چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۰

بیانیه ی جمعی از فعالان داخل کشور در مورد خطر حمله نظامی


بیانیه ی جمعی از فعالان داخل کشور در مورد خطر حمله نظامی
http://www.hambastegi-iran.org/spip.php?article1462

صفحه نخست | متن سند همبستگی | شورای اجرایی | هموندان همبستگی | پیوستن به هموندان | Declaration of Formation
خانه > ‫۱ - در باره ما > بیانیه ی جمعی از فعالان داخل کشور در مورد خطر حمله نظامی • ما به هیچ عنوان و تحت هیچ (...)
بیانیه ی جمعی از فعالان داخل کشور در مورد خطر حمله نظامی • ما به هیچ عنوان و تحت هیچ عنوانی جنگ را نمی‌پذیریم. آن هم در شرایطی که یک جنبش اجتماعی فراگیر و ریشه‌ای در سرتاسر جهان و منطقه و ایران در جریان است ...

سه شنبه 22 نوامبر 2011

صلح اعتراف آشکار به حقیقت است: با خیل کشتگان چه کردید؟

محمود درویش پور

1- جنگ مخوف‌ترین پدیده‌ای است که انسان از گذشته تاکنون با آن روبرو شده است. در جامعه‌ی ما هنوز سایه‌ی شوم جنگ 8 ساله با عراق بر سر زندگی میلیون‌ها تن از ایرانیان سنگینی می‌کند. هنوز خاطرات آژیرهای قرمز، پناهگاه‌های نمور، خاموشی‌های شبانه، پیکر‌های بی نام، دست و پا‌های قطع شده، مادران بی فرزند، فرزندان بی پدر، قحطی و گرسنگی، آوارگان بی‌خانه و کاشانه و ده ها تصویر دهشتناک دیگر، در گوشه گوشه‌ی ذهن تک تک ما، چه پر رنگ و چه کمرنگ، چه همچون کابوس شبانه و چه همچون بیم همیشگی روزانه سنگینی می‌کند.

2- در چند سال اخیر رسانه‌های مسلط سعی کرده‌اند جنگ را به یک بازی کامپیوتری و بیان تصویریِ آن در رسانه‌ها فرو بکاهند. یک نقطه‌ی قرمز از صفحه‌ی رادار هواپیماهای فوق پیشرفته‌ی ناتو شروع به چشمک زدن می‌کند، و سپس یک انفجار به ظاهر کوچک. این تصویری از جنگ است که رسانه‌ها به مخاطبان خود تلقین می‌کنند. اما واقعیت بسیار زشتر و خون آلودتر است. قطعاً اینجا فقط داستان انفجار یک نقطه‌ی قرمز در رادار هواپیما نیست. داستان نابودیِ خانواده‌ای است که شاید سر سفره‌ی غذا در طرابلس نشسته باشند. یا سربازان خسته‌ای که به اجبار در یک مرکز نظامی در بغداد نگهداری می‌شوند، یا مدرسه‌ای که کودکان یوگسلاوی در آن درس می خوانند و یا یک بازار محلی پر از زندگی و رفت و آمد در محله‌های کابل... یا هر چیز دیگری که تا چند لحظه قبل زندگی در آن جاری بوده است و اکنون تبدیل به تلی از خاکستر شده است. این واقعیت کثیف را باید عریان‌تر از همیشه جلوی چشمان مخاطب قرار دهیم تا کراهت جنگ را نشان داده باشیم.

3- جنگ به هر بهانه‌ای مذموم است. نه دموکراسی از دهانه‌ی توپ‌های جنگی ائتلاف بر ضد عراق در ‌آمد، نه حقوق بشر نشسته در جنگنده‌های ناتو بر فراز طرابلس به پرواز در آمد، نه آزادی با پیک موشک‌های دوربرد آمریکا برای افغان‌ها به ارمغان آمد. در این شرایط با توجه به تجربه‌های گذشته‌، ما به هیچ عنوان و تحت هیچ عنوانی جنگ را نمی‌پذیریم. آن هم در شرایطی که یک جنبش اجتماعی فراگیر و ریشه‌ای در سرتاسر جهان و منطقه و ایران در جریان است. دخالت نظامی تنها دست آویزی است برای حاکمیت‌های غیردموکراتیک تا بار دیگر از آب گل آلودِ جنگ ماهی بگیرند و با "بحرانی" اعلام کردنِ شرایط، بار دیگر به سرکوب هر چه شدیدتر جنبش‌های مردمی و خواست‌ها و مطالبات به حق آن‌ها بپردازند. تنها مقایسه‌ای ساده بین تجربه‌ی افغانستان و عراق، با تجربه‌ی تونس و مصر می‌تواند واقعیت را برای ما آشکار سازد.

4- ماهیت ذاتی جنبش مردم ایران در چند سال اخیر بر این اصل اساسی استوار بوده است که مردم درون ایران خواستار آن هستند تا سرنوشت خودشان را با دستان خود و در صحنه‌ی عینی مبارزه تعیین کنند. آن‌ها نمی‌خواهند هیچ قدرت داخلی و خارجی‌ قیم‌شان باشد و برای آنان و به جای آنان تصمیم بگیرد. در نتیجه هرگونه دخالت خارجی خصوصاً از جنس نظامی‌اش با این ماهیت در تضاد بنیادین قرار دارد. تمام کسانی که به هر نام و در هر جایگاهی برای بمب افکن‌های ناتو و آمریکا کف و سوت بکشند دیگر در کنار مردم ایران جایگاهی نخواهند داشت و باید به صراحت به آنان گفت خط شما از خطِ منافع مردم جدا گشته است. آژیرهای قرمز جنگ را تنها کسانی به صدا در می‌آورند که می‌دانند در آینده‌ای که مردم ایران، بعد از پروسه‌ی مبارزاتی‌شان و به توان و نیروی خود خواهند ساخت، هیچ جایگاهی نخواهند داشت. آری. تنها کسانی از جنگ استقبال می‌کنند که به قدرت مردم برای تغییر سرنوشت خویش امیدی ندارند و حیات خود را در "بحران آفرینی" جستجو می‌کنند.

5- با این همه مردم ایران به طور قطع از همراهی و حمایت‌های انسان‌های صلح طلب، آزادی خواه و تحول‌گرا در سرتاسر جهان از وال استریت گرفته تا خیابان‌های اروپا و کشور‌های عربی استقبال می‌کنند. مردم ایران خود را همراه و در کنار تمامی مردم آزادی‌خواه و برابری‌طلب دنیا می‌دانند که برای ساختن "جهانی دیگر" تلاش می‌کنند.

6- ما امضا کنندگان این بیانیه بر این باوریم که راه انداختن جنگ و دمیدن بر آتش آن از طرف نظام سرمایه‌داری جهانی به سرکردگی ایالات متحده و حامیان داخلی‌اش، فقط به ضرر جنبش اجتماعی و اصیل مردم ایران است. جنگ و شرایط بحرانیِ حاصل از آن نه تنها پایه‌‌ی دیکتاتوری‌ها را تضعیف نخواهد کرد، بلکه بهترین بهانه برای سرکوب این جنبش‌های اجتماعی و کنشگران آن و همچنین بستری برای به قدرت رسیدن نیروهای وابسته و غیردموکراتیکی است که حیات سیاسی خود را در جنگ، بحران و سرکوب جستجو می‌کنند.

امضاکنندگان بیانیه: یونس آبسالان (نویسنده و کارگردان)، رضا اسد آبادی (روزنامه نگار)، امیر عباس آذرم وند (فعال سیاسی)، کمال اطهاری (اقتصاددان)، مهرنوش اعتمادی (فعال مدنی)، امیر امیرقلی (فعال حقوق بشر)، مریم امیری (مترجم)، مریم امیری (فعال حقوق زنان)، محمد امینی (فعال سیاسی)، شهلا انتصاری (فعال اجتماعی)، الناز انصاری (روزنامه نگار)، آیدا اورنگ (روزنامه نگار)، سولماز ایکدر (روزنامه نگار و فعال مدنی)، محمد جواد باستانی کیا (اقتصاد دان)، خسرو باقری (مترجم)، عماد برقعی (فعال دانشجویی)، منوچهر بصیر (نویسنده و مترجم)، سیمین بهبهانی (شاعر)، سهند بنی کمالی (پژوهشگر)، نسیم بنی‌کمالی (فعال مدنی)، بابک پاکزاد (مترجم و روزنامه نگار)، هادی پاکزاد (نویسنده و روزنامه نگار)، محسن پریزاد (فعال اجتماعی)، یاشار پورخامنه (فعال اجتماعی)، هایده تابش (فعال مدنی)، علی رضا جباری (نویسنده و مترجم)، حمید جعفری (نویسنده و شاعر)، اسماعیل جلیلوند (فعال دانشجویی)، پیمانه جمشیدی (نویسنده)، نزهت حافظی سمنانی (از مادران جان باختگان 67)، آیدین حلال زاده (فعال دانشجویی)، ناهید خیرابی (روزنامه نگار)، مینو حبیبی (فعال حقوق کودک)، سعید حسن زاده (فعال سیاسی)، اختای حسینی (فعال مدنی)، وحید حلاج (فعال دانشجویی)، مژگان حمزه لو (فعال مدنی)، مهین خدیوی (ناشر و شاعر)، مزدک دانشور (روزنامه نگار)، روزبه درنشان (فعال اجتماعی)، ترانه راد (فعال اجتماعی)، پروانه راد (فعال اجتماعی)، فریبرز رئیس دانا (اقتصاددان)، کاوه رضایی شیراز (فعال مدنی)، صادق رضایی گیگلو (فعال دانشجویی)، زهره روحی (پژوهشگر)، گلناز روحی (فعال فرهنگی)، محمدعلی رجایی (نویسنده و مترجم)، اردشیر زارعی قنواتی (روزنامه نگار)، ناصر زرافشان (حقوق‌دان)، مریم زندی (فعال مدنی)، کاوه سرمست (اقتصاددان)، حسام سلامت (مترجم و ویراستار)، سعید سلطانی (شاعر)، میرجواد سید حسینی (مترجم)، روحی شفیعی (نویسنده و مترجم)، صادق شکیب (فعال اجتماعی)، فواد شمس (روزنامه نگار)، پروانه شمیرانی (فعال اجتماعی)، سعید شیرزاد (فعال اجتماعی)، خسرو صادقی بروجنی (پژوهشگر)، سید علی صالحی (شاعر)، مازیار صالحی (فعال اجتماعی)، وحید صباغی (فعال مدنی)، پرویز صداقت (پژوهشگر و مترجم)، سید محمد صدرالغروی (پژوهشگر)، سیامک طاهری (روزنامه نگار)، کاظم طاهری (فعال اجتماعی)، مرتضی طاهری (اقتصاددان)، مصطفی طاهری (فعال فرهنگی)، پویش عزیزالدین (فعال مدنی)، افشین عزیزی (عکاس)، یاسر عزیزی (فعال اجتماعی)، علی عطاپور (اقتصاد دان)، محمدعلی عمویی (فعال سیاسی)، محمد غزنویان (فعال اجتماعی)، کاظم فرج اللهی (فعال کارگری)، آزاده فرقانی (مشاور اجتماعی)، میلاد فدایی اصل (خبرنگار)، نیوشا فدایی (مدرس دانشگاه)، صادق فقیرزاده (فعال سیاسی)، نوشین کشاورزنیا (فعال حقوق زنان)، کیمیا کورس (فعال حقوق کودک)، روزبه گرجی بیانی (فعال اجتماعی)، محمد مالجو (اقتصاددان)، مریم محبوب (ویراستار)، مهدی محمودی (فعال سیاسی)، سعید مدنی (پژوهشگر اجتماعی)، سمیرا مرادی (روزنامه نگار)، فرشید مقدم سلیمی (پژوهشگر اجتماعی)، منیژه منجم عراقی (نویسنده)، پژمان موسوی (روزنامه نگار)، وحیده مولوی (فعال حقوق زنان)، محترم میرعبداله یانی (ناشر)، ناهید میرحاج (فعال زنان)، شیوا نظرآهاری (فعال مدنی)، ارشیا نوری (فعال اجتماعی)، امیر نیما (فعال دانشجویی)، لعبت والا (شاعر)، الهام هومین فر (فعال مدنی)، امیر یعقوبعلی (فعال مدنی)، احمد یوسف پور (فعال اجتماعی)، عنایت یوسف پور (فعال اجتماعی)، منور یوسف پور (فعال اجتماعی).

يکشنبه ۲۹ آبان ۱٣۹۰



iran#

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۰

نمایشگاهی از خطاطی مدرن خاورمیانه در نیویورک با حضور یک هنرمند ایرانی


نمایشگاهی از خطاطی مدرن خاورمیانه در نیویورک با حضور یک هنرمند ایرانی
پیتر فیدنسکی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Calligraphy-2011-11-22-134340738.html

از هنرخطاطی خاورمیانه در نمایشگاهی در شهر نیویورک به عنوان راهگشایی برای ایجاد دیالوگ میان خاورمیانه و غرب استفاده شده است. این نمایشگاه آثاری را به نمایش گذاشته است که با وقایع اخیر در رابطه با جنبش های آزادیخواهی مردم منطقه موسوم به «بهار عربی» ارتباط دارد و با آن هم زمان شده است.

سردر ورودیه گالری «ساندارما تاگور» با یک اثرخطاطی روی بوم ابریشمی به نام «اسطرلاب» تزئین شده است که کاری است از هنرمند تونسی «نجا مهداوی». در این قطعه که سرشار ازحروف درهم آمیخته شده عربی است ، طرح ، نقش اصلی را ایفا میکند. یک اثر کاملا هنری که حروف الفبایی که در آن به کار رفته از معنی و مفهوم خاصی برخوردار نیست. «تارک امیر» دیپلمات تونسی و یکی از دیدارکنندگان از نمایشگاه می گوید معنی و مفهوم این کار را باید در درون خود تماشاگر جستجو کرد:«چیزی که من در این نقاشی می بینم این است که جسم کروی و زمین مانندی در مرکز آن قرار گرفته و در اطراف آن همه چیز درحال پیشروی و گسترش است. کشورها ..ملت ها ..و فرهنگ های مختلف..اما همه آن ها با این نقطه مرکزی ارتباطی مستقیم دارند.»

هرچند خطاطی عربی اغلب به متونی از کتاب آسمانی قرآن ارتباط داده می شود، اما اغلب آثاری که در این نمایشگاه به نمایش گذاشته شده هیچ گونه ارتباطی با نمادهای مذهبی ندارد. یک اثر دیگر، کاری از «علی حسن» هنرمند اهل «قطر» و یک کار تجربی روی رنگ سیاه است که تنها از یک حرف عربی تشکیل شده است. از سوی دیگر قطعه ای به نام «آخرزمان سوم» اثر «چائوقی چمعون» از کشور لبنان با استفاده از خطاطی آبستره، مجموعه ای از اعداد را از آشفتگی که برفراز آن ها جریان دارد جدا می سازد.

هنرخطاطی دریکی دیگر از آثار به نمایش گذاشته در نمایشگاه به صورت تداخلی و به هم بافته شده ارائه شده است. این اثری است از یک هنرمند اهل «قطر» دیگر به نام «یوسف احمد». «ساندارما تاگور» صاحب گالری در مورد این کار بخصوص می گوید:«همینطور که می بیند در اینجا از هیچ یک از خواص خط نگاری استفاده نشده است بلکه هنر خطاطی در اینجا شکلی شبیه به «گرافیتی» یا نقاشی های خیابانی به خود گرفته است. اما زمینه ای که در این کار از آن استفاده شده یادآوری است از دشت های کویری خاورمیانه.»

جوامع اسلامی به صورتی تاریخی از کشیدن تصاویری از انسان و حیوانات خودداری می کنند. به همین دلیل هم هنرمندان خاورمیانه ای توانسته اند تا این حد در هنر خطاطی به تکامل برسند. اما «تاگور» می گوید این هنرمندان هم چون هم طرازان غربی خود امروزه به سوی مدرنیته و هنرهای آبستره و به تصویر کشیدن آدم ها و حیوانات روی آورده اند.

«هنرهای خاورمیانه ای امروزه از کلام به تصویر و از تصویر به آبستره ونمادهای انتزاعی رسیده اند. در نهایت آنچه شما می بینید همین فورم تازه و ناشناخته است. این ها فورم های بصری است که هرروز بیشتر به آبستره نزدیک می شوند.»

آثار «گلناز فتحی» تنها هنرمند ایرانی این نمایشگاه تنها چند ساعت پیش از گشایش به محل نمایشگاه رسیده است. این آثار مدت ها در گمرک ایالات متحده در انتظار اجازه ترخیص بوده اند.

همه آثار ارائه شده در این نمایشگاه ازجمله آثار «گلناز فتحی» متعلق به دوران «بهار عربی» و خیزش های مردمی و وقایع انقلاب در کشورهای مختلف خاورمیانه است. «یوسف زادا»، کنسول مصر در نیویورک می گوید کاری که از سوی «احمد مصطفی» هنرمند مصری در نمایشگاه ارائه شده، توانسته است به خوبی خواست های مردم عرب و کوشش های آن ها برای رسیدن به دمکراسی و آزادی فردی را به نمایش بگذارد:«این کار نمونه بارزی است از صدای فریاد مردمی که می گویند: من هستم. این میراث من است. میراث اسلامی من. »

نمایشگاه خطاطی هنرمندان خاورمیانه «تصاویر نوشتنی: خطاطی مدرن از خاورمیانه» تا اوائل ماه دسامبر در نیویورک به نمایش گذاشته خواهد شد و سپس به لس آنجلس و هنگ کنگ خواهد رفت.


iran#

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۰

انتشار آلبوم ترانه های عاشقانه برلوسکونی!


انتشار آلبوم ترانه های عاشقانه برلوسکونی!
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Berlusconi-2011-11-21-134249143.html

«سیلویو برلوسکونی»، نخست وزیر پیشین ایتالیا، روز ٢٢ نوامبر آلبومی شامل ترانه های عاشقانه از نواحی«ناپل» را با همکاری خواننده ای به نام «ماریانوآپیچلی» منتشر خواهد ساخت.

این سیاستمدارپیشین که در گذشته از راه اداره کشتی های بزرگ تفریحی ثروت عظیمی نیز بهم زده است به نظر می رسد با استعفا ازسمت نخست وزیری ایتالیا در صدد است تا حرفه تازه ای را ،این بار در صحنه موسیقی پیش بگیرد.

بنا برگزارش خبرگزاری ایتالیا، «انسا»، سی دی تازه «برلوسکونی» که Ill Vero Amore یا «عشق حقیقی» نام دارد شامل ترانه هایی است که توسط برلوسکونی نوشته شده و «آپیچلی» آن ها را اجرا کرده است.

البته این چهارمین آلبومی است که به طور مشترک توسط این دو منتشر می شود. بنا برگزارش نشریه بریتانیایی «گاردین» این زوج هنری پیش از این ها، یک بار هم در ویلای برلوسکونی در «ساردینیا» برای مهمانان سرشناسی چون «پرزیدنت جورج دبلیو بوش» و نخست وزیرپیشین انگلستان، «تونی بلر» برنامه های زنده ای اجرا کرده اند.

آلبوم تاره «عشق حقیقی» قرار بود که درماه سپتامبر گذشته منتشر شود اما به نظر می رسد که طبق دستور «برلوسکونی» این واقعه به تاخیر افتاد تا او بتواند ایتالیا را از ورشکستگی نجات بدهد.

اما «آپیچلی» خواننده ترانه های عاشقانه «برلوسکونی» دراین مورد به «انسا» گفته است: «این مسئله به هیچوجه حقیقت ندارد. کار من هیچ ارتباطی با سیاست و سیاست بازی ندارد. من از اینکه دوست «سیلویو برلوسکونی» هستم به خودم می بالم. اما در این دوستی و همکاری هنری کسی که حرف اول را می زند و دستور می دهد من هستم. رئیس من هستم. یعنی این خواننده است که تصمیم می گیرد و نه ترانه سرا. من این سی دی را تهیه کرده ام و من تصمیم می گیرم چه موقع آن را منتشر کنم.»

برلوسکونی ٧٥ ساله، که در طول ١٧ سال گذشته بارها بخاطرانجام اعمال جنجال برانگیز غیراخلاقی و فساد در دستگاه های دولتی مورد نکوهش قرار گرفته بود شنبه گذشته از شغل خود استعفا داد تا جا را برای «ماریو مونتی» یک شخصیت اقتصادی سرشناس در اروپا و بانکدار پیشین بازکند.

برلوسکونی پیش از این به خبرگزاری های مختلف گفته بود که دوست دارد شب ها را با سرودن اشعار عاشقانه به صبح برساند.


iran#

نخستین اجرای«مهره سرخ»، حماسه مدرن رستم و سهراب برصحنه تئاتردانشگاه سن دیگو


نخستین اجرای«مهره سرخ»، حماسه مدرن رستم و سهراب برصحنه تئاتردانشگاه سن دیگو
فیروزه خطیبی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/ScarletStone-2011-11-21-134271348.html

شنبه شب گذشته، برای نخستین باراجرای تازه ای از حماسه «رستم و سهراب» فردوسی با اشعاری از آخرین اثر حماسی مدرن شاعر فقید، «سیاوش کسرایی» به صورت آمیزه ای از موسیقی، رقص، تئاتر، نقالی و جلوه های ویژه با عنوان «مهره سرخ» در تالار «مندل وایز فوروم»Mandell Weiss Forum دانشگاه «سن دیگو» به نمایش در آمد.

این برنامه به همت کانون هنر ایران، یک سازمان فرهنگی و غیرانتفاعی در کالیفرنیای جنوبی که به منظور حفظ و اشاعه موسیقی و هنر ایران توسط «شاهرخ یادگاری» آهنگساز و استاد موسیقی و تاتر دانشگاه سن دیگو و «پروین جوادی» تهیه کننده، مشاور هنری و مجری یک برنامه هفتگی موسیقی سنتی ایرانی در رادیوی محلی لس آنجلس پایه گذاری شده برگزار شد.

«مهره سرخ» نتیجه ماه ها تلاش و همکاری «شاهرخ یادگاری» آهنگساز برجسته ایرانی و «شاهرخ مشگین قلم» رقاص هنرمند، بازیگر و عضو تئاتر«کمدی فرانسز» و طراح رقص، همچنین حضور و شرکت دست چینی از هنرمندان و دست اندرکاران ایرانی و غیرایرانی دیگر بوده است.

در جمع این آنسامبل هنری کم نظیر، علاوه بر «شاهرخ مشگین قلم» که در این «پرفرمنس» نقش «سهراب» را به زیباترین شکل ایفا می کند، افشین مفید، پسر «بیژن مفید» و ستاره پیشین «کمپانی باله نیویورک» در نقش «رستم» و فاطمه حبیب زاد که نخستین زن نقال ایرانی است و با نام «گرد آفرید» شناخته می شود در نقش حکیم طوس -فردوسی - ظاهر می شوند. هم چنین «آیدا ساکی» رقصنده جوان، تازه نفس و مستعد ایرانی تبار در نقش «گردآفرید» و «میریام پرتز» رقاص بین المللی رقص های جاده ابریشم در نقش «تهمینه» به روی صحنه می آیند.

در بخش موسیقی این اثر، اعظم علی (وکالیست)، کوروش مرادی، نوازنده تنبور و دف، کیاوش نورائی نوازنده ویولن، خسرو سلطانی (سرنا) و محمدزاده نوازنده سازهای کوبه ای و تمبک با «یادگاری» همکاری داشته اند. در بخش تکنیکی اجرا نیز هنرمندان، ایان والاس (طراح ویدیویی) و عمرراموس و کریستن هیز (طراحان نور) هم بخشی های چشمگیری داشته اند.

اجرا با پیش گفتاری با روخوانی «هما سرشار» نویسنده، روزنامه نگار و برنامه ساز رادیویی ساکن لس آنجلس تحت عنوان «قهرمانی و پهلوانی، خرد و احساس» که اساس شعر «مهره سرخ» «کسرایی» را تشکیل می دهد آغاز می شود. شعری که شاعر آن را به شریک زندگی اش در غربت اهدا کرده است: «به همسرم مهری که با وجودش، آوار آرزوها، بی پناهی های غربت و دوری از عزیزان را تاب آورده ام.»

«بی بی کسرایی» دختر شاعر و یکی از حامیان به ثمر رسیدن این پروژه نیز در این جمع حضور دارد: «مهره سرخ آخرین شعر حماسی پدرم در مهاجرت تلخی که همه ما ایرانی ها آن را تحمل می کنیم سروده شد و به دلیل دوری از وطن نتوانست مانند حماسه آرش کمانگیر دهان به دهان شده و به شهرتی برسد که در خور آنست. می گویم دهان به دهان، زیرا آرش کمانگیر نیز در آن سال های دور، در چنان وسعتی که در خور آن بود چاپ و منتشر نشد، اما دهان به دهان رفت به کهکشان آرزوهای حماسی مردم ایران. بنابراین، اگر از ناشناخته ماندن مهره سرخ بگویم، سخنی به نادرست نگفته ام»

«بی بی کسرایی» در ادامه این سخنان می گوید: «مهره سرخ در سال های دوری پدر از وطنی که عاشق آن بود سروده شد. اما همین دوری، به او این امکان را داد تا در تنهایی و غربت به درون خویش نگاهی دوباره بیاندازد و آرمان هایش را در ترازوی آرزوها و واقعیات وزن کند و با آیندگان سخن بگوید. آرش حکایت قهرمانی بود اسطوره ای که جان خویش را برای حفظ ایران در کمان نهاد. مهره سرخ، اما جانی است چنان شیفته خرد که آن را در راه آگاهی نسل های آینده ایران به تیغ پدر می سپارد. چنین می کند تا بگوید:
تاعاشقان، مباد، کزین پس خطا روند
با این چراغ سرخ، به ره، آشنا روند!
زمانی که پدرم مهره سرخ را سرود، شاید نسلی که امروز آن را بر صحنه می بینند، در گهواره هم نبودند، اما او یقین داشت مهره سرخ نیز حماسه نسل جوان و آینده ایران خواهد شد، چونان که آرش کمانگیر حماسه نسلی شد که امشب با کوله باری از تجربه و حادثه مهره سرخ را می بینند. پدر، شاعر امیدهای بزرگ برای آیندگان بود. این شناسنامه بی تاریخ تولد و مرگ اوست.»

درباره منظومه اجرایی «مهره سرخ»

اثری که شاهرخ یادگاری به عنوان یک آهنگساز، کارگردان و طراح صدا و شاهرخ مشگین قلم به عنوان طراح رقص آفریده اند، یک منظومه چند بعدی و تجربه ای تازه و کم نظیر از همکاری های هنری در زمینه های چندگونه موسیقی، رقص و حرکات زنده است.

«مهره سرخ» سیاوش کسرایی که نسخه مدرنی از یک اسطوره پارسی محسوب می شود، انعکاس دهنده تلاش های متهورانه مردم ایران به ویژه جوانان و زنان ایرانی در راه رسیدن به آزادی و دمکراسی است.

کار تهیه و اجرای «مهره سرخ» از سال ٢٠٠٩ و از زمان خیزش های مردمی موسوم به «جنبش سبز» در ایران آغاز و هزینه تولید آن توسط سازمان های نیکوکاری حامی هنری چون «بنیاد راکفلر» و «انستیتوی پژوهش های هنری کالیفرنیا» و «بنیاد چهره آزاد» در سن دیگو تامین شده است.

«شاهرخ یادگاری» درباره این اثر می گوید: «نکته مهم و اصلی که در شعر کسرایی وجود دارد، نشان دادن ارزش های «خردمندی» و برتری آن بر «شیدایی» است. این اثر توجه ما را به نیازی که ایرانیان برای قبول مسئوولیت هایی که در شکل گیری فرهنگ آن ها در ۵٠ سال گذشته نقش داشته دارند جلب می کند. درعین حال کسرایی با نگاهی انتقادی اما پرامید به ما نیرو و امیدواری می دهد. به نظرمن اغلب مسائلی که در این شعر مطرح می شود، چه از لحاظ معضلات و مشکلات و چه از نظر راه حل های وابسته به اجتماع، در منظر کنونی سیاسی و اجتماعی ایران و جنبش های مردمی آن زنده است و زندگی می کند.»

«یادگاری» معتقد است که برای سال های متوالی، تنها گزینه ها برای یک جنبش سیاسی-اجتماعی یا تمایل به راست و یا چپ گرایی بوده است: «سیاوش کسرایی که خود از یک سنت چپ گرا آمده و قربانی توهماتی است که جنبش های چپ در ایران برای طرفداران آن به وجود آورد، با افتخار و سربلندی «مهره سرخ»، این منظومه به شدت امید دهنده را برای رویارویی و مقابله با مشکلات و معضلات جامعه امروز ایران می نویسد. ما احساس می کنیم جنبش های مردمی اخیر در ایران، در شرایطی که مردم از همه طبقات اجتماعی هم صدا شده اند تا خواست های خود را برای ایجاد تغییرات اساسی و به دست آوردن آزادی فریاد کنند، خود بهترین نمونه از پیامی است که در شعر «مهره سرخ» سیاوش کسرایی نهفته است. اجرای ما نیز چون اثر سیاوش کسرایی با استفاده از عوامل مدرن همراه با سرسپاری عمیق به سنت ها و ارزش های کهن هنرایرانی عرضه شده است. استفاده از تکنولوژی مدرن، صدا و ویدیو هم کمک می کند تا این منظومه و چیدمان هنری به بهترین نحو روی صحنه اجرا شود.»

نقدی بر نخستین اجرای«مهره سرخ»



اجرا، با موسیقی شاهرخ یادگاری و نوای «بیدارباش» یک ساز ناشناخته و شاید هرگز شنیده نشده باستانی آغاز می شود که سکوت های شمرده شده و ضرب آهنگ ها با همراهی سازهای کوبه ای به آن تداوم می بخشند و زمان های دور و تاریخ گذشته را به حال پیوند می دهند. کم کم حرکت نور و انعکاس کلام های حماسی «فردوسی بزرگ» در مقابل تماشاگر روی صحنه ای پرده در پرده شده از لابلای سایه ها و در زمینه ای از اقلیم های دور د دست و سرزمین های فراموش شده نمایان می شود. نوای موسیقی، این سایه ها را به خود می خواند... و نقال (با اجرای فاطمه حبیب زاد «گردآفرید») به درون رنگارنگی از نورهای سبز و سرخ و بنفش و آبی به «میان صحنه» می آید و با آغاز کلام های نقال، این رستم است که در خاک «توران» در جستجوی «رخش» و در راه «سمنگان» کلام «سیاوش کسرایی» را به ذهن تماشاگر می آورد:

تهمینه
در برابر آینه سرمست عشق و زمزمه پرداز
گیسو فکنده در نفس باد آوازه داده اند و تهمتن از راه می رسد دلخواه دور من با گام های خویش به درگاه می رسد رستم کجا و شهر سمنگان ما کجا؟
نیروی چیست این کو را چنین به سوی شبستان ما کشد؟
آخر شکار گور و گم شدن رخش
هر یک بهانه ای است در انبان روزگار تا فرصتی پدید کند بر نیاز من
ای رهنمای چرخ و فلک در شبی چنین کامم روا بدار

عشق تهمینه (با رقص میریام پرتز) که فرزند از «پهلوان» می خواهد و تهمتن (افشین مفید) با یک طراحی ظریف از «شاهرخ مشگین قلم» تصویر و بازسازی می شود...رقص «سالومه» وار «تهمینه» با چنان صداقت و شجاعتی در ابراز عشق به «رستم» انجام می شود که ابعاد آن حتی در مقیاس با زمان حاضر بی همتاست. «تهمینه» زنی است که در عشق ورزی پیش قدم می شود و هر قطعه جامه که از تن به در می کند نقبی است هوس انگیز به درون خلوت تنهای «پهلوان» ایرانی دور افتاده از وطن که به «درهم آمیزی» آمد و شونده، و در نهایت به رقصی که نطفه بشریت در آن بسته شده می انجامد. نطفه «کودکی یگانه دوران»... و چنان می شود که «مهره سرخ» از دستی به دستی دیگر می شود و «سهراب» مثل صبح آدمیت متولد می شود. سهراب چون پدر، در سه سالگی چوگان می آموزد و در پنج سالگی تیر و کمان و در ده سالگی هم دیگر کسی هماورد او نیست. در حرکات «مشکین قلم» تماشاگر سهراب بر اسب، سهراب در شکار و سهراب در کمان کشی را یکتا اما همواره با چشم هایی جستجوگر در آرزوی پدر می بیند. زمانی که «سهراب» بالاخره درمی یابد که پدرش «رستم دستان» است، سرکشانه تصمیم می گیرد به ایران برود، کیکاووس را برکنار و رستم را جای او بنشاند و سپس به توران تاخته و خود جای افراسیاب بر تخت بنشیند. «چو رستم پدر باشد و من پسر، نباید به گیتی کسی تاجور». این سرکشی های سهراب «جوان پهلوان»، بی تجربه و نیک اندیش، صدای اعتراض اوست که پدر می طلبد و می خواهد بداند از کجاست که نیرویی چنین پرکشش او را به سوی سرنوشتی نامعلوم وشاید مختوم می کشاند؟

گفتم تو را نگفتم؟
کز عطر راز تو افراسیاب نیز مبادا که بو برد؟
اما تو را غرور به پندارهای نیک اما تو را شتاب به دیدار تهمتن چشم خرد ببست دشمن به مصلحت می داد با تو دست اما تو بی خبر با آن دورویگان به خطا داشتی نشست

جنگ تن به تن «سهراب» و «گردآفرید» دختر دلیر ایرانی (با رقص آیدا ساکی)، خشم و اندوه «سهراب» با از دست دادن این عشق نویافته، لشکرکشی ها، حیله های اطرافیان برای پنهان ساختن واقعیت تا پدر، پسر را نشناسد رویارویی «تهمتن» با«سهراب»...جنگ تن به تن، ادغام موسیقی الکترونیکی با سازهای کوبه ای، حرکات موزون «مشگین قلم» و «مفید» به ویژه بخش حرکاتی یادآور ورزش های باستانی که با ظرافتی کم نظیر در این مجموعه گنجانده شده با موسیقی «شاهرخ یادگاری » که چون رشته ای است که مهره های درخشان اجرا که همان رقصندگان و نقال هستند بر آن به زیبایی آویخته اند، خنجر از پشت خوردن، پیدایی «مهره سرخ» همه و همه لحظات پرشکوه گاه حتی حیرت آوری را در این اجرای «مولتی میدیا» از «مهره سرخ» می آفرینند...

با مرگ «سهراب» و به اوج رسیدن تراژدی، سفر «مهره سرخ» از درون سوگنامه «فردوسی» به حماسه مدرن «سیاوش کسرایی» آغاز می شود.

در اینجا زمان دیگر مطرح نیست. رقص و موسیقی، نقالی، حماسه سرایی، نور، انعکاس تصاویر روی پرده ها و بازیگران این بازی همه و همه با چرخ گردون یکی می شوند و زمان حال و زمان قصه یکی می شود.

تهمینه می اندیشد:

ای آفریدگار
دادی تو بهترین و ستاندی تو بهترین بیداد و داد چیست؟
آن چیست؟
چیست این؟

و رستم:

رستم چه کور بود که گم باد نام او دستی به آشتی نگشاده خود جنگ ساز کرد دشمن گرفت پاره جان را و با فریب پهلوی او درید
اما چه شوم تر به مکافات خود رسید وای از من پلید

و سهراب:

مادر
هر مهر کز برای منت در نهان بود بی هر ملامتی
با تهمتن بدار که اینک تنهاترین کسی است که در این جهان بود ..»

و سهراب به «گردآفرید»:

ما عشق را اگر نچشیدیم آن را چو دسته گل بر روی آب های روان دیدیم وینک که راه وادی خاموشان در پیش می گیرم عاشق می میرم اما تو ای عبور نوازش اما تو ای وزیده بر این برگ ناتوان هشدار تا سوار شتابان عشق را در هر ردا و جامه به جای آری...

iran#

مراکش توليد زعفران خود را افزايش می دهد


مراکش توليد زعفران خود را افزايش می دهد
http://www.voanews.com/persian/news/Moroccan_Saffron-2011-11-21-134226088.html

مراکش تلاش می کند با افزايش کاشت زعفران در آن کشور نه تنها زندگی کشاورزان را بهبود بخشد بلکه چايگاه عمده ای در بازار بين المللی اين ادويه گران قيمت بدست آورد.

کشاورزان ساکن شهر طاليويين در جنوب مراکش عمدتا به توليد زعفران اشتغال دارند و بواسطه زمين و آب و هوای اين منطقه محصول زعفران آن ها بسيار مرغوب است ولی با اين که زعفران يکی از گرانترين ادويه های جهان است، اين کشاورزان بدليل توليد نه چندان زياد و حضور واسطه ها، درآمد چندانی ندارند.

مقام های مراکش تلاش می کنند با کمک به کشاورزان و تشويق به توليد زعفران بيشتر، وضع زندگی آنان را بهبود بخشند.

يکی از شيوه هايی که به کشاورزان کمک می کند، کاشت دوره ای زعفران است.

عبدالرحمان سميحی، کشاورز، می گويد: ما ۵ تا ۷ سال در يک زمين زعفران می کاريم و بعد آن را به زمين ديگری منتقل می کنيم و در زمين قبلی علف برای دام هايمان کشت می کنيم.

دولت مراکش در نظر دارد زمين های زير کشت زعفران در اطراف اين شهر را از ۷۰۰ هکتار به دو برابر، افزايش دهد، تا ميزان توليد نيز دوبرابر شود.

اسمعيل الحمدی، مهندس کشاورزی، می گويد: ما تعاونی هايی تشکيل داده ايم که منافع فروش زعفران را بين کشاورزان تقسيم می کنند و در نتيجه درآمد آن ها افزايش می يابد.

تشويق کشاورزان به فروختن محصولات خود به يک خريدار عمده، به قيمت ثابت، تلاش ديگر اداره کشاورزی است. عبدالوهاب حافظ، مدير شرکت زعفران اطلس، می گويد: يکی از اقداماتی که ما برای بهبود سطح زندگی کشاورزان انجام داده ايم اين است که به آن ها بذر و سيستم آبياری مجانی می دهيم که در بازار بسيار گران است.

مراکش اميد دارد با اينگونه کمک ها نه تنها سطح زندگی کشاورزان را بالا برد و سنت ديرينه توليد زعفران را در کشور حفظ کند، بلکه موقعيت ويژه ای را نيز در بازار بين المللی زعفران، بدست آورد.




iran#

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

تماشای آتشفشان در پارک تفريحی کنگو


تماشای آتشفشان در پارک تفريحی کنگو
http://www.voanews.com/persian/news/DRC_Volcano-2011-11-19-134170588.html

يک پارک ملی در کنگو از گردشگران برای تماشای شبانه فوران آتشفشانی که تا حدود ۳۰۰ متر در آسمان بالا می رود، دعوت کرده است.

فوران قله آتشفشانی نيامولاگيرا، از روز ششم نوامبر آغاز شده است و ممکن است برای روزها و حتی ماه ها ادامه داشته باشد. مقام های پارک ويرونگا می گويند، مواد مذاب ناشی از فوران آتشفشان، به سمت قسمت هايی می رود که گوريل های کوهستانی زندگی می کنند، اما، خطری برای آن ها ايجاد نخواهد شد.

پارک ويرونگا محل زندگی ۲۰۰ گوريل از ۷۹۰ گوريل کوهستانی در جهان است که نسل آن ها در حال انقراض است. در اين پارک انواع ميمون، فيل ها و بافالو، زندگی می کنند.


iran#

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۰

جنبش اشغال وال استریت


ايميل فورورد شده
جنبش اشغال وال استریت
http://www.infographics.ir/index.php?newsid=198

جنبش اشغال وال استریت اعتراضی در جریان است که درخواست جداسازی پول و فعالیت های مالی از سیاست را پس از بحران های مالی جهانی دارد.این اینفوگرافیک نگاهی دارد به تاریخچه شروع این جنبش،گستره جهانی جنبش،درخواست های افراد حاضر در جنبش و اطلاعات و آمار های مختلف از زوایای گوناگون .
در حال حاضر جنبشی جهانی است، جنبش اشغال وال استریت ( Occupy Wall Street = OSW) تظاهرات معترضانه در حال اجرایی است که علیه تبعیض و تفاوت های میان میزان ثروت به مانند تبعیض ها و تفاوت های اجتماعی و اقتصادی و همچنین تبانی در میزان نفوذ در سیاست و اشتهای زیاد در جمع آوری اموال در میان یک درصد بالای دریافت کنندگان درآمد و سایر شهروندان ایالات متحده در دست اقدام است.
آماده سازی از : اینفوگرافیک و MEPLANNERS


iran#

فيروزه خطيبی-انتشار کتاب «صدسال اعلان و پوستر فیلم در ایران»


انتشار کتاب «صدسال اعلان و پوستر فیلم در ایران»
فيروزه خطيبی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Posters-2011-11-18-134162643.html

کتابی که اخیرا در داخل کشورتحت عنوان «صدسال اعلان و پوستر فیلم در ایران» به همت مسعود مهرابی توسط انتشارات «نظر» بچاپ رسیده، تصاویری از نمونه پوسترهایی از چهار نسل از فیلمسازان ایرانی را در یکجا جمع آوری کرده است.

این کتاب مصور علاوه برتصاویر خاطره انگیز، از مقدمه ای نیز برخوردار است که خواننده را نه تنها با تاریخ صدساله این اعلان ها و پوستر ها آشنا می کند بلکه برخی از پرکارترین و معروف ترین طراحان و سازندگان این پوستر ها و نیز دست اندرکاران و سینماگران دوره های مختلف را نیز به این خوانندگان معرفی می کند.

نکته جالبی که از خواندن پیشگفتار کتاب برمی آید این است که سینمای ایران درطول سال ها با نام هنرمندان و دست اندرکاران ارمنی تبار عجین است. یکی از نخستین اعلان های سینمایی متعلق به سال ۱۲۸۹ است، که دررابطه با آن از محله ارمنستان در تبریز و خانۀ وارتان وارتانیانس سخن رفته که "الیزیون" ایران "با قوۀ الکتریک" در آن‌جا گشایش می‌یابد؛ نامی که برگرفته از نام یک تئاتر در مسکو است. یک اعلان دیگر که متعلق به سال ۱۲۹۴ است، خبر از تغییر نام سینما تجدد به مدرن سینما می‌دهد. سینمایی که توسط آرداشس بادماگریان در سال ۱۲۹۰ تأسیس شده‌است. در همان اعلانات سال‌های اول تولد سینما، می‌بینیم که آگهی‌های فیلم به غیر از زبان فارسی، به زبان‌های فرانسه، روسی و ارمنی چاپ می‌شود. روسی برای آنکه گروه کثیری از مهاجران روسیه پس از انقلاب بلشویکی، مال و منال خود را از بیم مصادره برداشته و به ایران گریخته بودند؛ فرانسه برای آنکه زبان تحصیلکردگان ایرانی بعد از تأسیس دارالفنون بود؛ و ارمنی برای آنکه ارمنی‌ها نه تنها نقش تأثیرگذاری در تئاتر و سینمای ایران دارند، بلکه بزرگ‌ترین اقلیت دینی ایران به شمار می‌آیند. در صفحات بعد وقتی سخن از طراحان و سازندگان پوسترهای فیلم است، می‌بینیم دو نام بزرگ ارمنی، میشا گراگوسیان و هایک اجاقیان، در میان آنان می‌درخشد. به غیر از کسانی که نام بردیم، برادران سارویان نیز که صاحب مدرسه‌ای برای دانش‌آموزان ارمنی و ناشر مجله‌ای به نام «غنچه‌ها »برای کودکان بودند، در سینما دست داشتند.

اما گذشته از نقش ارامنه در سینمای ایران، کتاب مذکور تاکیدی است بر این مسئله که هیچ کالایی برای معرفی خود به اندازه سینما و تئاتر به پوستر واعلان نیاز ندارد. تماشاگران هم از همان روزهای نخست عادت کرده اند که از طریق دیدن همین پوسترها به تماشای فیلم اقدام کنند.

کتاب هم چنین نشان دهنده این واقعیت است که طراحی پوسترهای سینمایی در طول صدسال تاریخ سینمای ایران، همواره تابع شرایط سینمای ایران بوده است. تولیدات پوسترها و تعداد سازندگان آن ها هم با رونق سینمای ایران یا کساد بازار آن کم و زیاد می شده است. هرگاه سینما به لحاظ مضمون و محتوا کیفیت پیدا می‌کند، سطح گرافیک و طراحی پوسترها نیز بالا می‌رود. هرگاه سینمای ایران دچار بحران می‌شود، کار طراحی و پوسترسازی نیز به بحران می‌رسد. هرگاه سینما حرفی برای گفتن پیدا می‌کند، پوستر نیز متحول می‌شود و حتا در تکنیک و اجرا زبان رساتری به دست می‌آورد. هرگاه سینما به ابتدال می‌گراید، سطح پوسترسازی نیز پائین می‌آید.

فراز و فرودهای اجتماعی نیز سهم خود را دارند. «چند سال بعد از پا گرفتن سینما در ایران، در دهه‌های ۱۳۱۰ و ۱۳۲۰ پلاکاردهای کوچکی وجود داشت که یا دوره‌گردها در شهر می‌گرداندند یا در گذرگاه‌های پررفت‌وآمد چون تقاطع خیابان سپه و علاء‌الدوله (فردوسی فعلی)، ابتدا و انتهای خیابان لاله‌زار و میدان حسن‌آباد، مقابل دید رهگذران قرار می‌گرفت. بعد از انقلاب، با پوشانده شدن سطح دیوارهای شهر از نوشته‌ها و پوسترهای سیاسی، پوسترهای سینمایی نیز از موقعیت فراهم‌شده بهره بردند و جایی بر در و دیوار شهر را به خود اختصاص دادند»

مسعود مهرابی در کتاب تازه خود شرح می‌دهد که از آغاز فیلم‌سازی در ایران تا پایان دهۀ پنجاه فیلم‌ها بر مدار ستاره‌های سینما می‌چرخید و نظام ستاره‌سالاری و ستاره‌سازی اصل بود، اما فیلم هایی که بعد از انقلاب در دهۀ شصت تولید شد، رویکردشان یکسره علیه ستاره‌سالاری سینمای پیش از انقلاب بود.



صد سال اعلان و پوستر فیلم کتاب جالبی است که هر یک از ما را به خاطره‌های دورمان از سینما می‌کشاند و نقش و یاد بازیگران و کارگردانانی را در خاطر زنده می‌کند که هر یک از نسل‌های گذشته و حاضر با آنها زیسته و ای بسا آرزوها و امیدهای خود را در قهرمانانی جستجو کرده‌اند که زمانی در زندگی آنها نقش یافته‌اند. شاید حتا تأسیس سینمایی را در پنجاه سال پیش در یکی از شهرهای دورافتاده به خاطر می‌آورند و یاد کسانی را در خاطر زنده می‌کنند که پلاکاردهای سینمایی را بر سر دست گرفته در شهر می‌گرداندند. حرف‌ها و حرکات بازیگران سینما و تئاتر همواره بخشی از زندگی کسانی را می‌سازد که در دورۀ آنها زیسته‌اند. لطف کتاب صد سال اعلان و پوستر سینمای ایران در این است که همۀ این چیزها را در یک تورق ساده به یاد می‌آورد.

سالشمار کتاب

۱۲۸۳ خورشیدی

در مهرماه ۱۲۸۳ میرزا ابراهیم خان صحاف‌باشی نخستین سالن عمومی سینما را در خیابان چراغ گاز تهران تأسیس کرد.

۱۲۸۶

سه سال بعد در مهرماه ۱۲۸۶ اولین آگهی نمایش فیلم در عکاسخانۀ روسی‌خان (ایوانـُـف) در روزنامه حبل المتین انتشار یافت.

۱۲۸۸

در پائیز ۱۲۸۸ اولین اعلان (پوستر) سینمایی ایران متولد شد که علاقه‌مندان را دعوت به تماشای فیلمی در سینما فاروس در طبقه دوم چاپخانۀ فاروس در خیابان لاله‌زار می‌کرد. هنوز اثری از تصویر و چهرۀ بازیگران در متن پوسترها وجود نداشت و تکیۀ اعلان‌ها بر عملیات محیرالعقول بازیگرانی بود که در بین مردم از محبوبیت برخوردار بودند. طراح این پوسترها در واقع کارگران چاپخانه‌ها بودند که با حروف سـُربی در متن اعلان‌ها بازی می‌کردند. افزودن تصویر بازیگر اصلی یا صحنه‌ای از فیلم به جای گل و بوته‌هایی که در اطراف پوسترها کار می‌شد، تحول عمده‌ای در پوسترهای سینمایی پدید آورد. پوستر فیلم‌های شیر مغول‌ها، سرگذشت ناپلئون و گرگ در لباس میش یادآور این دگرگونی است.

۱۳۰۹

آبی و رابی، (۱۳۰۹) نخستین فیلم تولیدی سینمای ایران که در سینما مایاک نشان داده شد، پوستری داشت که امروزه یادآور آگهی‌های سیاه و سفید مجالس ترحیم است. تنها جلوۀ سینمایی آن به غیر از عنوان فیلم، تصویری است از بازیگران فیلم که نگاه متعجب‌شان به بیرون کادر، خبر از حادثه‌ای دور از انتظار می‌دهد.

۱۳۱۲

پوستر دختر لر (۱۳۱۲) چون در هند ساخته شده بود، از بمبئی آمد. این پوستر اگرچه نسبت به پوسترهای آمریکایی ابتدایی بود، اما نسبت به پوسترهای ایرانی پیشرو به شمار می‌آید. دختر لر یک پوستر ایرانی هم دارد که در آن یکی از عکس‌های فیلم به صورت علامت سؤال درآمده‌است. یک سال بعد فیلم و پوستر فیلم فردوسی، اثر دیگر عبدالحسین سپنتا از راه رسید. فرودسی در این پوستر در حال نگارش شاهنامه در کادری مناسب قرار داده شده، ولی نشانی از سازندۀ فیلم در آن نیست. در عوض عنوان انگلیسی فیلم و آرم شرکت به شیوۀ پوسترهای آمریکایی در پائین پوستر نقش بسته‌است.

۱۳۱۴

نمونۀ بعدی، شیرین و فرهاد است که سپنتا در سال ۱۳۱۴ ساخت. این را هم یک پوسترساز هندی ساخته و از نظر اجرا و کمپوزیسیون کامل‌تر از دو نمونۀ دیگر است. پوستر آخرین ساختۀ سپنتا، لیلی و مجنون نیز امضای "ام. جان" را دارد که اهل بمبئی است.

۱۳۱۷

جریان تولید فیلم در فاصلۀ سال‌های ۱۳۱۷ تا پایان جنگ جهانی متوقف شد. فقر و قحطی به سینما امکان رشد نداد.

۱۳۲۶

این وضع تا پایان سال ۱۳۲۶ ادامه داشت، اما از سال ۱۳۲۷ تولید فیلم بار دیگر شروع به رشد کرد. چنانکه تعداد فیلم‌های ساخته‌شده از دو فیلم در ۱۳۲۷ به بیست فیلم در سال ۱۳۳۲ رسید.

۱۳۳۲

پوسترسازی دوباره جان گرفت. هایک اجاقیان و میشا گیراگوسیان، سرآمد پوسترسازان این دوره، آثاری خلق کردند که سرمشق پوسترسازان دوره‌های بعد قرار گرفت. چهارراه حوادث (ساموئل خاچکیان ۱۳۳۳) اثر میشا گیراگوسیان.

۱۳۳۴

آخرین شب (۱۳۳۴)، اثر هایک اجاقیان، نمونۀ بارز چنین الگوهایی به شمار می‌رود. در هر دو پوستر تصویر سه بازیگر اصلی فیلم در بالا قرار گرفته و صحنه‌هایی از فیلم نیز در پائین قرار داده شده‌است. نمونه‌های دیگری هم مانند مشدی عباد، اثر هایک اجاقیان، وجود دارند که نوعی کپی‌سازی از پوستر آذربایجانی فیلم است که در باکو تهیه شده‌است. یا پوستر گل‌نسا، اثر سروژ آزاریان و غفلت، اثر علی کسمایی که از متفاوت‌ترین نمونه‌های دهۀ ۱۳۳۰ به شمار می‌روند.

۱۳۴۰ به بعد

دهۀ ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ دهۀ فراوانی نام‌هاست. هر روز بر تعداد سازندگان پوسترها افزوده می‌شود. اما اگر دهۀ ۱۳۳۰ دهۀ اجاقیان و گیراگوسیان بود، دهۀ ۱۳۴۰ دهۀ محسن دولو کاریکاتوریست نامدار ایران است. ویژگی آثار دولو به کار گرفتن طیفی از رنگ‌های شاد بود که در بین تهیه‌کنندگان سینما خواهان بسیار داشت. نمونه‌هایی چون آهنگ دهکده، چادرنشین‌ها، آراس‌خان را او در سینمای ایران رایج کرد. پوستر شیرین و فرهاد نمونۀ بارز توانایی‌های مسعود بهنام است. زمین تلخ، اثر خوش‌ساخت احمد مسعودی، بنیادگذار خانۀ آگهی است. با وجود این، بین طراحان دهۀ ۱۳۴۰ دو نام بیشتر از بقیه می‌درخشد: محمدعلی باطنی و محمدعلی حدت. سفر سنگ و مهر گیاه از آثار درخشان باطنی، و رضا موتوری، دونده، ترنج و گنج از آثار شاخص محمدعلی حدت است.

از اواسط دهۀ ۱۳۴۰ با ساختن برخی فیلم‌های برجسته، مانند گاو و قیصر، نوعی پوسترسازی رواج یافت که ویژگی بارزش دوری از اتبذال بود. مرتضی ممیز، ابراهیم حقیقی و فرشید مثقالی از نام‌هایی هستند که در این دوره درخشیده‌اند. ممیز که پیش از پرداختن به سینما، گرافیک بسیاری از مجلات را متحول کرده بود، با پوستر فیلم بلوچ آمد و آثار برترش یکی پس از دیگری از راه رسید. ستارخان، آرامش در حضور دیگران، مغول‌ها، غریبه و مه، طبیعت بی‌جان از آثار ماندگار اوست. بعد از انقلاب نیز خانۀ عنکبوت، کمال‌الملک، ناخدا خورشید، شاید وقتی دیگر، در مسیر تندباد، زیر درختان زیتون و بسیار آثار دیگر آفریده‌است. اما ممیز در این ز مینه تنها نیست.

دهۀ ۱۳۶۰

یک گرافیست دیگر، ابراهیم حقیقی، خاصه از دهۀ ۱۳۶۰ او را همراهی می‌کند. حقیقی از پرکارترین پوسترسازان در عرصۀ سینمای ایران است. تنوره دیو، هامون، روسری آبی، من ترانه ۱۵ سال دارم، از جمله آثار او در سینمای ایران است. در کنار نام ممیز و حقیقی، باید از کسان دیگری هم مانند آیدین آغذاشلو نام برد که آثاری همچون حاجی واشینگتن، کفش‌های میرزا نوروز و تیغ و ابریشم را به وجود آورده‌است.

دهۀ ۱۳۸۰

از دهۀ ۱۳۸۰ که رایانه به جای خط و نقاشی و خوش‌نویسی و قلم به کار گرفته شد، صفحۀ رایانه در جای کاغذ نشست و یک شکاف بزرگ در عرصۀ هنر پوسترسازی پدید آمد. کسانی وارد عرصۀ سینما و پوستر فیلم شدند که هرگز قلم به دست نگرفته بودند و از کشیدن یک آناتومی عاجز بودند، اما با آثار خوش‌آب‌ورنگ مجازی دل و دین سفارش‌دهندگان را ربودند و بازار کار را از دست استادان سنتی خارج کردند. در سینمای امروز تمامی پوسترها را با نرم‌افزارهای رایانه‌ای خلق می‌کنند.

دهۀ۱۳۹۰

کتاب صدسال اعلان و پوستر فیلم در ایران مرجعی با ارزش در عرصه های تاریخ گرافیک و تاریخ فرهنگی واجتماعی صدساله اخیر که متاسفانه سانسور، برخی از مهم ترین این پوسترها را از این مرجع تاریخی حذف کرده است.




iran#

پرونده مرگ مرموز«ناتالی وود» بازگشایی می شود


پرونده مرگ مرموز«ناتالی وود» بازگشایی می شود
http://www.voanews.com/persian/news/arts/NatalieWood-2011-11-18-134133388.html

با اطلاعات تازه ای از سوی کاپیتان کشتی تفریحی که ناتالی وود در سال ١٩٨١ جان خود را در آن از دست داد، پلیس لس آنجلس ، تحقیقات تازه ای را در مورد مرگ مرموز این بازیگر سرشناس سینمای هالیوود آغاز می کند.

کاپیتان سابق قایق تفریحی که «ناتالی وود» از عرشه آن به داخل آب سقوط کرده و کشته شده است مدعی است که همسر ناتالی، «رابرت واگنر» ( بازیگر قدیمی و معروف سینما و تلویزیون آمریکا ) مسئول این قتل بوده است.

«دنیس داورن» (کاپیتان کشتی تفریحی واگنر و وود) می گوید از بخش تحقیقات جنایی پلیس لس آنجلس خواسته است که یک بار دیگر پرونده مرگ «ناتالی وود» را که در آن زمان مرگی«تصادفی» خوانده شده بود را باز کرده و حقیقت را بیرون بکشند.

ناتالی وود بازیگر فیلم های فراموش نشدنی چون «شورش بی دلیل» که در زمان مرگ ٤٣ ساله بود، در آن شب به همراه همسرش «رابرت واگنر» و «کریستوفر واکن» هم بازی اش در فیلم علمی / تخیلی Brainstorm در آب های نزدیک به جزیره «کاتالینا» در سواحل کالیفرنیا بودند که «وود» در اقیانوس غرق شد.

کاپیتان «داورن» که پس از سی سال تصمیم گرفته است قدم پیش گذاشته و اطلاعات خود را در اختیار پلیس قرار دهد می گوید:«من اشتباه وحشتناکی کردم و در آن زمان تصمیم غلطی گرفتم. من در گزارشی که سی سال پیش راجع به مرگ ناتالی به پلیس دادم دروغ گفته ام. در آن زمان من از گفتن حقیقت به پلیس خودداری کردم.»

«داورن» در یک مصاحبه تلویزیونی گفت که «رابرت واگنر» مسئوول مرگ «ناتالی وود» بوده است و پس از این واقعه همه کوشش خود را به کار برده است تا جلوی تحقیقات بیشتر در اطراف مرگ «ناتالی» را بگیرد.

«داورن» در ادامه این سخنان گفت:«من و رابرت واگنر هیچ قدمی برای نجات جان «ناتالی» بر نداشتیم. او به من گفت هیچ کاری نکن وزحمت پیدا کردن او را بخود نده. واگنر به من اجازه نداد نورافکن مخصوص روشن کردن آب های اطراف کشتی را روشن کنم و اجازه نداد به پلیس یا گروه نجات تلفن کنم.»

با پخش این اخبار، نماینده «رابرت واگنر» اعلامیه ای منتشر ساخت که در آن نوشته شده است:«خانواده واگنر از هرگونه تصمیمی که اداره پلیس لس آنجلس در این رابطه اتخاذ کند پشتیبانی خواهد کرد. ما اطمینان داریم چنانچه هرگونه اطلاعات تازه ای در رابطه با مرگ ناتالی وود به این پرونده اضافه شود، این اطلاعات از منابعی موثق خواهد بود. ما امیدواریم که این مسائل که هم زمان با سی امین سالگرد مرگ دردناک ناتالی است تنها بخاطربهره برداری مالی و جاه طلبی های تبلیغاتی انجام نشده باشد.»

«داورن» در سال ٢٠٠٩ کتابی به نام «خداحافظ ناتالی، خداحافظ شکوه علفزار» را از خاطرات خود از آن شب کذایی منتشر کرده است. بسیاری از موارد مورد بحث کنونی در رابطه با مرگ مشکوک ناتالی وود در این کتاب که با همکاری یک نویسنده حرفه ای نوشته شده ، آورده شده است.

«داورن» در رابطه با اطلاعیه «رابرت واگنر» می گوید:«درحال حاضر برای من حتی فکر سودآوری از چنین مسئله ای غیرممکنه. من این اطلاعات را سالیان درازی در درون خودم پنهان کرده ام. کتاب من دو سال پیش منتشر شده و من اگر می خواستم به فروش کتابم کمک کنم این حرف ها را دو سال پیش می زدم. من درشرایط فعلی فقط بدنبال برقراری عدالت هستم.»

در پاسخ به این سئوال که چرا «داورن» سی سال صبر کرده است تا بالاخره امروزقدم پیش بگذارد و با مقامات مسئول تماس بگیرد این کاپیتان پیشین می گوید:«من در طول سال های خیلی کوشش کردم این اطلاعات را در اختیارپلیس بگذارم اما تا امروز گوش شنوائی نبود. حالا آن ها تصمیم دارند یک بار دیگه تحقیقات خودشونو پیگیری کنند. همه چیزهایی که من امروز می گویم در کتابم آمده است و حالا هم این برعهده پلیس است که به این مسئله رسیدگی و در مورد آن تحقیق کند.»

درپاسخ به این سئوال خبرنگار که «چرا پلیس باید امروز حرف شما را که در آن زمان به آن ها دروغ گفته اید باور کند؟» داورن می گوید:«در آن زمان زندگی من خیلی بهم ریخته و آشفته بود و من نمی توانستم به درستی فکر کنم.»

درشب مرگ ناتالی وود، در نوامبر سال ١٩٨١ ناتالی وود و رابرت واگنر وارد جروبحث و جدال سختی شدند. این واقعه هرگز به پلیس گزارش نشد. بنا بر ادعای «داورن»، «کریستوفر واکن» هم بازی آخرین فیلم «ناتالی وود» پس از یک منازعه لفظی خشونت آمیز با «رابرت واگنر» به کابین خود رفت تا بخوابد. رابرت واگنر یک بطری شراب را روی میزکوبید و شیشه های شکسته به هوا پرتاب شد. پس از آن که «ناتالی وود» با عصبانیت کابین اصلی را ترک کرد تا به اطاق خود برود، «رابرت واگنر» بدنبال او دوید. کاپیتان دنیس داورن کوشید تا جلوی او را بگیرد اما «واگنر» به او می گوید:«گم شو!» دقایقی بعد «ناتالی وود» ناپدید می شود.«دنیس داورن» احساس می کند اتفاق بدی افتاده است و می خواهد از پلیس کمک بخواهد اما رابرت واگنربه او می گوید این کار را نکند.»

درگزارش های اولیه پزشکی قانونی آمده است که «ناتالی وود که چند گیلاس شراب خورده بود به طور تصادفی از قایق به داخل آب پرت شده و سرش به شئی تیزی اصابت کرده است.» اما در همان زمان وکیل ناتالی وود «پال زیفرن» گفته بود که مرگ این ستاره به هیچوجه اتفاقی نبوده است.

پلیس لس آنجلس در حال حاضر مشغول انجام تحقیقات لازم درباره اظهارات کاپیتان داورن است.

ناتالی وود و رابرت واگنربار اول در سال ١٩٥٧ با یکدیگر ازدواج کرده و پس از ٩ سال از یکدیگر جدا شدند. آن ها یک بار دیگر در سال ١٩٧٢ با یکدیگر ازدواج کردند و در روز وقوع حادثه در ٢٩ نوامبر ١٩٨١ این زوج تعطیلات عید شکرگزاری را به همراه «کریستوفر واکن» در کشتی تفریحی خود می گذراندند.

ناتالی وود

ناتالی وود از پدرو مادرمهاجر روسی در شهر «سن فرانسیسکو» متولد شد. او بازیگری را از سال ۱۹۴۳ با بازی در فیلم هایی چون «معجزه در خیابان ۳۴»(۱۹۴۷) آغاز کرد. «اورسون ولز» کارگردان نابغه سینمای آمریکا به او لقب «بزرگ ترین استعداد کوچک دنیا» را داده بود. وود با بازی در نقش مقابل جیمز دین در فیلم شورش بی‌دلیل (۱۹۵۵، نیکلاس ری) توانست نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن شود، این موفقیت، راه او را برای گذر از قالب یک بازیگر نوجوان به یک ستاره سرشناس هالیوودهموار کرد.

او پس از آن در فیلم‌های داستان وست‌ساید (۱۹۶۱) و جیپسی (۱۹۶۲) درخشید. وود همچنین برای بازی در فیلم‌های شکوه علفزار (۱۹۶۱) و عشق با بیگانه کامل (۱۹۶۳) توانست نامزدی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را به‌دست آورد. او دوران موفقیت در دهه شصت میلادی را با حضور در فیلم‌هایی مانند باب و کارول، تد و آلیس (۱۹۶۹) ادامه داد. وود در آثار تلویزیونی نیز ظاهر شد و در سال ۱۹۷۹ به خاطر بازی در فیلم تلویزیونی از اینجا تا ابدیت برنده جایزه گلدن گلوب شد.




iran#

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۰

فیروزه خطیبی-کار تازه شیرین نشاط ، کامبیزحسینی و محسن نامجو برعلیه دیکتاتوری


کار تازه شیرین نشاط ، کامبیزحسینی و محسن نامجو برعلیه دیکتاتوری
فیروزه خطیبی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/ShirinNeshat-2011-11-17-134074748.html

شیرین نشاط عکاس و ویدیو آرتیست ساکن نیویورک که اخیرا نخستین فیلم بلند او در جشنواره ونیز تحسین شد، با یک کار تازه که یک اجرای نمایشی یا پرفورمنسی به نام OverRuled بر صحنه تئاتر«سدار لیک» Cedar Lake نیویورک است با همکاری هنرمندان ایرانی دیگری از جمله محسن نامجوو کامبیزحسینی، این بار به موضوع مبارزه برعلیه دیکتاتوری پرداخته است.

شیرین نشاط که پیش از این علاوه بر عکس ها و ویدیو آرت های مختلف دست به تجربه هایی در زمینه های نمایشی از جمله چیدمان ها و اجراهای زنده زده است. درسال ١٩٩٨ موزیکالی به نام «سرکش» درباره وقایعی که بین یک زن و مرد خواننده اتفاق می افتد را به اجرا گذاشت.

بنا برگزارش نشریه بیلبورد:«در یک شب سرد پائیزی، تعداد ٣٠٠ تماشاگر از جمله «دیوید بیرن» منتقد هنری و «جری سالتز» منتقد «مجله نیویورک»، هم چنین عکاس برنده جایزه «خونجی» و کارگردان هنری حراجی «ساتبی» در تئاتر/ استودیوی «سدار لیک» منهتن گردهم آمدند تا شاهد نخستین اجرای اثر نمایشی تازه هنرمند برنده جایزه ایرانی، شیرین نشاط باشند. این اثر هنری بنا برسفارش «نیو پرفورمنس بینال: پرفورما ١١» ساخته شده است.»

اجرای کار تازه «شیرین نشاط» که نزدیک به دو ساعت ادامه داشت توسط تیم پدر و پسر، «بهرنگ » و «شجاع آذری» همکار«نشاط» بر اساس داستان «منصور حلاج» نوشته شده است و با وقایع و رویدادهای سیاسی واجتماعی ایران امروز در ارتباط است.

بازیگران دیگر این نمایش/پرفورمنس، محمد غفاری، بازیگرو کارگردانی که به خاطر ارائه آثاری در زمینه « تعزیه» شهرت دارد و«کامبیز حسینی» مجری پرطرفدار برنامه «پارازیت» در صدای آمریکا هستند که سابقه طولانی در بازیگری و کارگردانی تئاتر دارد. هم چنین«شندی یوسفیان» (از گروه ایندو) و «محسن نامجو» آهنگساز، ترانه سرا و خواننده ای که پس از مهاجرت به آمریکا در غرب، عنوان «باب دیلان» ایران را از آن خود ساخته است.

بیلبورد می نویسد:« گروهی بازیگر در لباس سربازی، دورتا دور محوطه داخل تئاتر، تماشاگران «تسلط» را احاطه کرده بودند. آن ها نقش هیئت منصفه یک دادگاه مذهبی را ایفا می کردند که روی صحنه جریان داشت» اما «متهم» در این بخش از شو «بدون نام» بود و از چهار بازیگرمختلف و هم شکل ازجمله «نامجو» و «یوسفیان» که سراپا سیاه پوشیده بودند تشکیل می شد. این چهاربازیگر هم زمان از میان جمعیت برخاستند و به تماشاگر نشان می دادند که هریک از آن ها هم می توانند هرآن «متهم» و «محاکمه» شوند.»

موسیقی این «شو» تماما توسط «نامجو» ساخته شده است. ازجمله سه ترانه تازه ای که یکی از آن ها با اشعار «رومی» اجرا شد.

نامجو درگفتگو با خبرنگار بیلبورد درمورد عکس العمل اولیه خود نسبت به متن نمایش/پرفورمنس می گوید:«من این دادگاه را واقعی ندیدم برای همین هم از موسیقی استفاده کردم تا به این متن جنبه های دراماتیک بیشتری ببخشد. من به شیرین گفتم من این متن را بیشتر به حالت یک شو و یک پرفورمنس می بینم.»

به این صورت یک گروه پنج نفره موسیقی الکترونیک از جمله کیبورد، گیتار، باس، درام و ترومپت از دو گوشه چپ و راست صحنه به حرکات بازیگران هیجان بیشتری می بخشیدند. یک سوم آخر«شو» نیز تماما توسط «نامجو» اجرا شد که با یک «سه تار» ساده و زیر یک نورافکن، تنها به خواندن پرداخت.

این چهارمین برنامه بینال «پرفورما ١١» است که از تاریخ اول تا ٢١ نوامبر در نیویورک جریان دارد. علاوه بر «تسلط» از شیرین نشاط، ١٢ برنامه هنری و بصری دیگر نیز امسال در این بینال به اجرا گذاشته خواهد شد.


iran#

نمایش یک فاجعه فلسطینی برروی صحنه جشنواره تئاتر اسرائیل


نمایش یک فاجعه فلسطینی برروی صحنه جشنواره تئاتر اسرائیل
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Accotheatre-2011-11-17-134056618.html

شهر سحرآمیز «عکا» درشمال اسرائیل فضای مناسبی برای اجرای نمایش های «آلترناتیو» و غیرمتعارف درجشنواره تئاتری به همین نام بوجود آورده است که هرسال در ماه اکتبر از طریق هنرهای نمایشی جنبه های مهمی از مسائل زندگی مردم منطقه را مطرح می سازد. این شهر تاریخی و این بندرباستانی که اخیرا نیز توسط «یونسکو» به عنوان میراث فرهنگی شناخته شده است دارای ابنیه تاریخی از جمله مساجد، حمام ها و بازمانده هایی از دوران جنگ های صلیبی است که این مکان را به جای مناسبی برای اجراهای دراماتیک تئاتری تبدیل کرده است.

«عکا» یک شهر با ساکنان اکثرا فلسطینی وهم چنین یهودی است و جشنواره تئاتر آلترناتیو آن هم متشکل از آثار عبری و عربی است و یکی از مهم ترین رویدادهای فرهنگی اسرائیل به شمار می رود.

نمایش های گنجانده شده در این جشنواره که هرسال در اواسط ماه اکتبر به مدت سه تا پنج روز برگزار می شود در اماکن تاریخی مختلف، در فضای آزاد و یا داخل سالن ها و آدیتوریوم های گوناگون اجرا می شود. گاه تماشاگر در محل کاوشگری های باستانشناسی و در زمینه بندر «حیفا» به تماشای نمایشی می نشیند و گاه در گوشه و کنار کوچه های قدیمی شهر، این نمایش ها شکل یک کارناوال خیابانی را به خود می گیرند.

تئاتر آلترناتیو

هدف اصلی فسیتوال «عکا»، ایجاد فضایی مناسب برای تئاترهای هنری با موضوع های آشناست که به زبانی تازه و فورمی بی سابقه اجرا می شوند. این جشنواره تئاتری هم چنین حامی نوگرایی درتئاترو پشتیبان تئاتر از نوع تجربی است. تئاتری که از مرزهای شناخته شده عبور کرده وبه قلمروهای تازه ای دست پیدا می کند. در این مسیر بیش از هرچیز مواردی چون کارگردانی، استفاده از فضا و ایجاد ارتباط میان بازیگران و تماشاگر مورد توجه است.

جشنواره تئاتر«عکا» به ویژه از آثار مشترک یهودی و عرب استقبال می کند. این همکاری ها نیروی کمک دهنده ای است به ایجاد گفتمان بین هنرمندان و نیز تماشاگران عرب و یهودی این آثار.

درجشنواره امسال، یک مادر و دختر کارگردان و بازیگر اسرائیلی ، داستان کشته شدن سه دختر و خواهر زاده یک پزشک فلسطینی را در حمله ارتش اسرائیل به خانه آن ها، که در سال ٢٠٠٩ توجه بسیاری از شهروندان اسرائیلی را به خود جلب کرد را بر روی صحنه برده اند.

این نمایش که با توافق «دکتر عزالدین ابوالعیش» پزشک فلسطینی به صحنه برده شده است «انفجار: توریسم جنگ» نام دارد که با نوار صدای گریه «ابوالعیش» آغاز می شود. صدایی که در سال ٢٠٠٩ به طور زنده از تلویزیون اسرائیل پخش شد. دراین نوار «ابوالعیش» در تماس با یک دوست خبرنگار اسرائیلی خود تمنا می کند که جلوی حمله ارتش اسرائیل به خانه اش را بگیرد. سه دخترنوجوان دکترابوالعیش و خواهر زاده او در حمله تانک های اسرائیلی به نوارغزه کشته شدند.

«توریسم جنگ» اثر «نئومی یولی» نمایشنامه نویس و بازیگر اسرائیلی است که این نمایش غیر متعارف را با همکاری دخترش «گلیا» برروی صحنه جشنواره تئاترآلترناتیو«عکا» برده است.

نئومی می گوید:« فکر می کنم یکی از دلایلم برای تولید این نمایش اینه که این داستان یک خانواده است و سه دختر. ما هم سه تا خواهر بودیم. یکی از خواهران من فوت کرد و من می دونم از دست دادن یک خواهر چقدر سخته. .... به عنوان یک کارگردان تاتر این شخصی ترین و سیاسی ترین جوریه که تونستم با این رویداد ارتباط برقرار کنم.»

ارتش اسرائیل پس از انجام تحقیقاتی در اطراف این واقعه اعلام کرد از آنجایی که دو ستیزه جو در طبقه دوم خانه آقای ابوالعیش دیده شده اند، حمله انجام شده اقدامیِ «منطقی» بوده است.

در آغاز این نمایش، نئومی به دخترش از تاریخچه خوانندگی اش می گوید که شامل داستان جان سالم بدر بردن برخی اعضای خانواده او از وقایع «هولوکاست» می شود. او در این مورد می گوید:« این نمایش رو با عشق و یک دیدگاه انتقادی نوشته ایم. این یه نمایش ضد اسرائیلی نیست. اجرای دردناکیه از یک شرایط ِ بی نهایت خشونت بار. ما اینجا به سوال های بزرگ ِ کشور و دولت اسرائیل نپرداختیم. تاتر داستان انسان هاست.»

یکی از تماشاگران یهودی نمایش می گوید:« با بعضی قسمت های این نمایش مخالفم ولی بعضی قسمت های دیگشو دوست داشتم. احساس همدردی کردم.»

دکتر ابوالعیش پس از کشته شدن دخترانش به همراه اعضاء باقی مانده خانواده خود به کانادا نقل مکان کرد. او در آنجا کتابی درمورد تجربه دردناک خود به رشته تحریر درآورده است که «نفرت نخواهم ورزید» نام دارد.


iran#

انتقال حسين رونقی ملکی به بيمارستان؛ اصرار بر نگهداری حسين رونقی در زندان شرايط جسمی وی را نگران کننده کرده است


انتقال حسين رونقی ملکی به بيمارستان؛ اصرار بر نگهداری حسين رونقی در زندان شرايط جسمی وی را نگران کننده کرده است، رهانا
http://news.gooya.com/politics/archives/2011/11/131395.php

خانه حقوق بشر ايران - حسين رونقی ملکی وبلاگ‌نويسی که از شرايط بد جسمی در زندان رنج می‌برد، روز جاری برای انجام آزامايشات به بيمارستان منتقل شد.

حسين رونقی ملکی وبلاگ‌نويس و فعال حقوق بشری که مدت‌ها در بند ۳۵۰ زندان اوين از شرايط جسمی بدی رنج می‌برد، امروز برای انجام آزمايشات پزشکی به بيمارستانی خارج از زندان منتقل و بعد از چندين ساعت بار ديگر به زندان بازگرداند شد.

به گزارش «خانه حقوق بشر ايران» رونقی در حالی که بايد تحت درمان مداوم و رسيدگی پزشکی کامل قرار بگيرد و در بيرون از زندان به سر ببرد تا مورد معالجه کامل قرار بگيرد، مسئولين قضايی و امنيتی همچنان با مرخصی وی مخالفت می‌کنند.

صرار دادستانی تهران و بخش اطلاعات سايبری سپاه پاسداران که مسئول اصلی عدم اعطای مرخصی به اين وبلاگ‌نويس هستند، در حالی با مرخصی او مخالفت می‌کنند و پاسخی به درخواست‌های مکرر خانواده‌ی وی نمی‌دهند که پزشکان تأکيد کرده که وی بايد برای درمان کامل در محيطی غير از محيط زندان به سر ببرد و شرايط زندان وضعيت جسمی او را با خطر مواجه می‌کند.

چندی پيش پزشکی قانونی تهران نيز اين مسأله را مورد تأييد قرار داده و اعلام کرده است که رونقی بايد در بيرون از زندان تحت مداوا قرار بگيرد.

با اين همه در حالی که ۲۳ از بازداشت مداوم حسين رونقی می‌گذرد دادستان تهران و بخش اطلاعات سايبری سپاه پاسداران جلوی اعزام حسين رونقی به مرخصی را گرفته‌اند. اين در حالی است که در طی هفته گذشته حسين رونقی دچار خونريزی کليه شده و اين مسأله سلامت جسمی وی را به شدت به خطر انداخته است.

رونقی در طی هشت ماه گذشته چهار عمل جراحی انجام داده است. اعزام وی به بيمارستان هر بار با تأخير زياد صورت گرفت و همين مسأله موجب تشديد بيماری وی شد.

سلامت جسمی زندانيان متوجه سازمان زندان‌ها و دستگاه قضايی است. اما با اين حال اين نهادها به همراه اطلاعات سايبری سپاه که تيم بازداشت کننده حسين رونقی ملکی نيز از آن‌جا بوده است با عدم مسئوليت‌پذيری در مقابل حفظ جان يک انسان، موجب وخامت حال اين وبلاگ‌نويس و رنج مداوم خانواده رونقی شده‌اند.

حسين رونقی ملکی وبلاگ‌نويس و فعال حقوق بشر هم اکنون نزديک به ۷۰۰ روز است که بدون مرخصی در زندان اوين به سر می‌برد. وی در تاريخ ۲۲ آذر ماه ۱۳۸۸ در شهر ملکان در نزديکی تبريز بازداشت و بلافاصله به بند ۲ الف زندان اوين منتقل شد. وی مدت ۱۰ ماه را در سلول‌های انفرادی اين بند زندان اوين تحت فشارهای روحی و جسمی برای اخذ مصاحبه و اعترافات تلويزيونی قرار گرفت و سرانجام از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی به ۱۵ سال حبس تعزيری محکوم شد.

اين حکم از سوی دادگاه تجديد نظر استان تهران به تأييد رسيده و اين وبلاگ‌نويس هم اکنون با وجود بيماری و نياز مبرم به درمان پزشکی در حال سپری کردن دوران محکوميت خود در بند ۳۵۰ زندان اوين است.


iran#

فیلم پرفروش«مرگ کسب و کار من است»، ماجرای «بینوایان» ایران


فیلم پرفروش«مرگ کسب و کار من است»، ماجرای «بینوایان» ایران
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Deathfilm-2011-11-16-133984418.html

فیلم «مرگ کسب و کار من است» نخستین اثر کارگردانی «امیر ثقفی» ، نگاهی است «ویکتورهوگو» مآبانه به «بینوایان» امروز ایران. به مردمی که بختی واژگون و تقدیری محتوم مثل بختک سیاهی روی زندگی آن ها افتاده است.

فیلم که اکنون روی پرده سینماهای ایران است و به یکی از پرفروش ترین فیلم های داخل کشور تبدیل شده است، سال گذشته در بخش مسابقه فیلم های اول جشنواره فجر به نمایش درآمد. این فیلم در کنار دو فیلم دیگر، «آفریقا» و «چیزهایی هست كه نمی‌دانی» به عنوان بهترین فیلم‌های این بخش از فستیوال معرفی شد. از این میان «امیرثقفی» به دلیل سابقه پدرش «علی‌اكبر ثقفی» در فیلمسازی و تهیه‌كنندگی، بیشتر موضوع بحث بود به ویژه آن که فیلم او کاملا با جنس فیلم های در راستای منافع رژیم پدرش که سال ها به عنوان بازرس اول در شورای مرکزی کانون فیلمنامه نویسان کار کرده است تفاوت دارد.

یکی ازمنتقدین سینمایی داخل ایران درباره داستان واقع گرای این فیلم می نویسد:«نمی‌دانم خبر دارید یا نه، اما در همین ایرانِ خودمان در روستایی کوهستانی و فقیر چند نفر از گرسنگی رفته‌اند از دکل‌های عظیم کابلِ برق بدزدند و ‌بفروشند. مردِ میانسالی -که تازه از خواستگاری زنی جوان، تحقیر شده و جواب رد شنیده بازگشته، آن‌ها را می‌بیند و می‌خواهد مانع‌شان شود. برق در روستا قطع شده است. یکی از سارقان که بالای دکل است از برق‌گرفتگی خشک می‌شود. آن که آمده جلوی سارقان را بگیرد، به دست یکی از آن‌ها کشته می‌شود. حالا کسانِ دیگر هم سر‌ می‌رسند. قاتل( با بازی امیرآقایی) فرار می‌کند. همکارش(با بازی پژمان بازغی) کتک می‌خورد و گرفتار می‌شود. بدانید که کسب و کار این آدم‌ها مرگ است. آ‌ن‌ها برای گریختن از مرگ در دام طبیعت خشن و سردِ پیرامونِ خود به شغلی مرگ‌بار روی آورده‌اند، و به ناچار از مرگ به مرگ می‌گریزند».

از اوایل فیلم «مرگ کسب‌وکار من است» ‌تا آخرین لحظات پایانی آن، که در برف و یخ و توفان می‌گذرد، جسد سوختۀ مردی روی کابل‌های دکل برق بین زمین و آسمان معلق ‌مانده است. کالبد سوختۀ سارقی ناشی و ناکام، که از زور فقر به دزدیدن کابل‌های برق تن داده است. پسربچه‌ها که در راهِ مدرسه بوده‌اند، زیر دکل می‌ایستند و به این جنازه خیره می‌شوند. دوربین نخست جسد سوخته را از بالا نشان می دهد، بعد پسربچه‌ها را می بینیم که از پایین به آن نگاه می‌کنند.

همین منتقد در جای دیگری می نویسد:« از کمی دورتر پسرها از برابر چشمان‌مان می‌گذرند، و جسد سوخته همچنان معلق است. همچنان هست. بچه‌ها رفته‌اند، اما ما هنوز نشسته‌ایم و به این بیرق ِسیاه -که انگار نشانۀ شوربختی و سوگواری این آدم‌هاست- چشم دوخته‌ایم. کودکان می‌آیند و می‌روند، ولی جسد سوخته پیوسته برجاست. سختیِ طبیعت و فقر، این دنیای کوچک را در دلِ جهان مدرن به روزگار انسان‌های اولیه شبیه‌ کرده است. آدم هایی که دکل‌های عظیم دارند، اما برق ندارند. آن‌ها باید با طبیعتی سرد وسخت‌گیر بجنگند، که حتی ماشین‌های سنگین نیز از مقابله با آن ناتوانند.»

فیلم «مرگ کسب و کار من است » به ما نشان می دهد که آدم‌ها شاید بتوانند از یکدیگر بگریزند، اما نمی‌توانند از این طبیعت مسلط بر همه‌جا و برهمه‌کس فرارکنند.

شخصیت قاتل فیلم درحال فرار ازمحل حادثه، راهی طولانی را در حصارِ کوه با کودکش که از سرما نیمه‌جان شده می‌پیماید، و مدام به او وعده می‌دهد که: «الان می‌رسیم، الان می‌رسیم.» او می‌خواهد از چنگ قانون بگریزد، اما به چنگ قوانین طبیعت گرفتار می‌شود.‌ پس از آن‌که راهی بسیار دراز را در برف و یخ و توفانی مهلک می‌پیمایند، به آلونکی مخروبه که سقف آن ویران شده می‌رسند. مقصدی که آن همه برای رسیدن به آن تلاش کرده بودند! غم انگیز تر اینکه دختربچه در این مسیریخبندان و بی رحم یخ‌زده و جان سپرده است و درنهایت می بینیم که «خانه‌ از پای‌بست ویران است». مرد برهنه می‌شود و لباس‌هایش را روی دخترکش می‌اندازد، اما دیگر همۀ لباس‌های جهان هم برای گرم‌کردن این کودک کافی نیست. مرد برهنه، مانند انسان‌های اولیه، مستاصل در آغوش برف‌ها دراز می‌کشد. به خشونت و توحش طبیعت تسلیم می‌شود. با مرگش که به زودی فراخواهد ‌رسید، او نیز جزیی از همین طبیعت بی‌رحم خواهد شد، و در آن مستحیل خواهد‌گشت.

در صحنه های دیگری از فیلم، شخصیت «پژمان‌ بازغی» و سربازی که بر دوش اوست، هر دو با دستانی باز و چلیپاوار با دستبند به یکدیگر گره خورده‌اند، و تقدیرشان به پیوندی محتوم و ناگسستتنی دچار است. آن‌ها نیمه‌جان در دلِ برف به سوی مرگ پیش می‌روند. این قسمت از فیلم یادآوری از دو شخصیت «مک تیگ» و «مارکوس» در فیلم کلاسیک «حرص»( جوزف فون‌اشتروهایم،١٩٢٣) است که با دستبند به یکدیگر زنجیر شده بودند، و نیز در تقابل با جغرافیا و اقلیم آن اثر که در کویر و گرما می‌گذشت. در برابر این طبیعت و سرنوشت قوی‌پنجه و چیره، قانونِ آدم‌ها بازیچه‌ای خرد و منسوخ است. در بند این کوه‌های سر‌به‌فلک کشیده و مه‌گرفته و برف‌پوش جز قوانین سخت و تغییرناپذیر طبیعت هر قاعده و قانون و قراردادی فاقد‌اعتبار است.‌ زندانی و زندان‌بان، سارق ‌و ‌‌مامور قانون، کودکی ‌معصوم‌‌ و قاتلی‌ فراری. در اینجا « ژان‌والژان‌»ها و‌ «ژاور» ها همه یکسان‌اند. تنها معیار بقا سخت‌جانی و خوش‌اقبالی است. هر که سخت‌جان‌تر و یا خوش‌شانس‌تر است، بخت برخوردارتری خواهد داشت برای آن‌که بیش‌تر زنده بماند.

این منتقد سینمایی می نویسد:«لانگ‌شات‌های متعدد از یخ و برف و ابر و مه، سرما و یخبندان را چنان ملموس می‌سازد، که ممکن است در سالن گرم سینما به خود بلرزی. نماهای نزدیک از چهره‌های تکیده در سرما و هالۀ بخارهای دهان‌ها رنج سنگین شخصیت‌‌ها را چندان برهنه نمایان‌ می‌سازد، که شاید نفس در سینه‌ات سنگینی کند. این آدم‌ها انگار هرچه بالاتر می‌روند و از زمین فاصله ‌می‌گیرند، از عالم انسانی دورتر می‌شوند و به جهانِ توحش نزدیک‌ تر»

یک افسر نیروی انتظامی - مچاله‌شده زیر پتوی نازکش- دارد توی ماشین خرابش در گردنه‌ای فراموش شده در محاصرۀ برف یخ‌ می‌زند. یک مرد در ستیغ مرتفع کوه که حتی گرگ‌ها را هم به آن راهی نیست، دختر منجمد‌شده‌اش را زیر آلونکی که سقف ندارد خوابانده، و خودش برهنه به آغوش برف رفته، تا از رنج مرگ تنها فرزندش یخ بزند و بمیرد. یک سرباز و یک سارق در دامِ برف اسیر، آخرین نفس‌های‌شان را با هم تقسیم می‌کنند. هر گامی که مرد سارق بر می‌دارد، شاید آخرین گام او باشد. و سربازی که بر پشت اوست شاید همین الان جان سپرده باشد. کلیدی نیست تا قفل بسته را بگشاید. گره دستبند کورتر می‌شود، و سرما جان‌فرساتر. و خون در رگ‌ها، همچون بلورهایی است که می‌روند تابه یکدیگر بپیوندند و رودخانه‌ای بلورآجین پدید آورند.

جنازۀ سوخته هم‌چنان همان بالاست و روستای کوچک و سرمازده از زمستان تا عید شاید برق نداشته باشد. بچه‌ها رد می‌شوند و جسد سوخته را آویخته به دار دکل می بینند. چند مرد دیگر به سوی دکل می‌روند. روشن نیست که می‌روند کالبد سوخته را پایین بیاورند یا خود کالبدی سوخته و معلق میان زمین و آسمان باشند.

فیلم «مرگ کسب و کار من است» که عنوان آن از یک اثر ادبی گرفته شده است درشرایط سخت زمستان در نواحی مختلف مازندران فیلمبرداری شده است. این نخستین فیلم «امیر ثقفی»، کارگردان جوان و تازه نفس ایرانی از نوع فیلم هایی است که درسینمای ایران بس نایاب است. چرا که فیلم داستانی تلخ را بازگو می کند که نشان از دغدغه های روزمره اکثریت آدم ها دارد ونمونه ای از زندگی طاقت فرسای مردم عادی را در نقاط دورافتاده مملکت بازگو می کند. اینگونه فیلم ها هرچند راهی به فسیتوال های بزرگ بین المللی پیدا نمی کنند اما درنهایت گواهی خواهند بود برشیوه های زندگی یک ملت در دوران حکومتی که هرگز نتوانست نه فقط آمال و آرزوها بلکه حتی ابتدایی ترین خواست های آن ها را هم برآورده کند.


iran#

آغاز نمایش تازه ترین نسخه از مجموعه فیلم های «گرگ و میش»


آغاز نمایش تازه ترین نسخه از مجموعه فیلم های «گرگ و میش»
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Twilight-2011-11-16-133970248.html

مجموعه فیلمهای توآلایت سِگا Twilight Saga یا «حماسه گرگ و میش »در چند سال اخیر توانسته است در سراسر جهان به خصوص در بین نوجوانان از محبوبیت خاصی برخوردار شود. این سری فیلم ها بر اساس رمان تخیلی و عاشقانه چهار جلدی به قلم استفانی مِیِر Stephanie Meyer نوسینده آمریکایی ساخته شده است. بخش آخر این کتاب با عنوان Breaking Dawn یا «سپیده دم» در دو بخش تهیه شده که مراسم فرش قرمز نخستین اکران بخش اول آن دوشنبه شب در لس آنجلس برگزار شد.

در مراسم فرش قرمزاین رویداد هالیوودی، بازیگران اصلی فیلم، رابرت پَتینسون، کریستِن استوآرت و تِیلِر لاتنِر نیز حضور داشتند.



در شب نخستین اکران جهانیِ فیلم «حماسه گرگ و میش، سپیده دم- بخش اول»، بازیگران پرطرفدار این فیلم مورد استقبال گرم دوستدارانشان قرار گرفتند. برخی از جمعیتی که درمحوطه سینما و در اطراف فرش قرمزحضور داشتند، از چند روز پیش در اطراف محل نمایش فیلم اردو زده بودند و بی صبرانه در انتظار این رویداد سینمایی و تماشای بازیگران مورد علاقه خود از نزدیک بوده اند.

اولین فیلم از سری فیلم های پر طرفدار «توآیلایت »در سال ٢٠٠٨ بر روی پرده سینماها رفت و امسال در چهارمین فیلم از این سری شخصیت های اصلی آن «بِلاّ سوآن» با بازی کریستِن استوآرت و«ادوارد کالِن »با بازی رابرت پَتینسون با یکدیگر ازدواج می کنند.

پَتینسون در مورد دستپاچه بودن کریستن استوارت هنگام فیلمبرداری از صحنه عروسی که دوستدارن فیلم مدتها منتظر دیدن آن بوده اند می گوید:«قیافه اش فوق العاده شده بود. صحنه شیرینی بود. خودکریستن از فیلمبرداری این صحنه وحشت داشت. اما یقین دارم برای بقیه این یکی از دوست داشتنی ترین صحنه های فیلم باشه. درضمن پیراهن عروسیشم خیلی زیبا بود.»

رولاینا هِرِرا، طراح سرشناس مد، لباس عروسی بلا را در این فیلم طراحی کرده است. هِرِرا از عوامل الهام بخش به او در طراحی این پیراهن ساتنِ تور دار می گوید:«یه کمی از خود داستان فیلم الهام گرفتم. اون چیزهایی که توی کتاب توضیح داده بود، در مورد لحظه جادوییِ عروسی و شخصیت بلاّ، که برای طرح لباس عروسی خیلی مهمه. بلاّ دختر خیلی ساده و بی گناهیه که به عشق اول و واقعی باور داره. داستان عاشقانه اما در عین حال تخیلی و پر از معماست. من تمام اینارو موقع طراحی در نظر گرفتم.»

برای استوارت نیز فیلمبرداری از صحنهء عروسی بخش مهمی بود. او می گوید:«فوق العاده بود. فکر کنم این قسمتو بیشتر از بقیه قسمت های این مجموعه یادم بمونه. برای مثال هیچوقت نخواستم بازی هایی رو که توش اختلالای عصبی و کارای عجیب بود یادم بمونه. ولی دلم می خواست تجربه و عقد ازدواج در کلیسا یادم بمونه. یه احساس تشریفاتیِ عجیبی بهم دست داده بود. بی نظیر بود. به غیر از یک فیلم دیگر و فعالیت های تبلیغاتی آن، این در واقع پایان کار گروه توآیلایت است.»

دو بخش آخر از این مجموعه پنج قسمتی هم زمان ودر مدت ده ماه فیلمبرداری شده است.

بخش اول بریکینگ دان از این آخرهفته در آمریکا اکران می شود و بخش دوم آنِ در ماه نوامبر سال ٢٠١٢ یعنی درست یکسال بعد بر روی پرده سینما ها خواهد آمد


iran#

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۰

طومار اینترنتی اعتراض جوانان ایرانی به بازی «بتل فیلد ٣»


طومار اینترنتی اعتراض جوانان ایرانی به بازی «بتل فیلد ٣»
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Battlefield3-2011-11-15-133901678.html

بازی Battlefield 3 در ادامه بازی اینترنتی دیگری که از سال ها پیش مورد توجه دوستداران این سرگرمی هاست به نام Battlefield 2 هم زمان با آغاز تنش ها بین آمریکا و ایران در رابطه با توطئه ترور سفیرعربستان سعودی در واشنگتن توسط یک فروشنده ایرانی اتومبیل های دست دوم منتشر شد و چندروز پیش از زمان تعیین شده برای انتشار، فروش آن در مغازه های داخل ایران آغاز شد.

گیم (بتلفیلد ٣) که درهفته اول انتشار (اکتبر ٢٠١١) با فروش ٥ میلیون نسخه در سراسر جهان، تبدیل به پرفروش ترین گیم موجود در بازار شده، یک بازی اینترنتی است که در آن بازیگر خود را سردسته یک تیم از اعضای گارد ملی آمریکا تصور می کند و به همراه آن ها به دنیای خیالی ماموریت های خطرناک و دلهره آور درنقاط مختلف جهان از جمله پاریس، تهران و نیویورک می رود. علاوه بر قوایی موسوم به «گروه ضربت» در گیم «بتلفیلد ٣» وسائل نقلیه جنگی نقش مهمی ایفا می کنند. تانک هایی که نیروی هوایی ازآن ها حمایت می کند و به دستگاه های اشعه ای ماورای بنفش و تصاویری ماهواره ای از اماکن مختلف مجهز هستند.

این «گیم» هم به صورت تکنفره و هم به صورت مسابقه ای قابل بازی است و تعداد ٢٤ بازیگر اینترنتی می توانند هم زمان در آن شرکت کنند.

با تشدید تحریم ها و آغاز تهدید ها در رابطه با جاه طلبی های اتمی ایران، رژیم جمهوری اسلامی بلافاصله فروش «بتلفیلد ٣» را ممنوع اعلام کرد. تا جایی که صاحب مغازه هایی که در داخل کشوراین «گیم» را به فروش برسانند علاوه بر یک میلیون تومان جریمه نقدی به ٥ سال حبس نیز محکوم خواهند شد. خریداران این گیم نیز مجبور به پرداخت یک جریمه ٤٥٠ تومانی خواهند شد.

بخشی از بازی جنگ مجازی«بتلفیلد ٣» که در تهران اتفاق می افتد به روایت دست اندرکاران و وبلاگ نویس های داخلی «دارای مسائل سیاسی زیادی است». هرچند این بازی و بازی های مشابه اینترنتی صرفا بخاطرسرگرمی ساخته می شوند و سازندگان آن ها پیام سیاسی بخصوصی را به بازیگران این «گیم» ها القا نمی کنند.

درنهایت طبق تازه ترین خبری که در این رابطه در سایت ا خبرگزاری فارس آمده: «جمعی از جوانان ایرانی با ایجاد یک طومار اینترنتی به بازی ضد ایرانی «بتلفیلد ٣» اعتراض کرده و همزمانی توزیع آن با تهدیدات آمریکا علیه ایران را در ادامه سیاست ایران هراسی دانسته اند.».

به گزارش همین خبرگزاری ، این گروه از جوانان ایرانی فعال در فضای مجازی «در اقدامی به بازی «بتلفیلد ٣» که در آن ایران به عنوان تهدید برای جامعه جهانی و آغازکننده جنگ در اروپا معرفی شده است اعتراض کرده و دست به جمع آوری طومار اینترنتی کرده‌اند. در این طومار آمده است: «ما جوانان ایرانی، معتقدیم اگر تاریخ به بازار آمدن بازی «Battlefield3» تعمدا در زمان فشار ایالات متحده آمریکا بر جامعه جهانی برای هراس از کشور صلح طلب و در حال پیشرفت ایران تنظیم نشده باشد، قطعا فضای ترس عمومی از ایرانیان در میان مردم جهان را تقویت کرده است. در این بازی گیمرهای سراسر جهان نه تنها شاهد انفجار بمب هسته‌ای در پایتخت فرانسه توسط عوامل ایرانی هستند، که پس از آن نیروهای آمریکایی به کشور ما حمله کرده و عملیات نظامی ویژه انجام می‌دهند.».

در این طومار افزوده شده است: «برای ما قابل درک است که داستان یک بازی ویدئویی، تخیلی است و قرار نیست لزوما با واقعیت‌های بیرونی تطبیق داشته باشد، اما در این مورد خاص، اتفاق ناگواری در حال رخ دادن است که دلیل اصلی اعتراض ما است؛ ما فکر می کنیم در شرایط فعلی جهانی، تمرکز بر کشور ایران به عنوان سرزمینی متخاصم و تروریست به هیچ عنوان در راستای جلب اعتماد جهانی و نزدیکی انسان‌ها در مناطق مختلف دنیا به یکدیگر نیست. تصاویر این بازی اگرچه در دنیایی خیالی رخ می‌دهند، اما تاثیری واقعی بر ذهن میلیون ها گیمر از کشورهای مختلف می‌گذارند که شناختی از منطقه خاورمیانه و سرزمین ایران ندارند. بنابراین همین تصاویر تخیلی برای آن ها تصویری واقعی و قضاوتی اخلاقی درباره ایرانی ها می‌سازد.»

در ادامه این طومار با اشاره به اینکه بازی «بتلفیلد٣»با خود تصویری نامعقول، خشن و دور از واقعیت از کشور ایران به بازی کنندگان ارائه می دهد، تاکید شده است:« این تصویر، تصویری است که برای بسیاری از مخاطبینش قابل تفکیک از واقعیت بیرونی نیست و لذا به عنوان واقعیت پذیرفته می‌شود».

در پایان این طومار آمده است: «ما جوانان ایرانی که مانند بسیاری از هم سالانمان در دیگر نقاط دنیا، همراه با تکنولوژی‌های روز پیش آمده‌ایم و بر آنها مسلط هستیم، نسبت به ارائه این تصویر نادرست و دور از حقیقت اعتراض داریم و از شرکت EA می‌خواهیم تا ضمن عذرخواهی از این اقدام، در بیانیه‌ای رسمی برای گیمرهای دیگر نقاط دنیا توضیح دهد که داستان این بازی و وقایع آن هیچ نسبتی با واقعیت کشور صلح طلب، با سابقه و پیشرو ایران ندارد»

خلاصه گیم

سال ۲۰۱۴، گروهبان دوم «بلک برن» (Blackburn) گروهی پنج نفری را در یک ماموریت در کردستان عراق برای شناسایی، جستجو و در نهایت بازگشتی امن رهبری می‌کند. گروه آمریکایی ماموریت دارد تا یک پایگاه تسلیحات شیمیایی احتمالی را شناسایی کند. آخرین مکان شناسایی شده این پایگاه بازاری است که به وسیله یک گروه تروریستی متخاصم به نام «پی ال آر» (PLR) کنترل می‌شود. سپس گروهبان «بلک برن» و گروهش برای دستگیری یک هدف باارزش به نام «البشیر» (Al-Bashir) به سمت «تهران» فرستاده می‌شوند. هنگام عملیات جستجو در خزانه ای زیر زمینی واقع در یک بانک محلی، گروهبان «بلک‌برن» و گروهش در‌می‌یابند که «پی ال آر» به تجهیزات هسته‌ای قابل حمل روسی دست یافته‌اند و اینکه ۲ دستگاه از این تجهیزات مفقود شده است. در حین انجام ماموریت گروه «بلک برن» درخواستی برای برای پشتیبانی می کند. کاروان نظامی «ام۱ آبرامز» (M1 Abrams) که به وسیله سرجوخه «میلر» هدایت می‌شود، برای کمک به گروه «بلک‌برن» آماده می‌شوند. سرجوخه «میلر» به گروه «بلکبرن» کمک می‌کند تا بوسیله هلی کوپتری از مهلکه بگریزند. پس از فرار گروه بلک برن به وسیله ی هلی کوپتر، سرجوخه میلر تحت حمله شدید PLR قرار می گیرد و در حالی که منتظر نیروهای کمکی است توسط PLR اسیر می شود. شوربختانه سرجوخه «میلر» بلافاصله به وسیله «سلیمان» و «البشیر» اعدام می‌شود و ویدئوی اعدام وی به وسیله تروریست‌ها تهیه و منتشر می‌شود. پس از آن گروهی به فرماندهی کول که بلک برن، مک تاویش، مونتس و کمپو هم اعضای آن هستند در عملیاتی در تهران البشیر را دستگیر می کنند. ال بشیر که هنگام دستگیری در وضعیت وخیمی به سر می برد در آخرین جملات خود اشاره میکند که سلیمان به او خیانت کرده است و قصد دارد روز چهاردهم اکتبر دو سلاح هسته ای مفقود شده را در نیویورک و پاریس منفجر کند. پس از آن گروه فرمانده کول به شمال ایران میروند. جایی که ویلای شخصی به اسم کافاروف در آن قرار دارد. کافاروف دلالی بوده که سلاح های هسته ای را از روسیه دزدیده و آنها را به سلیمان فروخته است و هم اینک آمریکایی ها قصد دارند او را دستگیر کنند.

سازندگان گیم «بتلفید ٣» هنوز عکس العملی به این اعتراض جمعی جوانان ایرانی نشان نداده اند.




iran#

حضور«جون بائز» خواننده ضد جنگ ویتنام در جنبش وال استریت


حضور«جون بائز» خواننده ضد جنگ ویتنام در جنبش وال استریت
http://www.voanews.com/persian/news/arts/JoanBaez-2011-11-15-133886833.html

«جون بائز» خواننده انقلابی موسیقی فولکلور آمریکا در دوران اعتراضات به جنگ ویتنام، روز جمعه گذشته در محل گردهم آیی معترضان «اشغال وال استریت» برای تظاهرکنندگان جوانی که با او و فعالیت های سیاسی اش آشنایی ندارند برنامه هایی اجرا کرد.

در دهه شصت میلادی، در زمانی که بخش گسترده ای از مردم آمریکا به عنوان اعتراض به ادامه جنگ در ویتنام به خیابان ها ریختند و دست به اعتراض هایی گسترده زدند، تظاهر کنندگان امروزی جنبش«اشغال وال استریت» حتی متولد هم نشده بودند. در آن زمان «جون بائز» و «باب دیلان» با موسیقی اثرگذار خود و شرکت و اجرای برنامه در تظاهرات گوناگون به جنبش خودجوش آن زمان مردم ایالات متحده درمخالفت با جنگ ویتنام و در نهایت پایان بخشیدن به این جنگ کمک های شایانی کردند.

نکته جالب این است که اجرای برنامه «جون بائز» درمحل تظاهرات «اشغال وال استریت» با روز تقدیر از سربازان در آمریکا موسوم به Veteran's Day هم زمان شده بود.

صدها تن از تظاهرکنندگانی که از ماه سپتامبر تا کنون در پارک «زوکاتی» نیویورک اردو زده اند تا ناخشنودی خود را از شرایطی که مرکز اقتصادی «وال استریت» برای مردم بوجود آورده نشان بدهند، از محل این پارک تا «فولی اسکوئر» و فضای مقابل شهرداری شهر نیویورک راهپیمایی کردند تا در آنجا درکنسرتی که جون بائز برای آن ها تدارک دیده بود شرکت کنند.

جون بائز کیست؟

«لوک فیلد» تظاهرکننده ١٩ ساله ای که هرگز نام «جون بائز» را نشینده است برای دیگران توضیح می دهد:«من فکر می کنم جون بائز یک قهرمان جنگ ویتنامه. اون به چشم خودش دیده که جنگ چه فجایعی ببار میاره.» وقتی شخص دیگری به «فیلد» توضیح داد که «جون بائز» یکی از معروف ترین خوانندگان موسیقی فولکلور آمریکا در دهه شصت میلادی و دوران جنگ ویتنام بوده است او پاسخ داد:«چه عالی ..خوشحالم که او هم اینجاست. پس او یک خواننده اسطوره ایه اما راستش من اسم هیچکدوم از آهنگهاشو بلد نیستم.»



وقتی «جون بائز» از جمعیت خواست که در یکی از ترانه های او به نام Where's My Apple Pie با او همخوانی کنند، تنها چند نفر با او همراه شدند و بقیه به نظر می رسید کلام های این ترانه را بلد نیستند. با این همه جون بائز با اجرای هر ترانه، مورد تشویق شدید حاضران قرار گرفت. دربخش هایی از همین ترانه، «بائز» کلام ها را تغییر داده بود و بجای «اپل پای من کجاست» (اپل پای کیکی است که با سیب پخته می شود و یکی از غذاهای سنتی آمریکا محسوب می شود و مظهر اتوپیایی است که به آمریکایی ها وعده داده شده است) از کلمات «وقتش رسیده که اشغال کنیم» استفاده می کرد.

«جون بائز» تنها خواننده دهه شصت و دوران اعتراضات بزرگ ضد جنگ در آمریکا نیست که در تظاهرات «اشغال وال استریت» شرکت می کند. روز سه شنبه هفته پیش دو تن از اعضای گروه قدیمی «کرازبی، نش اند یانگ»، «دیوید کرازبی» و «گراهام نش» هم در محل تظاهرات در نیویورک دست به اجرای برنامه زدند.

تظاهرکنندگان «اشغال وال استریت» بیش از دوماه است که علیرغم کوشش های شهردار نیویورک برای پراکنده ساختن آن ها و تهاجم پلیس به اردوگاه آن ها به تظاهرات اعتراضی خود ادامه داده اند. این تظاهرات در مدت کوتاهی که از آغاز آن می گذرد به شهرها و ایالت های دیگر آمریکا نیز سرایت کرده است.

گروهی از این تظاهرکنندگان از روز جمعه گذشته اقدام به یک راهپمایی طولانی از «منهتن» تا شهر «واشنگتن» پایتخت آمریکا کرده اند. این جنبش جنبی به نام «اشغال بزرگراه» علیرغم هوای سرد و برفی در منطقه هچنان ادامه دارد.



iran#

دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۰

فیروزه خطیبی-نقد فیلم:«جی ادگار» تکخال تازه «کلینت ایستوود» با بازی درخشان «دی کاپریو»


نقد فیلم:«جی ادگار» تکخال تازه «کلینت ایستوود» با بازی درخشان «دی کاپریو»
فیروزه خطیبی
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Jedgar-2011-11-14-133811438.html

«جی ادگار» تازه ترین اثر سینمایی «کلینت ایستوود» کارگردان برنده جایزه اسکار، با بازی «لئوناردو دی کاپریو» در نقش «جی ادگار هوور» موسس و نخستین رییس پلیس فدرال آمریکا FBI درامی است سرشار از سایه روشن هایی که در زمینه یک داستان سیاسی آشنا، زندگی عمومی و خصوصی مردی را بررسی می کند که از قدرت و اراده ای کم نظیر برخوردار بوده است.

«جی ادگار هوور» به مدت ۴٨ سال درمقام ریاست «اف بی آی» باقی ماند. هرچند او ظاهرا به ٨ رییس جمهور آمریکا خدمت کرده است اما این فیلم تازه به ما نشان می دهد که «ادگار هوور» درحقیقت مردی خودمختار بوده است که از هیچکس دستور نمی گرفته و ریاست سازمانی کاملا مستقل و جدا ازهرگونه دخالتی را برعهده داشته است.

فیلم «جی ادگار»درهم آمیزی است از قابلیت های حرفه ای و کم نظیر «کلینت ایستوود» و بازی درخشان «لئوناردو دی کاپریو» با فیلمنامه دقیق و ماهرانه ای از «داستین لنس بلیک» همکار همیشگی «ایستوود».

شخصیت «جی ادگار هوور» فیلم «ایستوود» فقط یک شخصیت وطن پرست و ضد تهاجم های کمونیستی، آنگونه که خود او می اندیشیده نیست. بلکه «هوور» فردی است که در حقیقت به خود به چشم یک قهرمان ملی نگاه می کند. فردی مطرود، رانده شده و شاید حتی منفورکه تبدیل به شخصتی سرکوب گر شده و با رفتاری «ماکیاولیستی» برای رسیدن به اهداف خود به هرکاری دست می زند و در این راه حتی از تهدید به رسوائی دیگران وگرفتن باج سبیل هم سر باز نمی زند.

در فیلم می بینیم که «جی ادگار هوور» برای هر یک از روسای جمهوری و شخصیت های برجسته مملکتی که در طول سال ها به آن خدمت کرده است، پرونده ای تشکیل داده که در آن جزییاتی از خصوصی ترین نقاط ضعف این مردان بر مسند قدرت نشسته گنجانده شده است. «هوور» به این صورت از موقعیت شغلی خود، تحت هر شرایطی حفاظت می کند و شغل رییس «اف بی آی» را تا آخرین روز زندگی به خود اختصاص می دهد.

طبیعتا این قدرت مطلق کم کم «هوور» را به سوی فسادی مطلق می کشاند. نکته جالب در اینجاست که «جی ادگار هوور»، این مرد خشک و معتقد به عدالت و تقوی که از هر رهبر کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سختگیر تر و جدی تر به نظر می رسید، زندگی خصوصی مرموز و کشف نشده ای داشت و چنانچه فرد دیگری در آن زمان با قدرت و مقام او از چنین شیوه های زندگی پیروی می کرد بدون شک از طرف «اف بی آی» مورد تحقیق و بازرسی هایی بی رحمانه قرار می گرفت.

فیلم «جی ادگار» توسط فیلمبردار قدیمی «کلینت ایستوود»، تام استرن با نورپردازی که تماشاگر را به دوران دهه بیست تا شصت میلادی می برد، تماشاگر سینماشناس را به یاد جلوه های سینمایی فیلم «همشهری کین» اورسن ولز می اندازد. هم چنین داستان پردازی فیلم که دائما بین زمان های گذشته و حال درحال حرکت است.

«هوور» در دوران جوانی، وکیل تازه فارغ التحصیل شده ای است که با افکاری ایده آلیستی قوانین خودساخته ای را پرورش می دهد و این ابتکارات به تدریج تبدیل به راه های رسیدن او به موفقیتی شگفت انگیزمی شود. در نهایت «جی ادگار هوور» یک شبه راه صد ساله ای را می پیماید که خود هموار کننده آن بوده است.

فیلم، سرشار از اطلاعات است و در راه ارائه این اطلاعات از آن سئوال شکسپیری که می پرسد: «این جولیوس سزار ما از چگونه تغذیه شده که چنین تنومند و باهوش است؟» نیز یک قدم جلوتر می رود و در مدت دو ساعت و ١٧ دقیقه طول فیلم، جزییاتی در رابطه با بر سرکار آمدن «جی ادگارهوور»، فکر تاسیس اداره ای برای تحقیقات پلیسی درسطح کشور و صدرنشینی چنین سازمانی به مدتی نزدیک به پنج دهه را به تماشاگرنشان می دهد.

«جی ادگار هوور» با بازی «دی کاپریو» در راه نمایش شخصیت اصلی فیلم از همراهی بازیگران برجسته دیگری چون «نیومی واتز» در نقش «هلن گندی» منشی وفادار «هوور» و «ارمی همر» (بازیگری که در فیلم برنده اسکار شبکه اجتماعی نقش دوبرادر دوقلو را بازی می کرد) در نقش «کلاید تولسون» همکار، یار و یاور و عشق زندگی «جی ادگار» بهره مند بوده است. اما بیش از هر چیز دیگر، نقش «جی ادگار» را بازی کم نظیر «دی کاپریو» که درتمام صحنه های فیلم حضور دارد وهرآن از سن ٢۴ سالگی به ٧٧ سالگی تغییر شکل می دهد و ٨٠ لباس مختلف در طول فیلم به تن می کند زنده و قابل باور کرده است. تا جایی که گاه تماشاگر «دی کاپریو» را کاملا فراموش کرده و خود را تنها با شخصیت «جی ادگارهوور» رویارو می بیند.

فیلم با صحنه هایی از یادآوری خاطرات گذشته توسط «جی ادگارهوور» آغاز می شود که در دفتر کار خود، این خاطرات را برای یکی از کارمندان ماشین نویس خود دیکته می کند: «می خواهم نسل بعدی خاطرات مرا از زبان خودم بشنود.»

این بازگویی خاطرات، با یکی از کم شنیده ترین وقایع تاریخ آمریکا درسال ١٩١٩ آغاز می شود. واقعه «پالمر» یا حمله و تهاجم به مرکز گردهم آیی «آنارشیست» های آمریکایی! در آن زمان پس از یک سری بمب گذاری ها توسط افراد رادیکال، «میچل پالمر» رییس دیوان عالی کشور به طور قدرت را به دست گرفت و با همکاری «جی ادگار هوور» ٢۴ ساله و سازمان تازه برپا شده ای به نام «پلیس فدرال» افراد را بدون در دست داشتن هرگونه شاهد و یا مدرکی تنها به خاطر نوع تفکرآن ها سرکوب وبه زندان انداخت.

در چند صحنه مختلف فیلم نمونه هایی از این مسئله به نمایش گذاشته شده است که چگونه هنگامی که قدرت در یک حکومت به دست افرادی ظالم، گستاخ و متعصب نسبت به عدالت و تقوی می افتد، افراد قدرتمندی چون «هوور» تصمیم می گیرند قوانین را به میل خود تغییر دهند تا بتوانند بهتر برای صلاح مملکت گام بردارند!

بنا بر آنچه فیلم «جی ادگار» به ما نشان می دهد، این حمله ورشدن های اولیه به «مخالفان دولت و کمونیست ها» همانقدر برساختار اولیه شخصیت «جی ادگارهوور» اثرگذار بوده است که شخصیت مادر او «انی هوور»(با بازی جودی دنچ). «انی هوور» در زندگی پسرش نه تنها مادری قدرتمند و تصمیم گیرنده بوده است بلکه با رفتاری چیره کننده، مافوق و گاه خفه کننده تماشاگر را به یاد شخصیت مادر «تونی پرکینز» در فیلم «روح» آلفرد هیچکاک می اندازد. مادر«جی ادگار» زنی است که به شدت از همجنسگرایی تنفر دارد و در جایی در فیلم به «ادگار» می گوید: «من ترجیح می دهم یک پسر مرده داشته باشم تا پسری همجنسگرا!» بعدها همین مسئله باعث می شود تا با وجود دوستی عمیق و عشق و علاقه شدیدی که بین «جی ادگار هوور» و مرد دست راست و همکار او در «اف بی آی» -«تولسون» - وجود دارد، این رابطه نتواند به ثمر برسد و همواره فرونشانده و خاموش باقی بماند.

«تولسون» خوش قیافه از زمانی که برای گرفتن شغلی در «اف بی آی» وارد دفتر «هوور» می شود نظر او را جلب می کند و این دو تا آخر عمر دوست و همراه باقی می مانند. آن ها هر روز با هم ناهار می خوردند و حتی تعطیلات خود را با هم می گذراندند.

در طول سال ها، همواره سئوالاتی درباره ترجیحات جنسی «جی ادگار هوور» مطرح بوده است و این که آیا او به راستی گاه لباس های زنانه می پوشیده است؟ اما فیلم به ما نشان می دهد که این دو مرد (هوور و تولسون) بدون شک رابطه ای ورای یک دوستی ساده با یکدیگر داشته اند. اما «هوور» به دلیل طرز برخورد مادرش با مسئله همجنسگرایی هرگز حاضر نشد احساس واقعی خود را نسبت به تولسون نشان بدهد.

فیلم هم چنین به تماشاگر نشان می دهد که چگونه «جی ادگار» با نقشه ای دقیق و حساب شده، از ماجرای غم انگیز ربوده شدن فرزند نوزاد «چارلز لیندبرگ» هوانورد سرشناس برای دادن اعتبار بیشتر به اداره «اف بی آی» استفاده می کند.

البته نکات مثبتی نیز در رابطه با «هوور» و تلاش های او برای ایجاد یک لابراتوار علمی در اداره تحقیقات پلیس فدرال برای کشف جزییات جنایات مرموز، از جمله یافتن اثر انگشت مطرح شده است اما فیلم «جی ادگار» بیش از هر چیز، مواردی را در رابطه با آسیب شناسی شخصیتی «جی ادگارهوور» و علاقه ای که او به جمع آوری مدرک از اشخاصی چون «جان اف کندی» و «مارتین لوتر کینگ» داشته است برجسته می کند.

«هوور» که مارتین لوترکینگ را «خطرناک ترین مرد تاریخ آمریکا» خوانده بود در جایی از فیلم می گوید: «ما نباید تاریخ خود را فراموش کنیم. ما هرگز نباید از پاسداری و حفاظت سرزمین خود حتی برای لحظه ای کوتاه دست برداریم.» سخنانی که بیشتر به نوعی هشدار می ماند که از سوی مردی دچار بیماری «پارانویا» بیان می شود. چرا که اگر ما تا این حد نسبت به خرابکاری دشمنان خارجی بیمناک و دچارسو ظن باشیم، ممکن است وجود دشمنان داخلی «آزادی» از جمله افرادی چون «جی ادگارهوور» را به کلی فراموش کنیم.



iran#

نمایش زندگی «مرلین مونرو» از طریق عکس ها


نمایش زندگی «مرلین مونرو» از طریق عکس ها
http://www.voanews.com/persian/news/arts/Marlyn-2011-11-14-133846168.html

مِرلین مونرو بدون تردید صاحب یکی از شناخته ترین چهره های جهان است. با این حال گالری «میلک» در شهر نیویورک درآخر هفته ای که گذشت نمایشگاه تازه ای را به عکس هایی از این بازیگر اسطوره ای نیمه قرن بیستم آمریکا اختصاص داده است.

در این نمایشگاه برگزارکنندگان زندگی «مرلین مونرو» را از طریق عکس هایی از دوران مختلف زندگی او به نمایش گذاشته اند. عکس هایی که با نخستین پرتره حرفه ای «مرلین»، کاری از عکاس معروف «آندره دو دینز» آغاز می شود و شامل مجموعه عکس های دیگری از عکاسان مشهوری چون «برنارد» است که به او کمک کرد تا نخستین نقش بازیگری اش در هالیوود را بگیرد و« فیلیپ هالسمن» که در کنار دریا در ساحل «همپتون» در حومه نیویورک عکس های فراموش نشدنی از این ستاره زیبای هالیوود گرفت.

یکی از عکس های «هالسمن» که در آن زمان بر روی جلد مجله «لایف Life چاپ شد، موقعیت مرلین مونرو را به عنوان ستاره ای که نامش در هالیوود بر سر زبان ها بود تثبیت کرد. عکس های دیگری از دوران نوجوانی مرلین، لب ساحل با موهای خرمایی رنگ، درحال خواندن کتاب و روی بالکن آپارتمانی در منهتن، نگاه نادری به زندگی این ستاره در سال های پیش از معروفیت می اندازد. تاکی وایز، رئیس گالری «ستِیلی وایز» نیویورک درمورد این مجموعه می گوید:«این عکس ها مرلین را به عنوان نوجوانی دوست داشتنی با صورتی زیبا و نه خارق العاده و با بدنی قشنگ و نه بی نظیر به تصویر می کشد. دختری با موهای خرمایی که با اراده و عشق زحمت کشید تا به آنچه می خواهد برسد و مرلین مونرویی شود که امروز در جهان شناخته شده است.»

این نمایشگاه همچنین شامل مجموعه ای به نام آخرین نشست است که «بِرن ستِرن» ،عکاس افسانه ای هالیوود در سال ١٩٦٢ از مرلین مونرو گرفته است. آقای ستِرن این سری عکس ها را برای مجله مد « وٌگ » Vogue در هتلی در نیویورک و دقیقا شش هفته پیش از مرگ او گرفته بود. بِرن ستِرن در این نشست بیش از ٢٥٠٠ عکس از مرلین مونرو گرفت. این عکس ها بسیار مشهور هستند و بارها در نشریات مختلف بچاپ رسیده اند. عکسی در لباس مشکیِ با طرحی از «کریستین دیور» نگاه ها را بخود جلب می کند. ویکتوریا پارکِر از شرکت تهیه فیلم «وِاینستِاین» که فیلمی درباره «مرلین مونرو» به نام یک هفته با مرلین را وارد بازار کرده است راجع به این عکس می گوید: «گونه ای از این عکس چند هفته پس از مرگ او بر روی جلد مجله «وٌگ» چاپ شد اما من هیچ وقت مرلین را این طور که در عکسی که ما اینجا به نمایش گذاشتیم به چشم می آید ندیده بودم. او مثل یک مدل زیبا است در حالی که همچنان همان چهره شناخته شده با موهای بور، همان سمبل سکس است.»

بنظر می رسد برگزاری چند نمایشگاه عکاسی هم زمان در شهرهای نیویورک و شیکاگو با موضوع «مرلین مونرو» درواقع پیش درآمدی است برای اکران فیلم تازه «یک هفته با مرلین» با شرکت «میشل ویلیامز» که تا اواخر ماه جاری در سینماهای آمریکا برروی اکران خواهد آمد.

«هاروی واینستاین» تهیه کننده این فیلم اخیرا درباره مرلین مونرو گفته است:«او زنی بود بی گناه، باهوش و بی نهایت سکسی ..و به راستی چه معجونی از این بهتر؟»

مرلین مونرو درماه آگوست ١٩٦٢ در ٣٦ سالگی به دلیل استفاده بیش از حد از مواد مخدر درگذشت.



iran#

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

اکبر گنجی-نگاهی دیگر؛ جبهه‌بندی‌های جدید مخالفان دولت ایران


ارسالی مهدی خانبابا تهرانی

نگاهی دیگر؛ جبهه‌بندی‌های جدید مخالفان دولت ایران
اکبر گنجی
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/11/111111_l10_ag_foreign_relations.shtml

«دیوید لینچ» کارگردان سرشناس آمریکایی یک کلوپ شبانه که انگیزه ساختن آن «کلاب سیلنسیو» در فیلم «جاده مالهالند» Mullholand Drive بوده را در شهر پاریس به راه انداخته است. کلوپی که شما را به دنیایی ناشناخته در یک فضای مرموز و عجیب وغریب می برد.

البته در این کلوپ شبانه از «کوتوله ها» خبری نیست و تا وقتی که یکی دو گیلاس مشروب نخورده اید کسی با شما به شکل «وارونه» صحبت نمی کند و بجز یک مشتری ژاپنی که در لباس «کابویی» در شب گشایش این کلوپ ظاهر شده بود و بعدا معلوم شد که او یک طراح مد است، بقیه اشخاص از لحاظ شکل ظاهری خیلی معمولی و برخلاف شخصیت های فیلم های «لینچ» عادی هستند.

در همین شب گشایش «سیلنسیو» یا کلوپ شبانه تازه «دیوید لینچ» در پاریس که داخل آن چیزی شبیه به باری است که انگار داخل یک آزمایشگاه پدیده های عجیب و غریب پزشکی تعبیه شده است، هیچ واقعه غیرطبیعی رخ نداد بجز آن که در آنجا از خود این کارگردان نابغه سینمای آمریکا «دیوید لینچ» به هیچوجه خبری نبود. هرچند برخی معتقدند او حتما از پشت یکی از شیشه های دود زده دیوارهای قدیمی در حالی که یکی از کلاه گیس های آنتیک «نیکلاس کیج» را در دست داشته مشغول تماشای داخل کلوپ بوده است.

درکلوپ «سیلنسیو» همه چیز از توالت ها و آینه های داخل آن گرفته تا بادام هایی که در ظرف های کوچک روی بار قرار گرفته، همه و همه رنگ سیاه خورده است. اسباب و اثاثیه این کلوپ هم از دهه پنجاه میلادی الهام گرفته است. صندلی های اطراف محوطه کلوپ به صورتی انتخاب شده که «فرد ضمن نشستن در آن ها بتواند در همه لحظات آن حالت هشیاری نسبت به آینده ای مرموز و نامعلوم را درخود حفظ کند.»

بعضی ها معتقدند این کلوپ شبانه، پاسخ «دیوید لینچ» به «کارخانه اندی وارهال» است. کافه اگزیستانسیالیستی «فلوره»، کاباره «دادائیستی» ولتر..اما خود دادا کجاست؟

درجواب مدیر کلوپ «سیلنسیو» می گوید: «من به شما اطمینان خاطر می دهم که آقای لینچ درحال حاضر نه تنها در پاریس نیست بلکه اصلا در قاره اروپا هم نمی باشد. اما قرار است تا برای برنامه ریزی های کلوپ در ماه آینده به اینجا بیاید.»

روی در ورودی توالت ها کلوپ هم نوشته شده است:«در این محل ماسک اکسیژن وجود ندارد!»

دیوید لینچ اخیرا در مصاحبه ای که با «پائولا جنوین» خبرنگار نشریه «لکسپرس» L'Express در خانه خود در هالیوود هیلز انجام داده است درباره ساختن این کاباره می گوید: «من درحال حاضر ٦٥ ساله ام. می گویند مردها وقتی به سن پنجاه سالگی می رسند می خواهند برج و باروهای بلندی بسازند تا قدرت و عظمت خودشان را به نمایش بگذارند. من فیلم های زیادی را کارگردانی کرده ام. آهنگ ساخته ام. انوع واقسام وسائل عجیب و غریب اختراع کرده ام و خلاصه کارهایی انجام داده ام که همه آن ها ابتدا و انتهایی داشته اند. حالا تصمیم گرفته ام یک چیز منسجم و قابل لمس که واقعا وجود دارد بسازم!»

دیوید لینچ می گوید:«اوئل با نقاشی شروع کردم. درطول مدت سه سال گذشته من در کارگاهی در«مونپارناس» جایی که «پیکاسو» و «میرو» نقاشی می کرده اند کار کرده ام. روی همان سنگ هایی که آن ها روی آن کار کرده اند نقاشی کرده ام. بعد ناگهان تصمیم گرفتم روی ایده این بار و این کلوپ شبانه کار کنم و در طول دو سال گذشته همین کارم بوده است. حالا با درنظرگرفتن نتیجه این کار، پیش خودم فکر می کنم حالا دیگه حتما فناناپذیر شده ام! احساس می کنم توانسته ام بخش عظیمی از فضا و شخصیت هایی که در فیلم هایم بوجود آورده ام، حتی موسیقی که ساخته ام را در این محل ابدی کنم.»

در انتهای پله هایی که شما را شش طبقه به زیر زمین می برد، احساس می کنید دنیای دیگری در داخل «کلوپ سیلنسیو» در انتظار شماست. بارهای کوچک و پراکنده «بودائیستی» که هرکدام یک پرده کوچک سینما را در خود جای داده اند. یک کتابخانه. جنگل رویایی معروفی که در «تویین پیک»(سری فیلم های ترسناک تلویزیونی دیوید لینچ) دیده ایم وخلاصه هرچیزی که ممکن است وجود آن در شهری چون پاریس غیرممکن باشد در این کلوپ گنجانده شده است. یک لحظه فضای کلوپ به کلی تاریک می شود. لحظه ای دیگر ناگهان یک تونل طلائی به شکل «مندلا» های تو درتو روشن می شود. فضای «کلوپ» گاه شبیه به «نیروانا» یا بهشت موعود است و گاه تبدیل به یک بارقدیمی و نم کشیده در شهر سینسیناتی در دهه هفتاد میلادی آمریکا می شود.

طلاکاری های ظریف بخش هایی از دیوارهای کلوپ را همان هنرورانی که بنای آرامگاه «ناپلئون» را تزئین کرده اند ساخته اند. دیوید لینچ حتی خواسته بود که در قسمت هایی که شبیه جنگل های فیلم های اوست چند «کولی» واقعی کار برش درو دیوارها را برعهده بگیرند اما به او گفته شد که «سارکوزی» درحال اخراج کولی ها از فرانسه است و این تقاضای او انجام پذیر نیست!

پنج سال از ساختن آخرین فیلم دیوید لینچ «اینلند امپایر» گذشته است اما این فیلمساز هنوز حاضر نیست به این سئوال پاسخ بدهد که آیا فیلم دیگری در دست تهیه دارد یا نه؟

لینچ می گوید:«سیلنسیو برای من یک محل عزیزیه. من همیشه دلم می خواست یک چنین محل خودمونی و جایی که همه هنرها بتوانند با هم یکجا قرار بگیرند را بسازم. اینجا البته تبدیل به کارگاه «اندی وارهال» نخواهد شد اما جایی است که هر هنرمند پیشرویی که ایده های بکر وتاره داره میتونه بیاد و تجربه هایش را در اینجا پیاده کند. این هنرمندان از هر رشته هنری میتونند بیان اینجا و چیزهای تازه ای را به این جا اضافه کنند و هرچه که دوست دارند خلق کنند.»

اما چرا دیوید لینچ این مکان بخصوص به آدرس شماره ١٤٢ کوچه مونمارتر را برای «سیلنسیو» انتخاب کرده است؟ به طور مشخص به این دلیل که این کوچه محلی است که «مولیر» در آن بخاک سپرده شده است. امیل زولا کتاب معروف خود «متهم» را در زیرزمین همین ساختمان به چاپ رسانده است. درکافه روبروی این ساختمان هم ژان ژاره، قهرمان سوسیالیستی که می خواست جلوی وقوع جنگ جهانی اول را بگیرد ترور شده است.

با این همه کلوپ «سیلنسیو» یک کلوپ خصوصی است که فقط اعضای آن و کسانی که حق عضویتی به مبلغ ١٠٠٠ یورو در سال پرداخت کرده اند حق ورود دارند. اما «فیش» مدیرکلوپ معتقد است عضویت در چنین کلوپی درشهر پاریس با وجود هنرمندانی که در اینجا ظهور خواهند کرد خیلی هم ارزان است. بویژه آن که بعد از ساعات نیمه شب تقریبا هرکسی می تواند وارد کلوپ بشود.


iran#

بايگانی وبلاگ