دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

نامه شیرکو معارفی ( بهمن معارفی ) به جوامع حقوق بشری


نامه شیرکو معارفی ( بهمن معارفی ) به جوامع حقوق بشری
http://www.gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=13299&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=3f9b81d186

همان طور که می دانید در روز 2 فروردین 1390 از طریق ماموران اجرای احکام زندان سقز که در واحدی به نام سایت اداری در زندان مستقر هستند به عنوان هدیه نوروزی بطور شفاهی به من ابلاغ کردند که در 11اردیبهشت حکم به اجرا در خواهد آمد. در حالی که وکیل این جانب آقای احمد سعید شیخی در جریان قرار نگرفته است.اجرای حکم در هر زمانی با توجه به اینکه حکم اعدام کماکان پابرجاست و در هر شرایط و زمانی قابل اجرا می باشد.از همه شما سازمان ها و نهادهای مدنی، فعالین حقوق بشر و آزادیخواهان مجددا تشکر و قدر دانی می نمایم.
.................

آفتاب به جایی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد. از دیار باران، صخره و بلور. سنگر، گلوله و حماسه. زندان، شکنجه و اعدام. از دیار مقاومت، جوشش ، خروش و بیداری تا جغرافیای وسیع انسانیت تا زیستن با زخم ها و فریادهای دیروز و امروزمان در دهکده های درهم شکسته، هم چون عضویی از ملتی ستم دیده شاهد رنج ها و اشک ها و مقاومت ها هستم.

قبل از هر چیز از سازمان های مدافع حقوق بشر، نهادهای فعال مدنی، سیاسی و فرهنگی و آزادیخواهان سپاس و قدردانی می نمایم.

این جانب شیرکو معارفی که مدت زمان زیادی را از محکوم به اعدام در زندان می گذرم، هم چون هر زندانی سیاسی دیگری که در فرایند مبارزه و مقاومت، شکنجه را متحمل شده ام، به عنوان یکی از وارسان این قافله بیدار و روشن در میان ملتی که تنها به آوازهای اهورایی خود زنده است، این کوشش را از دامن مادر تا دامن کوهستان و از همان اوان کودکی با آزموده های مبارزاتی، شناخت هویت به تاراج رفته و سرکوب های تحمیلی چندین و چندان در جمود استخوان هایمان لویده اند. داوطلبانه و بدون هیچ چشم داشتی از تمام خوشی های زندگی دنیای مدرن، مبارزه را تنها به خاطر دوباره زیستن برتر انسانیت برگزیدم.

راهی که بدون من آغازگشته و بدون ما هم ادامه دارد. مقاومتی که سالیان درازی در زندان ها شکل گرفته و مرزها را درنوردیده هم چون کلیت واحدپیکر مجروح این ملت در چهار گوشه ی این جغرافیای انسانیت طی طریق مینماید.

ما زندانیان سیاسی از هر طیف و جبهه ای با هر نوع محکومیتی راه خودمان را ادامه داده و می دهیم.

تنها امیدمان به مردم و مقاومت و مبارزات شما فعالین حقوق بشر و نهادهای مدنی و مردمی گره خورده است و شما را زبان گویای خود در این راستا برای ادامه مبارزه می دانیم.

همان طور که می دانید در روز 2 فروردین 1390 از طریق ماموران اجرای احکام زندان سقز که در واحدی به نام سایت اداری در زندان مستقر هستند به عنوان هدیه نوروزی بطور شفاهی به من ابلاغ کردند که در 11اردیبهشت حکم به اجرا در خواهد آمد. در حالی که وکیل این جانب آقای احمد سعید شیخی در جریان قرار نگرفته است.اجرای حکم در هر زمانی با توجه به اینکه حکم اعدام کماکان پابرجاست و در هر شرایط و زمانی قابل اجرا می باشد.از همه شما سازمان ها و نهادهای مدنی، فعالین حقوق بشر و آزادیخواهان مجددا تشکر و قدر دانی می نمایم.

شیرکو معارفی

















iran#

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰

فیروزه خطیبی-بیژن پاکزاد طراح مشهور ایرانی درگذشت


بیژن پاکزاد طراح مشهور ایرانی درگذشت
فیروزه خطیبی
http://www.voanews.com/persian/news/BijanPakzad-2011-4-16-119984059.html

بیژن پاکزاد طراح مشهور وموفق ایرانی که صاحب یکی از گرانقیمت ترین بوتیک های لباس های مردانه در بورلی هیلز به شمار می رفت و در طول سه دهه گذشته به طراحی لباس معروف ترین و قدرتمندترین مردان دنیا از جمله باراک اوباما، جورج دبلیو بوش، آرنولد شوارتزنگر و ستارگانی چون تام کروز و آنتونی هاپکینز اشتغال داشت روز شنبه در بیمارستان سیدارسینا در شهر لس آنجلس درگذشت. او هنگام مرگ ٦٧ سال داشت.

بیژن که روز پنجشنبه بعد ازظهر دچار یک سکته مغزی شدید شده بود از محل کارخود در بورلی هیلز به بیمارستان سیدار سینای در نزدیکی این محل برده شد. بنا به گفته یکی از اعضای خانواده او، این طراح برجسته ایرانی هنگام ورود به بیمارستان درشرایط وخیم و خطرناکی قرار داشت و روز شنبه ١٦ آوریل پس از انجام چند عمل جراحی بی ثمر روی مغز او درگذشت.

بیژن پاکزاد که یک تولید کننده بزرگ لباس های مردانه بود بیش از هرچیز به خاطر عطرهای معروف و بوتیک اشرافی اش در خیابان رودئوی بورلی هیلز شناخته می شد که با نام و امضای خود او به نام «بیژن» شناخته می شد.

بیژن که دریک خانواده اشرافی در تهران به دنیا آمد، تحصیلات خود را در رشته طراحی پارچه و لباس در اروپا به پایان رساند و در سال ١٩٧٦ به آمریکا مهاجرت کرد و بوتیک خود را در محل کنونی آن افتتاح کرد.

بیژن که راز موفقیت خود را در ایرانی بودنش می دانست، یکی از نخستین طراحان مد بود که جلوه های تازه ای به طراحی لباس مردانه بخشید و برخی از مهم ترین شخصیت های سیاسی، هنری و اجتماعی جهان از بوتیک او خرید می کردند. بازدید از این مغازه شیک و گرانقیمت تنها با داشتن وقت قبلی امکان پذیر بود و اگر مشتری به خاطر مقام و شخصیتی والا از جمله اعضای خانواده های سلطنتی نمی توانستند یا نمی خواستند شخصا به این بوتیک مراجعه کنند، بیژن به دیدار آن ها می رفت.

بیژن پاکزاد همچنین علاقه خاصی به اتومبیل های کم نظیر داشت و در طول سال ها سوار اتومبیل هایی از بنتلی ، مرسدس بنز و رولز رویس های ویژه ای می شد که به سفارش خود او با رنگ های انتخابی «بیژن» ساخته شده بودند. ازجمله یک فراری زرد رنگ که نام او را بیش از پیش بر سر زبان ها انداخت و عکس های آن در نشریات مختلف به چاپ رسید.

بیژن پاکزاد در سال ١٩٨٩ در یکی از مطبوعات آمریکا به عنوان شیک پوش ترین یا خوش پوش ترین مرد جهان معرفی شد.
iran#

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

فیروزه خطیبی-مبارزات دوستاره معروف هالیوود برای براندازی تجارت سکس و بردگی جنسی کودکان

مبارزات دوستاره معروف هالیوود برای براندازی تجارت سکس و بردگی جنسی کودکان
فیروزه خطیبی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/AshtonKucherDemmieMoore-2011-4-15-119931239.html

روز گذشته ، کمپینی به نام «مردان واقعی دختربچه ها را برای سکس نمی خرند» که از طرف بنیاد «دی ان ای» DNA با همکاری دمی موور و همسرش اشتون کوچر دوستاره سرشناس هالیوود پایه گذاری شده است ، رسما کارخود را برای آگاهی مردم و مبارزه جهانی با مشکل تجارت سکس و بردگی جنسی کودکان آغاز کرد.

این سازمان با استفاده از معروفیت این دوچهره شناخته شده که به پیشبرد اهداف آن کمک بزرگی خواهد بود، ضمن برجسته کردن مشکل بردگی جنسی کودکان در سطح جهانی، کوشش خواهد کرد تا از سوء استفاده های جنسی از راه های گوناگون در رابطه با کودکان و نوجوانان جلوگیری کند. در این راه بنیاد «دی ان ای» با شرکت های عرضه کننده تکنولوژی مدرن همکاری خواهد کرد تا از پخش تصاویر و فیلم های پورنوگرافی که با شرکت کودکان ساخته شده است خودداری کنند.

دمی موور و اشتون کوچربا مردان معروفی در سطح جهانی در تماس هستند و در نظر دارند تا با استفاده از کمک آن ها در آگهی هایی که درشبکه های سراسری آمریکا و جهان در رسانه های گوناگون پخش خواهد شد مسئله مبارزه با بردگی جنسی کودکان را جهانی سازند.

بنیاد «دی ان ای» به ابتکار کوچر و موور هم چنین ترتیبی داده است تا به کمک تیم های مخصوصی در یارانه هایی چون «مایکروسافت»، گوگل، توئیتر، فیسبوک، پالانتیر، موکانا، اسکوئر، اتریبیوتر، بلکو و بسیاری دیگر تکنولوژی تازه ای به کار گرفته شود تا از ارسال عکس های پورنوگرافیک بچه ها و تجارت سکس روی این سایت های جلوگیری شود.

اشتون کوچر که درحال حاضر بیشتر اوقات خود را صرف به راه اندازی این کمپین کرده است می گوید: «این کار به هیچوجه ارتباطی به کسب معروفیت هنری ندارد. من اگر بجای وقتی که در این کار می گذارم به حرفه بازیگری ام بپردازم به مراتب بسیار موفق تر خواهم بود.»

کوچردر یک گردهم آیی مطبوعاتی به خبرنگاران گفت:«ما به این کار اعتقاد داریم و با طرح و ابزاری که در اختیار داریم مطمئن هستیم که تاثیر بزرگی در راه از بین بردن این معضل بزرگ اجتماعی خواهیم داشت. ما اگر بتوانیم تنها یک نفر را از خریدن سکس از بچه هایی که برده جنسی هستند منصرف کنیم همین خودش یک موفقیت بزرگ است. اگر بتوانیم یک دلال سکس را به خود بیاوریم که از این کار دست بکشد همین کار خودش ارزشمند است.»

کوچر در ادامه سخنان خود گفت:«همین روز گذشته سالگرد امضای بیانیه آزادی بردگان توسط آبراهام لینکلن بود اما مردم کوچک ترین اعتنایی به آن ندارند و حتی آن را جشن نمی گیرند. آن ها فکر می کنند دوران برده داری به سر رسیده در حالی که در جهان امروز بیش از همیشه برده داری رواج دارد و امروز بیش از ٢٧ ملیون نفر در جهان برده جنسی هستند. مردم براین تصورند که مسئله برده داری جنسی مسئله کشورهای دیگر است اما بنا برارقامی که اداره اطلاعات آمریکا (سیا) دراختیار ما گذاشته یک میلیون برده سکسی تنها در ایالات متحده آمریکا وجود دارد که بیشتر آن ها از میان مهاجران آسیای دور هستند و در میان آن ها بیش از ١٣٠ هزار کودک خردسال وجود دارد که برای رساندن منافع به دلال های محبت تن به خودفروشی می دهند.»

کوچر و دمی موور که سال گذشته از طریق «جولیا اورموند» بازیگر بریتانیایی تبار سینما و رئیس «انستیتوی جهانی کلینتون» با جزئیات برده داری مدرن و خرید و فروش جنسی کودکان و زنان جوان آشنا شدند. این دو با سازمان دیگری به نام (ASSAET) یا اتحادیه جلوگیری از برده داری و ترافیک انسانی، کاراجباری و بردگی جنسی همکاری دارند، با این کمپین تازه سرو صدای زیادی در جوامع مختلف هنری از جمله هالیوود برپا کرده اند. چرا که این مسئله ای است که بسیاری از چهره های شناخته شده از ارتباط با آن خودداری می کنند اما اشتون کوچر می گوید:«ما با گروه ها و اشخاصی که با این شیوه های برده داری مدرن به شدت مخالفند صحبت کرده ایم وبه این نتیجه رسیده ایم که نمی توانیم در جهانی زندگی کنیم که این نوع اعمال در آن به آسانی انجام پذیراست بدون آن که عکس العملی نسبت به آن نشان بدهیم.»



iran#

توطئه گر اثررابرت ردفورد، روشنگرحقایق تازه ای درباره واقعه ترورو قتل آبراهام لینکلن


توطئه گر اثررابرت ردفورد، روشنگرحقایق تازه ای درباره واقعه ترورو قتل آبراهام لینکلن
جولی تالبوه
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Conspirator-2011-4-15-119950904.html

اغلب مردم آمریکا می دانند که پرزیدنت آبراهام لینکلن به دست «جان ویلکز بوث» ترور شد اما بسیاری از آن ها نمی دانند که «بوث» یکی ازاعضای یک گروه توطئه گر بسیارپیچیده به شمار می رفت. بوث دوازده روز پس از قتل لینکلن توسط مقامات تعقیب و کشته شد. نهایتا چهارتن از متهمان به توطئه قتل رئیس جمهور آمریکا در آن زمان اعدام شدند و چهارتن دیگرهم به زندان افتادند.

فیلم تازه «توطئه گر» به کارگردانی رابرت ردفورد، کارگردان حقیقت جوی سینمای آمریکا، مسائل تازه ای را درباره این واقعه مهم و سرنوشت ساز تاریخ این کشور روشن می سازد.

در روز١٤ آوریل ١٨٦٥ پرزیدنت آبراهام لینکلن درحال تماشای یک نمایش در تئاتر «فورد» شهر واشنگتن مورد سوء قصد قرار می گیرد و کمی بعد دراثرجراحات وارده ازاین واقعه تیراندازی جان می بازد. با مرگ لینکلن ایالات متحده وارد یک مرحله هرج و مرج و بی نظمی کامل می شود.

کشنده لینکلن فردی به نام «جان ویلکز بوث» یک بازیگر تئاترآمریکایی بود. درحالی که بسیاری از افراد براین تصورند که «بوث» به تنهایی دست به قتل پرزیدنت لینکلن زده است اما درحقیقت هشت مرد دیگر درتوطئه قتل او دخالت داشتند و قرار بود که معاون رئیس جمهور و وزیرامورخارجه را هم ترورکنند. بوث مدت کوتاهی پس از واقعه ترور لینکلن درحال فرار کشته شد. اما بقیه توطئه گران بجز یک نفر درنهایت دستگیر، برخی اعدام و برخی زندانی شدند.

فیلم «توطئه گر» با کارگردانی رابرت ردفورد، دوران آشفتگی های دولت تازه درروزهای پس از قتل «لینکلن» و تنها چند روز پس از آنکه هم پیمانان جنوب، به اتحادیه شمال تسلیم شدند و جنگ داخلی آمریکا به پایان رسید را نشان می دهد.

داستان فیلم «توطئه گر» برروی جریان محاکمه نظامی «مری استوارت» مادر یکی از توطئه گران فراری که هرگز دستگیر نشد تمرکز دارد. مری استوارت به اتهام توطئه چینی برای قتل رئیس جمهور آمریکا محاکمه می شود چون او که صاحب یک پانسیون اجاره ای است از طریق پسرش «جورج سورات» از آن برای گردهمایی های گروه و ملاقات هایی برای طرح توطئه استفاده می کرده است.

فردریک آیکن، وکیل مدافعی است که در ارتش اتحادیه برضد قوای جنوب جنگیده است و ابتدا حاضرنیست از «مری استوارت» دفاع کند. اولا به این دلیل که احساس می کند با این کار به هم رزمان خود خیانت کرده است و دوما به این دلیل که باوردارد که این زن گناهکار است. اما پس از آن که متوجه می شود که بدون او، متهم قادرنخواهد از یک محاکمه عادلانه بهره مند شود تغییر عقیده می دهد.

فردریک آیکن معتقد است که بهترین راه برای کمک به شرایط مری استوارت پیدا کردن پسر او یا همان توطئه گر واقعی است. اما استوارت که از این فکر به خشم آمده به شدت با آن مخالفت می کند. فیلم هرچند برمحور برخوردهای میان مری استوارت و وکیل مدافع او می چرخد اما درحقیقت داستان جنبی دیگری را آشکار می سازد. ماجرای مادری که حاضر است برای نجات جان فرزندش به هرکاری دست بزند.

فیلم «توطئه گر» این هفته در همان سالن تئاتری که لینکلن درآن ترور شد، «تئاترفورد» درشهر واشنگتن، به نمایش درآمد. هزاران تن از علاقمندان به محل آمدند تا از نزدیک ستارگان فیلم «جیمز مک آووی»، «رابین رایت» و کارگردان آن «رابرت رد فورد» وبسیاری از چهره های سرشناس سیاسی که در این مراسم گشایش حضور داشتند را روی فرش قرمر تماشا کنند.

رابرت ردفورد می گوید او هنگامی به این داستان علاقمند شد که فهمید مردم از این بخش از ماجرای ترور آبراهام لینکلن کوچکترین آگاهی ندارند:«همه درباره لینکلن و چگونگی قتل او می دانند اما من متوجه شدم که تنها تعداد معدودی درباره موضوعات جنبی این ماجرا می دانند و همین شد که تصمیم گرفتم آن را به شکل یک فیلم بازگو کنم.»

رابرت ردفورد می گوید داستان فیلم «توطئه گر» یک جذابیت اساسی دیگر هم برای او داشته است:«فیلم درواقع درباره یک مادر و عشق او نسبت به فرزندشه. تمام این جنبه های ازخودگذشتگی، سرکشی و ستیزه گری که در او می بینید همه و همه به خاطر نجات پسرش است. چیزی که نظر من رو شدیدا به این موضوع جلب کرد همین جنبه های شدید احساسی است که در این ماجرا وجود دارد.»

جیمز مک آووی، بازیگر اسکاتلندی تبارکه درفیلم «توطئه گر» درنقش وکیل مدافع، فردریک آیکن، ظاهرشده است می گوید:«یک کشورجوان، سرزنده و پرانرژی درحال چندپاره کردن خود و یک بار دیگر به اتحاد رسیدن بود. اما چگونه بایست این کاررا انجام می داد؟ آیا از راه های قانونی؟ ویا از راه شکستن قانون؟ شخصیتی که من بازی می کنم که تا آن موقع ترجیح می داد مری استوارت یکی از مسئولین قتل لینکلن را بدون درنظر گرفتن قانون به دست جوخه اعدام بسپارد ناگهان متحول می شود و می فهمد که اگر واقعا کشورش را دوست دارد باید قانون آن و اساسنامه آن را هم دوست داشته باشد. پس تصمیم می گیرد بجای اعدام مری استوارت از او دفاع کند!»

بازیگردیگر فیلم «رابین رایت» که درنقش «مری استوارت» ظاهر شده است می گوید جنبه های انسان دوستی فیلم باعث شد که او بازی در این نقش را قبول کند:«این فیلم درباره شواهد تاریخی نیست. ما این وقایع و اسناد مربوط به آن را در کتاب های تاریخ داریم. این ماجرای حقیقتی دررابطه با رفتارهای انسانی است.»

فرد بورش، یکی از مشاورین فیلم «توطئه گر» می گوید:«چیزی که این فیلم کوشش دارد به مردم نشان بدهد این است که علیرغم گناهکار و یا بی گناه بودن ،این توطئه گران درنهایت نتوانستند از یک محاکمه عادلانه برخوردار بشوند.»

بورش می گوید:«دولت در آن زمان دراین وحشت به سر می برد که چنانچه این توطئه گران را فورا به سزای اعمالشان نرساند ممکن است مورد تهاجم و توطئه های دیگری از سوی هم پیمان های دیگر قرار بگیرد.»

بورش معتقد است داستان فیلم تاره رابرت ردفورد براساس یک واقعیت بنا شده است:«من فکر می کنم این داستان دقیقا با حقیقت همخوانی دارد. هرچند ما نمی توانیم وقایع آوریل ١٨٦٥ را عینا بازسازی کنیم اما این فیلم نزدیک ترین چیزی است که به واقعیت می شود پیدا کرد. این فیلم درباره یک محاکمه تاریخی است که ضمن آن منشی ادادگاه تمام وقایع آن را لغت به لغت یادداشت کرده است.»

رابرت ردفورد می گوید فیلم«توطئه گر» تماشاگر را وامی دارد تا به قضیه ترورلینکلن ازدریچه و نگاه تازه ای نگاه کند:«من نمی توانم تصور کنم که یک فیلم واقعا بتواند نظریات افراد را درمورد چیزهایی که به آن اعتقاد دارند عوض کند. حتی فکر نمی کنم یک فیلم بتواند تاثیر آنچنانی برروی قوانین و سیاست های روز داشته باشد یا حتی چیزی شبیه به آن. اما فکر می کنم آگاهی از یک مسئله و دانستن جزئیات آن و این که چگونه یک پروسه بارها و بارها خود را به اشکال مختلف تکرار می کند می تواند درمردم تغییراتی بوجود بیاورد. یعنی حداقل امیدوارم که این طور باشد.»





iran#

پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۰

يکصد و پنجاهمين سالگرد جنگ داخلی آمريکا


يکصد و پنجاهمين سالگرد جنگ داخلی آمريکا
http://www.voanews.com/persian/news/US_CivilWar-2011-04-11-119586134.html

دوازدهم آوريل امسال ۱۵۰ اُمين سالگرد آغاز جنگ داخلی آمريکا است جنگی که تقريباً آمريکا را به مرز نابودی کشاند. طی اين جنگ يازده ايالت جنوبی آمريکا از اتحاديه شمال جدا شدند و ائتلاف يا کنفدراسيون ايالت های جنوبی را با هدف حفظ يک نظام اقتصادی که بر اساس کشاورزی و برده داری بنا شده بود، تشکيل دادند.

در روز ۱۲ آوريل ۱۸۶۱ نيروهای ائتلاف جنوب با آتش گشودن بر روی نيروهای اتحاديه شمال در شهر فورت سامتِر جنگ داخلی آمريکا را آغاز کردند. چهار سال بعد نيروهای ائتلاف جنوب تسليم شدند. پس از گذشت ۱۵۰ سال از اين رويداد تاريخی ياد و خاطرات اين جنگ هنوز هم از حافظه جمعی آمريکاييان پاک نشده است.

هر سال حدود ۶۰۰ هزار گردشگر از پارک رزمگاه ملی مَنِسِس در ايالت ويرجينا ديدن می کنند. جکسون کِرو۷ ساله، يکی از کسانی که در مورد جنگ داخلی مطالعه کرده است می گويد: «به تاريخ جنگ داخلی علاقمندم و دوست دارم بيشتر هم بياموزم.»

اِد کلارک، مدير پارک، ميگويد اين رزمگاه تاريخی محل مناسبی برای آشنايی بيشتر با تاريخ جنگ داخلی آمريکا است. آقای کلارک می گويد: «آدم ميتواند با ايستادن در اينجا چيزی را ببيند که آنها ميديدند و با رويداد های آن موقع گونه ای ارتباط احساسی ايجاد کند. اينجا رزمگاهی است که آمريکاييان در آن جان خود را از دست دادند.»

شمار قربانيان جنگ داخلی آمريکا حدود ۶۲۰ هزار نفر بود يعنی دو درصد از کل جمعيت کشور بود.

رِی براون، مفسر ارشد رويداد های جنگ داخلی آمريکا، می گويد: «تاثيرات اين جنگ را بر جوامع سراسر آمريکا ميتوان تصور کرد. به همين دليل هم آمريکايی ها نسل پس از نسل به آشنايی با اين رويدادها علاقه وافری نشان داده اند.»

مِری اَن لی که فرزندان خود را به منظور آشنايی بيشتر با تاريخ جنگ داخلی آمريکا به پارک رزمگاه ملی آورده است می گويد: «از هم جدا شديم اما دوباره متحد شديم. به نظر من امروز هم مهم است که بدانيم پس از جنگی آنچنانی ميتوان شاهد تولدی ديگر بود.»

ديويد بلايت، استاد تاريخ در دانشگاه يل در آمريکا، می گويد: «يکی از اقداماتی که برای بازسازی کشور پس از بروز يک جنگ داخلی ميتوان انجام داد برجسته کردن فداکاری های دو طرف جنگ است.»

در پنجاهمين سالگرد جنگ داخلی آمريکا کهنه سربازان هر دو جبهه جنگ در گتيزبرگ يعنی محلی که خونين ترين درگيری جنگ در آن روی داده بود گرد هم آمدند.

ديويد بلايت ميگويد: «کاری که ما در آمريکا انجام داديم اين بود که به جای گفتگو در مورد دلايل و يا ميراث جنگ، از سربازان تقدير کرديم. امروز بايد مسأله الغاء برده داری در محور اين رويداد تاريخی قرار بگيرد. چيزی که آمريکا را تغيير داد، جنگ داخلی نبود بلکه آزادی ۴ ميليون برده ای بود که موجب بازنويسی قانون اساسی کشور شد.»

گفتنی است عمل به اصل برابری شهروندان مندرج در قانون اساسی آمريکا صد سال پس از جنگ داخلی و در جريان مبارزات مدنی دهه ۵۰ به واقعيت پيوست. اکنون با حضور يک رييس جمهوری سياه پوست در کاخ سفيد راه درازی در اين زمينه طی شده اما ميراث جنگ داخلی آمريکا هنوز هم موضوعی قابل بحث است.

در آستانه ۱۵۰ امين سالگرد جنگ داخلی آمريکا در رزمگاه منسس و ديگر اماکن تاريخی بسياری از رويدادها و موضوعات مربوط به اين جنگ مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
iran#

فیروزه خطیبی-هالیوود یک بار دیگر به سراغ موضوع جنگ های داخلی آمریکا می رود


هالیوود یک بار دیگر به سراغ موضوع جنگ های داخلی آمریکا می رود
فیروزه خطیبی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/CivilwarHollywood-2011-4-14-119858619.html

با فرارسیدن صدو پنجاهمین سالگرد جنگ های داخلی آمریکا، فیلمسازان برجسته ای چون رابرت ردفورد، کارتون کیوز و دیگران در پروژه های سینمایی و تلویزیونی خود، گوشه های تاریک تر این وقایع مهم تاریخ آمریکا را بررسی می کنند.

هنگامی که تفنگداران کارولینای جنوبی در١٥٠ سال پیش در «فورت سامتر» برروی گروه کوچکی از سربازان دولت مرکزی آتش گشودند، جنگ های داخلی آمریکا عملا آغاز شد. امروز هالیوود می کوشد تا یک بار دیگر صحنه هایی از این جنگ های خونین را بر روی پرده سینما به شکل تازه ای منعکس کند. دراین راه برخی از فیلمسازان سرشناس از جمله استیون اسپیلبرگ، ریدلی اسکات و رابرت ردفورد دست به ساختن فیلم های داستانی ، مستند و سریال های تلویزیونی زده اند.

آنچه مسلم است، جنگ میان شمال و جنوب درباره مسائلی چون قوانین ایالتی و برده داری در طول سال ها چشمه جوشان و بی پایانی برای فیلمنامه نویسان بوده است. اما این سری فیلم های تازه در زمانی بر روی پرده سینما می آیند که پژوهشگران دوران پس از جنگ ویتنام در آمریکا شیوه های قدیمی بررسی های تاریخی در رابطه با جنگ های داخلی آمریکا را متحول ساخته اند و امروزه نگاه ژرف تر و در نتیجه تاریک تری به این جنگ ها و دلایل اصلی آن شده است که به مراتب از کتاب های تاریخ دبیرستانی که در مدارس تدریس می شود بس فراتر می رود.

کن برنز، مستند سازی که سری فیلم های برجسته او درباره جنگ های داخلی آمریکا در دهه نود میلادی و یک بار دیگر هفته گذشته در شبکه تلویزیون عمومی آمریکا به نمایش گذاشته شد می گوید:«جنگ های داخلی یکی از مهم ترین وقایع تاریخ آمریکا به شمار می رود که تمام رویدادهای پیش از این منازعه مستقیما به آن مربوط می شود و تمام وقایع و رویدادهایی که پس از آن اتفاق افتاده است نیز از پیامدهای همین جنگ های داخلی به شمار می رود.»

بسیاری از پژوهش ها و یافته های تازه در ارتباط با جنگ های داخلی آمریکا هنوز در دست تحقیق، تغییر و تحول و بازنویسی است و به همین جهت هر آنچه از این پس برروی پرده سینما ها خواهیم دید با ترجمان های گذشته هالیوودی از این جنگ و حوادث جنبی آن تفاوت های فاحشی خواهد داشت.

البته هنوز دقیقا مشخص نیست که این نگاه تازه هالیوودی چگونه با موضوعات مهمی چون تبعیضات نژادی در دوران جنگ های داخلی برخورد خواهد کرد. مسئله ای که تاریخ نویسان ده ها سال است که برسر اهمیت نقش آن در این جنگ ها با هم منازعه دارند و موضوعی که هالیوود از آن بارها به به صورت محوری استفاده کرده و آن را دلیل اصلی آغاز جنگ های داخلی آمریکا وانمود داده است.

دیوید بلایت، استاد تاریخ شناسی دانشگاه «ییل» که هم اکنون در کتابخانه «هانتینگتون» در شهر پاسادینا به تحقیق اشتغال دارد می گوید:«تاریخی که هالیوود درفیلم های مربوط به جنگ های داخلی آمریکا نشان می دهد به صورت تاسف آور وافتضاح آمیزی اشتباه است.»

بلایت که کتاب او به نام «نژاد و بهم پیوستگی: جنگ های داخلی در حافظه آمریکا» در سال ٢٠٠١ بسیاری از افسانه های دوران بازسازی پس از جنگ را برملا ساخت می گوید:«یکی از مشکلات اساسی و کلیدی دراین رابطه همان اسطوره های غیرواقعی «نهضت گمشده» است. جنبشی که نویسندگان قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم جنوبی آن را با نوشته های خود پیش انداخته اند و هم پیمان هایی آزاده، اصیل و نجیب را در یک جامعه مدنی ایده آل و نمونه تصویر کرده اند که بر اثر نابرابری های موجود مغلوب و درهم شکسته شده است. دربرخی از این موارد تماشاگر تصاویری از کشتزارها و مزارعی را در ذهن خود می پروراند که برده ها در آن با رضایت کامل به شیرین زبانی و خوشمزگی اشتغال دارند!»

بلایت می گوید:«مثلا فیلم بربادرفته را درنظر بگیرید که چگونه همین مسئله را به صورتی نشان می دهد که شما هیچگونه دلواپسی پیدا نمی کنید و هرگز به این فکر نمی افتید که بروید و ریشه های این روابط میان برده ها و صاحبانشان را پیدا کنید!»

در بیست یا سی سال گذشته، پژوهشگرانی که در آمریکای امروز شاهد تجربه ای به نام جنگ ویتنام بوده اند یک بار دیگر از فاصله ای کمی دورتر نگاهی به داخل جنگ های داخلی این کشور انداخته اند و به آن از یک دیدگاه تازه نگاه کرده اند:«وقتی که نسل ویتنام شروع به پژوهش و تحقیقات روی مسائل مربوط به جنگ های داخلی آمریکا کرد، ناگهان یک داستان تاریک تر به دست آمد و مسئله مرگ، زندان و تجربه های تلخ سربازان معمولی آن دوران مورد سئوال قرار گرفت.»

در ماه های آینده شبکه های تلویزیونی مختلف از جمله «هیستوری» History فیلم «نبرد گتیزبورگ» را به نمایش خواهند گذاشت. مستند دوساعته ای که با جلوه های ویژه توسط دو برادر فیلمساز، ریدلی و تونی اسکات بازسازی شده است و چشم انداز گسترده ای از این نبرد که در جولای ١٨٦٣ اتفاق افتاد را به نمایش می گذارد.

روز جمعه پانزدهم آوریل فیلم تازه رابرت ردفورد، کارگردان حقیقت جوی هالیوود به نام «توطئه گر» Conspirator برروی پرده سینما خواهد آمد. در این فیلم «رابین رایت» در نقش «مری استوارت»، زن صاحبخانه ای را بازی می کند که در سال ١٩٦٥ متهم به همکاری با «جان ویلکز بوث»، قاتل آبراهام لینکن شد. استیون اسپیلبرگ نیز قرار است تا در پائیز امسال فیلم تازه خود به نام «لینکلن» با شرکت «دنیل دی لوئیز» و «سالی فیلد» را کلید بزند.

فیلم های خانوادگی و درام دیگری نیز از هم اکنون در شبکه های تلویزیونی آمریکا به نمایش درآمده است ازجمله درام «نقطه وحشت» درباره جنگ خانمان براندازی که بیش از ٦٢٠ هزار کشته به جای گذاشت و سریال تلویزیونی «گمشده» Lost ساخته کارلتون کیوزکه تماشاگران را با وقایع جنبی این جنگ های خانمانسوز آشنا می سازد.

کیوز می گوید:«این جنگی است که در خاک آمریکا اتفاق افتاده است..من بارها با کسانی روبرو شده ام که به من گفته اند کتاب خاطرات پدرشان درباره جنگ های داخلی را هنوز در صندوق خانه های خود نگهداری می کنند، کسانی که عکس های خانوادگی از سربازانی که در این جنگ ها جنگیده اند را به من نشان داده اند».

این که خانواده ها و جوامع مختلف آمریکایی چه عکس العمل هایی در رابطه با این برداشت های تازه از جنگ های داخلی نشان می دهند هنوز مشخص نیست.

سریال کوتاه «جنگ های داخلی» ساخته «برنز» به خاطر به نمایش گذاشتن نامه ها، عکس ها و اسناد و مدارک دیگری از آن دوران به شدت مورد توجه قرار گرفت به خصوص در رابطه با مسئله برده داری و مسائل نژادی مربوط به آن دوران. شاید به این دلیل که بسیاری دیگر از مواردی که در این سریال مطرح شده در فیلم های دیگر از قلم افتاده بود. اما نمایش دراماتیک این بخش از تاریخ آمریکا هرگز کار آسانی نبوده است. فیلم هایی چون «بربادرفته»، فیلم صامت «تولد یک ملت» و فیلم دیگری از دهه چهل به نام «راه سانتا فه» با شرکت رونالد ریگان به شدت مدارک تاریخی موجود را تحریف کرده اند و بسیاری از تماشاگران میلیونی آن ها، این تصاویر غلط را به عنوان واقعیت هایی در رابطه با جنگ های داخلی آمریکا قبول کرده اند.

درسال ١٩٨٩ فیلم سینمایی به نام «شکوه» Glory درباره یک گروه سرباز سیاهپوست که برای نیروهای فدرال در جنگ داخلی آمریکا می جنگیدند مسائل را به شکل تازه ای مطرح ساخت. مسائلی درباره این دوران تاریخی که بسیاری از مردم آمریکا از وجود آن بی خبر بودند یا شاید به صورتی به آن به شکل دیگری نگاه می کردند.

به نظر می رسد که فیلم سازی درباره وقایع جنگ های داخلی آمریکا پا به مرحله تازه ای گذاشته است و تماشاگران نیز از همیشه بیشتر مشتاق اند تا آثار تازه این فیلمسازان را چه به صورت مستند یا دراماتیک تماشا کنند. در این میان تاریخ شناسان معتقدند این مسئله مثبتی است به شرطی که این فیلمسازان اجازه ندهند حقایق کاملا پوشانده شود. برنز می گوید:«یادمان باشد که ویلیام شکسپیر هم آزادنه از روی وقایع مهم تاریخی برداشت کرد اما توانست برخی از برجسته ترین آثار ادبی جهان را خلق کند.»
iran#

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

آثار«چارلز بوکافسکی» نویسنده زیرزمینی آمریکا درکنار آثار شکسپیر در موزه هانتینگتون لس آنجلس


آثار«چارلز بوکافسکی» نویسنده زیرزمینی آمریکا درکنار آثار شکسپیر در موزه هانتینگتون لس آنجلس
مایک اوسالیوان
http://www.voanews.com/persian/news/arts/CharlesBukowskyHuntington-2011-4-13-119787314.html

چارلز بوکافسکی به خاطرسبک نوشتاری غیرمتعارف و بی پرده خود ، صاحب یکی از مدرن ترین شیوه های نگارش در ادبیات معاصرآمریکا به شمار می رود . بوکافسکی به عنوان یک نویسنده «زیرزمینی» که دیدگاه متفاوت و خارج از جریان اصلی از جامعه آمریکا را در آثار خود منعکس می کند در لس آنجلس زندگی کرد و درباره مردم عادی و تجربیات روزمره آن ها نوشت. درباره مردم سطح پائین اجتماع، فاحشه ها، دلال های محبت و ولگردهای دائم الخمری که گوشه خیابان ها به فراموشی سپرده شده اند.

چارلز بوکافسکی در سال ١٩٩٤ درگذشت اما میراثی که او از خود بجای گذاشته وآثارغیرمحافظه کارانه اش درموزه و کتابخانه عمومی «هانتینگتون»، یکی از مهم ترین موزه های جهان واقع در جنوب لس آنجلس نگهداری می شود.

کتابخانه «هاتینگتون» محل نگهداری بسیاری از کتاب های ارزشمند ازجمله نسخه اصلی کتاب «انجیل گوتنبرگ» به قلم ویلیام شکسپیر و زندگی نامه «بنجامین فرانکلین» که به دست خط خود او نوشته شده می باشد. دست نوشته های «السمیر» و نسخه اصلی «قصه های کانتربوری» به قلم «جفری شاوسر» نیز در همین کتابخانه نگهداری می شود. با همه این احوال هانتینگتون خانه و محل حفاظت از نوشته های کوتاه چارلز بوکافسکی نیز به شمار می رود که همراه با اولین نسخه های کتاب های او، یادمان ها و عکس های این نویسنده اخیرا به نمایش گذاشته شد.

«سو هادسن» کیوریتور این نمایشگاه ویژه می گوید حضور آثار نویسنده ای چون بوکافسکی در این کتابخانه دیدارکنندگان را شگفت زده می کند:«بوکافسکی مردی بود با ظاهری خشن که حرفش را بدون سانسور و ترس و واهمه از هر چیزی می زد در حالی که «هانتینگتون» یک کتابخانه خیلی محافظه کار به شمار می رود اما این نخستین باری نیست که ما از یک نویسنده با این شیوه کاری قدردانی می کنیم. اگر دقت کرده باشید جفری شاوسر وبخش هایی از قصه های کانتربوری او نیز به شدت شوک آورند. این نوشته ها بسیار غیراخلاقی اند اما از شوخ طبعی خاصی برخوردارند و باعث خنده و شعف خواننده می شوند. نوشته های بوکاوسکی هم همینطور است .. یعنی واقعا خنده آور است و باید بگویم این دو نویسنده و آثارشان بسیار شبیه به هم هستند وخوب البته در دو زمان و مکان مختلف.»

هادسن می گوید:«فراموش نکنیم که در بسیاری از آثار کلاسیک ویلیام شکسپیر هم این نوع شوخ طبعی های طبقه پائینی دیده می شود به خصوص در نمایشنامه های او.»

چارلز بوکافسکی کودکی رنج آوری را گذراند و به عنوان یک بزرگسال، از یک شغل پست و پائین به شغل پست و پائین دیگری اشتغال داشت اما درعین حال زندگی خود را وقف حرفه نویسندگی کرده بود. او که معتاد به مشروبات الکلی بود و گاه بیش از اندازه می نوشید، بعدها توانست به عنوان یک نویسنده پرکار، تجربیات زندگی خود را به شیوه «اتوبیوگرافی» وارد داستان ها و اشعارش کند.

کتاب های او ابتدا از طریق شرکت های کوچک انتشاراتی به چاپ رسید اما بنا برگفته هادسن، بوکافسکی کم کم توانست گروه کثیری از خوانندگانی که طرفدار آثار او بودند را در سراسر آمریکا و جهان به خود جلب کند:«او درباره مردان و زنان معمولی می نوشت. مردمی که می کوشند در یک جهان بی شفقت و بی رحم زندگی خود را بگذرانند. فاحشه ها، بیکاره ها، قماربازها، دائم الخمرهای گوشه خیابان های پائین شهر. این ها همان مردم و شخصیت هایی بودند که چارلزبوکافسکی بیشترعمر خود را به نوشتن درباره آن ها گذراند.»

برخی از معروف ترین طرفداران آثار «چارلزبوکافسکی» درهالیوود، شاون پن و میکی رورک هستند. میکی رورک در فیلم «مگس میخانه » که فیلمنامه آن را «بوکافسکی» نوشته است نقش یک نویسنده دائم الخمر را بازی می کند. این فیلمنامه اقتباسی است آزاد از بخشی از زندگی خود نویسنده.

«مت دیلن» یکی دیگر از هواداران هالیوودی «چارلز بوکافسکی» است که در فیلم «فکتوتوم» از روی یکی از کتاب های بوکافسکی نقش اول را بازی می کند. این فیلم نیز بر اساس زندگی بوکافسکی نوشته شده است.

لیندا لی بوکافسکی، بیوه نویسنده معتقد است که در اغلب آثار بوکافسکی در نشان دادن مقدار عشق و علاقه نویسنده به مشروبات الکلی زیاده روی شده است. او می گوید بوکافسکی آدمی خجالتی بود که صحبت در مقابل جمعیت را دوست نداشت و به همین جهت هم با نوشیدن مشروبات الکلی می توانست تا حدی برحالت خجالت خود غلبه کند و به کار روخوانی بپردازد و به همین دلیل هم یشتر این جلسات به صورتی نامرتب و ناهنجار به نظر می رسید.

چند جلسه از این روخوانی ها روی نوارهای ویدیویی ضبط شده است از جمله آخرین سخنرانی چارلز بوکافسکی که در سال ١٩٧٩ در «رداندو بیچ» در کالیفرنیا انجام گرفت. تهیه کننده ای به نام «جان ماندی» این فیلم را ساخته است و به تازگی آن را به شکل یک «دی وی دی» به نام «آخرین بوریا» The Last Straw دراختیار علاقمندان گذاشته است.

لیندا لی بوکافسکی می گوید چارلزعلاقه خاصی به قماربازی و به خصوص شرط بندی در مسابقات اسبدوانی داشته است:«اغلب مواقع او به محل مسابقات می رفت و شرط بندی می کرد درحالی که من در باغچه های باصفای کتابخانه هانتینگتون قدم می زدم و گل ها را می بوئیدم.»

لیندا آن دوران را اینگونه به خاطر می آورد:«من چارلز را با ماشین جلوی محل مسابقه اسبدوانی یعنی میدان «سانتا آنیتا» پیاده می کرد …بعد خودم می آمدم همین جا و تمام بعدازظهر را پیاده روی می کردم. درست قبل از نهمین دور مسابقات من به سانتا آنیتا برمی گشتم و با چارلز با هم آخرین مسابقه را تماشا می کردیم وبعد هم به خانه مان در سن پدرو برمی گشتیم. برای من این سفرهای کوتاه به مسابقات اسبدوانی همانقدر بخشی از چارلزبوکافسکی بود که اطاقی که او در آن کتاب هایش را می نوشت.»

لیندا لی بوکافسکی معتقد است که کتابخانه پژوهشی هانتینگتون با گنجینه ادبی ارزشمندش که درفاصله کوتاهی از میدان اسبدوانی سانتا آنیتا قرار گرفته بهترین جا برای نگهداری از آثار چارلزبوکافسکی است.

سو هادسن، کیوریتور موزه می گوید چارلزبوکافسکی یک بار یک گربه زخمی را به خانه می آورد و پس از التیام بخشیدن به آن درموردش شعری می نویسد: « این یکی از زیباترین اشعار بوکافسکی است. یک شعر شیرین و مملو از عشق که یک روی دیگر از شخصیت بوکافسکی را به نمایش می گذارد.» با این همه عنوان همین شعر شکننده و تاثیرگذار به خاطر زبان بی حیایی که در آن استفاده شده نمی تواند در این مقاله نوشته شود!

بوکافسکی طرفداران زیادی در اروپا و از جمله آلمان، محل تولدش پیش از مهاجرت خانواده او به آمریکا داشت. خوانندگان بی شمار او از گوشه و کنار جهان برای او نامه هایی می نوشتند از جمله نامه ای از یک زندانی در زندان استرالیا به دست او رسید که نوشته بود کتاب های بوکافسکی تنها کتاب هایی هستند که در زندان دست به دست می گردند و از یک سلول به یک سلول دیگر می رسند. بوکافسکی با دریافت این نامه گفته بود:«این بهترین تعریفی است که تا امروز از کار من شده است.»


(نمونه ای از اشعار چارلز بوکافسکی)

«پرسش و پاسخ »


لخت و لايعقل

در اتاق نشست

- و شبِ تابستان بود

تيغه‌ي چاقو زيرِ ناخن‌هايش

لبخند بر لبانش

- پُرانديشه

چقدر نامه آمده بود!

آدم‌هايي که همه مي گفتند

که او که زندگيش

که نوشته‌هايش

هميشه آن‌ها را به رفتن واداشته بود

- به ادامه

حتا وقتي ديگر

هيچ اميدي نبود.


چاقو را بر ميز گذاشت وُ

تلنگرش زد

و چاقو چرخيد

چرخيد

در دايره اي تابان

زير نور.


« کدوم جهنم رفته اي ميخواد منو نجات بده؟»

- با خود انديشيد

چاقو ايستاد

و قرعه به نام او افتاد:

- تو مجبوري که خودت را نجات دهي!

با لبخندش

هنوز بر لب

الف: سيگاري گيراند

ب: ليواني ديگر پر کرد

ج:چاقو را

ديگربار

به قرعه

چرخاند !




iran#

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۰

گشایش نمایشگاه « زندگی و مرگ زیر آتشفشان پمپئی» در نیویورک


گشایش نمایشگاه « زندگی و مرگ زیر آتشفشان پمپئی» در نیویورک
کارولین ویور- صدای آمریکا
http://www.voanews.com/persian/news/arts/PompeiExhibitinNewYork-2011-4-12-119696474.html

دوهزارسال پیش، در غرب منطقه ای که امروز ما آن را به نام کشور«ایتالیا» می شناسیم، بندر رومی به نام «پمپئی» دراوج جنب و جوش و جوش و خروش زندگی بود. بیش از ٢٠ هزار نفر ساکنان این منطقه به کار کشاورزی و تجارت مشغول بودند و در سایه کوهستان «وزوو» یا «وسوویوس» زندگی آرامی را می گذراندند. آن ها کوزه های گلین می ساختند و خدایان خود را می پرستیدند و از شرابی که درتاکستان ها و درخاک های پربرکت این کوه آتشفشان به دست آمده بود می نوشیدند. اما یک روز در سال ٧٩ پس از میلاد مسیح، همه چیز ناگهان پایان گرفت.

درنمایشگاهی که در محل «تایمز اسکوئر» شهر نیویورک در موزه «دیسکاوری» این شهر برپا شده است، بیش از ٢٥٠ شیئی که در «پمپئی» و درنزدیک شهرتفریحی «هرکولانیوم» به دست آمده به نمایش گذاشته شده است. در میان این اشیاء، کاشی ها، مجسمه ها و تندیس ها، تنگ های شیشه ای، وسائل ماهیگیری، لوازم آرایش زنان، کلاه خود گلادیاتورها، و حتی یک قرص نانی که اگر به آن نگاه کنید انگار همین امروز پخته شده است به چشم می خورد. البته این قرص نان به سفتی یک سنگ است! چگونه این اشیاء به این صورت دست نخورده باقی مانده اند یکی از سئوالاتی است که که تماشاگر ضمن تماشای این نمایشگاه ازخود می پرسد.

یک فیلم «انیمیشن» روی یک پرده نمایش بزرگ، داستان واقعه ای که روز ٢٤ اوت سال ٧٩ اتفاق افتاد را برای تماشاگران بازگو می کند. ماجرای روزی که مثل هر روز دیگر آغاز شد اما در حدود ساعت یک بعدازظهر، کوه «وزوو» شروع به فوران و انفجارکرد. از دهانه کوه دود غلیظی بیرون می آمد و چند ساعت بعد، دود و حرارت کشنده ای به همراه شعله های آتش همه جا را پوشند. در کم تر از بیست وچهارساعت ، شهر پمپئی زیر پنج متر خاک و خاکستر مدفون شد و باران شدیدی این اهالی و اجسام این شهر زیرخاکستر پوشیده شده را تبدیل به سمنتی سخت کرد تا برای همیشه آخرین لحظات پمپئی را ثبت کند.

کریستین رامی، مدیر موزه «دیسکاوری» می گوید:«این حادثه مخربی بود که دست برقضا باعث شد تا ما امروز بتوانیم گوشه ای از زندگی آدم هایی که قرن ها پیش ازما زندگی می کردن رو عملا ببینیم. این آدم های واقعی سنگ شده به ما این حس رو القاء می کنن که در تاریخ باستانی، یک حضور انسانی هم در کنار مجسمه ها و بناهای باقی مانده از آن دوران وجود داشته و برای همینم این نمایشگاه با موزه هایی که شما معمولا به دیدنشان می روید فرق زیادی دارد.»

درپمپئی باستانی، خیابان ها پر از جریان زندگی روزمره بودند. رستوران ها و میکده ها، نانوائی و دکه های غذا همه جا به چشم می خورد و حداقل ٤٠ فاحشه خانه در این شهر درهایشان برروی مشتریانی از طبقات مختلف اجتماع از اشراف گرفته تا برده ها باز بود. دریک تالار جداگانه اطاقی از یکی از این خانه های فحشا در نمایشگاه بازسازی شده است. البته درگوشه ای از تالارهای بزرگ نمایشگاه و محلی که دیدارکنندگان خردسال از آن بی خبر بمانند.

شواهد نشان می دهد که اهالی پمپئی از طنز و هنرهای اروتیک لذت می بردند. مجسمه ها و نقاشی های آبرنگی که روی گچ کشیده شده از میان آثار به دست آمده در بسیاری از جوامع امروزی به عنوان «پورنوگرافی» شناخته می شوند. جودیت هریس نویسنده کتاب «بیداری پمپئی» می گوید پمپئی شهری برای عیش و نوش و تجارت بوده است. در جایی نزدیک به دلتای رودخانه ای که به دریا می ریزد، شهری شبیه به «نیواورلئان» امروزی به شمار می رفته است.

هریس می گوید:«کمی بالاتر از این منطقه، در سواحل دریا مناطقی به صورت اماکن تفریحی وجود داشته است که خیلی شیک و گرانقیمت بوده اند و خانه های اعیان و اشراف در اطراف آن قرار گرفته بود. ساکنان پمپئی، مردمانی ثروتمند بودند که به کار کشتی رانی و تجارت کالاهای مختلف اشتغال داشتند. برخی از آن ها بانکدار بودند.»

هرچند بیشتر مردم معمولی پمپئی در خانه های چند طبقه با اعضای خانواده های خود زندگی می کردند اما مردمان مرفه تر صاحب خانه های باشکوه و مجهز به لوله کشی و حمام های باشکوه بودند. بسیاری از این خانه ها دو طبقه بودند و همه آن ها به زیبایی تزئین شده بودند.

هریس می گوید:«همه این خانه های اشرافی به موزائیک های نقاشی شده و نقاشی هایی آبرنگی که روی سمنت کشیده شده مزین بودند و حتی در اطاق خدمتکاران هم به صورتی ساده تر از همین تزئینات به چشم می خورد. در این اطاق ها مثلا شما یک نقاشی ساده از یک درخت تاک می بینید اما همه اطاق ها بلا استثناء نقاشی شده بودند.»

هنگام دیدار از نمایشگاه پمپئی دیسکاوری نیویورک، رنگ های شفاف نمایشگاه ناگهان در یک اطاق تاریک با اجساد سنگ شده انسان ها و حیوانات اهلی که مثل ارواحی در گوشه و کنار به چشم می خورند تبدیل به سایه های سیاه و سفید می شود. این ها اجساد مردمانی هستند که در آن روز درماه اوت جان باختند. این اجساد با روکشی از خاک و خاکستر سخت، تنها بازماندگان آن روز شوم در زندگی مردم پمپئی به شمار می روند.

کریستین رامی می گوید تنها حدود هزار و صد جسد سنگ شده تا امروز از تمام جمعیت بیست هزار نفری پمپئی به دست آمده است:«برده هایی که با همان زنجیرهایی که به دست و پایشان بسته شده و سگ هایی که فرصت فرار از گازمسموم و دود و خاکستر را پیدا نکردند. بزرگ ترین سئوالی که در این مورد باقی می ماند این است که بقیه این آدم ها چه سرنوشتی داشتند؟ آیا آن ها توانستند از پمپئی فرار کنند؟ اگر چنین بوده پس چرا این دیگران تا لحظه مرگ ماندند و از آنجا فرار نکردند؟»

امروزه بیش از ٣ میلیون نفر در نزدیکی کوهستان وزوو زندگی می کنند. این کوهستان هنوز هم به عنوان یکی از خطرناک ترین کوه های آتشفشان دنیا شناخته می شود. در نمایشگاه «دیسکاوری» دیدارکنندگان می توانند یک فیلم خبری درباره آخرین باری که این آتشفشان منفجر شد را هم تماشا کنند. واقعه سال ١٩٤٤ تنها سایه ای از آتشفشانی بود که در پمپئی دوهزارسال پیش اتفاق افتاد. این نمایشگاه که تا سپتامبر آینده برپا خواهد ماند زیر نظر دولت ایتالیا و مقامات مسئول حفاظت از بقایای پمپئی برگزار شده است و بخشی از عواید به دست آمده از آن به مصرف نگهداری از این شهر تاریخی خواهد رسید.




iran#

تلاش-مراسم يادبود داريوش همايون



ارسالی مهدی خانباباتهرانی
مراسم يادبود داريوش همايون از سايت تلاش








دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۰

فیروزه خطیبی-نگاهی به زندگی پربار سیدنی لومت، سازنده فیلم های وجدان برانگیز «سرپیکو» و «بعدازظهرنحس»


نگاهی به زندگی پربار سیدنی لومت، سازنده فیلم های وجدان برانگیز «سرپیکو» و «بعدازظهرنحس»
فیروزه خطیبی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/SidneyLumetdies-2011-4-11-119615274.html

سیدنی لومت، کارگردانی که کوچه و خیابان های نیویورک را به استودیوهای با شکوه هالیوود ترجیح می داد و داستان های وجدان برانگیزش چون «دوازده مرد خشن»، «سرپیکو» Serpico، «بعد از ظهر نحس» Dog Day Afternoon، «حکم دادگاه» و «شبکه» Network تبدیل به فیلم های کلاسیک سینمای آمریکا شدند روز شنبه ٩ آوریل در خانه مسکونی خود در «منهتن» به دلیل ابتلا به سرطان غذذ لنفی درگذشت. او هنگام مرگ ٨٦ ساله بود.

لومت یک بار در جایی نوشته بود:«هرچند هدف اولیه همه فیلم های سینمایی ایجاد سرگرمی برای تماشاگر است ، اما آن فیلمی ماندگار است که در آن وجدان این تماشاگر برانگیخته شود و او را وادار سازد تا نگاهی به خود و اطراف خود بیاندازد، افکارش را تهییج و خودش را برانگیخته کند.»

درواقع هم این مسائل مهم اجتماعی بودند که به عنوان یک عامل برانگیزنده زندگی و هنر «سیدنی لومت» را تحت تاثیر قرار می دادند. فیلم های او نه تنها وجدان فرد را درمقابل تعصب، فساد و خیانت کاری برمی انگیختند بلکه ارزش های معنوی وشهامت های فردی را هم به نمایش می گذاشتند.

سیدنی لومت با نخستین فیلم خود به نام «دوازده مرد خشمگین» در سال ١٩٥٧ در سطح جهان به معروفیت رسید. او در این فیلم دوربین خود را به اطاق مشاوره هیئت منصفه یک دادگاه برده است و جایی که یکی از اعضای این هیئت منصفه (با بازی هنری فوندا) کم کم یازده نفر دیگر را متقاعد می کند که متهمی که به اتهام یک قتل محاکمه می شود درحقیقت بی گناه است. (سونیا سوتومایر، رئیس دیوانعالی کشوری ایالات متحده آمریکا گفته است که تماشای همین فیلم باعث شد تا او به دنبال حرفه وکالت برود.)

تقریبا دو دهه پس از «دوازده مرد خشمگین»، لومت یک بار دیگر و این بار با فیلم «شبکه» (١٩٧٦) به بیداری وجدان تماشاگرش می پردازد. شاید بتوان «شبکه» را مهم ترین فیلم «سیدنی لومت» خواند. فیلم که از روی یکی از نوشته های «پدی چایوفسکی» متفکر آمریکایی خلاف جهت جریان اصلی ساخته شده است، ماجرای یک گوینده قدیمی اخبار تلویزیونی است که دربرنامه ای زنده از خط خارج شده و با انتقاد مستقیم از سیستم دوگانه و ریاکارانه ای که از نظراو درجامعه آمریکا وجود دارد ، جان تازه ای به زندگی حرفه ای خود می بخشد.

در این فیلم ویلیام هولدن و فی داناوی بازی کرده اند و پیترفیچ درنقش گوینده تلویزیونی بازی حیرت آوری را ارائه می دهد. به خصوص هنگامی که ناگهان با یک حالت شوریده و انقلابی به تماشاگران می گوید:«به طرف پنجره های خود بروید ، آن را باز کنید و داد بزنید…من خشمگین و عصبانی ام و دیگه نمیتونم این وضعو تحمل کنم». این فیلم بعدها تبدیل به یکی از نشانه های زبان مشترک مردم شد.

فیلم «شبکه» نامزد ١٠ جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی سال شد و بازیگران آن پیترفینچ و فی داناوی جوایز اسکار بهترین بازیگر نقش های اصلی را به دست آوردند. موسیقی متن فیلم، فیلمنامه آن و بازیگر نقش مکمل آن بئاتریس استریت نیز به جایزه اسکار دست یافتند.

جایزه اسکار افتخاری برای سیدنی لومت

علیرغم موفقیت هنری و تجارتی فیلم های سیدنی لومت و با وجود آن که این فیلم ها توانستند بیش از ٤٠ بار به نامزدی دریافت جایزه اسکار برسند و خود او نیز برای فیلم های دیگری علاوه بر «شبکه» از جمله «دوازده مرد خشمگین»، «بعد از ظهر سگی» و «حکم دادگاه» به نامزدی این جایزه رسید اما هرگز برای بهترین کارگردانی اسکاری به او اهدا نشد.

درسال ٢٠٠٥ بالاخره آکادمی هنر وعلوم سینمایی تصمیم گرفت که جایزه اسکار افتخاری آن سال را به «سیدنی لومت» اهدا کند. عملی که «منولا دارجیس» منتقد سینمایی روزنامه نیویورک تایمز در آن زمان آن را «کوششی برای به دست آوردن دل کارگردانی که اسکار یک عمر او را از قلم انداخت»خواند.

برخی ها معتقدند این مسئله که لومت با هالیوودی ها ارتباطی برقرار نمی کرد و بیشتر در نیویورک کارهای خود را ارائه می داد نقش مهمی در حذف او از جوایز اسکار داشته است. اما برای لومت، محل فیلم هایش از اهمیت زیادی برخوردار بود. او خود را کارگردانی «نیویورکی» می دانست:«اماکنی که من برای فیلم برداری انتخاب می کنم هم مثل بازیگران فیلم هایم از اهمیت زیادی برخوردارند و حال و هوای صحنه های من از همین محلات و کوچه خیابان ها آفریده می شوند.»

یکی از فیلم های اولیه سیدنی لومت به نام «گروگیر» با شرکت راد استایگر، زندگی یک یهودی مهاجرو نجات یافته از کوره های آدمسوزی را نشان می دهد که تحت تاثیررفتارخشونت باری که با او شده با نوعی بی حسی و بی اعتنایی در دکه وثیقه ای که در محله فقیر نشین «هارلم» اداره می کند با مشتریان خود روبرو می شود. اما یک حادثه مرگبار جلوی مغازه اش یک بار دیگر وجدان او را بیدار می کند.

سرپیکو

نیویورک از دیدگاه سیدنی لومت محلی برای بررسی سیستم قضایی آمریکا بود. فساد پلیس یکی از نکته های برجسته فیلم های اوبود از جمله در «سرپیکو» فیلمی با شرکت «ال پاچینو» و محصول سال 1١٩٧٣ که از روی کتابی به قلم «پیترماس» که آن نیز از یک ماجرای واقعی برگرفته شده بود ساخته شده است. دو ماموراداره پلیس نیویورک، دیوید دورک و فرانک سرپیکو به خبرنگار روزنامه نیویورک تایمز خبر می دهند که شواهد و مدارکی از فساد پلیس این شهر دردست دارند. درنهایت این دو پلیس و به ویژه «فرانک سرپیکو» موجب ایجاد تغییرات اساسی در سیستم پلیسی شهر نیویورک می شوند. آل پاچینو هم برای بازی در نقش سرپیکو جایزه بهترین بازیگر آن سال را دریافت کرد.

درفیلم «بعدازظهر سگی» (١٩٧٥) سیدنی لومت بر روی جنایتکاران تمرکز کرده است. این فیلم نیز داستان واقعی یک دزدی بانک در ناحیه بروکلین نیویورک را بازگو می کند. آل پاچینو در نقش «سانی» رهبرگروهی از دزدان آماتور بانک است. گروهی که نقشه هایشان نقش برآب می شود و در نهایت مجبور می شوند دست به گروگان گیری بزنند و درخواست یک هواپیمامی کنند که بتواند آن ها را به یک کشور دیگر پرواز دهد. ضن بازگویی داستان، تماشاگر متوجه می شود که «سانی» که اتفاقا همسر و فرزند کوچکی هم دارد، دست به دزدی زده است تا بتواند مخارج عمل تغییر جنسیت دوست پسرش را بدهد. فیلم «بعدازظهر سگی» در سال ٢٠٠٩ وارد آرشیو ملی فیلم آمریکا، محل نگهداری از فیلم های مهم تاریخ سینما شد ودر حال حاضر در این آرشیو در کتابخانه کنگره آمریکا از آن نگهداری می شود.

یکی دیگر از فیلم های غیرمعمول «سیدنی لومت» فیلم موزیکال «جادوگرشهرزمرد» با شرکت مایکل جکسون و دایانا راس بود که این داستان کودکانه قدیمی آمریکایی را در محله هارلم نیویورک پیاده کرده بود. هرچند فیلم نتوانست از موفقیت گیشه برخوردار شود.

دادگاه، یکی از اماکن مورد علاقه «لومت» برای فیلم برداری یک بار دیگر در فیلم «حکم دادگاه» مورد استفاده قرار گرفت. فیلمی بر اساس فیلمنامه ای به قلم «دیوید مامت» با شرکت پل نیومن درنقش وکیلی که با دفاع از موکلی که دربیمارستانی قربانی معالجات غلط شده ، به زندگی حرفه ای پرفساد خود خاتمه می دهد.

سیدنی لومت در ٢٥ ژوئن ١٩٢٤ درلهستان به دنیا آمد و در همان ایام خانواده او به آمریکا مهاجرت کرده و به فیلادلفیا نقل مکان کردند. پدر و مادر او، باروک و یوجینا هردو از بازیگران تئاتریهودی شهر بودند. سیدنی از سن چهار سالگی به همراه خانواده خود روی صحنه تئاتر ظاهر شد و در خردسالی بر روی صحنه تئاتر برادوی درچند نمایش مختلف به بازیگری پرداخت. پس از پایان خدمت سربازی در دوران جنگ دوم جهانی، سیدنی لومت در نیویورک به کار کارگردانی تئاتر پرداخت و بعدها در شبکه تلویزیونی «سی بی اس» به ساختن سریال های پرتماشاگر تاریخی و فیلم های دلهره آور پرداخت. او هم زمان برخی از آثار تئاتری از جمله نمایش های «یوجین اونیل» را نیز برای تلویزیون کارگردانی کرد.

فیلم های اولیه سیدنی لومت ریشه در هنر تئاتر داشتند. او در سال ١٩٦٠ فیلم «بچه فراری» را با شرکت آنا مانیانی و مارلون براندو ساخت که برداشتی بود ازنمایشی به نام «فرود اورفیوس» از تنسی ویلیامز.

اوبرای ساختن فیلم «نگاهی از پل» با شرکت رالف والونه و مورین استپلتون از روی کتابی به قلم آرتور میلربه پاریس سفر کرد وفیلم های دیگری نیز از روی آثار معروف چخوف و یوجین اونیل ساخت.

سیدنی لومت تا سال ١٩٩٦ به ساختن فیلم های سینمایی ادامه داد و سپس یک بار دیگر به تلویزیون بازگشت و درطول سال ها همواره به کار فیلمسازی اشتغال داشت. آخرین فیلم او به نام «پیش از آنکه شیطان بفهمد» در سال ٢٠٠٧ با شرکت فیلیپ سیمور هافمن و ایتان هاوکز، سیدنی لومت را یک بار دیگر مورد توجه منتقدین سینمایی قرار داد.

یک بار که از لومت پرسیده شد چرا فیلم می سازد او گفته بود:«فیلمسازی رو دوست دارم چون بهترین نوع گذراندن یک زندگیه.»





iran#

تقاضای پشتيبانی مالی از «ایران گلوبال»


تقاضای پشتيبانی مالی از «ایران گلوبال»
2011.04.12
http://iranglobal.info/I-G.php?mid=2-66143

«کمون اینترنتی فرهنگ گفتگو »پس از 10 سال فعالیت مستمر خود در فضای مجازی نیاز به پشتیبانی مالی دارد گروه ما بطور مداوم و خستگی ناپذیر از خط مشی اتحاد عمل برای دمکراسی ؛ حقوق بشر وبا رهیافتی آینده نگری به فعالیت خود ادامه داده است. اکنون برای ادامه فعاليت خود به حداقلی از تامين هزينه ها نيازمند هستيم که اميدواريم بخشی از آن از طريق دريافت آگهی و بخشی نيز از طريق ياری علاقمندان به ادامه فعالیت گروه ما فراهم شود .

شایان ذکر است که گروه اینترنتی ما شامل اتاق پال تاکی ، سایت های ایران گلوبال ،فرهنگ و گفتگو ، و سایت فیلم تحت نام « ایران گلوبال TV » می باشد . گروه ما ؛مستقل از احزاب و دولت هافعالیت می کند .

برای پشتيانی از گروه اینترنتی فرهنگ گفتگو می توانيد کمک های مالی خود را به حساب زیر واریز کنید:

Keianosh Tavakkoly

Bank: Nordea

Kontonummer: 0756177265IBAN: DK 332000 0756177265S.W.I.F.T.: NDEADKKKDanmark


تماس

keianoshtavakkoly@hotmail.com

تلفن:

004526730554

انتشار از: کیانوش توکلی

iran#

مصاحبه همسر مهندس طبرزدی با جرس


انتشار: ۲۲ فروردین ۱۳۹۰, ساعت ۰:۰۳

همسر حشمت الله طبرزدی: هر چه از سختی هایی که بر من و فرزندانم وارد شده بگویم کم گفته ام
http://www.rahesabz.net/story/35371

جرس: حشمت الله طبرزدی ۵٣ ساله، روزنامه نگار و دبیرکل جبهه دمکراتیک ایران، نخست در مهرماه سال گذشته به اتهام "فعالیت تبلیغی علیه نظام، اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرائم علیه امنیت کشور، توهین به رهبر جمهوری اسلامی، توهین به ریاست جمهوری و اخلال در نظم عمومی" به نه سال زندان و ٧۴ ضربه شلاق محکوم شد. در دادگاه تجدیدنظر این حکم به هشت سال زندان کاهش یافت.

همسر حشمت الله طبرزدی در این خصوص می گوید: "آقای طبرزدی ده ، یازده سال در زندان بودند و دوباره یکسال و نیم است که در زندان هستند و حکم جدید برایشان زده اند، برای چه؟ فقط برای ابراز عقیده و دلسوزی برای کشور و مردم ایران، فقط برای فراهم آوردن آزادی برای هموطنان خود. اگر می گویند که آقای طبرزدی و امثال او اشتباه می کنند و حرفهایشان بر حق نیست چرا با آنها گفتگو نمی کنند؟ چرا به جای آوردن آنها به پای میز بحث و گفتگو، آنها را به سلولهای انفرادی می اندازند و حکمهای طویل المدت برایشان صادر می کنند؟ بخدا با سرکوب و فشار بر این منتقدان شرایط بدتر خواهد شد و نتیجه ای بدست نخواهند آورد زیرا امثال آقای طبرزدی به گفته های خود ایمان و اعتقاد دارند و تا برقراری آزادی کوتاه نخواهند آمد."

گفتنی است، حشمت الله طبرزدی طی نامه از زندان با اشاره به شرایط سخت و بحران زده کشور نوشته است: " به نظر می رسد راه روشن جنبش اجتماعی و دموکراسی خواهی اخیر که به جنبش سبز شناخته می شود، راه نجات ملی باشد. راهی جز جنبش سبز در پیش روی ما نیست و این را نیز از بین خواسته های همه مردم و مخالفین می گذرد. از پیشرفت های ارزشمند جنبش دموکراسی خواهی این است که حتی اصلاح طلبان برای شرکت در انتخابات شروط حداقلی تعیین کرده و به حاکمیت اعلان کرده اند که بیش از این حاضر نیستند به صورت فله ای در انتخابات غیر دموکراتیک شرکت کرده و تنور حاکمیت استبدادی را داغ نمایند. راه دشوار و دراز دموکراسی خواهی را با "شکیبایی، خردمندی و اتحاد" خواهیم پیمود ."


متن کامل گفتگوی "جرس" با همسر حشمت الله طبرزدی در پی می آید:


خانم طبرزدی لطفا از آخرین ملاقاتی که با همسرتان داشتید برایمان بگویید.

ما پنج شنبه هفته گذشته با ایشان ملاقات داشتیم که ملاقات کابینی بود و همین ملاقات کابینی هم در شرایط بسیار بدی انجام شد. صدا از گوشی تلفن نمی رفت و پشت دو تا شیشه و میله به مدت یک ربع فقط چهره هم را می دیدیم و هماهنگی و امکانات برای حتی ملاقات های کابینی هم بسیار نامناسب است. حتی مادرشان را که مریض حالند آورده بودیم تا پسرش را ببیند اینقدر دسترسی به امکانات بد بود که حتی آب نبود به این مادر مریض بدهیم.


شما چه مدت است که ملاقات حضوری و تلفن ندارید؟


ما بیشتر از سه ماه است که ملاقات حضوری و تلفن نداریم. علاوه براین جابجایی مداوم آقای طبرزدی (در این یکسال و چند ماهی که ایشان در زندان است زندانشان را عوض کرده اند و الان در زندان رجایی شهر کرج است که برای خانواده خیلی سخت شده و در زندان کرج هم مدام جابجایش می کنند) علاوه بر آن نبود امکانات در زندان هم باعث ناراحتی زیاد ایشان و خانواده شده است. حتی خود آقای طبرزدی گفتند برای مرخصی عید هم دوندگی نکنید چون بی نتیجه است. اینها حتی تماس تلفنی که کمترین حقوق یک زندانی است را قطع کرده اند و با این شرایطی که در زندانها حاکم است مرخصی نمی دهند. درست هم می گفتند چون ما فکر می کردیم به ایشان مرخصی عید بدهند اما حتی نگذاشتند ایشان در ایام عید با خانواده و مادر مریض حالشان تماس تلفنی داشته باشند چه برسد به مرخصی..


اخیرا اعلام شده که برخی از زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر در اعتراض به احضارها، بازداشتها، تهدیدات و فشارهای وارد بر خانواده ها، تا زمان تغییر رفتار کارگزاران امنیتی و قضایی دست به اعتصاب غذا خواهند زد که امضای آقای طبرزدی هم در پای این بیانیه به چشم می خورد شما خبری از این موضوع دارید؟


همه زندانیان به شرایط دشوار و سخت زندان از جمله نحوه ملاقات ها، قطعی تلفن و نبود امکانات بهداشتی اعتراض دارند. البته من دقیقا از اعتصاب غذا اطلاع ندارم چون ملاقات ما پنج شنبه بوده و شاید آقای طبرزدی برای اینکه ما ناراحت نشویم چیزی به ما نگفتند. من همیشه نگران وضعیت آقای طبرزدی هستم و از ایشان خواسته ام که اعتصاب نکنند زیرا اینقدر انواع فشارها بر روی زندانیان است که حالا از جانشان هم بخواهند مایه بگذارند تاثیری ندارد و اعتصاب غذا باعث بدتر شدن وضعیت جسمانی آنها می شود و در زندان هم که رسیدگی نمی کنند.


وضعیت روحی و جسمی ایشان چطور است؟


در هر ملاقاتی همیشه ما از ایشان روحیه می گیریم و روحیه اشان عالی است اما خوب از این وضعیت و شرایطی که در زندان بر او و زندانیان دیگر تحمیل می شود بسیار عصبانی هستند چرا که از ابتدایی ترین حقوق یک زندانی "محروم" هستند.


خانم طبرزدی در پی تائید حکم سنگین هشت سال زندان آقای طبرزدی در دادگاه تجدیدنظر، سازمان عفو بین‌الملل با انتشار مطلبی خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط ایشان شده و به مقامات جمهوری اسلامی به عنوان عضوی از میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی یادآوری کرده که دولت موظف به حمایت از حقوق مربوط به آزادی بیان و تشکل می‌باشد. شما بعنوان همسر ایشان این اقدامات را تا چه حد در بهتر شدن شرایط همسرتان موثر می دانید؟


قطعا این نامه ها و اقدامات بی تاثیر نیست. خوب آقای طبرزدی بخاطر هدف و اعتقادی که دارند تمام شرایط سخت زندان را تحمل می کنند و بعبارتی در راه ایمان و اعتقادش از خود و خانواده اش گذشته و ایثار کرده است. آقای طبرزدی به گفته های خود ایمان کامل دارد و می داند که اعتقاداتش برحق است و به همین دلیل آزادی خود و آسایش خانواده خود را در راه فراهم آوردن شرایط بهتر و آزادی برای هموطنان خود فدا کرده است. اما متاسفانه علی رغم این نامه ها این آقایان هرکاری که خودشان می خواهند انجام می دهند. اما خوب نباید از این نکته غافل بود که این اقدامات حقوق بشری شاید در کوتاه مدت موثر واقع نشود اما در درازمدت "تاثیر" گذار است.


در چند ماه اخیر علاوه بر شرایط نامناسب زندانیان سیاسی خانواده های آنها هم برای پیگیری عزیزان خود مشکلات زیادی را متحمل شدند و همواره با درهای بسته و عدم پاسخ مسئولین مواجه شده اند بویژه در چند ماه اخیر فشارهای زیادی بر خانواده ها وارد شده و تهدید شده اند که در خصوص شرایط نامناسب زندانیان سیاسی مصاحبه و اطلاع رسانی نکنند. لطفا از سختی هایی که بر شما و فرزندانتان در این مدت وارد شده، صحبت کنید؟


هر چه از سختی هایی که بر من و فرزندانم در این مدت وارد شده بگویم کم گفته ام واصلا قابل تصور نیست. شما تصور کنید من شش فرزند دارم همیشه سعی کرده ام که این شرایط دشوار تاثیری در مسیر درس و دانشگاه و آینده آنها نداشته باشد اما علی رغم تمام تلاش ها آنها این فشارها و دلتنگی ها را داشته اند. شما می دانید که آقای طبرزدی ده - یازده سال در زندان بودند و دوباره یکسال و نیم است که در زندان هستند و حکم جدید برایشان زدند، برای چه؟ فقط برای ابراز عقیده و دلسوزی برای کشور و مردم ایران، فقط برای فراهم آوردن آزادی برای هموطنان خود. اما متاسفانه در تمام این سالها نه تنها آقای طبرزدی در فشار بودند بلکه من و فرزندانم هم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کردیم. حتی مادر آقای طبرزدی که مادر دو شهید هستند و سه نوه یتیم خود را با مشکلات فراوان و بردباری بزرگ کردند حالا باید برای دیدن فرزند خود از گلپایگان بیاید و با مشکلات جسمانی که دارد این سختی ها را تحمل کند تا فرزند خود را از پشت میله های زندان ببیند. خوب آن موقع در زمان شاه و فشارهای ساواک آنجور مبارزه کردند و حالا در جمهوری اسلامی هم باید اینگونه رفتارها را تحمل کند. چرا؟


در پایان صحبتی دارید؟


من برای اولین بار است که مصاحبه می کنم و در طی این سالها همیشه سعی کردم در حاشیه سختی ها را تحمل کنم. اما فقط این را می خواهم بگویم که زندانیان سیاسی دارند حکم خود را می گذارنند اگر فرض هم بگیریم که گناه کرده اند که نکرده اند، حقوقی دارند که باید رعایت شود. چرا از حقوق ابتدایی خود در زندان محروم هستند و در بدترین شرایط نگهداری می شوند؟ خانواده های آنها چه گناهی مرتکب شده اند که این همه سختی را باید تحمل کنند؟ اگر می گویند که آقای طبرزدی و امثال او اشتباه می کنند و حرفهایشان بر حق نیست چرا با آنها گفتگو نمی کنند؟ چرا به جای آوردن آنها به پای میز بحث و گفتگو، آنها را به سلولهای انفرادی می اندازند و حکمهای طویل المدت برایشان صادر می کنند؟ بخدا با سرکوب و فشار بر این منتقدان شرایط بدتر خواهد شد و نتیجه ای بدست نخواهند آورد زیرا امثال آقای طبرزدی به گفته های خود ایمان و اعتقاد دارند و تا برقراری آزادی کوتاه نخواهند آمد.

با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.



iran#

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۰

آشور بانی پال بابلا، نقاش، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر درگذشت

آشور بانی پال بابلا، نقاش، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر درگذشت
http://www.voanews.com/persian/news/arts/ashourbanipal-died-iranian-artist-09-04-2011-119536274.html

آشور بانی پال بابلا، نقاش، نمایشنامه نویس، کارگردان نمایش، استاد دانشگاه و مترجم برجسته آشوری ایرانی، در ۶۶ سالگی در نیویورک درگذشت.

درگذشت آشور بانی پال بابلا گرچه با سکوت و بی خبری رسانه های فارسی زبان روبرو شد؛ اما در محافل هنری و فرهنگی نیویورک بازتاب گسترده ای داشت.

آشور بانی پال بابلا به سال ۱۳۲۳ در یک خانواده آشوری مومن به کلیسای مشایخی آشوری تهران زاده شد. برای آموزش در رشته فلسفه و علوم دینی دانشگاه آمریکایی بیروت به لبنان رفت و مدرک کارشناسی ارشد مدرسه الهیات خاورنزدیک را دریافت کرد.

درخواست کشیش شدن او توسط کلیسای آشوری رد شد؛ اما گرایش به هنر او را به کارگاه های نمایشی لبنان کشاند.

آشور بانی پال پس از بازگشت به میهن که همزمان با دوران آغاز به کار جشن هنر شیراز بود، از طریق کارگاه نمایش گروه «اهرمن» را پایه ریزی کرد و کار نمایش را در کنار نقاشی پیگیری کرد.

«خانه برنارد آلبا» نوشته «فدریکو گارسیا لورکا» یکی از نمایش هایی بود که گروه اهرمن به کارگردانی آشور بانیپال بابلا بر صحنه برد.

اما یکی از کارهای جنجالی که نام آشور را در محافل هنری نوپای تهران بر سر زبان ها انداخت، ارائه اثری از بدن برهنه خودش در نمایشگاه نقاشی اش بود.

آشوربانی پال یکبار نوشته بود: «هنگامی که در جامعه ای ایمان به خدا نابود می شود، تعصب جای آن را پر می کند. هنگامی که در جامعه ای احترام واقعی پایمال می شود، چاپلوسی جایش را پر می کند. هنگامی که هنر از جامعه ای رخت بر می بندد، تقلید جای آن را می گیرد.»

واپسین اثر هنری آشور بانی پال بابلا اجرای نمایشنامه «پدیده ای فرای همگان» به زبان های انگلیسی و فارسی در «بریک تئاتر» بروکلین نیویورک بود که چند روز پیش از مرگش اجرا شده بود. این نمایش برداشتی آزاد از خودکشی و رویدادهای داستانی بوف کور صادق هدایت است.
iran#

بايگانی وبلاگ