خوابیده ای. گفتم من هم بیش از سی تا شاهد دارم که معلمم، اگر حالا کارم به اینجا کشیده شده تقصیر شماست. پوزخند زدند که خب برایت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت کلی بالا می رود. ناموس برایشان تا این حد بی معنا بود، نجابت تا این حد پوچ. ندیده بودند، نداشتند. همه زنها برایشان جنده بودند، زن که هیچ، به مرد ها هم رحم نمی کردند. انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده، به جانوارن منحرفی تبدیل شده بودند که جز به کثافت کشیدن همه زیباییها کاری بلد نبودند. می بینم مردم گاهی به خواهر و مادر اینها فحش میدهند، این جانورانی که من دیدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند، خدا به داد آن بیچارگان برسد که باید عمری را با این درنده خویان بدصفت سر کنند. دندانهای جلویم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ویران شد. می دانم که دیگر هیچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هیچ گاه نخواهم توانست با مردی صمیمی و نزدیک باشم و به او اعتماد کنم. می دانم که سرزمینم مردان غیور درد آشنا هم زیاد دارد، اما برای من دیگر مرد و نامرد یکی شده است. زندگیم دیگر به عنوان یک زن به پایان رسیده، انگار مرده متحرکی بیش نیستم. اما می نویسم، می نویسم تا زنده بودنم را پس بگیرم. …..

صدایشان را میشنیدم، در بند های مجاور، وقتی که مثل یک جسد بی جان و بی مصرف روی زمین افتاده بودم میشنیدم که نامردیشان را بارها به نمایش گذاشتند. از همه هم دردانم میخواهم که بنویسند، دردشان را هر جوری که می توانند فریاد بزنند، چون این از همان دردهاییست که به قول هدایت مثل خوره روح آدم را میخورد. بگذارید بیرون بیاید، بگذارید همه بدانند. بدانید که تنها نیستید، مثل من و شما بسیار است، ما همه در این درد شریکیم.

این زجر نامه طولانی تر از این هاست، اما برای حالا آن را با یک حرف به پایان میبرم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ایست: تو که خودت را پدر همه ملت میدانی، من دختر ایران زمین بودم، پسران تو به من تجاوز کردند. تقاص عصمت من را چه کسی خواهد پرداخت؟


دیدار مهندس موسوی و دکتر رهنورد با عبدالله مومنی


دیدار مهندس موسوی و دکتر رهنورد با عبدالله مومنی
جمعه، 20 فروردین 1389
http://advarnews.biz/organization/10747.aspx

ادوارنیوز: مهندس میرحسین موسوی و دکتر زهرا رهنورد در ادامه دیدارهای نوروزی خود با زندانیان سیاسی تازه از بند رها شده ، عصر دیروز پنج شنبه ،با عبدالله مومنی سخنگوی ادوار تحکیم وحدت که پس از تحمل نه ماه زندان اکنون در مرخصی به سر می برد دیدار کردند.

مهندس موسوی در این دیدار با اشاره به وضعیت گروههای سیاسی و دانشجویی در کشور گفت : در هر شرایطی باید آنقدر انعطاف داشت که بسته به آن شرایط بتوان نحوه فعالیت مفید را با برنامه ریزی های مناسب تعیین کرد. وی تاکید کرد که امروز زندان ها به همان دلیل شعار “ما بیشماریم” خاصیت خود را از دست داده اند.

زهرا رهنورد نیز در این دیدار گفت : مردم حق دارند که راجع به خواسته های خود صحبت کنند و اکنون به درستی از این حق خود استفاده می کنند.

عبدالله مومنی نیز ضمن تشکر ازحضور آقای موسوی و خانوم رهنورد خاطره ای از دوران زندان و خوابی که در آنجا از آقای موسوی دیده بود را تعریف کرد.

عبدالله مومنی شب ۳۰ خرداد ۱۳۸۸پس از انتخابات دهیمن دوره ریاست جمهوری در ساختمان ستاد شهروند آزاد در میدان ونک تهران که ریاست ستاد شهروند آزاد (حامیان کروبی) را بر عهده داشت بازداشت شد. او و سازمان ادوار تحکیم در این انتخابات از حامیان کاندیداتوری مهدی کروبی بودند.

عبدالله مومنی به هشت سال حبس تعریزی محکوم شده است و یکشنبه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ پس از تحمل ۲۶۰ حبس روز از زندان اوین آزاد شد


پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

برگزاری دادگاه طبرزدی


برگزاری دادگاه طبرزدی
http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-1851.aspx

با گذشت بیش از یکصد روز از بازداشت مهندس حشمت اله طبرزدی که در شرایط توام با خشونت دربازداشتگاه اوین محبوس بوده و درحالی که حتی امکان ملاقات با خانواده نیز در ایام نوروز از وی سلب شده بود . روز گذشته محکمه طبرزدی درشعبه 26 دادگاه انقلاب اسلامی برگزارشد. این محکمه که بیش از چند دقیقه به طول نیانجامید بطورغیرعلنی و بدون حضور هیات منصفه انجام شد. طبرزدی همانگونه که پیشتر نیز اعلام نموده بود اینگونه دادگاه ها را به رسمیت نشناخته و ازخود دفاعی انجام نداد. گفته می شود نسرین ستوده بعنوان وکیل طبرزدی نسبت به عدم مراعات اصل 168 قانون اساسی به دادگاه اعتراض کرد.

هرانا؛ انتقال امیررضا عارفی و مهندس طبرزدی به بند عمومی زندان اوین


هرانا؛ انتقال امیررضا عارفی و مهندس طبرزدی به بند عمومی زندان اوین
http://hra-na.info/index.php?option=com_content&view=article&id=402:enteghalbeomoumi&catid=6:31&Itemid=7

خبرگراری هرانا – امیرضا(پیمان) عارفی، زندانی محکوم به اعدام و مهندس حشمت الله طبرزدی پنج شنبه، 19 فروردین ماه به بند عمومی زندان اوین منتقل شدند.

بنا بر اطلاع گزارشگران هرانا، امیر رضا(پیمان) عارفی از بند امنیتی 209 زندان اوین به بند عمومی 350 منتقل شده است.



امیررضا عارفی، جوان 21 ساله‌ای است که دوماه پیش از انتخابات بازداشت شده بود و به اتهام عضویت در انجمن پادشاهی ایران با حکم شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران در تاریخ 27 بهمن ماه سال گذشته محارب شناخته شده و به استناد قانون مجازات اسلامی به اعدام محکوم شده است.

هم چنین حشمت الله طبرزدی، از فعالین سیاسی که در تاریخ 7 دی ماه بازداشت شده بود در طی این چند ماه در بند امنیتی زندان اوین به سر می برد.


عکس جالبی از تفاوت دو نسل ساکت و نسل شعار دهنده


ارسالی مهدی خانبابا تهرانی

نماز جمعه دیروز تهران و عکس جالبی از تفاوت دو نسل ساکت و نسل شعار دهنده
http://7tir.com/news/index.php/855

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

پژوهشگران معتقدند خندیدن یک پدیده اجتماعی است


پژوهشگران معتقدند خندیدن یک پدیده اجتماعی است
http://www1.voanews.com/persian/news/health/Laughter_Research-2010-04-05-89919607.html

پژوهشگران معتقدند خندیدن، یکی از قدیمی ترین راه هایی ست که بشر برای برقراری ارتباط با دیگران استفاده می کند. میمون ها، سگ ها و موش ها هم می خندند. بچه ها پیش از حرف آمدن، می خندند. هیچ کس خندیدن را به بچه ها یاد نمی دهد.

سی بی سی، تلویزیون دولتی کانادا در گزارش اخیر خود به پدیده خنده و یافته های پژوهشگران درمورد خنده پرداخته است.

آدم ها معمولا ناخودآگاه، با ریتمی منحصر به فرد و دربخش خاصی از مکالمه می خندند.

رابرت پراوین، عصب شناس و پژوهشگری که چندین دهه در مورد خندیدن تحقیق کرده است می گوید ممکن است آدم ها با شنیدن یک جوک شروع به خندیدن کنند، اما جای شگفتی است که فقط در ده تا پانزده درصد موارد خندیدن آدم ها به خاطر شنیدن یک مسئله طنزآمیز است.

خندیدن به جای این که واکنشی نسبت به یک جوک باشد، بیشتر به واکنش های اجتماعی مرتبط است.

پراوین می گوید: «خندیدن یک پدیده اجتماعی ست و وجود یک فرد دیگر، از ضروریات خندیدن است».

پراوین که استاد دانشگاه مریلند است طی سال ها پژوهش دریافته است که اساساً همه گروه های زبانی از طریق یک جور«هاهاها» می خندند و الگوی مولد خنده درمغز انسان سبب تولید صدای خنده می شود و حتی اگر به زبان های چینی، انگلیسی و فرانسه صحبت کنند هم خنده را درک می کنند.

پراوین تاکید می کند هر «ها» حدود یک پانزدهم ثانیه طول می کشد و هر یک پنجم ثانیه تکرار می شود و اگر فرد سریع تر و یا آهسته تر بخندد، صدای آن شباهتی به آوای خنده نخواهد داشت.

پراوین، نویسنده کتاب «خنده: یک تحقیق علمی» می گوید: «افراد ناشنوا بدون توانایی شنیدن می خندند و افرادی که در حال صحبت با تلفن همراه هستند بدون دیدن طرف مکالمه خود می خندند و این امر نشان دهنده آن است که خنده به یک حس ویژه وابسته نیست و به ارتباطات اجتماعی بستگی دارد.

ژاک پانکسپ، استاد روانشناسی دانشگاه بولینگ گرین می گوید: «خندیدن نشانه شادی و ارتباط مثبت و خوشایند با زندگی است. خنده، پدیده ای کاملا اجتماعی ست».

خندیدن فقط خاص انسان ها نیست. شامپانزه ها هم همدیگر را قلقلک می دهند و حتی وقتی یک شامپازه، تظاهر به قلقلک شامپانزه دیگری می کند، می خندد.

پانکسپ می گوید اگر موش ها را قلقلک بدهیم، می خندند و با این که ظاهراً باورنکردنی به نظرمی رسد، اما نشریه های علمی هم مقاله هایی در این مورد منتشرکرده اند.

وی با اشاره به نوارهای ویدئویی صحنه قلقلک موش ها می گوید موض ها عاشق قلقلک هستند و برای اینکه بیشتر قلقلک داده شوند، بارها به دست پژوهشگران بازمی گردند.

پانکسپ و دانشمندان دیگر با مطالعه موش ها درمی یابند که به هنگام خندیدن چه پدیده ای در مغز رخ می دهد و در نهایت به ریشه ناراحتی و غصه های انسان نیز پی خواهند برد.

جفری برگدورف، استاد مهندسی پزشکی دانشگاه نورث وسترن دریافته است که خندیدن در موش ها نوعی فاکتور شیمیایی رشد تولید می کند که شبیه انسولین است و به عنوان یک عامل ضد افسردگی و کاهش دهنده نگرانی و اضطراب عمل می کند.

برگدورف معتقد است که احتمالاً پدیده مشابهی هم در بدن انسان رخ می دهد. این امر، برای پزشکان فرصتی فراهم می کند تا با هدف قرار دادن مغزانسان با مواد شیمیایی جدید، داروهای ضد افسردگی و ضد اضطراب تولید کنند.

دکتر مارگارت استوبر، استاد روان درمانی دپارتمان پزشکی دانشگاه لس آنجلس که در مورد نقش خنده بر سلامت بیماران خود تحقیق کرده، دریافته است که روحیه افراد با خندیدن بهتر می شود اما خندیدن صرف برای بهبود کامل بیماران مبتلا به افسردگی کافی نیست.

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

شکنجه حسام فیروزی و فشار بر فعالین حقوق بشر در زندان اوین


شکنجه حسام فیروزی و فشار بر فعالین حقوق بشر در زندان اوین
http://www.rhairan.info/archives/8444

رهانا: فشارها بر روی دکتر حسام فیروزی فعال حقوق بشر در حالی ادامه پیدا می‌کند که پیش‌تر همسر وی در ملاقاتی که در ابتدای فروردین امسال با وی داشت، از لاغر شدن شدید وی خبر داده بود. فشارها در زندان اوین باعث شده بود دکتر حسام فیروزی در مدت کمتر از یک ماه چیزی در حدود ۲۰ کیلو وزن کم کند.

بنا بر گزارش‌های رسیده به رهانا از یکی از زندانیان آزاد شده از بند ۲ الف زندان اوین، دکتر حسام فیروزی در طول مدت بازداشت با شکنجه و فشارهای جسمی و روحی بسیار زیادی روبه‌رو بوده است. این فشارها برای اخذ اعتراف‌ها و قبول اتهامات واهی از دکتر حسام فیروزی صورت گرفته است.

این زندانی تازه از بند رسته به خبرنگار رهانا از فشار و شکنجه‌ی دیگر فعالین حقوق بشر در زندان اوین و در بند ۲ الف سپاه خبر داده است. هم اکنون در بند ۲ الف زندان اوین بسیاری از کنشگران حقوق بشر هم‌چون عبدالرضا احمدی، ابوالفضل عابدینی، علیرضا فیروزی، میلاد ابراهیمیان و محمدرضا لطفی و… در بازداشت به سر می‌برند.

دکتر حسام فیروزی وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشر در تاریخ ۱۲ اسفند ماه گذشته همراه با دستگیری گسترده‌ی فعالین و کنشگران حقوق بشر بازداشت و به زندان اوین منتقل شد. از آن تاریخ دکتر حسام فیروزی تنها یک بار با منزل تماس داشته و یک بار نیز در تاریخ ۲ فروردین ماه در حضور ماموران با همسرش ملاقات داشته است. بعد از این تاریخ خانواده‌ی وی که به شدت نگران وضعیت سلامت او هستند، هیچ خبری از او ندارند و مراجع قضایی هیچ پاسخی به آن‌ها نمی‌دهند.

جمعه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۹

قندچی-بازهم درباره پلاتفرم حزب آينده نگر


بازهم درباره پلاتفرم حزب آينده نگر
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/619-FuturistPlatformTwo.htm

کمتر از ده سال پيش در پلاتفرمی پيشنهادی برای ايجاد حزب آينده نگر تلاش کردم در خواستهايی را که برای يک حزب ترقی خواه در ايران می توانست منطقی باشد، مدون کنم (1).

اما همانطور که در نوشتار "کمونيسم افيون روشنفکران ايران" توضيح دادم به دليل وضعيت خاص تطور تشکيلاتهای سياسی در جامعه ايران در يک قرن اخير و وضعيت تعلقات تشکيلاتی روشنفکران سياسی ايران در دوران کنونی، طرح حزب آينده نگر از قضای روزگار، نه در کشورهای اروپا يا آمريکا، بلکه اتفاقاً برای ايران می تواند بسيار زودتر شکل گيرد (2).

ممکن است امروز با مطالعه طرح پيشنهادی ده سال پيش بگوئيم که اساس مفاد آن طرح را امروز اعضاء تشکيلاتهای سلطنت طلبی نظير حزب مشروطه، يا مليونِ جبهه ملی، اصلاح طلبان اسلامی، و روشنفکران چپ مستقل ايران قبول دارند. اين موضوع به معنی عدم نياز به حزب آينده نگر نيست بلکه نشان ميدهد که اگر آينده نگری در تدوين برنامه به کار رود طرح ها و برنامه های حاصله برای همه جرياناتی که ترقی و تعالی کشور مدنظرشان باشد، مورد استفاده خواهد بود و دقيقاً از همين نظر هم در گذشته بحث کردم که چقدر آينده نگرها ميتوانند در شکل دادن ائتلاف های سياسی در ايران نقش کليدی ايفا کنند (3).

پس اگر مفاد طرح پلاتفرم حزب آينده نگر ميتواند اساساً از سوی ديگر احزاب نيز پذيرفته شود چه چيزی پلاتفرم اين حزب را از احزاب ديگر تفکيک ميکند. پاسخ اين سؤال را در نوشتار "آينده نگری چيست" سه سال پيش بحث کردم (4) .

اين بحثی است که بايد برای دقيقتر کردن پلاتفرم حزب آينده نگر مورد توجه قرار دهيم همانگونه در آن نوشتار توضيح دادم که آينده نگری يعنی واکنش به آينده پيش از آنکه به حال تبديل شود و مثال نقدی را که از رابرت جونگک در ارتباط با جنگ جهانی دوم شده بود مظرح کردم که چرا فعالين سياسی پيش از وقوع آن رويداد دهشتناک نسبت به آن واکنش نشان نداده بودند برغم آنکه تجربه جنگ جهانی اول را هم داشتند. اين موضوعی است که در اين نوشتار ميخواهم دنبال کنم چرا که دقيقاً برای تکامل دادن پلاتفرم حزب آينده نگر و تأسيس آن بحث اصلی در همين بينش نهفته است و غرض از تدوين کتاب ايران آينده نگر نيز نشان دادن همين نوع برخورد بود (5).

اگر به سراسر پلاتفرم پيشنهادی نگاه کنيم نظير پلاتفرم های حزب دموکرات آمريکا در زمان جفرسون و يا برنامه ارفورت حزب سوسيال دموکرات آلمان در سال 1891 آنچه در آينده نزديک و متوسط ميتواند مورد نظر تشکيلات سياسی یاشد، مدون شده است. مثلاً از تجربه استبداد در کشورهای سوسياليستی درس گرفته است و مالکيت دولتی بعنوان وجه اصلی مالکيت را کنار گذاشته و برروی مؤسسات غيردولتی برای اهداف گوناگون تأکيد دارد. يا که از تجربه جنگ ايران و عراق درس گرفته است و تأکيد ويژه ای بر روی پيشگيری از جنگ ايران و اسرائيل دارد. همچنين از تجربه کشورهايی نظير يوگسلاوی درس گرفته و هم با دولت متمرکز و هم با تجزيه طلبی مرزبندی دارد. اما آينده نگری فقط بر مبنای تجربه های گذشته نيست چرا که در آنصورت در برابر رويداهای تازه ای که ما را به خطر مياندازند يا برايمان فرصت های پيشرفت و تعالی ايجاد ميکنند، نميتوانيم برنامه بريزيم.

در تکنولوژی کامپيوتر در يک دهه اخير دو متد اصلی شبيه سازی برای آينده نگری در مورد توليدِ پر هزينه ترين آسيک ها (6) که پردازنده های پيشرفته هستند، به کار ميروند. متد اول امولِاسيون (7) خوانده ميشود و دومی سيمولاسيون (8) است. بطور خلاصه در متد اول يعنی امولاسيون با استفاده از پلاتفرم سخت افزاری که هزاران بار از سخت افزار توليد نهائی آسيک ها ارزانتر است شبيه سازی محصول نهايی انجام ميشود و سعی ميکنند ببينند که اگر عيبی در طراحی وجود دارد را اينگونه پيدا کنند و تصحيح کنند. به اين طريق ميليونها دلار مخارج توليد نهايی آسيک صرف نميشود و تازه عيب پيدا شود. متد دوم يعنی سيمولاسيون نيز همان کار را با متدهای نرم افزاری انجام ميدهد. هدفهم بحث تکنيکی در اينجا نيست اما ميخواهم نشان دهم که برای يک هدف پرهزينه دو متد اصلی طرح شده است که شبيه سناريو سازی های آينده نگر ها ست.

بيائيم مثلاً به موضوع محيط زيست توجه کنيم. آينده نگرها اولين کسانی بودند که اين خطرات محيط زيست را مطرح کردند و امروز اينگونه واکنش به آينده پيش از تبديل شدن به حال، در جريانات مدافع محيط زيست نهادينه شده است البته منظورم اين نيست که مثلاً حزب سبزها را آينده نگر بدانم. متأسفانه بسياری از جريانات سبز و هوادار محيط زيست مواضعی واپس گرا و ضد جامعه فراصنعتی دارند اما منظورم در اينجا فقط خود واکنش به آينده در عرصه محيط زيست است. ويديويی که لينک آن را در پانويس گذاشته ام در مورد آب آشاميدنی است و نمونه خوبی از واکنش به آينده پيش از تبديل آن به حال است (9).

خلاصه کنم آنچه موضوع مرکزی پلاتفرم حزب آينده نگر را تشکيل ميدهد نه طرح های مثبتی است که عرضه ميکند بلکه تلاش ممتد برای واکنش به آينده پيش از تبديل آن به حال است و آنچه طرح های مثبت حزب خواهد بود نتيجه آن تلاشها ست و نه بالعکس. اين اصل کار آينده نگر ها ست.

آيا آينده نگرهااهداف دراز مدت معين ندارند؟ منظورم چنين چيزی نيست. اتفاقاً در جای ديگری بحث کردم که چظور جامعه ای با فراوانی را مثلاً کورزويل راه حل نهايی برای معضل فقر و گرسنگی ميداند (10). البته کارل مارکس هم در گروندريسه همين را مطرح ميکند اما تفاوت در ارائه برنامه معين برای دستيابی به فراوانی است که اولی در پرتو تحول نقطه انفصالی می بيند و دومی در پی تکامل سوسياليسم مطرح می کند.

آيا آينده نگر ها اهداف کوتاه مدت و ميان مدت ندارند نظير مثلاً درخواست برای دموکراسی و سکولاريسم در ايران؟ صد درصد چنين اهدافی مطرح است و اگر آينده نگری پيش از انقلاب 57 در کانون توجه روشنفکران ايران قرار گرفته بود حتماً واکنش به آينده ای که آن زمان با شعار "استقلال آزادی جمهوری اسلامی" رقم ميخورد، انجام ميگرفت. واضح بود که آن جنبش داشت سکولاريسم را با طرح "جمهوری اسلامی" برای رژيم آينده، هدف قرار ميداد. يا زمانی که آيت الله خمينی هر روز سخنان تحريک آميز عليه عراق ميگفت آشکار بود که با "جنگ" در آينده روبرو بوديم و می شد از همان اول به آن واکنش نشان داد. يا که در همان اسفندماه بعد از انقلاب، زنان ايران آينده نگری خود را نشان دادند و عليه حجاب اجباری به خيابانها آميدند اما متأسفانه رهبران بسياری از جريانات سياسی بجای واکنش به آينده، تلاش کردند آنچه در افق آينده بود را نبينند و حتی به فعالين سياسی زن در تشکيلات خود توصيه کردند که حجاب اجباری را بپذيرند. ماجرای برخوردِ تشکيلاتهای سياسی ايران به گروگانگيری در سفارت آمريکا نمونه ديگری از فقدان آينده نگری در جنبش سياسی ايران در دوران انقلاب است. 25 سال پيش درباره اين موضوعات در نوشتار ترقی خواهی بحث کرده ام و نيازی به تکرار نيست (11).

در اينجا هدفم پرداختن به مثال های مشخص نيست بلکه می خواهم نشان دهم خود آينده نگری يعنی واکنش به آينده قبل از تبديل به حال آن ديدگاهی است که بينش اصلی حزب آينده نگر را تشکيل می دهد و آنچه در پلاتفرم حزب مدون ميشود نتيجه آن آينده نگری است. در نتيجه آن پلاتفرم هميشه در حال تکامل خواهد بود و نقطه رقابت و همکاری حزب آينده نگر با جريانات مختلف سياسی از سلطنت طلبان و مليون تا اصلاح طلبان اسلامی و ديگران خواهد بود. همانطور که پيشتر هم ذکر کردم جرياناتی نظير جبهه دموکراتيک ايرانِ مهندس حشمت طبرزدی (12) که از دل جريانات اسلامی بيرون آمدند در عرصه تشکيلاتهای سياسی ايران با ديدگاهی آينده نگر خود را متشکل کردند و کمترين کاری که افراد آينده نگر در عرصه سياسی ميتوانند بکنند، تا تشکيل حزب آينده نگر (13)، تقويت اين جريان است.

به اميد جمهوري آينده نگر دموکراتيک و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهاردهم فروردين 1389
April 3, 2010

پانويس:

1. http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
2. http://www.ghandchi.com/616-CommunismOpiate.htm
3. http://www.ghandchi.com/309-FuturistCoalitions.htm
4. http://www.ghandchi.com/468-AyandehnegariChist.htm
5. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
6. ASIC
7. Emulation
8. Simulation
9. http://storyofstuff.org/bottledwater
10. http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism.htm
11. http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm
12. http://mohandestabarzadi.blogfa.com
13. http://sites.google.com/site/futuristparty/


پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

دکتر اسماعيل نوری علا-راه حلی بنام سکولاريسم سياسی


دکتر اسماعيل نوری علا-راه حلی به نام سکولاريسم سياسی؟

1

اين هفته قصد دارم به پرسشی که از جانب تعداد از خوانندگان جمعه گردی هايم، در مورد نظر آقای دکتر عبدالکريم سروش مبنی بر وجود دو نوع سکولاريسم (يکی سياسی و يکی فلسفی)، مطرح شده پاسخ دهم. اما لازم می دانم که قبل از رسيدگی به سخنان دکتر سروش اندکی به زمينهء کار نيز اشاره کنم.

«جوزف پي يو» (Joseph N. Pew Jr.) که در اواخر دههء 1940 رئيس هيئت مديرهء شرکت نفت «سان» آمريکا بود، همراه با برادران و خواهرانش «مؤسسهء خيريه پی يو» را بنياد نهاد که امروزه يکی از مهمترين های اين نوع مؤسسات است. و يکی از نهادهای وابسته به اين خيريه «مرکز تحقيقات پی یو» نام دارد که هفت پروژهء تحقيقاتی را اداره می کند. يکی از اين پروژه ها «مجمع پی يو» (Pew Forum) نام دارد که يک اطاق فکر تحقيقاتی دربارهء زندگی مدنی در آمريکا است. اين اطاق فکر در ماه دسامبر 2007 بخشی از مهمترين ژورناليست های آمريکا را برای شرکت در کنفرانسی پيرامون «مذهب، سياست و زندگی عمومی» گرد هم آورد. سخنران اصلی اين کنفرانس «پروفسور ويلفرد مک کلی» (Wilfred McClay) بود که از روشنفکران و تاريخدانان سرشناس آمريکا محسوب شده و از استادان ممتاز دانشگاه «تنسی» آمريکا است.

موضوع سخنرانی پروفسور مک کلی «روابط تاريخی مذهب و سکولاريسم در آمريکا» بود. او، سخنان خود را با اشاره به انواع سکولاريسم آغاز کرده و توضيح داد که سکولاريسم مفهوم بسيطی است که در يک سويش حذف کامل مذهب از سپهر عمومی قرار دارد [و مفهوم «لائيسيته» در زبان و سيستم حکومتی فرانسه به اين نوع از سکولاريسم اشاره می کند و يکی از نمونه های اجرائی اش هم سکولاريسم مسلط بر ترکيه در 90 سال گذشته بوده است که در آن کشور با نام "کماليسم" شناخته می شود] و در سوی ديگرش سکولاريسم آمريکائی ايستاده است که وجود مذهب در سپهر عمومی و زندگی اجتماعی را نه تنها نازدودنی که حتی لازم می داند، اما خود را تابع هيچ مذهب معينی ندانسته و به همهء مذاهب به يک سان امکان رشد و توسعه می دهد و، بدينسان، «جدائی حکومت از مذهب» را نه در راستای نابودی مذهب که برای خدمت به آن بنياد کار خود قرار می دهد و، لذا، مذاهب گوناگون هيچگاه «سپهر عمومی» را در جامعهء آمريکائی ترک نمی کنند و، در زير چتر حمايت حکومت سکولار اين کشور، همگی از آزادی و برابری اجتماعی و حقوقی برخوردارند، بی آنکه بين شان تزاحم و تخالفی بوجود آيد و يکی برای نابودی بقيه قد علم کند.

پس از اين تفکيک، پروفسور مک کلی «تفکيک» نوع ديگری را نيز به کنفرانس ارائه داد که از آن پس به نام او ثبت شده و بصورت جزئی از مباحث مربوط به سکولاريسم منظور گشته است. او توضيح داد که، از يک منظر ديگر هم می توان سکولاريسم را به دو نوع تقسيم کرد. يکی را می توان «سکولاريسم سياسی» خواند. اين سکولاريسم مشروعيت و حتی ضرورت اخلاقی وجود دين باوری را می پذيرد اما از پذيرش يکی از اديان و مذاهب بعنوان دين يا مذهب رسمی کشور خودداری می کند. نوع ديگر سکولاريسم را می توان «سکولاريسم فلسفی» ناميد. اين سکولاريسم می کوشد تا نوعی «دين ناباوری مشترک» (a common unbelief) را بعنوان شالودهء حکومت و دولت جا بياندازد و، در نتيجه، به نهاد دين و مذهب بهای خاصی نمی دهد و می کوشد تا حضور آنها را در سپهر عمومی محدود سازد.

همين «تفکيک» در ماه گذشته از جانب آقای دکتر عبدالکريم سروش در گفتگوئی با خانم فرزانه بذرپور(1)، مطرح شده و پرسش های متعددی را برانگيخته است. اما، همچنان قبل از پرداختن به سخنان دکتر سروش، بد نيست که در سطح نظری نخست به يک سلسله نکات بهم پيوسته توجه کنيم.

2

1. صفت «سکولار» (عطف به انواع سابقه ای که دارد) امروز برای همگان و در همهء زبان ها دارای يک معنای واضح و انکار ناپذير است که توجه به آن می تواند در حل مشکلات کمکمان کند. اين معنا را می توان در واژهء ترکيبی «غير مذهبی» يافت. يعنی همگان فهميده اند و می فهمند که هرچه «سکولار» است «غير مذهبی» هم است و هرچه مذهبی است غير سکولار بشمار می رود. يعنی دو مفهوم «سکولار» و «مذهبی» ذوجی غير قابل جمع شدن را بوجود می آورند، بی آنکه يکی در پی انکار و براکندن ديگری باشد.

2. مثلاً، به اين کاربرد از صفت سکولار توجه کنيم: انسان شناسی سکولار. در اينجا بلافاصله مشخص می شود که ما قصد داريم از نوعی انسان شناسی سخن بگوئيم که «غير مذهبی» است؛ و مفروضات و ايجابات مذهبی در آن راهی ندارند. يعنی، وقتی می گوئيم «انسان شناسی سکولار» انگار که گفته ايم «انسان شناسی غير مذهبی». يا اصلاً هنگامی که ادعا می کنيم "علم" (به معنی science) يک نهاد سکولار است، مقصودمان آن است که علم مفاهيم مذهبی (همچون وجود عالم غيب و خدا و آفرينش و وحی و روح و قيامت) را بخود راه نمی دهد يا، به زبان ديگر، مدعی است که چون صحت و سقم اين مفاهيم با روش ها و سنجه های علمی قابل بررسی و تحقيق و اندازه گيری نيست، آنها نمی توانند «موضوع علم» باشند و، در نتيجه، "علم"، بنا بر موازين اش، سکولار است.

3. اما اگر صفت «سکولار» را به معنای «ضد مذهب» بگيريم، چنانکه خيلی ها می گيرند، وضع بکلی تغيير می کند. در واقع، هستند بسيارانی از علم انديشان و علم باوران که يک قدم ديگر هم برداشته و اساساً منکر وجود عالم غيب و خدا و آفرينش و وحی و روح و قيامت می شوند و می کوشند تا، با ارائهء ادلهء علمی، وجود چنين چيزهائی را رد کرده و معتقدان به اين امور را مردمی غيرمنطقی و عقب افتاده بنامند. يعنی، آنها ابتدا همين مفاهيم را (که اجازهء ورود به حوزهء علم را ندارند) از در ورودی ديگری (که می تواند «ورودی انکار» نام داشته باشد) وارد حوزهء علم کرده و سپس منکر آنها می شوند. در اينجا اما بايد توجه داشت که «امر غير دينی» تبديل به «امر ضد دينی» شده است.

4. همين امر، با ملاحظات گسترده تری، در مورد فلسفه نيز صدق می کند. می دانيم که فلسفه مجموعهء همهء آن دسته از دانش های بشری است که هنوز کاملاً مشخصات «علمی» بخود نگرفته اند و، در نتيجه، منطقهء خاکستری وسيعی را تشکيل می دهد که بسياری از مسائل غيرقابل طرح و بحث در حوزهء علم در آن قابل طرح و تشريح اند. مثلاً، همان الهياتی که بوسيلهء «علم» کنار گذاشته می شد (بی آنکه انکار شود) در حوزهء فلسفه قابل طرح و بحث اند. بر اين اساس اگر به ترکيب «فلسفهء سکولار» توجه کنيم و بخواهيم معنای آن را درک کنيم چاره ای نخواهيم داشت جز اينکه حداکثر بگوئيم که فلسفهء سکولار فلسفه ای غير دينی است.

5. اما شک نيست که «فلسفهء ضد دينی» هم وجود دارد که، در مبانی و مفروضات اوليهء خود، منکر عالم غيب و خدا و آفرينش و وحی و روح و قيامت است. بنظر من، بنا بر استدلالات فوق الذکر، چنين فلسفه ای را نمی توان سکولار (به معنی عام «غير دينی») خواند و بايد برای آن نام ديگر جستجو کرد.

3

بنظر من می رسد که آقای دکتر سروش، اين «فلسفهء ضد دينی» را با آن «دين ناباوری مشترک» (a common unbelief) که شالودهء حکومت و دولت است يکی گرفته و «فلسفهء ضد دينی» را «سکولاريسم فلسفی» ناميده است، آنجا که می گويد: «به طور کلی دو گونه سکولاريزم داريم سکولاريزم سياسی و سکولاريزم فلسفی... سکولاريزم فلسفی معادل بی دينی و بی اعتقادی به ديانت است و نوعی ماترياليزم (ماده‌گرايی) است. اين نوع سکولاريزم با انديشه دينی غير قابل جمع است. يکی قائل به اثبات دين است و ديگری قائل به نفی دين و جمع بين نفی و اثبات غيرممکن است».

البته اگرچه اين نامگذاری بصورتی آشکار عدول از فهم درست صفت «سکولار» به معنای «غير دينی» (و نه ضد دينی) است اما بايد اذعان کرد که برای پيدايش اين چنين تلقی غلطی، علاوه بر نيات دکتر سروش، دلايل متعددی وجود دارد و، بيش از هرکس خود کسانی که، در حوزهء فلسفه، منکر الهيات می شوند اصرار دارند که خويشتن را «سکولار» (در اينجا به معنی ضد دين) بخوانند؛ بی آنکه، به معنای درست کلمه، سکولار باشند. اينان هم اهل فلسفه اند اما سکولار نيستند.

يک نفر سکولار در همهء حوزه های نظر و عمل اعلام می دارد که من با مفروضات الهياتی کار ندارم و آنها را وارد ميدان تفکر و تفحص خود نمی کنم اما منکر آنها هم نيستم؛ ممکن است درست باشند و ممکن هم هست که همهء آن عوالم حاصل تخيلات اميدوارانهء بشر باشند و، در هر صورت، قائل بودن به بود و نبودشان ربطی به کاری که من می کنم ندارد. من اگر عالم هستم می گويم علم من سکولار است به اين معنی که غير دينی است و، به عبارت ديگر، بی آنکه بکوشد تا منکر الهيات شود آنها را بعنوان «موضوع تحقيق» به حوزهء کار خود راه نمی دهد.

اما، همانگونه که گفتم، علم باوران و فلسفه دانان ضد دينی که اغلب، به پيروی از سنت فرانسوی، خود را «سکولار» می خوانند موجب پيدايش تضادی می شوند که به دکتر سروش اين امکان را می دهد که در برابرش، با توسل به تفکيک سکولاريسم به سياسی و فلسفی، چنين مطرح کند که ما با کسانی که می خواهند، از لحاظ انديشه و فلسفه، و در پيروی از «سکولاريسم فلسفی»، منکر الهيات شوند دارای مشکل هستيم چرا که ما به الهيات باور داريم و آنها منکر باورهای ما هستند و، لاجرم، ما را به مخالفت با اين نوع سکولاريسم می کشانند.

اما واقعيت آن است که اين ميدان زورآزمائی منکران و مؤمنان است و ربطی به سکولاريسم ندارد که می خواهد الهيات مؤمنان را بخود راه ندهد، بی آنکه منکر وجود و آزادی وجود آنها شود.

در هر حال، نکتهء اصلی آن است که دکتر سروش از اين «خلط مبحث ِ» ايجاد شده از جانب منکران الهيات (که بی دليل خود را سکولار می خوانند) استفاده ای کاربردی می کند و، با جمع کردن آنها در زير چتر «سکولاريسم فلسفی» (که در اينجا به معنی فلسفهء ضد دينی است)، می کوشد توضيح دهد که، در واقع، مخالفت او و ديگر همفکرانش در جبههء نوانديشی دينی با سکولاريسم، هم در گذشته و هم در اکنون، متوجه اين سکولاريسم فلسفی ضد دين بوده است و نه چيز ديگری.

البته می توان، با آوردن شواهد متعدد، نشان داد که مخالفت ايشان (و نوانديشان دينی ديگری هم که در پی پيروزی اسلاميست ها در انقلاب 57 به قدرت سياسی آلوده شدند) با سکولاريسم گسترهء وسيع تری از احتجاجات فلسفی را شامل می شود. اما ورود به چنين بحثی تنها حکم سنگ اندازی در راه نزديک شدن فکرها را دارد و، جز در حوزهء تحقيقات تاريخی که هيچگاه نمی توانند به امروز بپردازند، چرا که امروز هنوز تاريخی نشده است، به درد کار ديگری نمی خورد. اگر نوانديشان دينی، با ناميدن تفکرات و احتجاجات ضد دينی با ترکيب «سکولاريسم فلسفی» می توانند، در زمينهء کار سياسی، در بسته ای را بروی خود بگشايند و با اين اظهار نظر که درگيری شان با تفکرات ضد دينی ربطی به مقولهء آن سکولاريسمی که مورد نظر ما است ندارد، بگذار چنين کنند. کسی از اين بابت ضرری نمی بيند.

4

اما آنچه اهميت دارد مطالبی است که دکتر سروش، البته بدون ارجاع به منابع خود، در صحنهء سياست کشورمان، و از جانب خود و اکثريت نوانديشان دينی مطرح می کند و به نوعی مدعی می شود که بين سکولاريسم فرانسوی و آمريکائی نوع دوم را ترجيح می دهد. او می گويد:

«سکولاريزم سياسی يعنی انسان، نهاد دين را از نهاد دولت جدا کند و حکومت نسبت به تمام فرقه‌ها و مذاهب نگاه يکسان داشته باشد و تکثر آنها را به رسميت شناخته و نسبت به همهء آنها بی‌طرف باشد... به اين معنا بسياری از مذهبی ها سکولار سياسی هستند و چنين بيطرفی سياسی را در حضور عقايد مختلف و متکثر به رسميت می شناسند و بر آن صحه ميگذارند...»

بدينسان، دکتر سروش، با بيان اين مطلب، اولين قدم را در راستای نوينی می نهد که اگر خود در اين سخن صادق باشد و وفادارانه در راستای متحقق ساختن اش گام بردارد، و همچنين حرفش بوسيلهء ديگران جدی گرفته شود، و بخصوص مخالفت «خودی ها» را برنيانگيزد، اين حرکت می تواند امکان وسيعی را فراهم آورد که همهء «سکولارهای سياسی» ی مذهبی و غير مذهبی گرد هم آورده و توازن قوا را به نفع سکولاريست های دگرگونی خواه و مخالف حکومت مذهبی در ايران بهم زند.

بنظر من، واقعيت هم گويای آن است که، هم تجربهء سکولاريسم در ترکيه و هم تجربهء حکومت مذهبی در ايران، بخش عمده ای از سکولارهای ايران را به سوی سکولاريسم نوع آمريکائی سوق می دهد که در آن ضديت با دين و مذهب از جانب حکومت جائی ندارد. و اين سکولارها برای رسيدن به چنين مقطعی، که در آن نوانديشان مذهبی هم گامی به سوی عقايدشان بردارند، دشواری های بسياری را تحمل کرده اند. چندی پيش يکی از مجريان برنامه های تلويزيونی، که موضعی ضد دين و مذهب دارد، طی گفتگوئی زنده بشدت به من حمله کرد که «اگر سکولاريسم به معنای جدائی مذهب از حکومت يا دين از دولت است، معنای ديگرش هم برسميت شناختن وجود دين و مذهب در جامعه و ايجاد آزادی برای رشد همهء اديان و مذاهب است و نه برانداختن آنها و، در نتيجه، بايد به همان شدت که با مذهبی ها مبارزه می کنيم با سکولارها هم مبارزه کنيم». به عبارت ديگر، هنگامی که می گوئيم سکولاريسم برای برانداختن مذاهب و اديان، و نيز بی مذهبی و دهری گری، نيامده است بلکه می خواهد امکانی را فراهم آورد تا همهء تفکرات و عقايد در زير چتر آن امکان حيات و رشد و تبليغ داشته باشند، لامحاله خود را در معرض چنين حملاتی قرار می دهيم. حال، اگر مذهبی ها و دينداران نيز تعصب و يکه خواهی سياسی را، از طريق خارج کردن عقايد خود از امر حکومت، کنار بگذارند آنگاه سکولاريسم برای آنها نيز بهترين پناهگاه خواهد بود.

و جالب اينکه جملات آخر دکتر سروش حتی نشان از اقرار به خطاهای گذشته نيز دارند و حکايت از آن می کنند که چگونه يک بنيادگرای متعصب مذهبی نيز می تواند ـ از طريق آزمايش و خطا ـ به حقانيت و ضرورت سکولاريسم برسد. به اين جملات توجه کنيم:

«اگر سکولاريزم سياسی را در نظر بگيريم شايد همه و يا اکثريت اعضايی که آن بيانيه را امضا کردند هم سکولار سياسی هستند. مخصوصا پس از اين تجربهء تلخ و عميق جمهوری اسلامی که به ما آموخته است که در آميختن قدرت و دين، و از موضع خدا در جامعه حکومت کردن، چه آفت‌هايی را به دنبال دارد...»

اين تصديق ما را متوجه اين تعريض هم می کند که وقتی دکتر سروش، و همه يا اکثريت امضاء کنندگان دين باور بيانيهء فوق الذکر (که قبلاً از ارکان حکومت اسلامی مسلط بر ايران بوده و از وزارت تا عضويت در شورای انقلاب فرهنگی و سپاه پاسداران را آزموده اند)، از طريق «تجربهء تلخ و عميق جمهوری اسلامی» به چنين ادراک و اشرافی رسيده اند، چگونه می توان منکر آن شد که، عليرغم اعتقاد اصلاح طلبان مذهبی همچون مهندس موسوی، مردمی که، بدون داشتن عضويت مؤثر در ارکان نظام، از ميان آتش «تجربهء تلخ و عميق جمهوری اسلامی» گذشته اند خودبخود خواستار حکومتی سکولارند، حتی اگر ندانند آنچه می خواهند چنين نامی دارد و، در نتيجه، بايد پذيرفت که کل «جنبش سبز» هم در گوهر خود جنبشی سکولار است که نوانديشانی همچون دکتر سروش می خواهند خود را با آن تطبيق دهند.

5

اما آنچه که در بالا گفتم با يک «اگر...» همراه بود، با اين عبارات که: «اگر مذهبی ها و دينداران هم تعصب و يکه خواهی سياسی را، از طريق خارج کردن عقايد خود از حکومت، کنار بگذارند آنگاه سکولاريسم بهترين پناهگاه آنان خواهد بود»، و لازم می بينم که همين جا اين نکته را بيافزايم که، به اعتقاد من، تا تحقق اين «اگر...» راه درازی در پيش است که ميدان فراخی برای خوش بينی بوجود نمی آورد. به عبارت ديگر، اگرچه دکتر سروش در آن گفتگو به مطلب نظری مهمی اشاره کرده است اما مطالبی که در پی اين نکته در آن مصاحبه بيان شده موجب آن گشته است که از زمان انتشارش تا کنون بحث های اغلب منفی و پرخاشگرانه ای در مورد نيات ايشان مطرح شود.

می گويم راه درازی در پيش است زيرا باور نمی کنم که می توان به تفکيک بين سکولاريسم سياسی و فلسفی معتقد بود اما، در عين حال، اجازه داد که، مثلاً، آقای سيد محمد خاتمی، اين کعبهء اصلاح طلبان مذهبی، دهان بگشايد و چنين بگويد: «اسلام همیشه بر سیاست و حكومت تاکید دارد. ولی دست کم در غیبت معصوم (و حتی در زمان معصوم) برای استقرار حکومت مورد توجه اسلام و پیشوایان دینی بوده است و نباید در آن تردید کرد... ما از جمهوری اسلامی که منطبق با معیارهای اسلامی و مردم‌سالاری نیز هست دفاع می‌كنیم و تنها راه دفاع از این حکومت و تقویت آن را همین اصلاحات می‌دانیم... درست است که سکولاریسم با موازین دینی و فرهنگی ما سازگار نیست و عامل بیگانه هم می‌کوشد تا سكولاریسم را در جامعه برای مقابله با حکومت دینی رواج دهد، اما مهم‌تر و مؤثرتر از عامل بیگانه در غیردینی‌تر شدن جامعه این است كه جامعه به سویی رود که از حکومت دینی دل‌خوش نباشد و از آن دوری كند. برای همین ما مدعی هستیم كه اصلاحاتی كه ما می‌گوییم از رواج سکولاریسم و افول دین در جامعه و اذهان و رفتار ایرانیان جلوگیری می‌كند…»(3)

آقای دکتر سروش اگر در سخنان اخير خود صادق باشد، روزی خود بايد به اين خزعبلات پاسخ دهد و ثابت کند که، بعنوان معتقد به سکولاريسم سياسی، نه عامل بيگانه است و نه طرفدار «استقرار حکومت مورد توجه اسلام». اما چنين توقعی را چگونه می توان به همين زودی ها از دکتر سروشی داشت که در همان مصاحبه با خانم بذرپور می گويد:

«در فقه اسلامی، یک رشته قوانین هست که تا وقتی با حقوق بشر منافات صریح پیدا نکرده ما مسلمانان ملزمیم به آنها عمل کنیم... فقه همواره حافظ هویت مسلمانان بوده است. مثلاً برای خرید و فروش، اجاره، صید و ذباحه، خوراک و پوشاک [نوری علا: آيا منظور حجاب است؟] و... ما در فقه مان قوانین خاصی داریم. این مسائل در قوانین فرانسه به گونهء دیگرست، در قوانین انگلستان جور دیگر، ولی هیچ دلیلی وجود ندارد که ما قوانین فقهی را، مادامی که مضر به حال خلق و مغایر حقوق بشر نیست، عوض کنیم و مثلاً با قوانین فرانسه یکسان کنیم. ضرورتی ندارد. اما ممکن است شما به احکام دیگری برخورد کنید، مثلاً احکام مربوط به ارتداد ـ که با حقوق بشر منافات دارد. در اینجاها باید اجتهاد کرد و اینها را با اخلاق اسلامی مناسبت بخشید. اسلام که فقط فقه نیست؛ فلسفه هم هست، اخلاق هم هست و آنها را هم باید مد نظر قرار داد. در این صورت یک نظام اسلامی که مردم مسلمان هم آن را می پسندند، می تواند برقرار شود، با حاکمانی که به یک اسلام عادلانه و دموکراتیک پای بند باشند».

در تمام اين سخنان بوی مشوش کنندهء ابقا و ادامهء حکومت مذهبی در ايران به مشام می رسد چرا که اگر چنين نبود جای طرح اينگونه سخنان هم نه در سپهر سياسی که در حجره های مدارس قم بود. بدينسان، شايد بايد آرزو کنيم که خداوند اين دوستان دين باور به مام ميهن ما آنچنان صبری عطا کند که نوانديشان مذهبی مان به تضادهای درونی فکر خود پی ببرند (يا اگر پی برده اند و بروی خود نمی آورند، از آنها دست بردارند) و به مجموعهء نظری منسجم تری برسند.

تا آن زمان اما نمی توانم از بيان اين عقيده خودداری کنم که، بنظر من، در سخن ايشان نکتهء بسيار مهم و سرنوشت سازی نهفته است که اگر صادقانه پی گير آن باشند مسلماً خروجگاهی برای رهائی از بن بست کنونی سياسی ما بوجود خواهد آمد. اما می دانم که اين نظر من بخشی از دوستان سکولارم را خوش نمی آيد. مثلاً، وقتی من، من دو هفته پيش، همين سخنان دکتر سروش دربارهء سکولاريسم سياسی را، با احتياط تمام، خوش آمد گفتم، آقای شهباز نخعی، يکی از نويسندگان خوش فکری که قلمش را می پسندم، با تأسف نوشت:

«مقالهء هفتهء پیش دکتر نوری علا و خوش آمد گویی اگرچه "با احتیاط تمام" اش به [ورود] "اصلاح طلبان دین باور به قلمروی خواستاری حکومتی سکولار" مرا به فکر فرو برد. فکر این که چرا ما مردم عادت و حتی علاقه داریم که از یک سوراخ چند یا چندین بار گزیده شویم...»(4)

از خود می پرسم که آيا اين ترس از گزيده شدن مکرر بايد موجب آن شود که با هر نوع تقرب اصلاح طلبان دين باور به سکولاريسم برخوردی خصمانه داشته و از پيش يقين داشته باشيم که آنها در اين کار خود ريگی به کفش دارند؟ پاسخ من به اين پرسش چه می تواند باشد جز اينکه: «من احتياط می کنم اما در را بروی مفاهمه نمی بندم».



1. http://www.newsecularism.com/2010/03/17.Wed/031710.Abdolkarim-Sorush-Not-to-frighten-the-faithful.htm

2. http://creationproject.wordpress.com/2008/01/11/philosophical-secularism-vs-political-secularism/

3. http://www.newsecularism.com/2010/01/20.Wednesday/012010-Wed.htm

4. http://www.newsecularism.com/2010/03/24.Wednesday/032410-Shahbaz-Nakhai-Nooriala-and-reformists.htm





موسيقی ايرانیِ قابل دانلد

شکيلا
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Shakila/
هايده
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/haydeh/
داريوش
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/darioosh/
شادمهر عقيلی
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Shadmehr%20Aghili/
شهره
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Shohreh/
ويگن
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/vigen/
مجيد خراطها
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Majid%20kharatha/
دلکش
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/DELKASH/
عصار
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/asar/
عليرضا افتخاری
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Alireza%20eftekhari/
مارتيک
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/martik/
رضا صادقی
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/reza%20sadeghi/
محسن چاوشی
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Mohsen%20Chavoshi/
بنان
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/banan/
علی عبدالملکی
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Ali%20Abdolmaleki/
امين فياض
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Amin%20Fayyaz/
فرشيد امين
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Farshid%20Amin/
افشين
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Afshin/
حميرا
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Homira/
اندی و کورس
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Andy%20va%20KOUROS/
نيما علامه
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Nima%20Allame/
آقاسی
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/AGHASI/
عهديه
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Ahdieh/
پويا بياتی
http://www.ganja2dl.com/Ganja2Music/Mohsen/Full-Album/Pouya-Bayati/
حبيب
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Habib%20%28%2016%20Albume%20%29/
سياوش قميشی
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Siavash%20Ghomeishi/
سيما بينا
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Sima%20Bina/
50 سال موسيقی ايران
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/50%20Sal%20Moosighi%20Irani/
37 سال راديو ايران
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/37_Sal_Radio_Iran/
سوناتی-نی و دف
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/SONATI%20%28%20NEY%20-%20DAF%20-%20Santoor%20%29/
اميد
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Omid/
معين
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Moein%20%28%2031%20Albume%20%29/
هلن
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Helen/
عارف
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Aref/
زيبا شيرازی
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Ziba%20Shirazi/
نوش آفرين
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Nooshafarin/
شهرام کاشانی
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Shahram%20Kashani
مسعود فردمنش
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Masoud%20Fardmanesh/
داود بهبودی
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Davood%20Behboodi/
محمد اصفهانی
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Mohammad%20Esfehani/
شاهرخ
http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Shahrokh/

میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با خانواده شیوا نظرآهاری عید دیدنی کردند


میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با خانواده شیوا نظرآهاری عید دیدنی کردند
http://www.radiofarda.com/archive/news/20100401/143/143.html?id=1999662

میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با خانواده شیوا نظر آهاری ، روزنامه نگار و فعال زندانی حقوق زنان، عید دیدنی کردند. شیوا نظر آهاری در جریان نا آرامی‌های پس از انتخابات در ۲۴ خرداد ماه بازداشت و در مهرماه با وثیقه آزاد شد، اما مجددا در آذرماه در حالیکه برای شرکت در مراسم خاکسپاری آیت الله منتظری عازم قم بود، بازداشت شد و تاکنون در زندان به سر می برد.

عرفان قانعی فرد-اعدام قاضي در آن بامداد بهاري


اعدام قاضي در آن بامداد بهاري. عرفان قانعي فرد
http://kurdistantoday.ir/NewsDetail.aspx?itemid=1014

درست از آن بامداد غمگین و درس بزرگ تاریخ، ۶۳ سال گذشت. صبحگاه روز بهاری ۱۰ فروردین ۱۳۲۶ که ملای خوش صدای مسجد شهر، مردمان را از خواب نوشین به نماز دعوت می کرد میدان چهار چراغ رنگ ماتم داشت. آنهایی که به سوی مسجد روان بودند ناگاه ۳ جنازه را بالای دار دیدند که پیکر بی جان قاضی محمد و صدر و سیف قاضی بر دار آویزان است و گاه وزش باد می لرزاند. و شاید کسی نمی دانست که یکی از آموزنده ترین درسهای تاریخ، رقم خورده است.
آن اعدام عجولانه برای تادیب و هشدار به مردمانی بود که مباداهای بسیار را فراموش کنند. روزنامه های عصر نوشتند که بامدادان بر حسب حکم دادگاه صحرایی برادران قاضی اعدام شده اند. و جرم شان به خاطر دادرسی سرهنگ پارسی تبار و دادستانی سرهنگ فیوضی، قیام مسلحانه علیه نیروهای دولتی و تجزیه قسمتی از خاک کشور و تشکیل حکومت جمهوری خودمختار است. تو گویی می خواستند که کاسه هرچه نامرادی و استبداد و تباهی کشور را بر سر ۳ زبان بسته بشکنند و ۶۳ سال است که قاضی محمد را تجزیه طلب نامیده اند. اما کو گوش شنوا؟ و امروز در آستانه آغاز ۶۴ مین سالروز آن واقعه شاید راقم این سطور می برای هم نسلانش – در این نفس های تازه بهاری – فریاد بلندی بکشد و هوارش را سر دهد که با به تنگ آمدن از تحریف و سکوت و شاید مصلحت پنداری ، باید ممنوعه را شکست و بازگفت حقیقت یک روحانی ساده دل اما با اخلاق را. شهریور ۱۳۲۰ فرا رسیده است. قشون روس از شمال و لشکر انگلیس از جنوب ، سرزمین مان را اشغال کرده اند و شاه مستبد را بر یک کشتی نشانیده اند تا او را به ناکجا آباد اقیانوس ببرد اما فرزندش را بر آن تخت گذاشته اند تا سایه منحوس استبداد و خودکامگی مبادا روزی کمرنگ شود. آنکه صدای مشروطه خواهان و یکی مانند میرزاده عشقی را خفه کرد که می گفت : به امید استقامت تا پیروزی آزادی، در آن روز بر تخته پاره ای میان موج های اقیانوس دوران تبعیدش را آغاز کرده بود و ایران تحت تاراج چکمه اهریمنان نشسته به انتظار. ارتش ایران خود را باخته بود. شاه کینه توز ایران را به وحشتکده مبدل کرده بود.


کردستان هم محل تاخت و تاز روس ها و انگلیسی ها و اغتشاش قبایل و زد و خورد عشایر. جامعه ای سنتی با مردمانی ساده و بی پیرایه و غرق در عقب ماندگی و فقر و ناآگاهی و سلطه فئودال خودسر و عشیره ارتجاعی برقرار. شاه جوان بر تخت شاهی نشست اما روس ها در صدد کنترل زمام امور مملکت بودند و انگلیسی ها در پی نفع خویش. دوران بی ثباتی و هرج و مرج ، کشور را درنوردیده بود. حکومت مرکزی قدرت چندانی در کردستان نداشت و کردها انگار یا باید زیر سلطه انگلیسی ها یا روس ها رضایت می دادند. سردار معظم کردستانی ( آصف) – فرماندار کردستان – تعامل با انگلیسی ها را برگزید شاید که مبادا از ملک و مالش ذره ای کاسته شود و امان الله خان اردلان هم در پی آن بود که مقام و مصالحش در دربار به کدام سو می رود. کردستان عراق هم شلوغ بود یا هوادار انگلیس بودند و یا هواخواه آلمان. اما قحطی و فقر و تورم و تاثیرات جنگ ایران را در نوردیده بود و کردستان شمالی – بانه و مهاباد و سردشت و سقز و ...- سرزمین بلا صاحب مانده بود. محمد رشید خان بانه در سفارت انگلیس را می زند تا کمکی کنند او حکومت خودمختار کردستان را تشکیل دهد اما سنندج و کرمانشاه تحت کنترل کامل انگلیس بود و نیازی به داشتن کسی مانند محمد رشید خان نبود و او به دامان سیاست ترکیه پناه برد اما کردستان را ترک نکرد. محمود خان کانی سانانی هم مریوان را در قبضه قدرتش گرفته بود و سلاح های سربازان فراری را جمع کرد که دوباره با حکومت مرکزی رابطه ای بسازد و از تنورش نانی بپزد. درس فرصت جویی و سو استفاده از خشم مقدس را خوب آموخته بود.

ارومیه هم ناآرام است . قاضی محمد به تهران و کاخ شاه دعوت شده است و به شاه وعده می دهد که آرامش شهر را بازگرداند اما روس ها قبل از بازگشت قاضی از تهران، خواب دیگری دیده بودند. قاضی محمد به ناچار تعامل با روس ها را برگزید که شاید ارومیه و مهاباد و میاندوآب را از ارتجاع و سیه روزی نجات دهد و نیروهای مترقی و روشنفکر و میهن پرست اختیار امور را به دست بگیرند و در این خلوص نیت قاضی محمد شک و شبهه ای نیست. اما روس ها قاضی محمد را به باکو فراخواندند. و به آن طلبه جوان ساده دل – که شاید حمایت روس ها را باور کرده بود - وعده تشکیل حکومت خودمختار کردستان را می دهند اما قاضی در گفتارهای مطبوعاتی اش بر مصالحه تاکید کرد که به اداره کردستان توسط نیروهای محلی تحت نظارت قوانین حکومت مرکزی راضی است اما خوانین و عشایر و فئودال ها دشمنی با وی را آغازیدند.

سفارت ترکیه سفر قاضی را افشا کرد و آمریکا و انگلیس و ایران از واقعه باخبر شدند که کردها می خواهند کردستان مستقل تشکل دهند اما قاضی روحش خبر دار نبود. سفیر روس از ترک ها گله کرد اما ترک ها و انگلیسی ها نمی خواستند چیزی را بشنوند و در رسانه ها این خبر جعل، درز یافت و باقروف به رهبران شوروی نوشت " تجزیه طلبی کردها در ایران همیشه اسباب بازی سیاسی نیروهای خارجی بوده است باید از تحریک بپرهیزیم و در برابر سیاست انگلیسی ها محتاط باشیم ". اما روس های سیاستی شفاف نداشتند. انگلیسی ها هم به سفارت شان نوشتند که فعالیت روس ها در کردستان ، یک تمثال ابلهانه و مضحک فرهنگی است و مداخله ما تصور غلطی را در کردها و شکی نادرست را در حکومت مرکزی پدید خواهد آورد. و هنوز کسی شاید نمی داند که عامل تحریک کردها برای برهم زدن ارومیه ، کجا بود. ارتش ایران در خط سردشت – زنجان ماند و نتوانستند بر کردها مسلط شوند و محمد رشید خان بانه هم فرصت را غنیمت دانست و بر سقز مسلط شد و بعدها شهر بانه را آتش زد و به عراق گریخت. رزم آرا هم مرحمت کرد و کل کردها را ساده دل و تحت تاثیر عوامل خارجی نامید و این صفت و اتهام سالهای سال ماند وگرنه سندی کتبی دال بر تجزیه طلبی هرگز یافت نشد اما پتک اتهامش در هر سندی به چشم می خورد.

رزم آرا در مطبوعات دوست و آشناها داشت و انگلیسی ها هم در رسانه های وقت ایران صاحب نفوذ. کردستان برای رزم آرا سکوی پرش موفقیت بود. به هر حال کردستان ایران در تابستان ۱۳۲۱ شاهد تهدید های محمد رشید خان و محمود خان و کردهای ارومیه بود. یعنی فضا را کاملا غبار آلود و ناامن جلوه دادن. و غارت ها و قتل هایی که به کردها منسوب می شد جزو تحریکات ترکیه و انگلستان بود که توسط نیروهای محلی کردستان صورت می گرفت. بعد از دوران نزاع ارتجاع و تجدد خواهی – شهریور ۲۰ تا اردیبهشت ۱۳۲۲ - روس ها برنامه ای تدارک دیدند و آن اینکه در ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۲ که در مهاباد کومله ژ.ک ( جمعیت احیای کرد) تاسیس شد. که سعی داشت در دیگر بخش های کردستان – بوکان و سنندج و سقز و نقده و کرمانشاه و ... – توسعه بیابد و حتی شعار کردستان بزرگ را مطرح کرد - و حتی نقشه ای غیر واقعی و مبالغه آمیز را مطرح کردند که با هیجان و تعصب فاقد منطق سیاسی ، آن را به عنوان سرزمین کردستان بزرگ می نگریستند و حتی پرچم کردستان را طراحی کردند- اما ناکام شد. اردلان و آصف و وزیری ها در سنندج هنوز رابطه با حکومت مرکزی و انگلیسی ها را داشتند.
آنگاه کومله ارتباطش را با شوروی توسعه می دهد و شوروی فعالیت تبلیغاتی فرهنگی گسترده ای را در کردستان آغاز می کند. قاضی محمد به عنوان شخصیت مطرح و دارای احترام به این جمعیت پیوست اما عضو نشد و سوگند هم یاد نکرد. چون رابطه اش با حکومت و شاه را دوست داشت اما درگیر دامگه حادثه شد. از سویی شخص قاضی محمد خواهان پافراتر نهادن از قانون رسمی دولت مرکزی ایران نیست اما از دیگر سو افراد کومله ژ.ک اهمیتی برای این موضوع قایل نیستند.

در این بین مصطفی بارزانی در آوریل ۱۹۴۵ منطقه بارزان را به ناآرامی کشانید و به چند مرکز پلیس حمله کرد و مدتی پس از پایان جنگ دوم جهانی - ۸ می ۱۹۴۵ - در ۱۰ اوت ۱۹۴۵ قیام بارزان شروع شده بود و عراق برای کنترل عصیان شمال از ترکیه مدد خواست. گرچه بارزانی پنهانی با میجر مور و کاپیتان استاک گفتگو می کرد و در ظاهر امر با نیروهای نظامی بریتانیا و ژنرال رنتن می جنگید. نخست وزیر عراق بنا به تاثیر انگلستان تصمیم گرفت که بارزانی را صحنه معادلات سیاسی کردستان حذف نماید. اما بنا به تحریک انگلستان و فرستاده MI۶، بارزانی عازم مهاباد شد تا معادلات روس ها و پتانسیل قاضی محمد را به هم بزند. و در ۱۳ اکتبر ۱۹۴۵ رادیو عراق اعلام کرد که بارزانی به ایران فرار کرد و قاضی محمد مات و مبهوت میهان ناخوانده را می نگریست و با احتیاط به وی خوش آمد گفت. اگر چه قاضی محمد با مقامات انگلیسی قبلا دیدار کرده بود و همان خواسته هایی را که بعدها با روس ها مطرح کرد، به زبان راند اما انگلیسی ها منتظر اقدام روس ها بودند تا از کارت بارزانی سودجویی کنند و بداقبالی قاضی محمد از ورود بارزانی به مهاباد شروع شد و به ناچار پذیرفت که او و چند هزار همراهش را را اسکان دهد و با وی هم پیمان باشد.

قاضی محمد در عین دوستی و رابطه با قوام السلطنه - قاضی محمد و برادرش صدر قاضی – نماینده مهاباد در مجلس – به قوام باور و اعتقاد داشتند اما متاسفانه قاضی محمد پس از بازگشت از شوروی و دیدار با باقروف – ۱۶ اوت ۱۹۴۵ - در جلسه ای با اعضای کومله از ایجاد یک حزب سیاسی به نام حزب دمکرات کردستان ایران خبر داد زیرا اسم دمکرات به سیاست روز جهان ، نزدیک تر و هماهنگ تر بود و اما پشت پرده سیاست شوروی را به سمت حمایت از حکومت ایران علیه کردها بود اما وی وعده باقروف را باور کرد که مساله کردها را پس از جنگ حل و فصل خواهد نمود. اما روس ها به نفت توجه داشتند. باقروف از قاضی محمد می خواهد که به حزب جدیدالتاسیس دمکرات آذربایجان کمک کند و به ان بپیوندد. اما در ۱۶ اوت ۱۹۴۵ ناگهان – و شاید به خاطر نوعی رقابت - تاسیس حزب دمکرات کردستان ایران اعلام می شود. کسی از مقامات ایرانی خصوصا دفتر نخست وزیری قوام، باور نداشت که قاضی محمد حزب دمکرات کردستان ایران را اعلام کند اما با شنیدن این خبر ، در عراق و ترکیه، کردها به جنب و جوش افتادند. دوران تاریخی ۲۲ اردیبهشت ۱۳۲۲ تا ۲۵ مرداد ۱۳۲۴ می توان دوران تغییرات فکری سیاسی کردستان نامید که هنوز روشنفکران را به تامل و وبررسی این دوران فرا می خواند که برای نخستین بار در ادبیات سیاسی کردستان، واژگان و عبارات مدرن مطرح شد و شاید مرحله تکوین جنبش سیاسی کردها باشد که بعدها این گرایش فکری، علیه دوران خودکامگی محمد رضا پهلوی مبارزه کردند و قبل از به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی، به شهادت رسیدند.

بنا به اسناد رکن دوم ارتش ایران هدف قاضی نوعی خودگردانی داخلی کردها زیر نظر حکومت مر کزی ایران بود نه استقلال کامل. قاضی محمد به فرستاده امریکا -بنا به سند محرمانه سیا - می گوید : " شاه از من خواست که وضع ارومیه را پس از شهریور ۱۳۲۰ آرام کنم . وطن من است و نمی توانستم نسبت به سو استفاده دست نشاندگان روس بی اعتنا باشم که تمامیت ارضی ایران عزیز را به مخاطره بیفکنند. در کاخ سعد اباد با وی دیدار کردم. و من هم به این امر اهتمام کردم. نماینده حکومت هم مرتب به من سر می زند و هیچ چیزی را پنهان از حکومت ندارم. امری کودکانه است که باور کنم کردها ایرانی نیستند و کردها در این اب و خاک زیسته و خواهند مرد. و به ایرانی بودنشان مفتخرند و این سخن شما به یک شوخی می ماند که جدا شویم".

در دسامبر ۱۹۴۵، رادیو مسکو تشکیل دولت مستقل آذربایجان به رهبری پیشه وری را اعلام کرد اما از کردها نامی به میان نیامد زیرا روس ها به ایرانی خواهی و ارادت قاضی محمد به حکومت مرکزی باور یا تردید داشتند. در رسانه های جهان هم خبر استقلال خواهی آذربایجان در صدر اخبار قرار داشت و حتی در رسانه های داخلی ایران صرفا به موضوع آذربایجان پرداخته شد و از کردستان تنها به عنوان نوعی عصیان و ناآرامی محلی یاد می شد. روز ۷ نوامبر روزنامه های ایران خبر از ناآرامی اوضاع آذربایجان دادند گرچه در بخش هایی از کردستان همچنان زد و خورد بود. گسترش روحیه جدایی طلبی موجبات نگرانی دولت انگلیس و ایران را فراهم کرد و پاییز ۱۹۴۵ شاهد پدیده نوین در تاریخ معاصر ایران بود که در کشوری شاهنشاهی، دو دولت جمهوری خودمختار اعلام وجود کنند.

در روز ۱۰ نوامبر ۱۹۴۵ که خوانین کردستان گزارشی سم آلود را به تهران ارسال کرده بودند که صدر قاضی با توده ای ها و روس ها همکاری تنگاتنگ دارد، وی در مجلس نطق غرایی می کند و از شاه پرستی و میهن دوستی کردها سخن به زبان می راند و از شایعات جدایی طلبی درباره کردها گله می کند و بی خبر از همه جا از حزب توده پشتیبانی تلویحی می نماید که ناگهان مهر تاییدی بر گزارش جعلی همزبانانش می شود. نمایندگان در لابلای حرف های او تذکر آیین نامه ای می دهند و هرچه او اصرار دارد که شاخ و برگ غیر واقعی دادن به اخبار ، بر خلاف مصالح کشوری و موجب نفاق و کدورت است، اما کسی گوش نمی دهد. شاید نطق صدر چراغ خطری برای نابهنگامی مطرح کردن خواسته سیاسی کردها در قالب خودگردانی کردستان بود که می بایست در آن اوضاع بحرانی کشور، به عنوان قدیمی ترین قوم ایرانی بیشتر جانب احتیاط را رعایت می کردند و دسیسه روس ها را باور نکنند. در ۱۱ دسامبر ۱۹۴۵ به طور کامل پرچم جمهوری شاهنشاهی ایران پایین آورده شد و پرچم کردی بر فراز مهاباد برافراشته شد. برنامه ای که قاضی محمد خود را در آن گرفتار دید وگرنه مکنونات قلبی خودش را در مصاحبه هایش بیان کرده بود اما تو گویی یا کسی نمی شنید و یا توان مدیریت بحران را نداشت . اما در تهران در گوشه ای قوام السلطنه – نخست وزیر باهوش و سیاستمدار - به تعامل ایران در مذاکرات مسکو می اندیشید .سردار معظم کردستانی (آصف) – والی و فرماندار سنندج – توسط صدر برای قاضی محمد پیام فرستاد که وضع بحرانی مملکت را درک کند و از این تلاش بی ثمر، دوری جوید که بسی فتنه انگیز است و کردستان را به آشوب می کشاند. بخش های اساسی کردستان – سقز، بانه، مریوان، اورامان، کرمانشاه، جوانرود، روانسر و .... – حمایتی از قاضی محمد و برنامه وی نکردند و فرستاده وی به این مناطق با پذیرایی سرد روبرو شد و روی خوشی به وی نشان ندادند. اشتباه قاضی محمد این بود که با اغراق به روس ها اظهار داشته بود که توانایی برانگیزاندن و جذب کردها به سود روس ها را دارد و به همین دلیل پیشه وری آن را بلف سیاسی خواند.

قاضی محمد اشتباه سیاسی اش را باور داشت و - حتی برخلاف توصیه روس ها- در ۲۲ ژانویه ۱۹۴۶ یونیفورم نظامی روسی به تن کرد و استقلال جمهوری کردستان را در میدان چهار چراغ مهاباد اعلام کرد و دیگر آن مرد قابل احترام به راهی بدون بازگشت قدم نهاده بود. اما حکم جمهوری وی تا ۵۰ کیلومتر اطراف مهاباد اعتبار داشت زیرا دیگر شهرهای کردستان – سنندج و سقز و ارومیه و کرمانشاه و .... – تحت کنترل طرفداران انگلیس بود و قبایل سنتی اطراف مهاباد – مامش و دهکردی و شکاک و منگور و ... – هم وقعی به این جمهوری خودخوانده در داخل نظام پادشاهی ننهادند. حتی شکاک ها قاضی را نماینده کردها نمی دانستند و هر جا وی می رفت ، تحریم می کردند. شعار مرده باد و زنده باد مردمان در میدان شهر و هیجان زودباوران ساده دل و تیراندازی هوایی افراد بارزانی و مارش نظامی، صحنه تاریخی عمر ۱۱ ماهه جمهوری را رقم زد. و از نگاه رکن ۲ ارتش ، مهاباد مرکز جدایی طلبی کردستان شده بود اما قاضی که بارها به خودگردانی محلی تحت قانون اساسی و نظارت حکومت مرکزی اشاره کرده بود و کسی نشنید و تنها اشتباهش رقابت با پیشه وری بود که نمی خواست مهاباد تحت سلطه تبریز باشد. و بارزانی بنا به سند آمریکایی ها ، به نماینده روس ها گفته " قاضی محمد عامل سازمان امنیت انگلستان است " و این جمله ای بود غریب. و گفته بارزانی را پیشه وری برای روس ها تکرار کرد که " قاضی هر هفته در سلماس با کنسول انگلیس دیدار دارد". اما این شایعه هرگز واقعیت نداشت اما برای تخریب چهره قاضی محمد گاه اتهامی شکننده می نمود. وحتی در فرقه آذربایجان چنین شایع شد که برادر قاضی، صدر با انگلیسی ها از قبل روابطی حسنه داشت و حمایت آنان وی را به نمایندگی مجلس رسانده بود.

اما قاضی به عنوان چهره ای شناخته شده و مورد احترام ، همواره با خارجی های رهگذر از کردستان با صمیمیت نشست و برخواست کرده است و می خواست به گوش هرکه در عالم برساند آواز پنهانش را و اسناد امروز حاکی از آن است که وی اشتباه سیاسی مرتکب شد اما ذره ای به جدایی طلبی و خودمختاری و ضدیت با ایران و ایرانی و جنگ افروزی، باوری نداشته است اما زمان حرکت وی شاید پس از استقرار دوباره حکومت مرکزی، بهتر در سیاست و اجتماع کردها تاثیر گزارتر می شد. و گاه در اسناد، سخنانی تعصب آلود به او منصوب است که در اسناد فرانسه آمده است " دیگر از اسارت فارس ها درآمدیم و اکنون برادران ترک و کرد می توانند برادر وار زندگی کنند" سخنی که از یک باسواد و باتجربه ای چون او بعید به نظر می آمد و طبعا این سخن را خان های کردستان که نماینده حکومت بودند و خون مردمان را در شیشه کرده بودند و حتی با بازشدن مدرسه هم مخالف بودند، با هزار حواشی در تهران گزارش می کردند.

قوام در ۱۹ فوریه ۱۹۴۶ به شوروی و دیدار استالین رفت و مظفر فیروز – معاون وی – به تبریز وارد شد . از دیگر سو قوام و فیروز حزب دمکرات کردستان ایران را تاسیس کرده بودند. اقدامات آمریکا و نیز قوام ، زمینه شکست جمهوری خودمختار تحت حمایت شوروی را فراهم کرد. انگار شوروی در عقد موافقت نامه ۴ آوریل ۱۹۴۶ با دولت ایران به مراد خود دست یافته بود. در ۹ مه ۱۹۴۶ آخرین سرباز روسی از ایران خارج شد و مهاباد را با سونوشت موهوم خویش رها کردند و روز ۲۰ مه ۱۹۴۶ ارتش سرخ، خاک ایران را تخلیه کرد و پس از آن ارتش ایران با ۱۳۰۰۰ سرباز در آوریل به سوی کردستان و آدربایجان راه افتادند. در ژوئن قاضی محمد به آژانس خبری فرانسه می گوید که کردها می خواهند از حکومت مرکزی خود راضی باشند و چشم انتظار قانون دمکراتیک در سراسر ایران هستند و خواهان خودگرانی محلی کردستان. اما این سخن را هم کسی نشنید. حتی اسناد روسیه هم حاکی از ان است قاضی بر ۵-۶ نکته ، همواره تکیه داشته است : ادره محلی کردستان توسط نیروهای بومی کرد، امکان توسعه زبان و فرهنگ و ادبیات کرد، انجمن ولایتی و شورای شهر و روستای ناظر بر امور کردستان، اجازه فعالیت حزبی در چهارچوب قانون اساسی کشور، تمهیدات خوب برای امور مالی و اقتصادی استان ، نظارت دولت بر ترویج فرهنگی و زدودن قالب عشایری و خوانین. سخنانی که امروزه روز اگر با نگاهی آرام و منطقی نگریسته شود، نشانه هشیاری و صداقت وی در توسعه فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کردها بوده است اما فضای سیاسی و قالب اجتماعی کلاسیک و عقب مانده آن دوران آجازه تحرک به وی نمی داد.

بارزانی که به خواست انگلیسی ها به مهاباد آمده بود تا پروژه قاضی محمد را ناکام بگذارد اما بدون آگاهی مسئولان انگلیسی با نماینده روس ها در تبریز تماس گرفت و مزایایی را نیز دریافت کرد. و در سفرش به تهران – همنوا با خوانین و عشایر و فئودال های کردستان - به بدگویی از قاضی محمد در نزد رزم آرا و دادن گزارش خلاف واقعیت به همایونی پرداخت. و این ماموران وابسته به انگلستان نیز، باورش کردند . بارزانی – بنا به روحیه عامی بودنش - همواره در نزد همگان و عوام، قاضی محمد را ترسو و جبون می نامید و به رویای رهبری بلامنازع خود در کردستان می اندیشید و اما شادروان قاضی در پاسخ، سکوت اختیار کرد. و بعدها که به عراق در سال ۱۹۵۹ بازگشت به مردمان عشایر و خرافی، به کذا اعلام کرد که قاضی پرچم کردستان بزرگ را به وی سپرده که جنبش کردی را سرپا نگهدارد. اما پرچم قاضی چیزی نبود جز ترویج دمکراسی و عقلانیت و شعور بدور از هیجان و تعصب و خرافه .

غروب روز ۱۵ دسامبر ۱۹۴۶، که ارتش ۳ روز قبل وارد تبریز شده بود؛ کنسول آمریکا به نیت قاضی محمد و مخالفت شدید وی از کمونیست آگاه است اما کمکی نمی تواند به وی بکند گرچه قبلا بارزانی از وی تقاضای پناهندگی به آمریکا را مطرح می کند اما اجرای خواسته وی نیز ناممکن می نمایاند . کنسول قاضی محمد را تنها می گذارد که در بالکن با عمامه ای به سر و رنگی مات و قیافه ای معصوم به غروب غم انگیز خورشید می نگرد. تصمیم داشت که کنار مردمانش بماند و با شجاعت تاوان اشتباه تاکتیکی و سیاسی اش را بدهد و فردایش قاضی محمد – شاید برای جبران مافات و برگشتن به باور قلبی اش - به استقبال مقامات نظامی ایرانی تا میاندوآب می رود و به سرلشگر همایونی خیر مقدم می گوید. و روز ۱۷ دسامبر ، ارتش بدون هیچ خونریزی و با نهایت همکاری قاضی محمد وارد مهاباد شد و هرچند حکومت جمهوری مهاباد پس از ۱۱ ماه سقوط می کند و پایان جمهوری مهاباد در پرونده رکن ارتش ایران برای همیشه بایگانی می شود، اما شهر را در منتهای آرامش و امنیت به ارتش تحویل می دهد. او قیام مسلحانه ای علیه نیروهای دولتی نکرده بود و حتی یک تیر هم شلیک نکرده بود و بارزانی بود که سربازان و افسران ایرانی را به گلوله بست و کردستان را به نا آرامی کشانید و سبب دستگیری قاضی محمد شد . و تند روهای ارتش، به طور عجولانه و بنا به تحریک انگلستان به دور از چشم شاه، در ۳۱ مارس ۱۹۴۷ حکم اعدام قاضی محمد و صدر قاضی و سیف قاضی اجرا می شود . و "تجزیه قسمتی از خاک کشور و تشکیل حکومت جمهوری خودمختار" شاید هرگز در مخیله اش نمی گنجید اما به آن متهم شد.
پس از اعدام قاضی محمد، رکن دوم ارتش حرکت سیاسی کردهای ایران را امری پایان یافته تلقی می کرد. شاید بنا به گفته مورخان ، با از دست دادن چهره ای مانند قاضی محمد تا سال های متمادی، جانشینی در شان و رتبه وی ، به وجود نیامد که مورد تایید حکومت مرکزی باشد یعنی تمایلی به گفتگو برای وی وجود داشته باشد. حکومت حزب قاضی را هم به رسمیت نشناخت و همواره حکومت در ادبیات خود از واژگانی مانند غائله، بحران، عصیان، فتنه و ... استفاده کرده اند. البته در این دوران هم، حتی حزب در داخل کردستان موفقیتی سراسری نداشت و بسیاری از گروه های مختلف کرد، تمایلی به همکاری با قاضی محمد نداشتند.

یحیی صادق وزیری نماینده قوام السلطنه و دادستان سنندج در آن ایام می گوید " که قوام سفارش قاضی را نزد شاه کرده بود و شاه هم تمایلی به اعدام نداشت اما رزم آرا می خواست که قبل از اذان صبح – برای پرهیز از هر جنبشی اعتراضی در مهاباد – اعدام صورت گیرد. قاضی هرگز تمایلات تجزیه طلبانه نداشت. و متاسفانه از روی نااگاهی وی را چنین متهم می کنند. " قاضی محمد تنها درخواستی دارد و آن خواندن نماز نابهنگام صبح است که موافقت می شود و وقتی به حیاط قدم می نهد و جسد بردار رفته سیف و صدر را می بیند، اشک بر چشمانش غلتان است. گرچه شیفته ایران و ایرانی بود اما خطایش و یا اشتباهش در تاریخ ماند. امروز ۶۳ سال از آن بامداد گذشت و نه تنها کردستان بلکه ایران عزیز دوران تغییر و پیشرفت و ترقی و دور خیز به سوی فردایی روشن را آغازید.

و شاید باز خوانی بردار رفتن او برای نسل ما، نکته ای ظریف بود واجب و اموزنده و این امید که هرگز کردستان شاهد چنین ماجراهایی نباشد



تاريخ: ۱۳۸۹/۱/۹


قندچی-نسخه **موبايل** کتاب ايران آينده نگر


برای نصب کتاب ايران آينده نگر بر روی موبايل متن را از لينک زير دانلد کنيد

لينک برای دانلد

نرم افزار(کتاب) که يک فايل جار است روی گوشی های سونی اریکسون و نوکیا آزمايش شده و کاملا کار می کند و به احتمال قوی روی بقیه گوشی ها مثل سامسونگ و ال جی و موتورولا هم کار می کنه يعنی آنها که سيستم عامل سيمبين دارند بايد کار کنند.

اصرار عجیب بهشتی و نطق تاریخی مقدم مراغه ای :اصل ولایت فقیه چگونه به تصویب مجلس خبرگان قانون اساسی رسید؟



ارسالی مهدی خانبابا تهرانی

اصرار عجیب بهشتی و نطق تاریخی مقدم مراغه ای :اصل ولایت فقیه چگونه به تصویب مجلس خبرگان قانون اساسی رسید؟

اينجا را کليک کنيد

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۹

گفتگو با همسر دکتر حسام فيروزی و خواهر بهزاد مهرانی




گفتگو با مهتا بردبار همسر دکتر حسام فيروزی که هنوز در بازداشت به سر ميبرد

لطفاً به دقيقه 02:00 برويد

اينجا را کليک کنيد

همچنين گفتگو با بهناز مهرانی خواهر بهزاد مهرانی که در زندان است لطفاً به دقيقه 15:00 در کليپ بالا رجوع کنيد



یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

هادی خرسندی-تخم مرغ


تخم مرغ از هادی خرسندی

تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو

تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید

فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود

توی مطبخ از برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:

- کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
- بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟

- کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
- توی ماهیتابه بودی تاکنون؟

- تجربه داری و فرزی در عمل
- جای دیگر کار کردی فی المثل؟

- داغ گشتی توی روغن یا کره؟
- حل شدی در شنبلیله یا تره؟

- با نمک فلفل بهم خوردی دقیق؟
- خوب کف کردی شدی کلاً رقیق؟

- پشت و رویت سرخ شد روی اجاق؟
- باد کردی از فشار احتراق؟

تخم مرغ این حرف ها را که شنید
روی وحشت زرده اش هم شد سفید!

ژوری اینترویو هم بی مجال
لحظه‌ای غافل نمیشد از سوال:

- گر "رزومه" داری و "سی.وی" بیار
- ورنه بیخود آمدی دنبال کار

- گر نداری توی کارت سابقه
- ردّ ردّی گرچه باشی نابغه

گفت لرزان تخم مرغ بینوا
نیست قانون شما بر من روا

خوب من تازه ز مرغ افتاده ام
صفرکیلومترم و آماده ام

هرکسی کرده ز یک جائی شروع
میکند خورشیدش از یکجا طلوع

گر نه در جائی خودم را جا کنم
تجربه پس از کجا پیدا کنم؟

گر که مرواری نباشد در صدف
پس چگونه تجربه آرد به کف؟

گر که در میدان نرفته کره اسب
تجربه را پس چه جوری کرده کسب؟

گفت "شف" با او که: - زر زر کافیه!
- بیش از این هم ماندنت علافیه

ـ تخم مرغ هم اینقدر پر مدعا
- دست به نطقش را ببین بهر خدا!

- تجربه اول برو پیدا بکن
- بعد فکر پخت و پز با ما بکن

تخم مرغ بینوا با قلب خون
آمد از آن آشپزخانه برون

رفت غمگین، صاف پیش مادرش
تا که گرما گیرد از بال و پرش

گفت مادرجان مرا هم جوجه کن
جزو باند جوجه های کوچه کن

مرغ مادر گفت که: - دیر آمدی
- پس چرا طفلم به تأخیر آمدی؟

- من به تو گفتم بگیر اینجا قرار
- تو خودت عازم شدی دنبال کار

- مهلت جوجه شدن شد منقضی
- پس چه شد کوکوپزی، نیمروپزی؟
تخم مرغ اشکش درآمد پیش مام
ماجرا را گفت از بهرش تمام

گفت در نیمروپزی گشتم کنف
چونکه از من تجربه میخواست شف

سابقه یا تجربه با من نبود
آشپزخانه مرا ریجکت نمود

موعد جوجه شدن هم که گذشت
آه مادر بچه ات بیچاره گشت!

من از آنجا مانده، زینجا رانده ام
فاتحه بر هستی خود خوانده ام

رفت فرصت های عالی از کفم
حال دیگر کاملاً بی مصرفم

پس در این دنیا به چه چیزی خوشم؟
میروم الان خودم را میکشم!

گفت مادر: - طفلکم قدقدقدا
- چند مدت صبر کن بهر خدا

- صبر کن طفلم بیاید نوبهار
- باز پیدا میشود بهر تو کار

- گرچه اکنون فرصتت سرآمده
- تو نگو دنیا به آخر آمده

تخم مرغ آنجا به حال انتظار
ماند تا از ره بیاید نوبهار
×××
عید نوروز، عید پاک آمد ز راه
روی هر میزی بساطی دلبخواه

شربت و شیرینی و قند و نبات
تخم مرغ رنگ کرده در بساط

روی میز خانه‌ی بانو بهار
یک سبد مرغانه خوش نقش و نگار

تخم مرغ ما نشسته آن میان
میفروشد فخر بر اطرافیان
از همه خوشرنگ تر، خندان و شاد
حرف های مادرش آمد به یاد:

- بهر هرکس در جهان قدقدقدا
- هست یک جا و مکان قدقدقدا

- نیست بی مصرف کسی قدقدقدا
- هست امکان ها بسی قدقدقدا

- هرکسی باید بیابد جای خود
- تا نهد جای مناسب پای خود

- پس تو هم توی مدار خویش باش
فارغ از مأیوسی و تشویش باش

- چون شبیه تخم‌مرغ است این کره
- روز و شب گردش کند بی دلهره

- خود تو هم هستی عزیزم بیضوی
- در مدار خویش گردش کن قوی

- زندگی زیباست، زیبایش ببین
- هم ز پائین، هم ز بالایش ببین

تخم مرغ ما ز پند مادری
شادمان لم داد آنجا یکوری

گفت گر مطبخ به من میداد کار
در کجا بودم کنون ای روزگار؟

گشته بودم جوجه گر روی حساب
ای بسا که میشدم جوجه کباب

پس چه بهتر که بد آوردم زیاد
حال راضی هستم و ممنون و شاد

تخم‌مرغم، بیضی‌ام، شکل زمین
پس غم دنیا به تخ.... بعد از این!
-------------------------
هادی خرسندی

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

قندچی-درباره مقاله عرفان قانعی فرد در مورد کومله


درباره مقاله عرفان قانعی فرد در مورد کومله
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/618-QaneeifardKomala.htm

به تازگی مقاله ای از دکتر عرفان قانعی فرد تحت عنوان "کومله، گروهي منحله یا عامل سرویس اطلاعاتی؟" (1) منتشر شده است. در اين نوشتار هدفم برخورد به آن نوشته است اما لازم ميدانم چند نکته را در ابتدای امر توضيح دهم.

شخصاً با آقای قانعی فرد آشنايی ندارم اما طی سالهای گذشته نوشته هايی که از ايشان درمورد کردستان مطالعه کرده ام نشان ميدهند مورّخی هستند آگاه و صاحب تحقيق و خوش فکر. حتی آخرين نوشته ايشان پيش از مقاله مورد بحث در اينجا را که با عنوان "سياست دوگانه كردهای عراق" (2) منتشر شده بود آنقدر جالب يافتم که در فيس بوک خود گذاشتم. در نتيجه نظرم در مورد مقاله اخير ايشان ابداً قضاوت درباره توانايی و دانش ايشان در مورد موضوعات قومی و ملی و مشخصاً کردستان نيست.

ميخواهم نکته ديگری را نيز پيشاپيش اشاره کنم که بحث موضوعات قومی و ملی در ايران آنقدر جنجال برانگيز شده است که گاه به برخوردهای خصمانه ميان دوستان ميانجامد. بويژه همانگونه که کسی ميتواند اهل سرزمين ايران باشد اما معلوماتش در مورد مسائل سياسی تاريخی ايران از يک آمريکايی هم کمتر باشد، بسياری هم هستند که اهل سرزمين کردستان هستند اما در مورد آن موضوعات حادّ سياسی آن نواحی معلوماتی ندارند ولی در گرماگرم مباحثات سياسی در اينترنت ميتوانند بويژه بخاطر همسوئی با يک گروه سياسی معين نقشی که لزوماً نه خود ميخواهند و نه آن تشکيلات را ايفا کنند و در نتيجه تصوير نادرستی از آن تشکيلات به مردم بدهند و باعث کدورتهای جبران ناپذير شوند و خود را نيز ناراحت کنند. در زمان پيش از اينترنت اين نوع مجادلات نظری کمتر پيش ميامد و با آگاهی در سطح معينی از شناخت متقابل اينگونه بحث ها ميشد. وقتی به چنين مواردی برخورد ميکنم احساس ميکنم وقتم در حال تلف شدن است و بارها شده است چيزی به اين افراد گفته ام که آنها را از سرم باز کنم و اين خود باعث کدورت بيشتر شده است. دليل کارم هم اين است که چنين افرادی را صاحب نظر در مورد انچه اصرار دارند طرف بحث بشوند نميدانم و انها هم اين را حمل بر غره بودنم ميکنند که برايم مهم نيست بشرطی ول کنند و کار خودشان را بکنند فقط نميخواهم وقتم را تلف کنند. بنظرم شايد آقای قانعی فرد هم با چنين وضعی روبرو شده باشند. در گذشته سعی ميکردم توهين متقابل کنم تا ديگر ولم کنند و از آن هم خوشحال نيستم. آنچه امروزخود انجام ميدهم بی اعنتايی به اينگونه افراد است. ميگويم انها مجبور نيستند نوشته ام را بخوانند که انتظار پاسخ داشته باشند و صدها بار هم به آنها گفته ام برايم ايميل هم نفرستند. پس اگر ايميلهايشان را هم اتوماتيک فيلتر کنم چه ناراحتی دارند. به هر حال اميدوارم اگر دليل مقاله آقای قانعی فرد چنين تجربياتت شخصی با اينگونه افارد که در فوروم های بحث اينترنتی بيکار و فراوان هستند بوده است بی اعتنايی کنند و هرچه هم آن افراد برايشان ايميل زدند را با فيلتر ايميل حذف کنند و حتی نخوانند و اگر جايی هم مقاله درج کردند و آن افراد دوباره نظير مگس پيدايشان شد تا خود را با کامنت زير نوشته آنها مطرح کنند، بازهم نخوانند و به کار تحقيقاتی خود ادامه دهند که با ارزش است و بدانند که در عصر اينترنت يک محقق نبايد بگذارد اين افراد بيکار وقت او را تلف کنند يا تحريکش کنند. آقای قانعی فرد هميشه کارهای خوب تحقيقاتی انجام داده اند هر چند بنظرم اين نوشته ايشان بسيار از نظر تاريخ جنبش سياسی ايران اشتباه آلود است و دليلش هم شايد اين است که مدارک مرتبط با اين بحث ها هنوز مدون نيست و اخير است و بيشتر شفاهی است و در زير ميگويم چرا و خود نيز بعنوان يک محقق مينويسم، هر چند برعکس نوشته های تاريخی اين بحث ها را بيشتر بر مبنای شفاهی و نميشود انتظار مدارکی چون شرفنامۀ بدليسی را داشت.

لازم است موضع خود را ابتدا در مورد کردستان بطور شفاف بگويم چرا که بسياری از حملات در رابطه با موضوع کردستان در درون جنبش سياسی به خودم نيز به همين مواضع ربط دارد اما دليل حملات اين نيست که اين گروه ها عامل وزارت اطلاعات هستند. بحث ها درون جنبش سياسی ايران است با اينکه موضوعات خيلی احساسات برانگيزند. اساساً با اينکه طرفدار فدراليسم استانی برای ايران هستم (3) اما مدتهاست از کاربرد اصطلاح فدراليسم اچتناب ميکنم چون می بينم عده ای از اين عبارت برای پيشبرد فدراليسم قومی (4) ميخواهند استفاده کنند و فدراليسم قومی را پيش درآمدی برای تجزيه ايران می بينم که به ضرر مردم کردستان و بقيه ايران است و شديداً محکوم ميکنم (5). تشکيلاتهايی نظير کنکره ايران فدرال را نيز که با اينگونه طرح ساخت شده است همواره محکوم کرده ام و مايه تأسف دانستم که کومله در آن حرکت شرکت کرد (6). آن جريان هم ابتدا مقالاتی را بدون درخواست من درج کرده بودند اما بعد که نقدهايم را ديدند سعی کردند به روش مرسوم کودکانه اين افراد اسم فاميلم را غلط بنويسند تا توهينی کنند که گويی بحث شخصی است. پاسخم به اين افراد اين است که اگر آنگونه که خود ميگويند نظراتم در مورد کردستان اهميتی ندارد که چرا با هزار اسم مستعار زير نوشته هایم هر جا که درج ميشود اينها پيدايشان ميشود. لطف کنند اين نوشته های بی ارزش را نخوانند. و چرا فقط وقتی من چيزی مينويسم اينها يادشان ميافتد که همان جملات را بچرخانند و باصطلاح حرفی بزنند که با کارهای غلط جز ضرر زدن به جنبش مردم در کردستان و دشمن ساختن برای کردها و دامن زدن به انزوای کردستان کار ديگری نکرده اند. اما به هر حال در کتابی که درباره کردستان 30 سال پيش نوشتم مواضعم در مورد کردستان روشن است و هر کسی که دوست دارد ميتواند مطالعه کند (7) و اين حملات و توهين ها هم نتوانسته مجبورم کند که با اين افراد وقت بيشتری تلف کنم چون نظرم روشن است و کسی هم که نظر تجزيه طلبی دارد ميتواند شفاف باشد بجای آنکه بخواهد ديگران را با فدراليسم قومی گول بزند. در پايان هم اشاره کنم بعضی نسخه های ديگر فدراليسم قومی نظير کنفدراسيونيسم هم چندان تفاوتی نميکند و چه آگاهانه و چه ناآگاهانه به معنی از هم پاشاندن ايران و شکست بيشتر برای مردم و نابود کننده جنبش دموکراسی خواهی و سکولاريسم در ايران است (8).

اما برگردم به اصل بحث اين مقاله که موضوع کومله در تاريخ بيش از يک ربع قرن کردستان است .

کومله دقيقاً در 30 سال گذشته با همان مسائلی روبرو بوده است که جنبش چپ ايران روبرو بوده است که بتازگی در نوشتار "کمونيسم افيون روشنفکران ايران" (9) توضيح داده ام. بسياری از موضوعاتی که در نوشته آقای قانعی فرد برايشان به شکل کارهای امنيتی و مشکوک جلوه کرده است در واقع موضوعاتی است که تشکيلاتهای چپ در دوران سقوط کمونيسم در جهان با آنها روبرو بوده اند چرا که برنامه هايشان ديگر در اين عصر کار نميکند و ابداً اين وضعيت به اين معنی نيست که اينها عامل دولت هايی بوده اند. اتفاقاً همانطور که در نوشتاری حدود ده سال پيش مفصلاً درباره کومله نوشته بودم بايد اذعان کرد که کومله در ميان تسکيلاتهای چپ در ايران يکی از صادق ترين و پاکترين جمع هائی است که وجود داشته است (10).

مثلاً اتحاد کومله با جريانی بنام سهند و ايجاد حزب کمونيست ايران و بعد انشعاب های متعدد بعدی ان بحث ميشود. واقعيت اين است که همه اينها بيان تکه پاره شدن چپ ايران است. درست است که مثلاً کوملۀ عبدالله مهتدی سعی کرد که مرکز تئوری سياسی خود را مسأله ملی و نه چپ در کردستان کند تا بتواند به انشعاب خود از حزب کمونيست ايران مشروعيت بخشد اما بعداً که گروه ديگری از خود تشکيلات کومله مهتدی به رهبری آقای ايلخانی زاده جدا شده است ديگر هر دو آنها خود را ظاهراً با تئوری کردستانی تعريف ميکنند اما اختلافات درون چپ است بر سر اهداف، استراتژِ و تاکيتک ها. وقتی هم اخيراً گروه دوم برای جمع اوری کمک مالی پيشمرگه به داخل کردستان فرستاده اند که کشته شده اند به حق با مخالفت گروه عبدالله مهتدی روبرو شده اند. اما دسته دوم هم ميگويند پس اگر کار مسلحانه نبايد کرد، چرا گروه اول نيز هنوز تشکيلات پيشمرگه دارد. البته گروه اول هم پاسخش اين است که بخش مسلح فعال نيست و گروه دوم هم ميگويد فعال نيست اما بعد از انتقام گيری موضعی عمل رژيم به شکل مسلحانه اطلاع ميدهد که با مشی چريکی و تروريسم پژاک فرقی ندارد و ديگر نميشود گفت بيان حرکت مسلحانه توده ای است. آيا اين ها همه بخاطر عامل کسی بودن است يا بخاطر اغتشاش فکری يک تشکيلات است که نميداند از نظر دورنما، برنامه و تاکتيک های معين دنبال چيست و بزرگترين اشکالش هم اين است که هنوز چپی است در صورتيکه خود رهبرانش هم ميدانند که از شوروی تا چين، از کوبا تا ويتنام و کره شمالی سالها ست که کمونيسم تمام شده است و خود اين رهبران هم هيچکدام به سوسيال دموکراسی اروپايی اعتقادی ندارند که حالا از اصطلاح سوسياليسم بجای کمونيسم حرف ميزنند و نميدانند با اعضاء و کادرهايشان اين حرف ها را چگونه بگويند بويژه کادرها و هوادارانی که عادت دارند جواب آماده بگيرند و نميتوانند بشنوند که سؤال ها برای خود اين رهبران از جواب ها بيشتر است و به قول معروف با سيلی صورت خود را سرخ نگه داشته اند.

عبدالله مهتدی يا شعيب ذکريايی يا يوسف اردلان و بسياری ديگران در تشکيلات کومله نه عامل دولتی بوده اند و نه به کسی خيانت کرده اند و در همان زمانی هم که در نقاط ديگر ايران اکثر نيروهای چپ دنبال مشی چريکی و کار مسلحانه و تروريسم بودند اين ها مخالف بودند و اگر در کردستان هم در سالهای اول انقلاب در جنبش مردمی مسلحانه شرکت کردند اين بود که مردم کرد در مقابل حمله سپاه پاسداران به کردستان در آنزمان از خود دفاع کردند اما بعداً درست بود که خيلی زودتر راه مسلحانه را که ديگر پايان يافته بود کنار می گذاشتند و در واقعيت هم به درجه ای که عمليات مسلحانه عملی جدا از مردم شده بود کومله مهتدی عمليات مسلحانه را کنار گذاشت و ماجراجويی نکرد و مانند پژاک نبودند که هم پيشمرگان و هم نيروهای جمهوری اسلامی را با ماجراجویی به کشتن بدهند. کل جامعه ايران کم کم در حرکتی نوين بيدار شد و يک جنبش مسالمت آميز دموکراسی خواهی را آغاز نمود. اما کومله تصورش از مسائل به موضوع کردی بجای موضوع نظری بعنوان راه برونرفت از معضلات فکری خلاصه شد در صورتيکه کومله بخشی از جنبش چپ ايران است و مسائلش هم همان مسائل است و اينکه از قضای روزگار در کردستان کانون توجه و رشدش بوده و اتفاقاً خوب هم در ميان مردم کار کرده بود خود باعث شد نتواند خود را در وضعيت تازه از نو تعريف کند و بيشتر و بيشتر با کردی ساختن مسائل نظری که ربطی به کرد و فارس ندارد خود را از بقيه روشنفکران ايران جدا کرد.

به هر حال آنچه هدفم در اين نوشتار است روشن کردن اين واقعيت است که کومله سازمان يک عده عوامل اطلاعاتی نبوده است. البته همه سازمانهای سياسی ايران از نفوذ ساواک در گذشته و يا وزارت اطلاعات در دوران جمهوری اسلامی مصون نبوده اند و ربطی هم به تمکز در کردستان ندارد. از حزب توده تا چريک های فدائی خلق مسأله عوامل نفوذی يک واقعيت است اما اصل موضوع اين تشکيلاتها و دليل شکست يا پيروزی انها نيست. اتفاقاً در اين ميان هم شايد کومله کارنامه ای بهتر از ديگران داشته است. آنچه بهتر است محققين بيشتر مورد تحقيق قرار دهند مسائل پايه ای است که از نظر فکری اين تشکيلات 30 سال عقب است و در دنيای امروز چند آدم خوب و صادق هم نميتوانند که اين ضعف پايه ای را جبران کنند هر چقدر هم سالم و انسان باشند.

به اميد جمهوري آينده نگر دموکراتيک و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
ششم فروردين 1389
March 26, 2010

پانويس:

1. http://kurdistantoday.ir/NewsDetail.aspx?itemid=963
2. http://kurdistantoday.ir/NewsDetail.aspx?itemid=774
3. http://www.ghandchi.com/535-FederalismeOstani.htm
4. http://www.ghandchi.com/555-FederalismeGhomi.htm
5. http://www.ghandchi.com/541-Separatists.htm
6. http://www.ghandchi.com/553-Kongreh.htm
7. http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm
8. http://www.ghandchi.com/590-Confederationism.htm
9. http://www.ghandchi.com/616-CommunismOpiate.htm
10. http://www.ghandchi.com/327-Komala.htm


بايگانی وبلاگ