یکشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۹

قندچی-ميوۀ جنبش سبز


ميوۀ جنبش سبز
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/623-Fruit.htm

در آستانۀ سالگرد جنبش سبز هستيم. جنبشی که پاراديم آن مانند زندگی در جهان حيوانات و بشر بر پيرشدن، تولد و مرگ، بنا نشده است؛ بلکه آنگونه که در نوشتار "پاراديم جنبش سبز" توضيح دادم نظير دنيای گياهان به شکل ديگری است (1).

در دنيای گياهان پديدۀ جالبی نيز وجود دارد و آنهم ميوه دادن گياهان است. چرا گياهان ميوه ميدهند؟ گياهان ميوه ميدهند تا که حيوانات آن ميوه ها را بخورند تا که يا در حين خوردن تخم آن گياه بر زمين افتد و در نقاط ديگر جوانه زند و يا که بعداً در مدفوع حيوانات آن هستۀ گياه به حای ديگری منتقل شده و نشو و نما کند. به اين طريق گياهان با اينکه خود تحرک چندانی ندارند اما در اقصی نقاط گيتی گسترش پيدا ميکنند. درست است که گياهان پير نميشوند و به آن معنی مرگ برايشان معنی ندارد اما البته ممکن است ريشه شان از طريق عوامل بيرونی نابود شود يا که بخاطر سوانح مختلف نظير آتش سوزی در يک منطقه از بين بروند اما با پخش شدن ميوه های گياهان نتازع بقاء پيدا ميکنند.

بنظر ميرسد که جنبش سبز ايران در همين يکسال گذشته در اقصی نقاط ايران و جهان توسعه پيدا کرده است و اولين ميوۀ آنهم هم درکی بود که در اولين تظاهرات اعتراضی بعد از انتخابات در شعار تظاهر کنندگان بيان ميشد وقتی فرياد ميزدند "مرگ بر اين دولت مردم فريب." از همان روز اول اين جنبش ميوه ای بنام صداقت را با خود داشت و هر کسی که اين ميوه را ميخورد گوئی بنوعی هستۀ جنبش سبز را با خود منتقل ميکند. منظورم ديدگاهی است که بر خلاف رژيم ها و تشکيلاتهای ديکتاتور، مخالف با ديدگاه "هدف وسيله را توجيه ميکند" است (2).

در 31 سال گذشته نه تنها در نظام حاکم بر ايران، دروغ جامعه ما را به تباهی برده است بلکه اپوزيسيون ايران نيز با مسأله مشابهی روبرو بوده است. همواره نيز توجيهی برای عدم صداقت وجود داشته است. حال چه موضوع گزارش وضعيت اقتصادی جامعه توسط دولت و توجيه کردن موضوعاتی نظير فروش کليه و فحشاء وحشتناک بخاطر فقر و مواد مخدر باشد و يا که هزار تبعيض در داخل اپوزيسيون ايران با نيرنگ های مختلف نسبت به مخالفان سياسی و عقيدتی با توجيهات گوناگون. جنبش سبز ميوه ای دارد که حتی اگر نيرويی با خود عنوان سبز هم بخواهد تبعيضات مشابهی روا دارد، خيلی زود دوباره نهال تازه از هسته اين ميوه که منتقل شده است ميرويد و همه توجيهات برای استفاده از دروغ بعنوان وسيله برای رسيدن به هدف های به اصطلاح مقدس رنگ ميبازند (3).

در آستانۀ يک سالگی جنبش سبز تحول تازه ای نه تنها در جنبش دموکراسی خواهی ايران قابل رؤيت است بلکه به جرئت ميتوان گفت اين غولی که از شيشه بيرون آمده است را ديگر کسی نميتواند به اين راحتی ها دوباره در شيشه کند يا بقول بعضی آنرا به اين راحتی ها مديريت کند (4).

در واقع اينکه حتی اين بحث ها در ميان اصولگرايان مطرح شده است بيان خوردن همان ميوه ای است که در ابتدای سخن به آن اشاره نمودم. امروز بعد از پنج ماه زندان، مهندس حشمت الله طبرزدی نکته جالبی را در نوشته خود از زندان اوين متذکر می شود وقتی مينويسد که حکايت خانوادۀ چندين اصولگرای رژيم درس آموز است و اينکه عقب اندازی انتخابات شوراها به اين معنی است که رژيم ديگر قادر نيست مانند گذشته انتخابات برگزار کند (5).


به اميد جمهوري آينده نگر دموکراتيک و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم خرداد 1389
May 23, 2010

پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/620-NewParadigm.htm
2. http://www.ghandchi.com/270-EndMeans.htm
3. http://www.ghandchi.com/570-mardomchehmikhahand.htm
4. http://www.ghandchi.com/464-ghesseh.htm
5. http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-1866.aspx


مهندس حشمت الله طبرزدی-جنبش سبز و انتظارات پیش رو


مهندس حشمت الله طبرزدی-جنبش سبز و انتظارات پیش رو
پيام دانشجو
http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-1866.aspx

روابط عمومی جبهه دموکراتیک ایران - از بازداشت حشمت الله طبرزدی، دبیر کل جبهه دموکراتیک ایران و سخنگوی شورای همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران بیش از پنج ماه می گذرد و ایشان همچنان در وضعیت بلا تکلیف به سر می برد .

در آخرین اقدام حکومت جمهوری اسلامی برای تحت فشار گذاردن ایشان، در تاریخ ۱۹/۰۲/۱۳۸۹ و همزمان با اعدام فعالان سیاسی، ایشان را از زندان اوین به زندان کچویی فردیس کرج منتقل نمودند .

مطلبی که در ادامه می آید توسط ایشان در اردیبهشت ماه ۱۳۸۹ در زندان اوین نوشته شده است که به تازگی به دست ما رسیده است .

" جنبش سبز و انتظارات پیش رو "

نزدیک پنج ماه است که از این قلم چیزی نتراویده است . شاید نوشته ی تحلیل گونه نیز به دو دلیل از استحکام کافی برخوردار نباشد . دلیل اول این است که در فاصله این پنج ماه از جایی شبیه تونل جهنم گذر کرده ام و ممکن است خود به خود بر این تحلیل تأثیر منفی گذاشته باشد . دلیل دوم این است که من در این مدت از واقعیات عینی اجتماعی دور بوده ام . پس از با لحاظ موارد بالا می توان تحلیل را از مد نظر گذراند .

در آستانه 22 خرداد ماه و یک ساله شدن جنبش سبز قرار داریم . هر کس به فراخور شرایط اجتماعی و میزان تعهد خود به این جنبش، درباره ی آن اظهارنظر کرده و یا برای تقویت آن اقدامی را در دستور کار قرار می دهد . از من نیز همین کاری بر می آید که پیش روی شما است . همین که جنبش یک ساله می شود اما هنوز زنده است، حاکی از این است که حقیقتی در آن نهفته است . از دیدگاه من امروز چیزی به نام یک جنبش اجتماعی وجود دارد که 22 خرداد ماه یک سال پیش وجود نداشت . این جنبش دارای شعارهای معین، مطالبات روشن، شیوه ی مبارزاتی مشخص و رهبری خاص خود می باشد . اعضاء و هواداران آن را جوانان و طیف های گوناگون اجتماعی از طبقه ی متوسط تشکیل می دهد . به بیان دیگر، این جنبش اجتماعی دوکراسی خواهانه خواسته ی طبقاتی را نمایندگی می کند که حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، عدالت و مدرنیزم را مهم ترین مطالبه خود می دانند . خواست حداقلی آنها این است که قانون اساسی موجود به ویژه اصول مربوط به حقوق اساسی ملت رعایت شود . نفی تبعیض و حقوق برابر زن و مرد، رعایت حقوق مربوط به اقوام و مذاهب گوناگون ایرانی و پرهیز از هر گونه تفتیش عقاید، شکنجه، سانسور و آزادی همه ی زندانیان سیاسی از دیگر خواسته های آن است . عرفی سازی امور مربوط به سیاست و حقوق مدنی آحاد شهروندان مطابق اعلامیه ی جهانی حقوق بشر و تحقق آزادی های اجتماعی، مدنی، عقیدتی، حزبی و مطبوعاتی از خواسته های اصلی این جنبش است که تحقق آن یک الزام تاریخی و اجتماعی است . به ویژه که جوانان ایرانی که بیش از هفتاد درصد از جمعیت هفتاد میلیونی ایران را تشکیل می دهند، به کمتر از این خواسته های تن نخواهند داد . اگر چه حاکمیت از طریق زندان و سرکوب، این خواسته های را زیر پا می گذارد و به اصطلاح صورت مسأله را پاک می کند، اما مطالبات در جای خود باقی است .

جنبش سبز یا هویت شکل یافته در یک سال گذشته، این توانایی را دارد که مطالبات حداقلی – حداکثری را دنبال کند و اصولاً حاکمیت، امکان نفی یا نا دیده گرفتن آن را ندارد . اما ما نیز می بایست انتظارات خود از این جنبش را واقع بینانه تر می سازیم . من در دوره ی هفت ماهه ای که از تولد جنبش سبز سپری شد و امکان گفتن و نوشتن درباره ی آن را داشتم، همواره این مهم را مد نظر داشته و اعلام کردم نمی بایست انتظار پیروزی سریع، یا چند ماهه و یا آنی جنبش را داشت . اینک و پس از سرکوب بی رحمانه ی جنبش در پنج ماه گذشته، بهتر می توان در این مورد داوری کرد .

در هر حال حکومت زندان و اسلحه در دست دارد و از حامیان ده درصدی در بین طبقات گوناگون اجتماعی به ویژه در طبقات فقیر یا به اصطلاح پایین شهری و همچنین حقوق بگیران و رانت خواران نیز بهره مند است . پول نفت نیز به صورت بی حساب و کتاب در اختیار نیرو نظامی تصمیم گیر است . هر گاه لازم بداند آن جمعیت ده درصدی و نیز حقوق بگیران را بسیج می کند تا مثلاً وانمود کند که از مشروعیت مردمی برخوردار است و با استفاده از دستگاه تبلیغی اش که صدا سیما می نامندش، عملاً شرایط وحشت را بر اکثریت نا راضی و مخالف حاکم می کند . از زندان و اسلحه نیز به خوبی و لو نا مشروع استفاده می کند تا بتواند معترضان را خاموش سازد . پس تا زندان، اسلحه، پول نفت و یک اقلیت طرفدار و نیز مزد بگیران هستند سرکوب اکثریت نیز در دستور خواهد بود . کما این که در پنج ماه گذشته، پس از 6 دی ماه یا تظاهرات روز عاشورا این واقعیت وجود داشته است .

از دیگر سو، حکومت در سیاست خارجی از قدرت مانور برخوردار است . پول نفت را هزینه می کند و در مواقع ضروری دست به مانور و عقب نشینی می زند تا خطرات جدی و بنیان کن را پشت سر بگذارد . حتی در پناه پول نفت امکان راهیابی به شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد را به دست می آورد !؟این در حالی است که همین حکومت حتی در حوزه ی مسائل فرهنگی – اجتماعی درون مرز نیز انعطاف هایی از خود نشان می دهد . برای نمونه می توان از عدم تمکین دولت در مقابل خواست گروه های بسیار افراطی که خواهان راه اندازی گشت ارشاد هستند، نام برد . یا استفاده ی ابزاری آنها از فرهنگ و تمدن ایرانی و یا تغییراتی در حوزه ی فرهنگ عمومی در همین رابطه است . اگر چه همین حاکمیت در مقابل خواست حقوق بشری نخبگان به شدت مقاومت می کند و شرایط سرکوب فعالان سیاسی، دانشجویی، حقوق بشری، زنان، اقوام و کارگران را به دوران پیش از اصلاحات بر می گرداند، اما در حوزه ی امور عمومی یا سیاست خارجی دست به عقب نشینی هایی می زند . حاکمیت به خوبی می داند که پاشنه آشیل یا نقطه ضعف او در تن دادن به خواست حقوق بشری و آزادی خواهانه جنبش سبز است و حتی حاضر نمی شود قانون اساسی موجود به ویژه اصول مربط به آزادی ها و حقوق اساسی ملت را اجراء نماید .

می خواهم تأکید کنم عقب نشینی حاکمیت در سیاست خارجی یا مواردی که به حوزه ی عمومی درونی مربوط است، قدرت بسج کنندگی اقلیت ده درصدی طرفداران برای به کار گرفتن زندان و اسلحه به منظور سرکوب اکثریت و استفاده از پول نفت در جهت تبلیغ و تقویت بنیان های ایدئولوژیک و میلیتاریزم، عواملی است که باید طرفداران جنبش سبز یا جنبش دموکراسی خواهی ملت ایران را با این واقعیت آشنا تر سازد که صرفاً این جنبش را یک جنبش خیابانی و کوتاه مدت نبینند . عوامل بالا ممکن است عمر حاکمیت نظامی – امنیتی را طولانی تر کند، اما جنبش سبز نیز این امکان را دارد تا با اگاه کردن توده ها و ایجاد انسجام بیشتر، گام به گام حاکمیت را به عقب نشینی وا بدارد .

واقعیت این است که اختلافات درونی حاکمیت به تضادهای غیر قابل حل مبدل شده و اقلیت تندرو، تمامیت خواه و خشونت طلب هر روز بیش از گذشته، رقبای حکومتی را در تنگنا قرار داده و با حذف آنها حلقه خودی ها را محدودتر می کند . خانواده ی هاشمی رفسنجانی، بهشتی، مطهری، رضایی و امثال آنها درس آموز است . جنبش سبز با تداوم مبازه ی مسالمت آمیز و به واقع مبارزه ی به دور از خشونت می تواند این شکاف را عمیق تر کند و حکومت نظامی – امنیتی در دراز مدت نا کارآمد تر خواهد شد . اگر در خیابان جنبش سبز با سرکوب مضاعف روبرو شد، می بایست در حوزه های دیگر مبارزات خود را تداوم بخشید . نافرمانی مدنی، روشنگری، انسجام درونی و ایجاد امید جنبش را قوی تر خواهد کرد . این جنبش به نیروی اجتماعی تعیین کننده ای تبدیل شده است که در حوزه های گوناگون حاکمیت را با چالش جدی مواجه ساخته است و جنبش در هر زمینه ای به اتخاذ تصمیم نایل آید، موفق خواهد شد . شاید بدون دلیل نیست که حاکمیت عقب اندازی انتخابات شوراها برای دو سال را در دستور کار قرار داده است، او می داند که این جنبش اجتماعی به راحتی می تواند هر انتخاباتی را زیر تأثیر خود بیاورد و این پیروزی بزرگی است که باید حفظ شود .

جنبش سبز از کف خیابان تا کارخانه، مدرسه، اداره، بازار، اینترنت و رسانه تا انتخابات و سیاست خارجی و امور عمومی کار ساز و تعیین کننده است . باید با شکیبایی، امید، دور اندیشی و اتحاد میزان اثر گذاری آن را مضاعف ساخت . پرهیز از هیجان، احساس گرایی و پرهیز از ترویج ادبیات خشونت یا توهم پیروزی آنی از الزام های منطقی این جنبش است . اگر پیروزی جنبش دموکراسی خواهی ملت ایران را در شرایطی فرض کنیم که حکومت مجبور باشد گام به گام خواسته های اصولی این جنبش تن بدهد، در آن صورت انتظارات خود از جنبش را واقعی تر ساخته ایم .

حشمت الله طبرزدی

زندان اوین – اردیبهشت ماه 1389 خورشیدی

+ نوشته شده توسط در یکشنبه دوم خرداد 1389

یکشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۹

زندان های طبرزدی


زندان های طبرزدی
http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-1864.aspx

حشمت الله طبرزدی درهفتم دی ماه سال گذشته از سوی ماموران وزارت اطلاعات بازداشت و به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد و از همان روز بازداشت در زیر شدیدترین فشارها و بازجویی ها به همراه ناعادلانه ترین اتهامات قرار گرفت . ایشان بیش از دو ماه از مدت بازداشت خود را در سلول انفرادی گذراند و پس از آن به بند۳۵۰ زندان اوین منتقل شدند و اخیرا به زندان کچویی فردیس کرج تبعید شده اند . تاکنون قاضی دادگاه حکم ایشان را صادر نکرده و با توجه به معلوم نبودن حکم این تغییر محل نگهداری مشکوک به نظر می رسد .
در 15 سال گذشته مهندس طبرزدی بارها از سوی حکومت جمهوری اسلامی بازداشت شده و ماه های فراوانی را در سلول انفرادی بسر برده اند، ایشان در خرداد ماه سال ۱۳۸۶ پس از گذراندن ۹ سال حبس از زندان آزاد شدند .
سایت اینترنتی نیو سکولار در سال گذشته مصاحبه ی مفصلی با ایشان ترتیب داد، مطلبی که در ادامه می آید قسمتی از این مصاحبه می باشد که در اردیبهشت ماه سال گذشته در نشریه پیام دانشجو منتشر شده است .


روابط عمومی جبهه دموکراتیک ایران


بخش نهم ـ مبارزه به دور از خشونت


پرسش: بد نيست گفتگو را با يک پرسش خصوصی ادامه دهيم . می شود بپرسم که وقتی در زندان بوديد، بخصوص در دوره ای که در انفرادی روز را به شب و شب را به روز می رسانديد، در ذهن شما چه می گذشت؟ آيا نوميدی به سراغ شما نمی آمد؟ احساس بيهودگی و پوچی؟ اصلاً چه می کرديد که دچار نوميدی و دلزدگی نشويد؟
پاسخ: ببينيد، من آدم بسيار خوش بين، مثبت، پرانرژي و مقاومي هستم و هيچ گاه يأس و نااميدي را در ذهن خود راه نداده ام. اينطوری ساخته شده ام. يادم هست قاضي حداد و رئيس دفتر او، سيد مجيد، و بازجوهاي اطلاعات و سپاه پاسداران، در بازداشتگاه هاي گوناگون به اين واقعيت معترف بودند و روحيۀ مثبت و مقاوم من آنها را شگفت زده كرده بود و دايم به من مي گفتند: «خسته نمي شي؟»
قبلاً گفتم که در دو مورد، يكي در سال 1380 و يكي در سال 1381، هر بار براي 7 ماه در انفرادي بودم؛ در يك اطاقک 1×2 متر و جمعاً به مدت 210 شبانه روز. يادم هست كه در پايان هفت ماه اول فقط كمي پرخاشگر شده بودم. يعني به بازجو و نگهبان پرخاش مي كردم. ولي اصلاً احساس ضعف به من دست نداده بود. هر چه مي ماندم، مقاوم تر و جسور تر مي شدم. آنها به من مي گفتند: «بابا ما خسته شديم! تو عجب حوصله اي داري!» اين جمله را بارها و بارها از آنها شنيده ام.
من، در سلول، و زير بازجويي و شكنجهء سفيد، ذهنم را فعال نگه مي داشتم. اجازهء ركود و خمودي به آن نمي دادم. دائماً به خودم اميدواري مي دادم. روي مسائل مهم فكر مي كردم. توضيح دادم كه چگونه در همان سلول هاي انفرادي، مهم ترين مسائل فلسفي ام را، كه به صورت پرسش هاي سمج و بدون پاسخ در ذهنم می چرخيدند، حل می كردم.
ولي، با اين همه، اين را هم اقرار می کنم كه گاهي از عملكرد سياسيون، بخصوص در جمع اپوزسيون و برخي از مبارزين، گله مند و نااميد مي شدم. با خودم دو دو تا چهار تا مي كردم و مي گفتم كه «چرا اين اپوزسيون نبايد متحد باشد و از مبارزين دفاع كند و شرايط را تغيير بدهد؟»
واقعيت اين است كه مي ديدم، با وجود سختي هاي زيادي كه مبارزين در زندان ها متحمل مي شوند، بخشي از اپوزسیون مسئولانه عمل نکرده و در آن روزها پشت ما را خالي می كردند و رژيم هم البته از اين موضوع خوشحال بود. آن احساس بيهودگی که می گوئيد بخصوص در جريان سوم خرداد 1384 و انتخاب شدن احمدی نژاد پيش آمد. در واقع، عملكرد بخشي از مردم و شركت شان در انتخابات و به ويژه رأي به احمدي نژاد، يك ضربۀ كاري بر ذهن و باورهاي من وارد كرد، به نحوي كه احساس مي كردم زنداني كشيدن من بيهوده بوده است.
بد نيست همين جا به موردی که در بيرون از زندان هم مطرح شد اشاره کنم و درباره اش توضيح دهم. يادم هست گاهي، به صورت درد دل، براي خانواده ام نامه هايي مي نوشتم. يعنی، در بيانيه ها به مسائل اصولي مبارزه مي پرداختم اما با خانواده ام مسائل عاطفي را طرح مي كردم. يكي از اين نامه ها را احمد باطبي، که آن زمان در مرخصي بسر می برد، ديده بود. اين شايد مال سال 1385 باشد. او از خانوادۀ من اجازه خواسته بود كه اين نامه را منتشر كند و من نيز از روي تسامح گفتم ايرادي ندارد. در اين بين گويا دوست عزيزمان، خانم مهرانگيز كار، وقتی اين نامه را ديده بود مقاله اي تحت عنوان «قهرمانان خسته اند» نوشته بود و، ضمن ابراز لطف به من، چنين برداشتي را ارايه داده بود كه آن نامه در زندان و از طريقي به دست ايشان رسيده است. من، وقتی از ماجرا با خبر شدم، از هراس اينکه مبادا رژيم احساس كند كه من دچار يأس شده ام، فوراً پاسخي براي ايشان نوشتم.
می خواهم بگويم که شرايط سخت زندان هيچ گاه مرا خسته و مأيوس نکرد، ولي در دوره هايي از عملكرد بخشي از مردم و اپوزسيون به خشم آمده و ابراز نارضايتي كرده ام.


پرسش: برگرديم به بحث مان در مورد مواضع سياسی کنونی خود شما و جبهه ای به آن تعلق داريد. ديده ايم که شما، در كنار طرح ضرورت رعايت «حقوق بشر»، دربارۀ «عدالت اجتماعي» هم سخن مي گوييد. منظور شما از اين اصطلاح اخير چيست؟
پاسخ: من اين مفهوم را در ارتباط با مفهوم «دولت» بکار می برم. پس بگذاريد اول از مفهوم دولت، اين شر اجتناب ناپذير، آغاز کنم. من معتقدم كه دولت يك نياز قطعي اجتماعي است كه پرهيز از آن ممكن نيست. ولي دولت داراي يك كاركرد يگانه نمي باشد. يعني ما نمي توانيم يك مدل كلي از دولت ارايه بدهيم و به ديگران بگوييم بايد از اين مدل براي تعريف و تشكيل دولت استفاده كنيد. به اعتقاد من، هر دولتي متناسب با شرايط تاريخي- اجتماعي كشورش كاركرد متفاوتي پيدا مي كند. براي مثال، مكتب ليبرال- دموكراسي از «دولت حداقلي» حرف می زند، بسيار خوب. در اينجا مي توان «دولت حداقلي» اين مکتب را معادل مفهوم «دولت ايده آل» (البته برای پيروان آن مکتب) تعبير كرد. من هم اين حداقلی بودن دولت را مي پذيرم ولي اعتقاد دارم که«دولت حداقلي» برای ما تا آن «دولت ايده آل» فاصلۀ زيادي دارد.
ما در خلاء زندگي نمي كنيم و بايد درک کنيم که براي كشوري مثل ايران اين «دولت حداقلی» چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ ايران كشوري است كه در آن منابع و معادن اصلي مثل نفت، گاز، جنگل ها، مراتع، طلا، مس و همچنين موسسات عظيم آن همگی «ملي» محسوب می شوند، يعنی، در واقع، در اختيار دولت هستند. بخش خصوصي هنوز نتوانسته است پا بگيرد. در اين ميان فاصلۀ طبقاتي در ايران زياد است. بخش هاي زیادی از ملت تحت عنوان طبقۀ 3 يا محرومين، عقب نگه داشته شده اند. اقوام، اقليت هاي مذهبي و زنان گرفتار ستم تاريخي هستند كه براي جبران آن زمان زيادي لازم است. مردم، بدون كمك دولت يا نهادهای واسطه، امكان تأمين بهداشت، آموزش، مسكن و بهداشت خود را ندارند. حال، آيا مي توان براي چنين جامعه اي حرف از «دولت حداقلي» زد؟ قطعاً نمي شود.
توجه کنيد که، تنها در يك «مدل ايده آل» است که مي توان اين اصل را پذيرفت كه «دولت خوب» يعني دولتي كه حداقل دخالت در زندگي حداقل شهروندان را داشته باشد، مهمترین حقوق اساسي شهروندان را محدود ننمايد، و حداكثر سود را به حداكثر شهروندان برساند. اما براي رسيدن به اين تيپ ايده آل از دولت و اجتماع راهی طولاني وجود دارد.
به همين دليل، تا رسيدن به آن وضعيت ايده آل، من چاره ای ندارم جز اينکه طرفدار «دولت رفاه» باشم و «عدالت اجتماعي» را هم دقيقاً به اين موضوع ارجاع دهم. ما بايد، در فقدان «وضعيت ايده آل» و «فرصت برابر براي آحاد شهروندان»، خود را برای راهپيمائی بسوی مقصودی که گفتم آماده کنيم. اين راهی طولاني است که بايد پيموده شود. بهر حال، از نقطه نظر من، عدالت آن است كه دولت رفاه، ضمن اين كه مانع فرصت ها براي پيشرفت شهروندان نمي شود و راه را براي آنها باز مي گذارد، با اعمال سياست هاي درست، دست طبقات و اصناف و آحاد ناتوان و عقب نگه داشته شده را مي گيرد. اين كار از طريق سرمايه گذاري هاي درست، ثروتمند سازي جامعه، دريافت ماليات، تشكيل نهادهاي امداد رسان، تأمين اجتماعي، بيمه و ده ها نهاد و سازمان مدرن انجام پذير است و اين اقدامات دولت را براي تأمين عدالت براي رسيدن به فرصت برابر كمك مي دهند.
در عين حال، دولت رفاه و تبعيض گريز به هيچ وجه وابسته به هنجارهاي ديني يا اخلاقي نيست. اين دولت سلب كنندۀ آزادي ها نيز نيست. آزادي و عدالت دو اصل پايه اي براي هر انسان ليبرال – سوسيال اند و هيچ كدام قرباني ديگري نمي شود.
اما تأمين فرصت هاي برابر تنها به حوزۀ اقتصاد محدود نمي شود. اين مسأله عميقاً ناظر بر حوزۀ امور اجتماعي و فرهنگي نيز هست. اگر بر اصل عدالت اجتماعي تاكيد مي كنم، به اين مفهوم است كه من عميقاً آدم انسان گرائي هستم. نمي توانم فقر، تنگدستي، عقب افتادگي ديگري را تحمل كنم. نمي توانم شكم خود را سير كنم اما در همان حال آگاه باشم كه همسايه ام گرسنه مي خوابد. نمي توانم ظلم، خشونت، تبعيض، بي عدالتي و حق كشي را از سوي كسی عليه كس ديگری تحمل کنم. پس، همواره و بی اختيار، به دنبال راه حلي هستم كه «عدالت» را به عنوان محور يك فرهنگ ملي بشناساند و هيچ نهاد يا قدرت يا سازماني، به خود اجازۀ عدول از آن را ندهد.
من البته آگاهم كه اين حرف ها «آرمانگرايانه» است، اما معتقدم که استقرار يك نظام اجتماعي و حاكميت سياسي كه آزادي به مفهوم عميق و همه جانبۀ آن و عدالت به مفهوم فرهنگي، اجتماعي، حقوقي، سياسي و اقتصادي آن را در نظر داشته باشد، هموار كنندهء راهي است كه به آن آرمان منتهي مي شود.
همچنين، به اعتقاد من، نه آزادي از يك مفهوم مطلق و انتزاعي برخوردار است و نه عدالت. عبارت هائی مثل «آزادي در» و «عدالت براي» گوياتر اند. براي اين كه آزادي هر فرد، نهاد يا جمع در ربط با آزادي ديگراني است كه با يكديگر يك عينيت اجتماعي را تشكيل مي دهند. عدالت نيز براي همۀ آن كساني است كه به نحوي با هم در ارتباط هستند. نسبي بودن آزادي و عدالت به همين زمينه هاي عيني مرجوع است.
مهم اين است كه آزادي و عدالت را به عنوان دو پيش فرض فارغ از هر نوع عقيده ، نژاد، جنسيت، طبقه و صنف براي آحاد انسان در نظر بگيريم. نهادينه كردن آنها در يك نظام اجتماعي مستقر و حاكميت سياسي، از طريق مشاركت عمومي در سرنوشت، ممكن خواهد بود. درست است که تبلور آن در يك نظام ليبرال – سوسيال، كاري است سخت، اما من آن را شدني می دانم و از چنين نظريه اي دفاع مي كنم.


پرسش: حال بپردازيم به روش مبارزه برای رسيدن به آن آرمان مبتنی بر واقعيت که می گوئيد. در اين زمينه شما بارها اعلام کرده ايد که طرفدار روش هاي غير خشن هستيد. ممکن است در اين مورد توضيح دهيد؟
پاسخ: آن جنبش دموكراسي خواهی که با شيوۀ دموكراتيك و مسالمت آميز مبارزه می کند، به لحاظ فلسفي، بر اين انديشه متكي است كه عقلانيت و خرد ورزي انسان بر احساس گرايي او غلبه دارد. يا حداقل مي تواند چنين باشد. در واقع به همين دليل است كه انسان، در سير تکامل انديشهء خود، «منطق» را ـ بعنوان شيوۀ درست انديشيدن ـ وضع کرده است. اگر بخواهيم وجه عقلاني انسان را مد نظر قرار دهيم و، با تكيه بر آن، راه كارهايي را براي پيشرفت به دست بياوريم، بهتر است به گفتگو و مفاهمه رو بياوريم.
اينگونه است که ما عميقاً طرفدار گفتگو، حتي با حاكمان ستمگر و زندانبانان خود، هستيم. چرا كه آنها را در انسان بودن با خود مشترك مي دانيم و معتقديم با منطق مي توان آنها را نيز وادار به انديشه كرد.
البته اين گفتگو وجوه متعدد و گسترده اي دارد. از صدور اعلاميه تا برگزاري ميتينگ و در جايي نخواستن و در جايي نگفتن و جايي گفتن و خواستن. يعني، هر كنش گفتاري يا رفتاري عقلانی كه، پيش از هر چيز، مسالمت جويي و منطق در آن نهفته باشد، مي تواند حاوي پيامی براي آنها باشد.
دنياي مدرن نيز خشونت ورزي را نمي پسندد. البته اين سخن بدان معنی نيست كه در اين دنيا خشونت رواج ندارد. ما هنوز، حتی در اروپا شاهد جنگ هاي وحشتناك قوم گرايانه هستيم؛ اروپايي كه بايد مهد تمدن و صلح طلبي باشد. اما گفتمان حاكم بر فكر و عمل دنياي مدرن ـ كه از آن به «اقتضاي زمانه» تعبير مي شود ـ صلح طلبي و مسالمت جويي است. اين گفتمان جديد، نه فقط مواجهۀ انسان با انسان را در بر مي گيرد، بلكه اکنون به حوزۀ برخوردهاي انسان با محيط زيست و حقوق ساير جانداران نيز كشيده شده است.


پرسش: اما در جامعۀ كنوني ايران، به ويژه با حاكميت روحانيوني كه قصاص را مقدس مي شمارند، و تاريخ آن پر از جنگ و خشونت عريان، در چهره هاي گوناگون است، كدام عقلانيت اجتماعي چنين الزامي را به دست داده است؟
پاسخ: ببينيد، ما اين مسئله را در عمل تجربه كرده ایم و از آن تجربه به يک نظريه يا فلسفه رسيده ايم. شايد به ما بگوئيد كه چون توانايي يا شجاعت مقابله با قدرت جهنمي يك رژيم ايدئولوژيك و تا دندان مسلح را نداشته ايم از ناتواني خود يك فلسفۀ اجتماعي بافته ايم و در نتيجه، فلسفهء ما ناشی از يك اصالت منطقي نبوده و عمدتاً از ناتواني، ضعف يا جبن بانيان آن منشاء گرفته و آن كاستي ها، تئوريزه شده اند.
من اما اينگونه نمی انديشم. به اين دليل ساده که ما اگر چه، به لحاظ امكانات مادي، توان مقابله با رژيم را نداريم، ولي هميشه اين امكان را داريم كه ادبيات مبارزه را تند و خشونت آميز کرده و نقش قهرمانان عازم شهادت را بازی کنيم. در واقع، سركوب مستمر و ظالمانۀ رژيم كافي بوده است تا گروه هايي از درون اين جنبش را به مبارزات مسلحانه سوق بدهد. بارها وبارها، جواناني عصباني و خسته از سركوب، از مناطق گوناگون ايران تماس گرفته و خواهان پناه بردن به اسلحه بوده اند. اما هيچ يك از ما به اين درخواست ها روي خوش نشان نداده ايم. فراموش نمي كنم كه در سال 1380، آنگاه كه در سلول هاي انفرادي بازداشتگاه عشرت آباد بودم، در پاسخ به پاسدار بازجو كه به من مي گفت كه «شما با پنبه سر مي بريد و خوب است مثل مجاهدين دست به اسلحه ببريد تا تكليف ما نيز روشن شود»، مي گفتم كه «ما نياز به اسلحه نداريم. براي اين كه مردم را پشتوانه خود مي دانيم. اين شما هستيد كه به اين كار نيازمنديد». حتي كار به جايي رسيده بود كه در سال 1381، آنگاه كه پاسداران بازجو در مسير از بازداشتگاه 2- الف (واقع در زندان اوين كه توسط سپاه اداره مي شد) تا دادگاه انقلاب بر روي ديوار با انگشت خط و نشان می کشيدند و مي گفتند: «‌اين خط، اين هم نشان. شما به سمت اقدام مسلحانه مي رويد»، من به آنها مي خنديدم.
می خواهم بگويم که هميشه همهء دلايل برای توسل به خشونت وجود داشته است و ما از آن تن زده ايم. من، علاوه بر اينکه شخصاً از اين كار تنفر دارم، می توانم به موارد زيادي اشاره کنم که در آنها روي آوري به جنبش مسالمت آميز و جنبش عدم خشونت، به مفهوم تئوريزه كردن، ضعف، ترس و ناتواني نبوده است. اين يك جنبش اصيل است و كاركرد مثبت آن را طي 15 – 14 سال مبارزه در عمل ديده ايم. جنبش «نفي خشونت» از هر نوع اعدم و شكنجه پرهيز مي كند و كاربرد منطق و مدنيت را بسيار موثر تر از اعمال خشونت مي داند.
بنظر من، جنبش نفي خشونت يك جنبش عميقاً انساني و غير ايدئولوژيك است كه انسانيت را برتر از هر دين و آيين و مرامي مي داند. اين «جنبش» معتقد است که آزادي، حقوق بشر و دموكراسي را نمی توان به «هر وسيله» اي به دست آورد، بلكه معتقد است که خود روش مبارزه براي دستيابی به اين آرمان ها بايد دموكراتيزه، حقوق بشري وانساني باشد. اين، در واقع، يك مدل جديد مبارزه است كه ما از آن به «روش مبارزاتي نيروي سوم» تعبير كرده ايم و چهارچوب های نظری اش را توضيح داده ايم. در اين «شيوۀ مبارزاتي به دور از خشونت»، تشويق به نافرماني مدني، تحريم، اعتصاب، تحصن، راهپيمايي، و روشن گري همه اشکالی از مبارزه بوده و از جايگاه خاصي برخوردار هستند.
ناگفته نماند كه مبارزۀ دموكراتيك، يا «انقلاب نرم»، در هيچ شرايطي حق دفاع را از کسی سلب نمي كند. زماني اصلاح طلب ها صرفاً و صرفاً تبليغ مي كردند كه تنها راه رسيدن به مردم سالاري شركت در انتخابات است. آنها مدعي بودند كه دموكراسي فقط از صندوق هاي رأي بيرون مي آيد. اين حرف اصلاح طلب ها ما را به ياد شعار دهه های 40، 50 و 60 چريك ها مي انداخت كه مي گفتند: «تنها ره رهايي جنگ مسلحانه است». اما در تجربه معلوم شد كه «راه رهايي» نه جنگ مسلحانه بود و نه شركت در انتخابات.
اينك «جنبش دموكراسي خواهی»، با تكيه بر مبارزات مدني، مسالمت آميز و دموكراتيك، در ايران به صورت گفتمان حاكم بر جامعۀ سياسي - مدني درآمده است. زنان، اقوام، فرهنگيان، كارگران، دانشجويان و حتي بازاريان، اين شيوه از مبارزه را برگزيده اند،. در حالي كه تا 15 – 10 سال پيش، اصلاح طلبان و چپ هاي نزديك به آنها، ما را كه پيشتاز اين نوع از مبارزه در مقطع پس از انقلاب بوديم، به پوپوليسم و تندروی متهم مي کردند...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت | نظر بدهید

جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

قندچی-اصلاحات ميتواند خونين تر از انقلاب باشد


اصلاحات ميتواند خونين تر از انقلاب باشد
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/622-saale89.htm

پنج روز پيش فرزاد کمانگر معلمی در کامياران که به نسل جوان ايران انسان بودن را می آموخت اعدام شد. نه تنها نوشته های خود وی حتی در آخرين روزهای زندان، شخصيت والای اين جوان خردمند را نشان می دهد بلکه آنگونه که زندگی کرد تا سالها ياد او را نظير صمد بهرنگی ها در دل همۀ انساندوستان زنده نگه خواهد داشت و در همين پنج روزه آنقدر از حماسه اين اسطورۀ زندگی نگاشته شده است که نميتوانم برگ شايسته ای به آن بيافزايم و قفط با اشک ميتوانم در سوگ چنان بزرگواری سر تعظيم فرود آورم. همانگونه که فرزاد کمانگر گفته بود اگر عضويت تشکيلاتی را پذيرفته بود ابائی نداشت که تا پای جان بايستد و از آن دفاع کند اما نه هيچ تشکيلات سياسی را قبول داشت و نه هيچگونه موافقتی با تروريسم يا تجزيه طلبی داشت. انسان آزاده ای بود که راه بدون خشونتِ پرورش و آموزشِ نسل جوان را برگزيده بود و تا آخرين روز هم حتی از زندان برای همان هدف نوشت و تا آخرين نفش در راه روشنگری تلاش کرد. يادش گرامی باد.

اما دقيقاً فرزاد کمانگر به همان دليل بی گناهی خود اعدام شد چون هدف از اعدام وی راه انداختن جنگ در کردستان ايران است. آنهائی که برای فرار از قبول تغيير دموکراتيک در ايران اميد به جنگی نظير جنگ ايران وعراق با خارج را بعنوان رحمت در سر داشتند با روی کار آمدن اوباما در آمريکا و تغيير فضای سياسی جهان بيشتر و بيشتر اميدشان را به راه انداختن جنگ بيرونی، از دست می دهند، هر چند از تلاش در آن راه هم غافل نيستند، با اين حال اکنون راه انداختن جنگ در کردستان را هدف خود گذاشته اند و فرزاد کمانگر و چهار انسان ديگری که همراه او به قربانگاه رفتند، برای اين هدف بود.

در واقع آنچه نگرانی مرکزیِ اقتدارگرايان جمهوری اسلامی است نه حمله خارجی است، نه تروريسم، و نه چند گروه کوچک تجزيه طلب نظير پژاک در کردستان، بلکه مسأله مرکزی آنها مجلس خبرگان است که رياست آن را اکبر هاشمی رفسنجانی، به عهده دارد. مسأله جانشينی آيت الله خامنه ای در مرکز توجه محافظه کاران در ايران قرار دارد و با گذشتن هر روز ديگر، بدون حل اين مسأله، بقای خود را در خطری جدی می بينند. جنگ در کردستان اين امکان را اقتدار گرايان بوجود می آورد که موضوع مجلس خبرگان را بدون آنکه زير زره بين افکار عمومی باشند، حل کنند.

نه تنها آيت الله مصباح يزدی سعی در رد کردن تئوريهايی نظير شورای رهبری بجای يک جانشين معيّن برای ولی فقيه دارد بلکه هدف وی اجماع هرچه زودتر بر سر آن جانشين است و برای اين هدف فشار روی فرزندان هاشمی رفسنجانی يا روی خود وی کافی نيست و جنگ در کردستان و عوض شدن جو سياسی در ايران می تواند مسأله را از پايه حل کند و اتحاد در هيئت حاکمه ايجاد کند چرا که آيت الله مصباح يزدی بخوبی ميداند که مسأله در مجلس خبرگان محدود به هاشمی رفسنجانی نيست و بسيار ديگران در آن مجلس نه با او و نه با آيت الله خامنه ای، حاضر به همکاری هستند. در واقع اصل دعوای با اصلاح طلیان برسر اصلاح طلبانی که کل ولايت فقيه را زير سؤال می برند نيست بلکه با آنهائی است که آلترناتيو خود را برای جانشينی آيت الله خامنه ای دارند و از آيت الله صانعی تا دستغيب و طاهری را مطرح می کنند.

در واقع اصلاح طلبی خود می تواند بسيار خونين تر از انقلاب باشد. بسياری که اصلاح طلبی در رژيم های پادشاهی در اروپای بعد از انقلاب کبير فرانسه را در نظر دارند همواره فکر می کنند که اصلاح طلبی در مقايسه با انقلاب بسيار بی خشونت تر و بدون خونريزی است. اين تصوری غلط از تاريج است. در واقع مهمترين جنبش اصلاح طلبی در تاريخ بشريت که جنبش پروتستانيسم در اروپا بود يکی از خونين ترين صفحات تاريخ بشريت را رقم زد و هنوز با وجود همه انقلاب ها و جنگ هايی که در تاريخ مدرن روی دادند، خاطره آن روزهای خونين پنج قرن پيش در اروپا فراموش نشده است (1).

در مقايسه اگر به تحول در شوروی در سال های 1989 تا 1991 نگاه کنيم با يک انقلاب بدون خونريزی روبرو هستيم چرا که اتحاد شوروی نبود که تعديل يافت يا رفرم شد بلکه رژيم کمونيستی اتحاد شوروی پايان يافت. در نتيجه ما با يک انقلاب روبرو بوديم و نه يک رفرم. اما نه انقلابی خونين.

اميدوارم که در ميان روشنفکران ما اين تصور بوجود نيايد که از آنجا که علاقۀ همه ما به تحولی بدون خشونت و بويژه بدون خونريزی در ايران است، اين توهم را اشاعه دهيم که چنان هدفی بيشتر با اصلاح طلبی اسلامی قابل دسترسی است. همانطور که اشاره کردم اصلاحات ميتواند بسيار خونين تر از انقلاب باشد و لزوماً انقلاب، که معنايش تغيير رژيم موجود است، به معنی مبارزۀ قهرآميز نيست و تحول شوروی اين را ثابت کرده است. البته من خود چندان از استفاده از اصطلاحات رفرم و انقلاب که ارثيه فرن هجدهم و نوزدهم است را برای قرن بيست و يکم کافی نميدانم و پيشتر در اين مورد مفصل بحث کرده ام (2).

اما هدفم از اين بحث طرح اين نکته است که بخاطر تصور غلط از ارتباط بين اصلاح طلبی و انقلاب، با بدون خشونت يا خونين بار بودن تحول، از راه اول يا دوم دفاع نکنيم، بلکه از راهی دفاع کنيم که برای آينده ايران درست ميدانيم. از نظر من آنچه در ايران لازم است پايان دادن به جمهوری اسلامی و ايجاد يک جمهوری سکولار است. منظورم اين است که قانون اساسی کنونی که بر مبنای شرع اسلام نوشته شده است برای قرن بيست و يکم نتيجه اش جز تبعيض نخواهد بود و هر چقدر هم که افرادی در دولت بخواهند قانون اساسی اسلامی را امروزی تفسير کنند، مجازات قصاص و سنگسار در شرع اسلام وجود دارد چه رييس جمهور آقای احمدی نژاد باشد و چه شخص ديگر و با تغيير رييس قوه قضاييه به آيت الله موسوی اردبيلی نيز در اين واقعيت تغييری بوجود نخواهد آمد. بايد قانون اساسی کشور بر مبنای شرع نباشد و نظير همۀ کشورهای مدرن بايد قانون عرفی باشد. در واقع يکی از ضررهای تأکيد بر اصلاح طلبی دينی در يکسال اخير اين بوده است که موضوعات اساسی نظير بحث قانون اساسی تحت الشعاع موضوعات فردی نظير بحث های شخصی در مورد آقای احمدی نژاد يا آيت الله خامنه ای قرار گرفته است.

در ابتدای دولت اصلاحات ِحجت الاسلام خاتمی در سال 1376 نيز اولين قربانی را جنبش سکولار ايران داد و داريوش فروهر و ديگران در قتل های زنجيره ای به قتل رسيدند همانگونه که امروز فرزاد کمانگرها کشته می شوند اما متأسفانه اصل بحث نيروهای سکولار که بحث قانون اساسی است از مرکز توجه بيرون گذاشته شده است و به آينده ای دور محول می شود که غلط است. مسأله حتی رفراندوم قانون اساسی نيست بلکه خود تدوين و فهميدن تفاوت يک قانون اساسی عرفی و يک قانون اساسی شرعی است و اينکه دومی در قرن بيست و يکم جز درجا زدن يک جامعه معنای ديگری ندارد و اولی نيز بايد به دقت تدوين شود تا ما را به آينده ای نظير ديکتاتوری های فاشيسم و کمونيسم نرساند که عرفی بودند اما دموکراتيک نبودند.

به اميد جمهوري آينده نگر دموکراتيک و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و چهارم ارديبهشت 1389
May 14, 2010

پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/190-religionwest.htm
2. http://www.ghandchi.com/579-EnghelabEslahat.htm



چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

بیانیه جبهه دموکراتیک ایران در محکومیت اعدام فعالان سیاسی


بیانیه جبهه دموکراتیک ایران در محکومیت اعدام فعالان سیاسی
http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-1863.aspx

اعدام ناگهانی هموطنان در بندمان در حالی صورت گرفت که مراحل دادرسی تعدادی از آنها هنوز به اتمام نرسیده بود . صدور و اجرای چنین احکام غیر انسانی در کنار صدور احکام بازداشت، زندان های طولانی مدت، شکنجه و اعدام فعالان سیاسی ایران که توسط قوه قضاییه صادر می گردد گواهی بر عدم بی طرفی دستگاه قضایی حکومت جمهوری اسلامی می باشد . دستگاهی که باید پناه مظلومان باشد امروز به ابزاری جهت سرکوب فعالان سیاسی مبدل گشته است و احکام خود را زیر نظر مستقیم دستگاه های اطلاعاتی – امنیتی صادر می نماید .

در ادامه این سیاست ها و به جهت فشار بیشتر بر فعالان سیاسی در بند تعدادی از این فعالان نیز به زندان های کرج تبعید گشته اند . حشمت الله طبرزدی، دبیر کل جبهه دموکراتیک ایران که بیش از بیش چهار ماه است در بازداشت به سر می برد یکی از این افراد است . ایشان که به تازگی از بند 209 زندان اوین به بند 350 این زندان منتقل شده بودند در تاریخ 19/02/1389، همزمان با اعدام فعالان سیاسی در بند به زندان کچویی فردیس کرج تبعید گشته اند .

جبهه دموکراتیک ایران ضمن محکوم نمودن رویه در پیش گرفته شده توسط حکومت جمهوری اسلامی خواستار آزادی بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی – عقیدتی است .

زنده باد آزادی - گسسته باد زنجیر استبداد - برقرارباد دمکراسی


22 اردیبهشت 1389 خورشیدی
تهران – جبهه دموکراتیک ایران


مجید توکلی-برای او که یک ملت بود؛ یادنامه ای برای فرزاد و علی و فرهاد


مجید توکلی-برای او که یک ملت بود؛ یادنامه ای برای فرزاد و علی و فرهاد
http://hra-news5.info/685/1389-01-27-05-27-21/1281-000.html

چهارشنبه 22 ارديبهشت 1389 ساعت 08:13 |
خبرگزاری هرانا - مجید توکلی، فعال دانشجویی دربند با نگاشتن نامه ای از زندان اوین، یاد و خاطره زندانیان عقیدتی اعدام شده، فرزاد کمانگر، علی حیدریان و فرهاد وکیلی را گرامی داشته است، متن این نامه به نقل از خبرگزاری هرانا عیناْ در پی می آید

اعلام کرده بودند که علی اعزام به ۲۰۹ است. تلفن های سالن آن ها قطع بود. رفتم از سالن خودم تماس بگیرم ولی تلفن های آنجا هم قطع بود. بالا که برگشتم فرزاد گفت که اعلام کرده اند او هم اعزام به ۲۰۹ است (و دروغ بود و به ۲۴۰ منتقل شدند).

این اعزام عصر شنبه همه ی ما را نگران کرده بود؛ معمولا اعزام برای اعدام های سیاسی عصر شنبه بوده است. ناراحتی دیوانه کننده ای سراسر وجودمان را فرا گرفته بود ولی فرزاد می گفت چیزی نیست و احتمالا چند سوال می خواهند بپرسند. او می دانست ولی مثل همیشه چنان پرروحیه بود که اصلا به روی خودش نمی آورد. باورکردنی نبود؛ تا چند دقیقه قبل با هم در کتابخانه بودیم. علی هم که والیبال را نیمه کاره رها کرده بود و سر و رویش را شسته بود و داشت آماده می شد. خیلی سخت و دردناک بود؛ معمولا همین ساعت هر روز، علی پس از ورزش می آمد تا با هم فیزیک بخوانیم. می خواست یکی دو درس باقیمانده از دیپلمش را در خرداد امتحان دهد و برای کنکور خودش را آماده کند. با آن روحیه کسی باور نمی کرد که او حکم اعدام داشته باشد. اگر در مورد علی می پذیرفتند، فرزاد به هیچ وجه قابل باور نبود. او هم برای امتحانات دانشگاه خودش را آماده می کرد. ماجرای نامزدی و ازدواجش هم بی نظیر بود. در مقابل این همه روحیه و انرژی آن دختری که ازدواج با یک اعدامی را می پذیرفت، احساس حقارت تمام وجودم را فرا می گیرد.
این اولین باری نبود که این چنین دوستان را دیده بودم. تابستان ۸۶ و دیدار با دوستان در بند ۲۰۹ اوین. اولین کسی که بعد از روزهای سخت انفرادی دیدم فرهاد بود که از قندیل می گفت و نقاشی های پسر خردسالش و اراده عزمش، پشتوانه ای برای همه ی ما بود. بعد از چندی علی و فرزاد را هم دیدم؛ علی که آرامش و متانتش آرامش بخش بود و فرزاد که اسطوره ای بود در میان ما. ملتی بود به تنهایی و ایستاده. همیشه خندان و امید بخش در برابر همه ی سختی ها و در لحظه های سخت اشک و خون و بازجویی و احکام ناعادلانه ی دادگاه انقلاب... و باز او را دیدم در روزهای مکرر. آن هنگام که از بازداشتگاه خوفناک سنندج برای دومین بار فرزاد به اوین آمد. گردنش را آتل بسته و کتفش در رفته بود و دندان هایش شکسته بود اما اراده و ایستادگی اش استوار تر شده بود. همان چند روز حضورش در هفت، باعث می شد به بهانه هایی سخت از هشت برای دیدنش با دوستان عازم شویم و سال گذشته نیز هنگامی که علی و فرزاد را از رجایی شهر برای اعدام به ۲۴۰ اوین آوردند. در حالیکه در سلول انفرادی منتظر ساعت ۴ صبح نشسته بودند – و من در حال اعتصاب غذا با توانی کم می دانستم که آن ها را برای چه آورده اند، دستم کوتاه تر از همیشه بود- فرزاد به من روحیه می داد که همه چیز خوب است و علی باز آرامشی بود در برابر همه ی سختی ها.

در همه ی روزهای آزادی ام با تماس های روحیه بخش فرزاد و با صدای گرمش که مادرم را در روزهای انفرادی من تنها نمی گذاشت، دیدم که یک انسان اگر در بدترین شرایط هم باشد می تواند بزرگترن کارها را انجام دهد.
...و برادر بزرگم را کشتند. برادری کرد که او را عاشقانه دوست داشتم. برادر و معلم من. معلمی برای مقاومت و معلمی برای همه ی فرزندان ایران. آن روزها که الفبای ایستادگی در مقابل بدترین شکنجه ها و پرونده سازی ها را از او آموختم؛ آموختم که ایمان و اعتقاد انسان در برابر این مشکلات ارزشمندترین داشته است؛ آموختم می توان بارها در اتاق بازجویی و سلول های تنگ انفرادی جان را تسلیم کرد و عقیده را پاس داشت. او معلم من بود. معلمی که آموخت می توان همیشه لبخند زد و به همه ی انسان ها - فارغ از هر اختلاف و تفاوتی- انسانی نگریست.
حال او رفته است در حالی که حاضر نبود خداحافظی کند و می گفت فردا می بینمت. نگذاشت ببوسمش و در آغوشش بگیرم و گفت فردا می بینمت. می دانم گام های استوارش را با گام های استوار دوستانش برداشته و به میدانگاه نزدیک شده. او بارها قول داده بود که نگذارد قوم پر کینه ی استبداد چهارپایه را از زیر پایش بکشند. او قول داده بود که خودش چهارپایه را خواهد زد. او نمی گذاشت دستان پلید استبداد جان او را بگیرد و من می دانم او به قولش عمل کرده است. من می دانم به مرگ هم لبخند زده است؛ لبخندی که فریاد برآورده اسطوره ای از میان ما رفته تا جاویدان شود.
او و دیگر یاران بی گناهش رفتند و یادشان به نیکی برای همیشه ماند. او خوشنام رفت و معلمی جاودان شد. معلمی جاودان برای همیشه ی تاریخ ایستادگی و مقاومت. اسطوره ای برای امیدواری. نشانه ای برای همیشه ی روحیه بخشی به انسان های آزادی خواه.
او اینک نیست تا با هم از خاطرات خوش گذشته بگوییم. آن هنگام که وزارت اطلاعات در برابر روحیه ی یک نسل زانو زد. وزارتی که عاجزانه لب به اعتراف گشود تا در بازگشت های بعد فرزاد به ۲۰۹ بگوید که دیگر آن تابستان ۸۶ را در ۲۰۹ تکرار نکند. دیوارهای هواخوری را سنگ کرده بودند و آن صندوق پستی ما را برداشته بودند! گویا توانسته بودند پس از آن تابستان سرودهای دسته جمعی را سرکوب کنند اما فرزاد باز هم لبخند زده بود تا بگوید تا همیشه ی همیشه ایستاده ایم.
... و اینک گروگان ها را بردند تا بگویند از ایستادگی چنین زندانیانی خسته شده اند. بگویند قدرت استبداد در برابر عزم و اراده ی فرزندان کردستان هیچ است. بگویند تحمل زنده بودن مظهر شکستشان را ندارند. فرزاد می گفت که بازجویش گفته "شما به ریش ما وزارتی ها می خندید که الان در زندان درس می خوانید و می خواهید ازدواج کنید" این روحیه ی جنگندگی فرزاد و علی و فرهاد بی نظیر بود. امروز در سوگ چند دوست نشسته ام که فقط چند "نفر" نبودند. فرزاد که خود یک ملت بود، علی رفیع و بزرگ و فرهاد چون کوه قندیل استوار و سخت، فرزاد یک ملت بود؛ اینگونه بود که در روزهای ناراحتی با توجه به دستور جدا ماندن از دیگر سیاسیون خبر حضور فرزاد در اندرزگاه هفت برایم امید بخش بود. همان چند ساعت به بهانه ی کتابخانه برای در کنار ملتی بودن کافی بود.
فرزاد اگرچه با امید به آینده از ما جدا شد و رفت اما دلخوری هایی هم داشت؛ از باند بازی هایی که هنوز برچیده نشده. از اینکه عده ای همه کس و همه چیز را می خواهند مصادره کنند. این روزها داشت یادداشتی می نوشت که عنوانش این بود: "من یک ایرانی هستم؛ من یک ایرانی کرد هستم" و می خواست بگوید که هر چند کرد بودن یعنی تحت ظلم و محرومیت اما از سویی قومی کردن مبارزه ی کرد ها نیز ظلم و محرومیتی دیگر است. او همه ی تلاشش را کرد تا نگاه حقوق بشری و نگاه انسانی در مساله ی کرد و اساس حقوق قومیت ها و اقلیت ها حاکم شود. او تا آخربن لحظات ناراحت و نگران بود از این که فارغ از اختلاف و تفاوت، نگاه حقوق بشری به مسائل و مشکلات مردم کرد صورت نگیرد. او فرزند ملت کرد بود و ولی قصه دگرگونه شد تا این بار او که خود یک ملت بود برای مردمش نگران باشد. او می رفت در حالی که دوست داشت کسی به او بگوید مطمئن باشد که آرمان هایش به سرانجام می رسد و درس هایش ثمربخش خواهد بود. او می خواست همه بدانند که اگر قصه ی خشونت و محرومیت و ظلم در کردستان به پایان نرسد هم چنان بی گناهانی چون خود او و دوستانش قربانی پرونده سازی ها و گروگان گیری ها می شوند. او می خواست همه بدانند اگر خشونتی هم در آن دیار است، خشونت آفرینی تنگ نظران و تمامیت خواهی قوم استبداد است.
آه، آه که چه پلید است استبداد که ترسید از اینکه فردا نتواند جنایت کند. ترسید از اینکه جنایت های تا امروزش ایستادگی فرزاد ما را بیش تر کرده است. ترسید از لبخند و ایستادگی او و ترسید که تلفن ها را قطع کرد. ترسید که گرفتن مراسم و خواندن فاتحه و پخش حلوا و خرما را ممنوع کرد. ترسید که بارها ما را احضار کرد که یادی از او نکنیم؛ غافل از اینکه همه از آن ها گفتند و یادشان را گرامی داشتند. ترسید که حکومت نظامی راه انداختند. ترسید که مدام فریاد بلند کرده که تروریست ها را اعدام کرده و حال آنکه همه می دانند تروریستی در کار نبوده. می دانند که بمب و بمب گذاری در کار نبوده. می دانند که چگونه فرزاد را در ان پرونده وارد کردند و به چه علت او را متهم کرده اند. ولی مرگ، او نیز پایان نبود؛ آغازی برای فهم این مسئله که دیگر استبداد نمی تواند فرزندان سرزمینمان را بی بها بر دار برد.
...و امروز باز به کتابخانه رفتم. فرزاد و علی نبودند. فرزاد نبود تا از خاطرات گذشته و دوستانمان بگوییم؛ امید و شادی را بیدار کنیم و به مشورت بنشینیم و چاره ای برای درد استبداد بیابیم. آینده ای روشن ترسیم کنیم و ترانه ای برای آزادی بخوانیم. علی نبود که در میان صفحات کتاب ها آرامش و روحیه را ورق بزنیم. اما یاد فرزاد و علی و فرهاد مانده است. به فرزاد قول داده ام گریه و شکوه نکنم که از استبداد جز بیداد انتظاری نیست. اما برادرم فرزاد بداند که چون همه ی فرزندان این ملت عهدی بسته ام که راهش را فراموش نکنم.

مجید توکلی
زندان اوین
۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

گريه های خليل بهراميان وکيل فرزاد کمانگر و شيرين علم هولی

شیرین کمانگر: امروز هم چشم به راه پیکرهای عزیزانمان هستیم


تاریخ انتشار: ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹, ساعت ۱۱:۱۶ قبل از ظهر
شیرین کمانگر: امروز هم چشم به راه پیکرهای عزیزانمان هستیم
http://www.rahesabz.net/story/15270/

جرس:شیرین کمانگر، خواهر فرزاد کمانگرزندانی کردی که سحرگاه یک شنبه در زندان اوین به دار آویخته شد، اعلام کرد خانواده ها همچنان در انتظار پیکر عزیزانشان هستند و تا کنون تلاش آنها و وکلایشان برای تحویل اجساد به نتیجه نرسیده است.

وی همچنین در گفتگو با جرس ،خبر مربوط به بازداشت خانواده خود در مقابل اوین را نادرست عنوان کرد و گفت تا آنجایی که من اطلاع دارم کسی دیروز در مقابل اوین بازداشت نشده است.


خواهر فرزاد کمانگر در گفتگوی کوتاهی با خبرنگار جرس یاد آور شد: صبح امروز نیز خانواده های فعالین کرد اعدام شده در تهران می مانند تا پیکر عزیزان شان را تحویل بگیرند اما تا کنون پاسخ روشنی دریافت نکرده ایم.


وی گفت آقای بهرامیان وکیل از انتظار روز سه شنبه خانواده های پنج فعال کردی که سحرگاه یک شنبه در اوین اعدام شده اند در مقابل اوین خبر داد و گفت: هم روز دوشنبه و هم امروز مردم با ما خوب همراهی کرده اند..


وی با بیان اینکه: دیروز از شش صبج تا هشت غروب، مردم می آمدند در کنار ما خانواده ها. ما آنها را به خونسردی دعوت می کردیم و همراهی مردم هم بسیار خوب بود. هیچ زد و خورد یا بازداشتی دیروز در تجمع مقابل اوین پیش نیامده بود.


شیرین کمانگر گفت: من با آقای کرمی نماینده سنندج در مورد وضعیت خانواده های زندانیان گفتگو کردم و از ایشان خواسته ام که تصمیم نهایی مسوولان در مورد تحویل دادن پیکر عزیزان مان را پیگیری کنند.
دیروز مهرداد کمانگر ، برادر فرزاد نیز از پیگیری ها نماینده سنندج خبر داده بود این در حالی است که چندی پیش نمایند سنندج به دلیل پیگیری وضعیت زندانیان سیاسی کردستان توسط استاندار این استان و نماینده دولت مورد توهین قرار گرفته بود که او را ضد انقلاب خوانده بودند.


درحالیکه امید خانواده های اعدام شدگان به نماینده شان بوده است، ستانداری کردستان و ریاست جمهوری طی شکایتی که با شماره 870437/ب 5 و از طریق دادستان انقلاب تهران درخواست و ارسال شده است،خواستار محاکمه و اعمال مواد 609،697،698 قانون مجازات اسلامی برای دکتر کرمی به اتهام برخورد و توهین آشکار او با دولت و مسئولین کشور و استان شده اند که در صورت عدم توانایی کرمی در دفاع از خود در روز 12/02/89 در دادگاه،با حداقل 2 ماه و حداکثر 2 سال حبس روبرو و بی شک با این محکومیت جای بعدی دکتر عبدالجبار کرمی در زندان اوین است نه در مجلس شورای اسلامی.


اگرچه جسته و گریخته خبرهایی مبنی بر احتمال دفن مخفیانیه جسد های اعدام شدگان به منظور جلوگیری از برگزاری مراسم به گوش می رسد اما به گفته خواهر کمانگر، عبدالجبار کرمی نماینده سنندج از طریق قوه قضاییه، سازمان زندان ها و دادستانی پیگیر است تا امروز پیکر اعدام شدگان به خانواده های آنان تحویل داده شود.

یکی از بستگان علی حیدریان، فعال دیگری که سحرگاه یک شنبه اعدام شده بود به خبرنگار جرس می گوید برادر علی به همراه آقای بهرامیان وکیل پرونده و جمعی دیگر از بستگان نزدیک اعدام شدگان هم اکنون در داخل دادگاه و مشغول گفتگو با مسوولان هستند.

اخبار ضد و نقیض در مورد دستگیری خانواده های اعدام شدگان

حال و هوای مقابل اوین چندان روشن و قابل پیش بینی نیست. اگر چه خانواده کمانگر به جرس گفته است تا کنون کسی بازداشت نشده است اما از طرف دیگر. جسته و گریخته اخبار بازداشت منتشر می شود.

خانواده فرهاد وکیلی نیز در این باره به جرس می گوید: مردم به خانه ما آمده اند و به ما خبر داده اند که مادر و برادر شیرین علم هولی را دستگیر کرده اند. ما در سنندج هستیم و بستگان ما و باقی اعدام شدگان در تهران هستند. ما هم نمی دانیم از کجا بفهمیم که این خبرهای بازداشت ها راست است یا نه.


وی افزود: اگر جسد بی جان عزیزان ما را تحویل دهند حداقل آرام می شویم. من نمی دانم چرا از دیروز مدام وعده می دهند ولی عمل نمی کنند. چند سال است که به ما وعده دادند ولی دیدید که به جای عمل به وعده هایشان عزیزان ما را اعدام کردند. کاش به جای این همه دروغ حداقل یک بار راست می گفتند و پیکرهای بی جان اعدام شدگان را همانطور که خودشان وعده دادند تحویل مان بدهند.

درحالیکه اخبار ضد و نقیضی از بازداشت خانواده های زندانیان اعدام شده به گوش می رسد، خبرنگار جرس می افزاید تا این لحظه خبر موثقی از بازداشت منتشر نشده است.

اخبار تکمیلی به محض وصول به جرس منتشر خواهد شد.




دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

فيروزه خطيبی-نمايشگاه کتاب تهران


فيروزه خطيبی-مسئولان، به دنبال ممنوعیت نمایش کتاب های گلشیری، هدایت و فرخزاد كتاب‌های عباس معروفی را هم از نمایشگاه کتاب تهران جمع کردند
http://www1.voanews.com/persian/news/arts/Abbasmaroofiketab-2010-5-10-93293404.html

بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران هم چون دوره های گذشته شاهد جمع آوری کتاب های نویسندگان و شاعران مختلف و هشدار در باره عرضه برخی دیگر از آثار نوشتاری موجود بود.

کمیته ارزشیابی و نظارت بر نمایشگاه کتاب تهران هم چنین امسال از ممنوعیت عرضه ی کتاب هایی که به تبلیغ فرقه های ضاله و عرفان التفاظی بپردازند و در آن ها نسبت به آموزش های دینی و مذهب شیعه جفعری بی اعتنایی شده باشد خبرداده بود.

مدیر این کمیته ، محمد الله‌یاری فومنی هم‌چنین گفته بود: «تمامی کتاب‌هایی که با استفاده از واژه‏ های مجعول، تمامیت ارضی جمهوری اسلامی ایران را هدف قرار دهند، نیز مشمول این ممنوعیت می‏شوند. هم‌چنین از‏ عرضه‌ی کتاب‌هایی که جنبه‌ی ترویجی و تبلیغاتی برای ادیان دیگر دارند، جلوگیری به‏ عمل خواهد آمد.»
به گفته‌ او، عرضه‌ کتاب‌هایی که «وحدت ملی کشور را تهدید کنند و هم چنین آثاری که قصد توهین و یا احیانا وهن نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را داشته باشند، هم در نمایشگاه کتاب تهران ممنوع خواهد بود»

با این وجود طبق آخرین خبرها از نمایشگاه كتاب و بنا بر گفته‌ها‌ی مسؤولان برخی غرفه‌ها، کتاب‌های عباس معروفی (نشر ققنوس) و كتاب فروغ فرخزاد (نشر سخن) از جمله آثاری هستند كه از نمایشگاه جمع‌آوری شده‌اند.از سوی دیگر، بنا بر اطلاعات دریافتی، ناشران آثار صادق هدایت از جمله نشر آوای مهر، ارمغان، مجید، سپهر ادب و نیك‌فرجام از ارائه‌ی كتاب‌های این نویسنده در نمایشگاه كتاب منع شده‌اند. علاوه براین نتشارات نیلوفر هم از عرضه‌ی رمان‌های هوشنگ گلشیری در نمایشگاه كتاب منع شده است.

درچنین شرایطی بود که چهار‌شنبه شب هفته گذشته(١٥ ارديبهشت‌) در ساعات بعد از تعطيلی نمايشگاه كتاب و بسته شدن درهای آن، عده‌ای به غرفه ققنوس آمده و بی ‌خبر و بدون اجازه مسئولان غرفه، حدود صد نسخه از رمان «سال بلوا» اثر عباس معروفی را از غرفه اين ناشر بردند..

به گزارش خبرگزاری های داخلی ، در روز ١٨ اردیبهشت به مسئول غرفه انتشارات ققنوس گفته شد كه كتاب‌های عباس معروفی را جمع كرده و از فروش آنها در نمايشگاه كتاب خودداری كند.

اين كتاب‌ها شامل سال بلوا، آونگ خاطره‌های ما، درياروندگان، جزيره آبی ‌تر و سمفونی مردگان می ‌شود. رمان «سمفونی مردگان» که در سال ١٣٨٨ تجدید چاپ شده است شامل قرار داد تحویل غرفه به ناشران و قوانینی که آن ها را از ارائه کتاب هایی که مجوز نشر آن ها مربوط به قبل از سال ٨٤ است نمی شود. رمان «سال بلوا» یکی دیگر از آثارمعروفی با مجوز تجدید چاپ در سال ١٣٨٦ در نمایشگاه همان سال ارائه شده بود.

اين درحالي است كه فروش رمان «ذوب شده» عباس معروفي نيز كه اواخر سال پيش بعداز ٢٦ سال منتشر شده بود، پيش از تعطیلات نوروز امسال متوقف شد.

معروفی در اين كتاب، خيال‌ها و خاطره‌های خود را از فضايی كه آن را تجربه كرده و در آن زيسته، مي‌نويسد. كتاب، داستان نويسنده‌ای است كه زير بازجويی و شكنجه ناچار به قصه‌پردازی می ‌شود و آنگاه در قصه‌های خودش گم می ‌شود.

اين رمان پاييز سال ٦٢ به پايان رسيده و امروز بعداز ٢٦ سال منتشر شده است. معروفي درباره اين كتاب گفته بود: «نمي‌دانم حالا بايد خوشحال باشم يا غمگين كه نخستين رمان من ٢٦ سال دير به دست خوانندگان مي‌رسد، جوان ٢٦ ساله‌ای كه هم‌سن و سال‌هايش را نمي‌شناسد و نمی ‌داند كجا بايد بايستد كنار متولدين پاييز ٦٢ يا متولدين پاييز ٨٨ واقعا نمی ‌دانم. كدام؟»

او بر اين باور بود كه اگر اين رمان در همان سال منتشر مي‌شد و نقد می ‌شد بر راه و كار ادبی او تاثير می ‌گذاشته:«اما ما آدم‌هايی هستيم كه زمان و مكانمان بر هم ريخته، نمی ‌دانيم كی چرا كجاييم.»

علاوه برممنوعیت فروش کتاب ها، برخی از ناشران این کتاب ها نیز از حضور درنمایشگاه کتاب امسال منع شده اند. مقامات دولت ایران پس از ممنوعیت فروش کتاب های هوشنگ گلشیری، فروغ فرخزاد و حتی محسن کدیور یکی از روشنفکران دینی از ناشران این کتاب ها خواستند تا کتب این نویسندگان را از غرفه هایشان جمع کنند. هم چنین آثار برخی از روحانیون از جمله آیت الله حسینعلی منتظری و آیت الله یوسف صانعی از مراجع تقلید شیعه درچند روز گذشته جمع آوری و فروش آن ها ممنوع شده است. اما مسئول غرفه ای که آثار آیت‌الله صانعی در آن به فروش می رسد گفته است: «روز نخست فعالیت نمایشگاه ما نبودیم که آمدند و آثار استاد را جمع‌آوری کردن، اما بعد از این‌که پی‌گیری کردیم، این مسأله رفع و رجوع شد.» مسؤول غرفه‌ نشر میزان مستقر در سالن ناشران دانشگاهی هم این مسأله را تأیید کرده است.

آثار شاعران و نویسندگان بر اساس دستورالعمل از سوی مسئولان وزارت ارشاد که ارائه کتاب های منتشر شده قبل از سال ١٣٨٤ در نمایشگاه کتاب را ممنوع کرده است صادر شده است.

مدیرانتشارات قطره در تهران به یکی از خبرگزاری های داخلی گفته است: «کلیه آثار محمود دولت آبادی که در سال ٨٤ منتشر شده است را نمی توانیم عرضه کنیم. این قانون باعث شده است تا بسیاری از کتاب های خود را که به این سال باز می گردد و بسیاری از خوانندگان به دنبال آن هستند را به نمایشگاه نیاوریم. به این صورت مخاطبان نیز دست خالی باز می گردند. »

ممنوعیت کتاب های محسن کدیور نیز به دنبال کتاب های برخی از روحانیون انجام گرفت. به گزارش خبرگزاری جرس از تهران، انتشارات کویر که در پنج سال اخیر ناشر آثار کدیور بوده است از عرصه کتاب های او منع شد. مجموعه «حق الناس» حاوی دیدگاههای محسن کدیور در سازگاری اسلام و حقوق بشر در نخستین سال انتشار به چاپ چهارم رسید. کتاب سیاست نامه آخوند خراسانی نیز در مدت کوتاهی به چاپ دوم رسیده بود.

به نظر می رسد که که دست اندرکاران به نوعی قصد دارند تا فقط کتاب هایی را در نمایشگاه امسال عرضه کنند که در دولت نهم و دهم منتشر شده اند.

بنا برگزارش خبرگزاری ایسنا، محسن پرویز، معاون امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و رییس بیست‌وسومین نمایشگاه كتاب تهران در پاسخ به این‌كه در ضوابط نمایشگاه آمده كه كتاب‌های قبل از سال ٨٤ اجازه‌ی حضور در نمایشگاه را ندارند، گفت: «بله این موضوع درست است.» با این همه کتاب های هوشنگ گلشیری که پس از سال ٨٤ توسط نشر نیلوفر منتشر شده نیز اجازه حضور در نمایشگاه را پیدا نکرد.
پرویز درباره‌ی این‌ مسئله كه آیا واقعا همین‌طور است یا طبق اظهار برخی ناشران، كتاب‌هایی كه مورد تأیید یا وثوق هستند، اجازه‌ی عرضه دارند، اما آثار برخی نویسندگان نه، گفت: «این درست نیست. اصلا موضوع به ‌برخی نویسندگان‌ ربطی ندارد. این ضابطه كه آثار از یك سالی به قبل مجاز به حضور نیستند، حدود ١٠ سالی هست كه در نمایشگاه بین‌المللی كتاب تهران جزو مصوبات است.»
او در ادامه افزود: «اگر كسی تخلف كند، جزو تخلفاتش است و در تخلفات ثبت می‌شود. اگر مأموران نمایشگاه متوجه شوند، با او برخورد می‌كنند. این هم جزو پوئن‌های منفی است كه برای فرد درنظر گرفته می‌شود و در سال‌های آتی، طبق آیین‌نامه، برای اعطای غرفه اعمال خواهد شد. این به كتاب «این» یا «آن» ربطی ندارد.»
رییس نمایشگاه كتاب تهران سپس درباره‌ی این‌كه گفته می‌شود تذكرهایی كه ناشران و غرفه‌داران در این دوره دریافت كرده‌اند، به نظر زیاد بوده است، گفت: «به نظر من که كم بوده است.»

واکنش میرحسین موسوی به اعدام فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان


واکنش میرحسین موسوی به اعدام های اخیر
http://www.kaleme.com/1389/02/20/klm-19032

کلمه:صبح دیروز ،پنج زندانی در زندان اوین اعدام شدند.

فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان، پنج نفری بودند که به دار آویخته شدند. بعضی از اعدام شدگان از جمله فرزاد کمانگر و وکیل مدافع آنها اتهام هایشان را رد کرده بودند.

به گزارش “کلمه” مهندس میرحسین موسوی در واکنش به این اعدام ها بیانیه ای صادر کرده است که می خوانید:

اعلام اعدام ناگهانی پنج نفر ازشهروندان کشور بدون آنکه توضیحات روشن کننده ای از اتهامات و روند دادرسی ومحاکمات به مردم داده شود شبیه روند ناعادلانه ای است که در طول ماه های اخیر منجر به صدور احکام شگفت آور برای عده زیادی از زنان ومردان خدمتگزار وشهروندان عزیز کشور ما شده است.

وقتی قوه قضائیه از طرفداری مظلومان به سمت طرفداری از صاحبان قدرت ومکنت بلغزد مشکل است که بتوان جلوی داوری مردم را در مورد ظالمانه بودن احکام قضایی گرفت. چگونه است که امروز محاکم قضایی از آمران وعاملان جنایتهای کهریزک و کوی دانشگاه و کوی سبحان وروزهای۲۵ و۳۰ خرداد وعاشورای حسینی میگذرند وپرونده های فساد های بزرگ را باز نشده می بندند وبه صورت ناگهانی در آستانه ماه خرداد ، ماه آگاهی وحق جویی پنج نفر را با حواشی تردید بر انگیز به چوبه های دار می سپارند؟ آیا این است آن عدل علوی که به دنبالش بودیم؟

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

مسيح علی نژاد-در برابر اعدام کردها سکوت نکنیم تا جشن کودتاگران تکمیل شود


مسيح علی نژاد-در برابر اعدام کردها سکوت نکنیم تا جشن کودتاگران تکمیل شود
http://masihalinejad.com/?p=1635

در آستانه خرداد، ماه اعتراض، ماه متولد شدن جنبش اعتراضی ایران، باز کردها قربانی شدند. باز کردها اعدام شدند. طبق معمول خبر این اعدام ها را هم خبرنگاران خبرگزاری فارس سحرگاه امروز در راستای وظیفه خبررسانی شان، اینگونه تنظیم کرده اند:
به نقل از روابط عمومی دادسرای عمومی و انقلاب تهران، فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علمهولی و مهدی اسلامیان، پنج تن از گروهکهای ضد انقلاب که در عملیات تروریستی از جمله بمبگذاری در مراکز دولتی و مردمی شهرهای مختلف ایران دست داشتند سحرگاه امروز یکشنبه در زندان اوین به دار مجازات آویخته شدند.

در آستانه خرداد و سالگرد خیزش عظیم مردم ایران در اعتراض به کودتای انتخاباتی هستیم و در این میان حاکمیت ایران باید ضرب شصتی به جامعه نشان می داد. باید رعب و وحشتی در دل معترضان ایجاد می کرد. اعدام کسانی به نام انجمن پادشاهی و اینک گروه تروریستی آسان ترین و کم هزینه ترین راه برای نشان دادن اقتدار دستگاه قضایی ایران است. اما در کدام دستگاه عادل، اتهامات دو اعدامی منسوب به انجمن پادشاهی و اقدامات تروریستی این پنج کرد اعدام شده ثابت شده بود؟
در دستگاه قضایی غیرمستقل ایران، وقتی برای روزنامه نگاران و معلمان و حتی کارگر ساده یک بقال به حکم اقدام علیه امینت ملی حکم طولانی مدت زندان صادر می کنند، تردید کنیم که برای برادران و خواهران کرد ما به جرم بمب گذاری و ترور، حکم اعدام صادر کرده باشند.

وقتی برای تعداد بی شماری از افغان ها به جرم اخلال در امنیت ملی حکم اعدام صادر می کنند بی آنکه حتی یک بار خبری از دادگاه آنان در اختیار افکار عمومی قرار گیرد باور نکنیم که دادگاه ها کردها بی هیچ انگیزه مسمومی صورت گرفته باشد.

وقتی سران جنبش سبز به کرات اعلام کردند قوه قضاییه غیرمستقل است، فاسد است، یعنی صدور احکام برای کردها و اعضای انجمن پادشاهی در دل این دستگاه قضایی نیز صرف نظر از دیدگاه ها و وابستگی های فکری شان، مردود و فاسد است. نمی شود یک دستگاه قضایی را فاسد اعلام کنیم ولی برخی از احکام آن را بپذیریم و هیچ نگوییم و یا حتی سکوت کینم. وقتی برای صدور احکام غیر قانونی دانشجویان و روزنامه نگاران و فعالان سیاسی مان همدل می شویم باید بار دیگر در صدور احکامی که با انگیزه های سیاسی از این دستگاه قضایی صادر می شود باید با همان همدلی ها و همبستگی های همیشه، ایجاد تردید کرد.

کاش بار دیگر و اینبار پررنگ تر از اعتراض همگانی که نسبت به اعدام دو عضو منسوب به انجمن پادشاهی صورت گرفت، ، همه گروهها تردید به این اعدام ها را با صدای بلند فریاد کنند بی هیچ تزلزل و ترسیدن از انگ های بعد از این که تا بوده همین بوده . اتهامات بزرگ را برای همین بر گرده اعدامیان آویزان می کنند تا مردم و سیاستمداران به آسانی نتوانند داد دفاع سر دهند.

کاش این اعدام هایی که سحرگاه و بی صدا در زندان ایران رخ داده است ما را تا همیشه بی صدا نگاه ندارد. معلوم است که حاکمیت با اعدام پنج کرد که آنان را وابسته به گروه تروریستی معرفی کرده است به آسانی می خواهد در آستانه خرداد، جنبش سبز را در دامی دوباره بیاندازد و بعد اگر جنبش سبز اعدام ها را محکوم کرد، آنگاه با منتسب ساختن جنبش به گروههای تروریستی، راه سرکوب جنبش را آسان تر کند. ولی در این دام کهنه گرفتار شدن رسم نیست. این رسم همیشگی حاکمیت است که با انگ ها و اتهامات بزرگ راه را برای دفاع می بندد، زبان ها را در کام نگاه می دارد. باید بی نگرانی از اتهامات همیشگی، این اعدام ها که حاصل یک روند بیمار و غیرقانونی در همان دستگاه غیرمستقل قضایی است را محکوم کرد تا هراس از خرداد و اطمینان به سکوت جنبش، حاکمیت را میان تردید ها و سکوت های مان وادار به قربانی کردن شهروندان دیگرمان نکند.

در تلویزیون جمهوری اسلام اینک تبلیغات این اعدام به گونه ای است که خیلی از روستاییان و مردم معمولی ایران تقریبا ایمان دارند که اگر فرزاد کمانگر یا شیرین علم هولی، اعدام نمی شدند، فردا تمام مدارس ایران را با بمب گذاری ویران می کردند و فرزندانشان را شهید.
می ترسم از روزی که همین دستگاه قضایی وقتی سکوت ما را دید چنان بر این توطئه خود مغرور شود که به مردم معمولی شهر بباوراند که اگر روزنامه نگاران و معلمان و فعالان حقوق بشری که این روزها در زندان هستند هم آزاد باشند، آنها نیز شهر و خانه مردم را به آتش می کشند.
در قاموس من نمی گنجد حاکمیتی که به تمام دنیا می گوید هیچ کس به خاطر بیان دیدگاهش در زندان نیست، هیچ کس برای اعتراض در زندان نیست و فقط کسانی که ماشین ها و امکان عمومی را آتش زده اند، زندانی شده اند، در مورد برادران و خواهران کرد من هم راست می گوید. در ذهن ام نمی گنجد کسانی که مسعود علی محمدی استاد فیزیک را ترور کرده اند، و بعد جنازه بی جان اش را دزدیده اند و برایش مرثیه راه انداخته اند تا دیگران را متهم به ترورکنند، خودشان به نام کردها بمب گذاری نکنند تا راهی برای ساکت کردن و سرکوب کردن بیابند.

حاکمیتی که از میان صدها شهید و کشته شدگان روزهای اعتراض به انتخابات نه تنها یک قاتل را دادگاهی نکرده است بلکه خود جنبش را متهم کرده است به اینکه ماشین نیروی انتظامی را دزدیده اند و از روی یکی دیگر از اعضای جنبش رد شده اند، برایش کاری ندارد که در خلاء رسانه ای از تبلیغات تلوزیونی و نمازجمعه ای و امکانات آموزشی مدارس بهره بجوید تا ایران و کردستان را روبروی هم قرار دهد. قوم ها را علیه هم نگاه دارد.
ما را ملتی سرشار از بدبینی و کینه نگاه داشته اند در این سالها و در نظام آموزشی بیمارمان سالهاست که به زمین و زمان تردید داریم. برای همین است که وقتی جنبشی با آن عظمت در ایران شکل می گیرد، کردها سکوت می کنند، ترک ها سکوت می کنند و بعد وقتی کردها را سحرگاه به صف می کنند و از دروازه شهر آویزان می کنند ما چه می کنیم؟ ما هم سکوت می کنیم؟ ما هم در دفاع تردید می کنیم؟ همانگونه که کشته شدن صدها نفر در جریان اعتراضات پس از انتخابات چندان موجی در کردستان ایجاد نکرد، اعدام کردها هم موجی در خیابان های تهران و باقی شهرهای ایران ایجاد نمی کند؟
این روزها بازار صدور حکم اعدام کردها و افغان ها در ایران داغ است. آنان که از سکوت ما در برابر هم، پروار می شوند چه کسانی هستند؟ همان دستگاه ناسالم قضایی و همان حاکمیتی که ذهن ملت اش را سرشار از سوء تفاهم های تاریخی می خواهد.
اگرچه ما را ملت متکبر و نژاد پرستی معرفی می کنند اما ما ملت متکبری نیستیم، نه در برابر کردها و نه حتی در برابر افغان ها. ما فقط همان گونه که حاکمیت جمهوری اسلامی می خواهد سالهاست که با سوء تفاهمی عمیق به هم نگاه می کنیم و هر کدام در برابر مرگ دیگری سکوت می کنیم.

کاش جنبش این سکوت را بشکند تا جشن حاکمیت برای مرگ معترضان متکثر تکمیل نشود.


پی نوشت:


برادر فرزاد کمانگر : اینها که سراپایشان دروغ است کاش خبر اعدام برادرم هم دروغ بود
جرس، مسیح علی نژاد: خانواده و وکیل فرزاد کمانگر خبر اعدام اعلام کرده اند که خبر اعدام فرزاد را از طریق اخبار منتشر شده دریافت کرده اند.
برادر فرزاد کمانگر در گفتگو با خبرنگار جرس ضمن ابراز تاثر و تاسف شدید از اینکه خبر مرگ یک عزیز را باید از خبرگزاری ها شنید می گوید: اینها که سراپا دروغ هستند کاش خبر اعدام برادرم هم دروغ باشد.
مهرداد کمانگر ضمن اعلام بی خبری از وضعیت برادرش می گوید ما از دیروز هیچ تماسی با فرزاد نداریم و امروز ما هم از خبری که فارس و سایت ها منتشر کرده اند فهمیده ایم که فرزاد را اعدام کرده اند ولی کاش خبر درست نباشد.
وی ادامه داد: از صبح که خبر را شنیده ام به همه جا زنگ زده ام. ولی هیچ کس جواب مان را نمی دهد.
برادر فرزاد کمانگر ضمن اشاره به تماس خود با مسولان پرونده فرزاد در وزارت اطلاعات، با بیان اینکه وزارت اطلاعات استان می گوید پرونده فرزاد را به دادستانی منتقل کرده ایم می گوید: اگر کشور ما قانون داشت الان فرزاد اعدام نمی شد، اگر عدالت وجود داشت نباید فرزاد را اعدام می کردند ویا حداقل کسی به ما خبر می داد که الان فرزاد کجاست. نزدیک به یک ساعت است که همه از تهران به ما خبر می دهند و ما خودمان خبر نداریم که فرزاد مان کجاست. زنده است، اعدام شده است یا نمی دانم در کشور چه خبر است، قانون کجاست.
وی در پاسخ به این پرسش که آیا از طریق نماینده های کرد در مجلس شورا اسلامی پیگیر وضعیت فرزاد بوده اند می گوید: به نماینده مجلس مان هم زنگ زده ام. همه مثل هم هستند و هیچ کاری نمی کنند. می گویند آنها هم خبر را از خبرگزاری ها شنیده اند. شما بگویید ما چه کار کینم؟

مهرداد کمانگر می گوید: من جرات نمی کنم خبر اعدام فرزاد را به مادرم بگویم. اگر این کشور قانون داشت من الان شرمنده مادرم نبودم. نمی دانم به مادرم چه بگویم. چشم انتظار آقای بهرامیان وکیل فرزاد هستیم . او را به دادستانی فرستاده ایم تا خبر واقعی را برایمان بیاورد. همه امیدم فقط همین است که خبر راست نباشد چون اصلا به خانواده هیچ اطلاعی نداده بودند. .
برادر فرزاد کمانگر که با صدایی گرفته حرف می زد قادر به ادامه گفتگو نبود.
از طرفی بهرامیان وکیل فرزاد می گوید: از اعدام موکل خودم بی اطلاع هستم وبرای اطلاع از صحت خبر به دادستانی تهران مراجعه خواهد کرد.
بر اساس آخرین گزارش ها: مسولان زندان اوین با قطع تلفن های این زندان از دو روز گذشته اقدام به اجرای حکم اعدام زندانیان سیاسی فرزاد کمانگر فرزند باقی، علی حیدریان فرزند احد، فرهاد وکیلی فرزند محمد سعید، شیرین علم هولی فرزند خدر و مهدی اسلامیان فرزند محمد نمودند.
خبرگزاری فارس به نقل از روابط عمومی دادسرای عمومی و انقلاب تهران خبر داده است ، فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علمهولی و مهدی اسلامیان، پنج تن از گروهکهای ضد انقلاب که در عملیات تروریستی از جمله بمبگذاری در مراکز دولتی و مردمی شهرهای مختلف ایران دست داشتند سحرگاه امروز یکشنبه در زندان اوین به دار مجازات آویخته شدند.

این احکام در حالی به اجرا درآمد که پرونده سه تن از متهمان این پرونده در مرحله بازنگری (اعمال ماده ۱۸) قرار داشت و همچنین هیچ یک از وکلا و خانواده ها در جریان اجرای این احکام قرار نگرفتند.

پی نوشت آخر:

دلمان برای یک گفتگوی خوب و خالی از درد با اهالی خانه مان تنگ شده است. یک گفتگوی خبری که در آن نه از زندان خبری باشد و نه از کشته شدن و اعدام.


هرانا؛ اعلام عزای عمومی در مناطق کردنشین


خبرگزاری هرانا - در راستای اعتراض به اجرای حکم اعدام ۵ زندانی سیاسی، مردم مناطق کردنشین به خصوص منطقه کامیاران و سنندج فردا مورخ ۲۰ اردیبهشت ماه را بعنوان عزای عمومی اعلام کرده اند.

بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، تعداد کثیری از مردم، اصناف و فعالان مدنی مناطق کردنشین به خصوص در شهرهای کامیاران و سنندج با اعلام فراخوان های فوری از همه مردم این شهرها خواسته اند که فردا، مورخ ۲۰ اردیبهشت ماه با اعلام عزای عمومی و استفاده از شیوه های مسالمت آمیز مراتب انزجار و اعتراض خود را نسبت به اجرای حکم اعدام فعالان سیاسی اعلام کنند، خبرهای غیررسمی از تلاش بازاریان برای تعطیل کردند بازار در این شهرها خبر می دهد.

همچنین در شهرها و حتی در خارج کشور معترضان ایرانی برنامه هایی را در اعتراض به اجرای احکام اعدام این زندانیان سیاسی اعلام کرده اند که در این رابطه گزارشات تکمیلی منتشر خواهد شد.


با قطع تلفن ها، فرزاد کمانگر و چهار زندانی سیاسی در اوین اعدام شدند
http://hra-news5.info/00/1206-000.html

خبرگزاری هرانا - مسولان زندان اوین با قطع تلفن های این زندان از دو روز گذشته اقدام به اجرای حکم اعدام زندانیان سیاسی فرزاد كمانگر فرزند باقي، علي حيدريان فرزند احد، فرهاد وكيلي فرزند محمد سعيد، شيرين علم‌هولي فرزند خدر و مهدي اسلاميان فرزند محمد نمودند.

بنا به اطلاع گزارشگران هرانا این احکام در حالی به اجرا درآمد که پرونده سه تن از متهمان این پرونده در مرحله بازنگری (اعمال ماده ۱۸) قرار داشت و همچنین هیچ یک از وکلا و خانواده ها در جریان اجرای این احکام قرار نگرفتند.
گزارشات تکمیلی در این رابطه منتشر خواهد شد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

یک قربانی دیگر برای کین توزی دستگاه قضائی


یک قربانی دیگر برای کین توزی دستگاه قضائی
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/may/05//-12fd9de66d.html

چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
نزدیکان محمد اولیایی فرد در مصاحبه با روز
یک قربانی دیگر برای کین توزی دستگاه قضائی
کاوه قریشی
kawe.qoraishy(at)gmail.com
همزمان با روز جهانی کارگر و در حالی که کارگران معترض در ایران، مراسم دولتی روز جهانی کارگر را بایکوت کردند، محمد اولیایی فرد یکی از وکلای خوشنام و با سابقه پرونده های سیاسی و فعال حوزه کودکان بعد از احضار به دادگاه برای رسیدگی به پرونده ی یکی ازموکلانش، برای دومین بار طی چند ماه گذشته بازداشت و جهت اجرای حکم به زندان اوین منتقل شد.

بازداشت این وکیل دادگستری در حالی صورت می گیرد که یکی از وکلای وی در گفتگو با "روز" بازداشت و اجرای حکم وی را به دلیل عدم ابلاغ حکم به آقای اولیایی فرد، مغایر با قانون اساسی می داند. از سوی دیگر یکی از موکلان سابق وی که هم اکنون با قید وثیقه خارج از زندان به سر می برد در مورد بازداشت وی به روز می گوید: "آقای اولیایی فرد به عنوان وکیلی شجاع و کارکشته قربانی کینه توزی های دستگاه امنیتی و قضایی شده است".

محمد اولیایی فرد که روز 11 اردیبهشت در دادگاه انقلاب تهران بازداشت و برای یک سال حبس تعزیری خود روانه­ی زندان اوین شده بود، به بند ۳۵۰ زندان اوین منتقل شده و از ملاقات حضوری با همسر و وکلا منع شده است. مسولیت پرو­نده این وکیل فعال در زمینه پرونده های متهمان سیاسی و حوزه کودکان را چهار تن از وکلای شناخته شده­ی ایران از جمله خانم نسرین ستوده و آقای عبدالفتاح سلطانی به عهده گرفته اند.



بازداشت غیرقانونی

نسرین ستوده وکیل در مورد چگونگی بازداشت محمد اولیایی فرد با "غیر قانونی" خواندن بازداشت وی به روز می گوید: "وی مجددا در 11 اردیبهشت در دادگاه انقلاب در حالی که به دفتر معاونت دادگاه مراجعه کرده بود تا دستور آقای آقایی را اجرا کنند، بدون اینکه حکم به ایشان و یا وکلایش ابلاغ شود به طور غیرقانونی بازداشت شدند. این بازداشت از آن جهت غیر قانونی است که حکم اساسا به او ابلاغ نشده است تا قابلیت اجرایی شدن را داشته باشد".

محمد اولیایی فرد پیشتر در پی اعتراض به اجرای حکم بهنود شجاعی و سایر نوجوانان روز یکشنبه مورخ 18 بهمن ماه از سوی دادگاه انقلاب تهران به اتهام تبلیغ علیه نظام به تحمل یک سال حبس تعزیری محکوم شده بود.

یکی از نزدیکان این وکیل دادگستری که سابقا نیز موکّل ایشان بوده است و به دلایل امنیتی نخواست نامش ذکر شود، در مورد چرایی و چگونگی بازداشت ایشان در مصاحبه با روز می گوید:

"دادگاه وی در شعبه 26 و به ریاست قاضی پیرعباس برگزار شد و علیرغم اینکه این شعبه صلاحیت رسیدگی به اتهامات و پرونده آقای اولیایی فرد را نداشت و دوباره از دادگاه تجدید نظر به همان شعبه ارجاع شد، ایشان به اشد مجازات در مورد اتهام وارده که همان تحمل یک سال حبس تعزیری است محکوم شدند.



با دست بند و پابند

این وکیل دادگستری می افزاید: "پس از اینکه این حکم از سوی شعبه مذکور صادر شد، با ایشان تماس تلفنی گرفته میشود و میگویند که برای ابلاغ حکم به دفتر شعبه مراجعه کند اما چون ایشان خود حقوقدان و وکیل دادگستری بودند وچنین رویه ای را مغایر با قانون میدانستند، از انجام این کار سر باز زدند. دفترشعبه 26 با وکلای ایشان تماس گرفته و همین درخواست را هم به آنها تکرار می کند. وکلای آقای اولیایی فرد این روال را غیر قانونی پنداشته و از مراجعه جهت ابلاغ حکم سر پیچی کرد. شعبه 26 دادگاه انقلاب هم این مساله را به عنوان استنکاف از ابلاغ حکم تلقی کرده و پرونده را بدون حق اعتراض به اجرای احکام دادگاه انقلاب ارسال می کند تا اینکه در 17 اسفند که آقای اولیایی فرد جهت پیگیری پرونده یکی از موکلان به شعبه 54 دادگاه تجدید نظر مراجعه می کند و دست بر قضا آقای منشی شعبه 26 هم آنجا حضور داشته و به ماموران اجرای احکام دستور می دهد که بلافاصله ایشان را با شیوه ای توهین آمیز و با زدن دستبند و پابند به زندان اوین منتقل کنند".

از سوی دیگر نسرین ستوده با تائید اینکه محمد اولیایی فرد را در جریان بازداشت اول با زدن دست بند و پابند به زندان اوین منتقل کرده اند در مورد اتهامات وی می گوید: "دو هفته قبل از آغاز سال جدید آقای اولیایی فرد یک بار دیگر به دلیل مصاحبه ای با صدای امریکا به اتهام تبلیغ علیه نظام تحت تعقیب قرار گرفت و در شعبه 26 دادگاه محاکمه شد، اما حکم این دادگاه هیچ وقت نه به خود آقای اولیایی فرد و نه به هیچ یک از وکلای وی اعلام نشد. آن زمان علیرغم اینکه بازداشت وی غیر قانونی صورت گرفته بود، وی را نیز با زدن دست بند و پابند به زندان اوین منتقل کردند".



وکیل ممنوع الملاقات

در جریان آخرین دستگیری محمد اولیایی فرد، همسر وی در مصاحبه با تلویزیون بی بی سی با اعلام نگرانی از وضعیت جسمانی و رنج بردن همسرش از بیماری میگرن گفته است: "همسرم ساعاتی بعد از بازداشت با من تماس گرفتند و گفتند که در قرنطینه هستند و احتمالا تا دو هفته دیگر ممنوع الملاقات".

وی افزوده است که: "فردای آنروز دادگاه انقلاب گفته بود جهت ملاقات آقای اولیایی فرد باید نامه ای از قاضی پرونده برای ملاقات بیاروم. هنگام مراجعه به دادگاه هیچ کدام از پرسنلی که در شعبه 6 و در شعبه 8 اجرای احکام و چه امور زندانها و حتی قاضی هم گفت که اجازه ملاقات از حوزه اختیارات ایشان خارج است".

سرباز زدن مسولان قضائی از دادن اجاره ملاقات به همسر اولیایی فرد در حالی است که هیچ یک از وکلای ایشان هم اجازه ملاقات با موکل خود را ندارند. نسرین ستوده در مورد ملاقات با موکل خود تاکید می کند: "در پرونده های سیاسی اجازه ملاقات با متهمان داده نمیشود".

وکیل اولیایی فرد در ادامه مصاحبه با "روز" در مورد تلاشهای حقوقی وکلای پرونده می افزاید: "اینجانب به اتفاق همکاران محترم آقای سلطانی، آقای پوربابایی و برادر ایشان مسعود اولیایی فرد وکالت پرونده را به عهده داریم. طبق قانون پس از محاکمه و انجام دادرسی، دادگاه مبادرت به صدور رای می کند و نتیجه آن به آدرس وکلای متهم ارسال و ابلاغ می شود. مدیر دفتر به این وظیفه قانونی اش عمل نکرده است. آقای اولیایی فرد در آن زمان شکایت خود را علیه مدیر دفتر شعبه 26 دادگاه انقلاب به دادسرای کارکنان دولت تقدیم کرد، شکایتی که هنوز به آن رسیدگی نشده است".

وی تأکید می کند: "وکلای پرونده، اقدامات قانونی خود را پیگیری می کنند، همچنان که پیش از این به دلیل غیرقانونی بودن حکم، توانستند آقای اولیایی فرد را از زندان آزاد کنند، امیدواریم این بار نیز تلاشهای حقوقی نتیجه بدهد".



تاوان شجاعت و تعهد

در پایان، شخص مذکور با یاد آوری حمله عوامل لباس شخصی به دفتر وکالت ایشان در سال 1387 می گوید: "ایشان به دلیل اینکه هیچ گاه حاضر نمی شدند وکالت و شرافت حرفه ای شخصی شان را با تهدیدها و تطمیع هایی که میشد معامله کنند، به این سرنوشت دچار شدند. در واقع آقای اولیایی فرد به عنوان وکیلی شجاع و کارکشته، قربانی کینه توزی های دستگاه امنیتی و قضایی شده است. نباید فراموش کرد که اولیایی فرد در دفاع از موکلین خود هیچ ملاحظه ای به خرج نمی داد وحتی بدون کوچکترین چشم داشت مادی تمام مراحل دفاع را از تهییه لایحه گرفته تا مصاحبه و اطاع رسانی به انجام می رساند".

این وکیل دادگستری با اشاره به پیگیری و درگیری اولیایی فرد نسبت به پرونده شبنم مددزاده می گوید:

"برای نمونه ایشان در پرونده شبنم مددزاده آنچنان پیگیر و درگیر بود که توانست شکنجه گران و بازجویان وی را به پای میز محاکمه بکشاند، تلاشی که به دلیل همدستی دادگاه و شکنجه گران به نتیجه نرسید، ولی اولیایی فرد کار خود را به عنوان وکیل به خوبی انجام داد. در مورد بهنود شجاعی نیز تمام اقداماتی که برای دفاع لازم بود را انجام داد و در یک مصاحبه تلویزیونی با صدای آمریکا ریشه های اعدام کودکان زیر 18 سال را با لحاظ تمام جوانب شرعی و قانونی به چالش کشید، مساله ای که منجر به تشکیل پرونده ای تحت عنوان تبلیغ علیه نطام برای او شد و چنین سرنوشتی را برای ایشان رقم زد. همین حساسیتی که ایشان در مورد اعدام کودکان زیر 18 سال ایجاد کرد موجب الغای حکم اعدام یکی از موکلانش به اسم صلاح تاسه شد. روزی که حکم لغو اعدام تاسه را دریافت کرد، من در دفتر ایشان حضور داشتم. به اندازه ای خوشحال و مشعوف شد که حتی اولیای متهم هم تا این میزان شاد نشدند. اطلاع دارم که همین اواخر هم پیگیر پرونده شیرین علم هولی (متهم کرد محکوم به اعدام) بود که وکالت ایشان را بپذیرد و پرونده را به دیوانعالی کشور ارجاع نماید تا مانع از اعدام وی گردد".

گفتنی است که پیش از این، دادستان تهران نیز از محمد اولیایی فرد، حقوقدان و وکیل پایه یک دادگستری شکایت کرده بود؛ شکایتی که به گزارش هرانا به (نقل از واحد اندیشه و بیان مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران) در برگ احضاریه ی آن، برخلاف نص صریح قانون، هیچ عنوان اتهامی ذکر نشده بود و تنها وی را موظف می کرد تا به خاطر شکایت دادستان تهران، "جعفری دولت آبادی"، سه روز پس از رویت احضاریه، خود رابه شعبه یک دادیاری دادسرای کارکنان دولت معرفی کند.

بازداشت و ممنوع الملاقات کردن این وکیل با سابقه زندانیان سیاسی و فعال حوزه کودکان در حالی صورت می گیرد که وی از میگرن رنج می برد و اجرای خودسرانه حکم وی نیز از جمله اولین اقدامات خودسرانه ی دستگاه قضائی در مورد اجرای احکام است.

دیدار مهدی کروبی با خانواده شیوا نظرآهاری

دیدار مهدی کروبی با خانواده شیوا نظرآهاری

http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-1859.aspx

کمیته گزارشگران حقوق بشر - مهدی کروبی، با حضور در منزل پدری شیوا نظرآهاری، فعال حقوق بشر خواستار آزادی هرچه سریع‌تر وی شد و ابراز داشت :« هر اقدامی که بتواند در این زمینه انجام خواهد داد . »

شیوا نظرآهاری، فعال برجسته حقوق بشر و دانشجوی ستاره‌دار از خردادماه سال گذشته نزدیک به ۲۲۰ روز را در بازداشت به سر برده که حدود ۱۰۰ روز آن در سلول‌های انفرادی زندان اوین بوده است .

نظرآهاری، برای دومین بار در سال گذشته در ۲۹ آذرماه بازداشت شد . این درحالی است که در اول مهر ماه با تودیع وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی آزاد شده بود .

در حال حاضر کوهیار گودرزی و شیوا نظرآهاری دو عضو بازداشت‌شده کمیته گزارشگران حقوق بشر هستند.

طفلی گمشده



دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

قندچی-توهماتي دربارهء اپوزيسيون خارج از کشور


توهماتي دربارهء اپوزيسيون خارج از کشور
سام قندچي
http://www.ghandchi.com/534-OppositionAbroad.htm

به اين پرسش توجه کنيم: «چرا اپوزيسيون خارج کشور در سي سالهء اخير، برعکس دوران پيش از انقلاب، فعاليت مؤثري نداشته است؟» گمان مي کنم که اين يک پرسش اصلي است که در ذهن خود فعالان اپوزيسيون از يکسو و کساني که اين اپوزيسيون را فقط تماشا مي کنند، از سوي ديگر، وجود دارد و هرکس، بقول مولوي، «از ظن خود» براي آن پاسخي، گفته و ناگفته، دارد. اما اگر اين پاسخ ها را دسته بندي کنيم ملتفت مي شويم که اغلب آنها داراي پايه و مايهء استواري نيستند و در عمل نمي توانند ما را به سوي راه حلي که قابل اجرا باشد رهنمون شوند.

در اين مقاله قصد اصلي من ارائهء پاسخي شخصي به اين پرسش است اما، قبل از دست زدن به آن، مي خواهم برخي از پاسخ هاي شناخته شده را مورد بحث قرار دهم.

1. مدعيان عضويت در اپوزيسيون اشخاصي کاذب و هوادار حکومت اسلامي اند

اين پاسخ اغلب از جانب کساني مطرح مي شود که خودشان در دوران رژيم قبلي جزو اپوزيسيون نبوده اند. از ميان معتقدان به اين پاسخ مي توان بخصوص به سلطنت طلبان و پادشاهي خواهاني اشاره کرد که نوک حملهء خود را به سوي جمهوريخواهان مي گيرند و، در متن اين حمله، به اين نکته توجه دارند که فعالين سياسي ضد حکومت پادشاهي در گذشته عموماً جمهوريخواه بوده و، در نتيجه، جمهوريخواهان هم در تحقق انقلاب اسلامي نقش داشته اند و هم هنوز دل از آن نکنده اند.

آنها نسبت به صداقت اپوزيسيون جمهوريخواه شک دارند و تا مي توانند سعي در خراب کردن اين فرد و آن فرد در اپوزيسيون جمهوريخواه مي کنند. اين دعواها را پاياني نيست. آنها فکر مي کنند که اگر اپوزيسيون چمهوريخواه مي خواست واقعاً عليه جمهوري اسلامي مبارزه کند، مي توانست در اين مدت تشکيلات عريض و طويلي مانند «کنفدراسيون دانشجوئي قبل از انقلاب» را در خارج بسازد و جمهوري اسلامي را به چالشي جدي بگيرد. آنها اختلافات بين اين اپوزيسيون را نيز همچون يک جنگ زرگري مي بينند که همه را آچمز و بي حرکت کرده است.

2. عدم اتحاد جمهوريخواهان و سلطنت طلبان موجب بي عملي است

اين نظر را بيش از همه از بسياري از «جمهوريخواهان سابقاً فعال» در جنبش سياسي خارج کشور، که برخي شان رسماً به سلطنت طلبان پيوسته اند و برخي نيز هنوز خود را جمهوريخواه مي دانند، مي شنويم.

و چرا اين اتحاد ممکن نشده؟ در اين مورد نيز نظرها گوناگون است.

3. عوامل نفوذي حکومت اسلامي مانع حرکت اند

بنظر مي رسد که بيشترين افراد اين پاسخ را درست دانسته و به توانائي ملي، عملي و تکنيکي حکومت اسلامي در نفوذ در داخل صفوف اپوزيسيون بهاي بسياري مي دهند.

البته مي توان پاسخ هاي ديگري نيز در اين مورد يافت. اما من به همين سه پاسخ بسنده کرده و مي کوشم نشان دهم که اگرچه هر سهء اين پاسخ ها داراي عناصري از واقعيت هستند اما، نه تک تک و نه با هم، پاسخ درخوري براي پرسش ما فراهم نمي کنند؛ و چرا؟

بنظر من، مشکل همهء اينگونه پاسخ ها در آن است که وضعيت اپوزيسيون بعد از انقلاب در خارج کشور را با اپوزيسيون قبل از انقلاب و، مثلاً، «کنفدراسيون دانشجوئي» مقايسه کرده و با اين خط کش مي خواهند وضعيت امروزي را اندازه گيري کنند.
اگرچه اين مقايسه از بنياد غلط است اما بد نيست چند واقعيت را در اين زمينه مورد توجه قرار دهيم و توجه کنيم که در دوران پيش از انقلاب هم دو عنصر «تفرقهء نيروها» و «نفوذ دستگاه هاي امنيتي رژيم» وجود داشته است.

در سال هاي رژيم شاه، حتي زماني که بزرگترين تظاهرات عليه او در واشنگتن برگزار مي شد، اختلافات درون کنفدراسيون آنقدر زياد بود که اين تشکيلات را به چندين سازمان جداگانهء کاملاً مستقل از هم تقسيم کرده بود. با اين همه هر کدام از آن خرده سازمان ها قادر بودند هزاران نفر را به کنگره هاي خود جلب کنند و فرياد تظاهر کنندگان شان در خيابان هاي شهرهاي آمريکا و اروپا، طنين انداز بود. همچنين، اگرچه تفرقه در صفوف اپوزيسيون آن دوران بسا بيشتر از امروز بود ولي حرکت ضد رژيم جرياني قوي داشت.

و اگر بخواهيم از نفوذ رژيم در اپوزيسيون صحبت کنيم (چه نفوذ در تعيين خط مشي ها و چه نفوذ فيزيکي عوامل اطلاعاتي) بايد به يادآوريم که در زمان شاه هم همهء انواع اين نفوذها وجود داشت و حتي يک بار نزديک بود که يکي از عوامل ساواک در بالاترين سطح کنفدراسيون به رهبري برسد. در واقع، در همه جاي دنيا و در همهء تشکلات سياسي اپوزيسيون هاي حکومت هاي مختلف اين وضعيت وجود داشته است اما، جريان کلي فعاليت اپوزيسيون هاي کشورهاي مختلف گاه قوت داشته و گاه دچار ضعف شده اند. در نتيجه مي توان گفت که اين عامل نيز نمي تواند پاسخ درخوري براي پرسش مورد نظر ما فراهم کند.

در عين حال، تصور اينکه روشنفکران جمهوريخواه باعث سقوط رژيم شاه شدند نيز سخت کاذب است اما همين توهم بشدت به نفرت هاي بين ما دامن مي زند. در واقع روشنفکران دوران شاه، چه چپي و چه جبهه ملي، چنان نيروئي نبودند که بتوانند موجب سقوط رژيم سلطنتي شوند.(1)

حال بپردازم به تحليل خودم و پاسخي که در نظر من بر واقعيت پس از انقلاب تکيه دارد. بنظر من، و در واقع، هيچ توطئهء گسترده اي در کار نيست. تنها ترکيب جمعيتي ايرانيان خارج کشور در 30 سال گذشته است که با ايرانيان مقيم خارج در 30 سال پيش از آن تفاوت ماهوي پيدا کرده است و در دوران کنوني اکثريت ايرانيان کنوني مقيم خارج، چه بخواهيم و چه نخواهيم، مهاحريني هستند که به دنبال ساختن زندگي بهتر براي خود و خانواده شان در خارج از ايران هستند و به همين علت هم چندان توجهي به اپوزيسيون ندارند، چه اپوزيسيون متحد باشد و چه نباشد.

به کلام ديگر، دليل وضعيت بي تحرک خارج از کشور نه ربطي به سلطنت طلب بودن دارد و نه به خواستاري جمهوري، نه به متحد بودن يا نبودن فعالين جنبش سياسي مربوط است و نه به نفوذ رژيم در اپوزيسيون. علت اين واقعيت را بايد از يکسو در «ترکيب جمعيتي ايرانيان مقيم خارج» در بعد از انقلاب اسلامي و، از سوي ديگر، در چند و چون واقعي يک جنبش مدني در داخل کشور جستجو کرد.

وضعيت ايرانيان خارج کشور هميشه يک شکل نبوده است. (2) در دوران شاه، جمعيت اصلي اين ايرانيان را دانشجوياني تشکيل مي دادند که به خارج مي آمدند تا تحصيل نموده و به ايران برگردند و کار کنند. البته ممکن بود که برخي در خارج ماندگار شوند؛ ولي هدف اکثريت آنها بازگشت به ايران بود. در عين حال، اطلاعات اين دانشجويان دربارهء جامعهء ايران بسيار اندک بود و آنها تازه در خارج با جنبه هاي مختلف سياسي و اجتماعي جامعهء داخل کشور آشنا مي شدند و جسته و گريخته مطالبي را دربارهء ايران ياد مي گرفتند و وقتي آن مطالب را با وضعيت حوامع دموکراتيکي که در آن درس مي خواتدتد مقايسه مي کردند آرزومند آن مي شدند که کشوري که به آن برمي گردند نيز همانگونه باشد. به همين علت، اکثر آنها به سوي اپوزيسيوني سياسي که رژيم گذشته و استبداد سياسي آن را هدف قرار داده بود، جلب مي شدند.

صرفنظر از پناهندگان سياسي که روز بروز تعدادشان کم شده و بسياري شان هم دست از فعاليت سياسي کشيده اند، امروزه اما جمعيـت اصلي ايرانيان خارج کشور را کساني تشکيل مي دهند که بهتر و بيشتر از بسياري از فعالين سياسي واقفند که ايران تحت تسلط حکومت اسلامي چگونه کشوري است و اساساً به همين دليل تصميم گرفته اند که به خارج از آن مهاجرت کنند. در نتيجه هر گونه کوشش اعضاء فعال اپوزيسيون در راستاي افشاي رژيم براي آنان حکم تکرار دانسته ها را دارد و آنها نظير دانشجويان 40 سال پيش نيستند که کسي بخواهد برايشان دربارهء جامعه اي که از آن آمده اند افشاگري کند. خودشان همه چيز را بهتر مي دانند و به همين علت حرف هاي تبعيديان و پناهندگان اساساً برايشان اتلاف وقت است.

به اين نکته اضافه کنيد اين واقعيت را که آنها نه براي مبارزه با رژيم که براي بهتر کردن وضع زندگي خودشان بخارج آمده اند و، در نتيجه، با همهء بي علاقگي به رژيم ايران، اولويت کارشان مبارزه با آن نيست. اين مهاجرين مي خواهند زندگي شان بهتر شود و اگر مي خواستند دست به مبارزهء مدني بزنند چه بسا که در ايران کنوني مي ماندند و نيازي به خروج از کشور حس نمي کردند. در نتيجه، به استثناء عدهء بسيار کوچکي از مبارزين داخل کشور که در اين سال ها مجبور به خارج شدن بوده اند، 99 درصد کسانيکه طي دهه هاي اخير مهاجرت کرده اند هدفشان بهتر زندگي کردن بوده است که حق هر انساني است و نمي شود به کسي از بابت آن خرده گرفت.

همچنين، اکثر اين مهاجرين خواهان برقراري روابط حسنه بين کشورهاي محل اقامتشان و ايران هستند ـ نه به اين خاطر که فکر مي کنند جمهوري اسلامي دولت خوبي است بلکه چون مي خواهند راحت به ايران سفر کنند و برگردند، با آن تجارت داشته باشند، و از خدا و خرما يکجا استفاده کنند.

بدينسان، مي شود گفت که «تبعيديان ايران»، که بدنهء اصلي اپوزيسيون حکومت اسلامي را تشکيل مي دهند، چه عضو اپوزيسيون قديم، چه جمهوريخواه و چه سلطنت طلب، اساساً در خارج از کشور حمايتي ندارند. در اين مورد بد نيست دو سازمان خارج کشوري را با هم مقايسه کنيم. از يکسو جريانات سياسي فعالي نظير «گروه مهر» (3) را داريم، که به درستي خواستار افزودن شرط رعايت حقوق بشر به زمينه هاي رابطه کشورها با ايران است. متأسفانه اين تشکل که خود را حتي مدني مي داند تا سياسي، در ميان مهاجرين پا نگرفته است. در برابر آن سازماني نظير «نياک» (4) را داريم که از حقوق و امکانات شغلي و تجاري مهاجرين ايراني در خارج و برقراري روابط حسنه بين آمريکا وجمهوري اسلامي دفاع مي کند و در ميان مهاجرين ايراني در آمريکا نيز بسيار ريشه کرده است و از نظر مالي نيز قادر بوده است مديران حرفه اي استخدام کند و حقوق بدهد و حتي از آمريکا کمک مالي (5) بگيرد و تشکيلات خود را گسترش دهد. بحث هاي مربوط به لابي گري و برخورداري از کمک هاي حکومت اسلامي در واقعيتي که بيان شد تفاوتي بوجود نمي آورد و از دايرهء بحث کنوني خارج است. (6)

در واقع، مي توان گفت که سخنان تبعيديان ايراني در خارج از کشور بيشتر مورد توجه ايرانيان داخل بوده تا مهاجرين مقيم خارج و به همين دليل هم هست که وقتي، در سال هاي اخير برخي از فعالين داخل به خارج آمده اند از آنچه ديده اند جا خورده و بسياري از اميدهاي کاذب شان نسبت به خارج از بين رفته است.

درک وضعيت متزلزل و ضعيف فعالان اپوزيسيون خارج از کشور، و نيانداختن تقصير اين وضعيت به گردن اين و آن، يا به گردن فقدان اتحاد و نفوذ عوامل رژيم، خود مي تواند ـ هم براي خودشان و هم براي مبارزان داخل کشور ـ سرآغاز توهم زدائي و بنياد نهادن حرکات سياسي بر واقعيت باشد. در حال حاضر، بيشتر آن دسته از فعالين جنبش سياسي که در زمان شاه رهبران تشکلات واقعي بودند، امروز ديگر رهبر چيزي جز خاطرات گذشتهء خود نيستند. در عين حال، ديگر چنان تشکلاتي که بتواند کار گسترده و مؤثري انجام دهد نه وجود دارد و نه وجودش امکانپذير است. در نتيجه، مطرح کردن چهره هاي بازنشسته و دادن تصورهاي کاذب حاصلي جز ايجاد بي اعتمادي نسبت به بازماندگان اپوزيسيون سابق در نزد نيروهائي که در گذشته بخشي از اپوزيسيون نبوده اند، نخواهد داشت و تصور نخواهد شد که اينها مي توانند نظير گذشته چنان جنبشي را سازمان دهند ولي نميخواهند.

و حال ببينيم که بر بنياد آنچه که من نامش را نگاه واقع گرايانه به فضاي اپوزيسيون خارج مي گذارم، لااقل در کوتاه مدت، چه مي توان کرد. بنظر من، در بهترين حالت، نيروهاي متفرق اپوزيسيون ـ چه سلطنت طلب و چه جمهوريخواه ـ بايد در جستجوي آن باشند که چگونه مي توانند در خدمت اهداف و کنش هاي جنبش مدني داخل کشور باشند. (7) در اين مورد هم نبايد دست به ايجاد توهمات تازه زد و بايد دانست که همين خدمت هم بسيار محدود خواهد بود. چرا که نيروهاي جنبش مدني در داخل کشور نه تنها قويتر، که گسترده تر نيز هستند و امکانات بهتري ـ چه از نظر مالي و چه از نظر فکري ـ دارند.

در عين حال نبايد با غلوکاري و به رخ کشيدن امکانات مهاجرين ايراني در خارج، که در فعاليت هاي اپوزيسيون شراکت نمي کنند و امکانات شان ربطي به تبعيديان ندارد توهمي را ايجاد کنند که مآلاً همين فعاليت هاي مختصر را نيز بي حاصل خواهد کرد. چرا که اگر در ذهن داخل کشوري ها اين توهم بوجود آيد که دست تبعيديان با دست مهاجران در يک کاسه است و با اين همه اقدام مؤثري صورت نمي دهند، آنگاه اين تصوير کاذب حاصلي جز نا اميدي و تنفر از تبعيديان نخواهد داشت؛ چرا که مبارزين داخل تصور خواهند کرد که ما مي توانيم اما نمي خواهيم به آنان کمکي کنيم.

توجه کنيد که سخن از ناتواني کامل اپوزيسيون نيست، بلکه حرف بر سر آن است که اين اپوزيسيون نسبت به هويت و ماهيت خود دچار توهم است و در عين حال اين توهم را به اپوزيسيون داخل کشور هم سرايت مي دهد. توانائي اين اپوزيسيون تنها زماني قابل تحقيق و تحقق خواهد بود که تصورات و نگرش ها توهم زدائي شده و واقع گرائي بر آنان حکمروا شود.

در آن صورت ما، در خارج، داراي اپوزيسيوني خردمدار و واقع گرا خواهيم بود که قصد کرده است امکانات اندک خود را در خدمت مبارزه اي بگذارد که از جانب اپوزيسيون داخل کشور اجرا مي شود؛ بي آنکه همين توان محدود را با سوء ظن هاي بي اساس در راستاي نابودي يکديگر به هدر دهد. در اين صورت مبارزين داخل هم قادر خواهند بود، بدون داشتن توهم، روي امکانات واقعي ما حساب باز کند.

به اميد ايجاد جمهوری آينده نگر، فدرال، سکولار و دموکراتيک در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
11 شهريور 1387
Sept 1, 2008

پانويس:
1. در اين مورد من در نوشته زير اين موضوع را مورد بحث قرار داده ام و در اينجا لزومي به تکرار آن نيست:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/352-taraghikhahi.htm

2. در گذشته هاي دورتر، زمان اميرکبير، حتي موضوع مهاجرين به خارج طور ديگري بوده است که دربارهء آن در نوشتار ديگري در گذشته بحث کردم و لازم به تکرار در اينجا نيست:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/518-technocrats.htm

3. گروه مهر http://www.mehr.org

4. سازمان نياک http://www.niacouncil.org

5. Grant

6. نگاه کنيد به مطلبي دربارهء «لابي جمهوري اسلامي»
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/473-IRILobby.htm

7. نگاه کنيد به «گام بعدي در جنبش آينده نگري ايران:»
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/482-FuturistsNextStep.htm



محمدرضا شکوهی فرد -از پاریس بدم می آید


محمدرضا شکوهی فرد
تحلیل گر سیاسی
http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-58835

از پاریس بدم می آید
اینجا در پاریس کم نیستند دوستانی که پیامد آنچه خانه را مبتلا کرد، به تازگی جلای وطن کرده و رحل اقامت افکنده اند در این شهر برای غربت ناباوران دل آزار.. جامعه سیاسی ایرانیان مقیم پاریسی که بالاعم شناخته ام در برخوردها، غالبا نیروهای منتسب به جریان های چپ کلاسیک و آستانبوسان شاهنشاهان رضا و مسعود و مریم هستند و بخش قلیلی که پر وزن ترین و قابل اعتنا ترین را از لحاظ منش و پرستیژ فرهنگی و سیاسی تشکیل میدهند را نیروهای ملی سکولار و ملی مذهبیون پر سابقه البته به خود اختصاص داده اند. در فضای مذکور شهر مزبور که حرمت و پیوستگی برای اندیشه و مشی خاصی قائلم ، تنفس کمی سخت می نماید از آنجا که جوی آغشته به دروغ های سخیف و تخریب و بعضا بایکوت حکمفرما ست.


چه بسیار پیش می آید انسان به واسطه هراسی مبهم از برانگیختن واکنش این و آن، ترس از اجتماع، بیش از حد بزرگ جلوه دادن و عمیق پنداشتن شهرت ها، و گاهی خفقان و فضای بسته محیط، حتی جرات نمی کند در یادداشت های شخصی خود هم آنچه را که می اندیشد و می فهمد و آنگونه که فکر می کند، بنویسد و یا از موضوعی انتقاد کرده و حرفی نو بزند..


این حالت که انسان آزادی تراوش اندیشه خویش را از خود سلب می کند اصطلاحا خودسانسوری نامیده می شود..


یعنی جبر و ضرورت شرایط حاکم بر ذهنیت اجتماع، اطرافیان، گروه هم اندیشان و ....فرد را در شرایطی قرار می دهد که نه تنها نمی تواند ایده هایش را در مجالس حتی به ظاهر عالمانه مطرح کند بل در درون خود نیز می هراسد که او را مورد هجوم قرار داده و جایگاهش را بربایند و زمانی هم این مسئله حاد شده و کم کم شخص در تفکر خویش هم دچار خطا می شود و اگر سابق فکر می کرد و نمی توانست بگوید، اکنون نمی تواند درست هم فکر بکند، چراکه بر این تصور است اگر شکلی دیگر بیاندیشد و نشر دهد، قرار است گرفتار تعذیب اجتماع محیط پیرامونیش شود ..


خود سانسوری انکار اصالت خویشتن است به گونه ای که بدانجا منجر می شود که فرد، سفارشی می نویسد، سفارشی می گوید، سفارشی می خواند، سفارشی می نگارد، سفارشی می نوازد و در نهایت سفارشی فکر می کند. این خود سانسوری ناشی از اندیشه های کاذب، ممکن است به تدریج به عادت انسان مبدل شود و خلاقیت را از انسان بستاند و او را به فردی بدل سازد که فقط و تنها فقط گفته ها و افکار دیگران را تقلید کند و مدام آنها را در سخن و تالیف خود استفاده کند.


او دیگر خودش نیست، بلکه دیگری است (از خود بیگانگی یا الیناسیون).



علت غلبه چنین ابتلایی بر فرد چیست؟


این مقدمه را بر این مختصر نوشت گفتم چرا که مشکل عجیب و سنگینی شده است اینروزها برای من و امثال این من مجبور که ترک خانه کرده ایم و زلف اندر خم کوچه غربت به باد سپرده ایم.



اینجا در پاریس کم نیستند دوستانی که پیامد آنچه خانه را مبتلا کرد، به تازگی جلای وطن کرده و رحل اقامت افکنده اند در این شهر برای غربت ناباوران دل آزار..



جامعه سیاسی ایرانیان مقیم پاریسی که بالاعم شناخته ام در برخوردها، غالبا نیروهای منتسب به جریان های چپ کلاسیک و آستانبوسان شاهنشاهان رضا و مسعود و مریم هستند و بخش قلیلی که پر وزن ترین و قابل اعتنا ترین را از لحاظ منش و پرستیژ فرهنگی و سیاسی تشکیل میدهند را نیروهای ملی سکولار و ملی مذهبیون پر سابقه البته به خود اختصاص داده اند.



در فضای مذکور شهر مزبور که حرمت و پیوستگی برای اندیشه و مشی خاصی قائلم ، تنفس کمی سخت می نماید از آنجا که جوی آغشته به دروغ های سخیف و تخریب و بعضا بایکوت حکمفرما ست.



اینجا یا باید خودت بمانی و سختی تحمل هجمه ها و توهین ها و طعنه ها و کنایه ها را بواسطه تعلق خاطرت به فلان اندیشه و مرام یا ترسیم تفکرت نوش کنی یا نه، دیگری شوی که دیگران خواهند..


مثال و مصداق هم وجود دارد، اقلا چند نمونه را بالعینه دیده ام در این کوتاه زمان، طرف در وطن گونه ای دیگر می اندیشید و می نوشت و می نگاشت و اکنون حسب شرایط که مبادا خمی بر ابروان نازکان نقاشی کند و مالا مغضوبشان گردد، بالتامه تغییر کرده است.


خلف پندار جمع غالب اگر پنداری و پردازی، زنهار که گود زیلا به سرفه می افتد از هراس یورششان..


اینجا کم توهین و هتک نمی شنوم و اگر چه برایم سخت است تحمل این وزن سنگین به واسطه بی تجربگی و جوانی ام، اما دل به ایمان و توکل می سپارم و به جان می خرمشان.

فارغ از آن دسته که به فراخور ذات منقص و مریضشان زبان و فعل به تخریب می گشایند، اصل ملال و آزردگی از دوست است و جمع دوستان.

تصور بعضی از این اهانت ها و دروغ ها و تخریب های سخیف برای هر کسی با هر تجربه ای و سبقه ای قطعا سخت است چه رسد به این به قول بزرگی جوان خام اما همانگون که ذکر شد درد از آنجا که همان جمع ذات های مشکل دار پردازنده اش هستند، چندان گران نمی نماید.


تلخ اما زمانیست که دوستان با تو تلخی می گزینند و مدام از خود می پرسی چرا؟ به خاطر یک یا چند نقد و ساز مخالف؟

پس این حق برداشت آگاهی محملش کجاست؟

محمل کاربست نقد به دوست کجاست؟

بعضی وقت ها چهره به صداقت آئینه مبتلا می کنی شاید نقصی آنچنان بیابی که رفتار اینگونه دوستان را یا اینگونه رفتار دوستان را توجیهی بپردازد.

اما نه؟ شاید قوه ادراکه ام مبتلا به مرضیست،......... شاید.

نمی دانم، شاید از همین رو احساس می کنم من هم این چند، خدای ناکرده می روم مبتلا به مرض خودسانسوری شوم.

موج مریضی از گزندهایی که می رسد و برچسب هایی که می چسبد و دروغ هایی که نشر می یابد و تزویرهایی که رخ نهان ندارد و تحقیرهایی که ..........................؟

چه بگویم؟

گفتم از ذات بد انتظار پراکردن نیکی مضحک است و این درد نیست.

مسئله جای دیگرست. درد و تلخی جای دیگرست.



می دانید؟


فارغ از این همه شکایت


وقتی عمیقا به این مهمات می اندیشی و به هر دری متوسل شاید راهی یافت شود برای برون رفت از چنین اتمسفرهای آلوده ای که من و بسیاران چون من را آزار می دهد، به این جمله بزرگی می رسم که روزگاری نه چندان دور در جمعی به ما جوانان خام گفت:

دموکراسی هلوست، فقط باید خوردش، ما ایرانی ها اما سالهاست فقط از کیفیت این هلو حرف می زنیم و سر وزن و رنگش دعوا داریم و اما وقت تناولش که می رسد، معده ها سنگین است و اشتهائی نیست.



دقیقا همین است.


علت ابتلای بسیارانی از ما به خودسانسوری و در بهترین منظر پستوگزینی همین است.

ما غالبا ظواهر مفاهیم را پذیرائیم، اما عمیقا باورمان نیستند چه که التزام به لوازمش برایمان دشوار است.

شعار های فاقد شعور

هر یکمان به کیفیتی و در شرایطی خاص.


در یک فضای شعورمند فارغ از شعارهای بی شناخت از دموکراسی که این هلو راه گلو ها را باز کند، همه چیز شفاف است، همه کس شفاف است. دوستی ها و دشمنی ها، بدی ها و خوبی ها، زشتی ها و پلیدی ها.

همه یکدیگر را می شناسند. مدح و ذم این و آن آلوده به ریا و دقل و دروغ نمی شود.

سانسور و خودسانسوری در چنین فضایی اساسا محملی نخواهد داشت.

در چنین فضایی می توان به توهین پاسخ داد، می توان پاسخ گرفت، می توان دور یک میز نشست و گپی زد و گفتی شنید. مخیرست آدمی به معنای واقع در ایفای فعل و نقش و هراس از خوردن و خرد شدن به تیغ تخریب و تحقیر گرفتار آمدن ندارد.



پشیمانم


یعنی بی اغراق بگویم، من تا بحال نه چشمم به جمال دیوارهای زندان افتاده است و نه مصائبی از جنس انچه عزیزان و رفیقان محبوس و آزاده مان دیریست و هنوز البته متحملش می شدند و می شوند، را به جان خریده ام، یعنی فی الواقع متنعم از نعمت شجاعت و جسارت نبوده ام .

بنابراین اگر چیزی می گویم حمل بر اظهار و ادعای شجاعت و ادای جسوران را در آوردنم نشود که نیستم و با صدای بلند هم اعتراف می کنم..


ترجیح می دادم در آن میهن مبتلا و اسیر و دربند جابران عریان می ماندم و یحتمل اوین هاخانه ام می شد و تعذیب و تعذیر سربازان گمنام نوش جانم ولی به این مرده شور خانه نمی آمدم که بد جائیست.


هر روزه بیش از روز ماضی به عمق سخن دوست و خیرخواهی پی می برم که اندکی قبل از ورودم به این فضای مهوع، توصیه کرد، خودت را خوب آماده کن. اینجا مملو از جمهوری اسلامیست. جمهوری اسلامی های دو نفره، پنج نفره، ده نفره

هر بک یفره ای پیده اند و توری دوخته اند و مافیایی ساخته اند و باید دل شیر و وجدان متعهد و مسئول ملبس به جامه شناخت و باور داشته باشی که کمتر خم بر ابرویت نقش بندد.


هر نوع رذالتی را می توان اینجا یافت کرد و حس کرد و خرد شد و نتوان هیچ گفت.

باور کنید اگر برخی ملاحظات نبود، این قلم بسی بیش تر و البته پیشتر میدان برای رقصیدن می یافت.


سخت است، باور آنکه برای یکی چون من چقدر تحمل این چنین شرایطی سخت است چندان دور از امکان و تصور نیست.


به جرات می گویم بیش از هر زمان باور یافتم تغییر مورد نظر اصلاح طلبان تنها گزینه مطلوب کشور است. باور کنید ارتشی از گرگ ها.......................


چه بگویم


هرکس از ظن خود یار کسانست و عدوی دیگرکسان و اینجا


قدرت تحمل یکدیگر و تعمق در راستی و ناراستی و صدق و سلم یکدیگر را اگر می داشتیم، چه تنفس سهل تر می نمود.


دموکراسی و آمال نیک برای فردای ایران دموکراتیک به دروغی مهوع می ماند اینجا.

شاید بتوان تنها چند فرد و چند جریان معدود را نام برد، که اقلا صداقت دارند.

اقلا می توان باورشان را باور کرد.


امیدوارم اما


امیدوارم چون مصادیق را می بینم.

تردید نکنیم، به ایرانمان نگاهی بیندازیم، جنبشی یک تنه شعور و شناخت و شعائری که برایند آنهاست شکل گرفته و هر روزه بیش از پیش راه خود می شناسد و می پیماید و می داند چه را می خواهد و چگونه؟

لوازم را می شناسد. اهل خصم انگاری و کینه ورزی نیست. شبنم هایش سرود عشق در مقابل بازجوهای خود می سرایند.

ایران ما آری این محبس خوش رنگ و لعاب نیست و بس متفاوت است و همین مایه امیدواری.


بر این مقصود نیستم که خط بطلان بر نیکی ها و خوبی های اینجا کشم چه که نمی شود و نمی توان و نیکان و خوبان اینجا هم کم نیستند اما..............

نا امید نیستم و به آفتاب فکر می کنم.


اما، اما به هر روی خودمانیم، اگر این هلو را زودتر می خوردیم چه خوب می شد؟

نمی دانم چه زمان بخت تناولش را میابیم ولی میدانم این حقمان است، به خوبی می شناسیمش و تحققش نزدیک و بلاخره بدستش می آوریم.


شاید............. شاید التیام بخش این سختی کثیف در چنین ساعت هایی که خشم سودای چیرگی بر قلم در سر می پروراند، گوش سپردن به یک موزیک ملایم و متنرنم فرانسوی وصرف یک فنجان قهوه انگلیسی باشد و فراموشی جبری سختی تنفس در این هوای مسموم.

جمله آنکه از پاریس بدم می آید. دلم هوای ایران مقدسمان کرده است، اساسی.


من هلو را دوست دارم


محمدرضا شکوهی فرد



دوشنبه


3 می 2010

پاریس

ایمیل نویسنده: mrshokouhifard@gmail.com

برگرفته از : http://bamdadeiran.blogsky.com/1389/02/13/post-247/

انتشار از: Shokohifar

بايگانی وبلاگ