یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

دکتر اسماعيل نوری علا-آقای تقی رحمانی در آستانهء تولدی ديگر


آقای تقی رحمانی در آستانهء تولدی ديگر
دکتر اسماعيل نوری علا

http://www.newsecularism.com/2012/03/23.Friday/032312.Esmail-Nooriala-Re-Taghi-Rahmani.htm

هفتهء پيش، در سايت راديو زمانه، مقاله ای منتشر شد (1) از تقی رحمانی با عنوان «چرا آمدم؟ يا چرا رفتم؟». تقی رحمانی و همسرش، نرگس محمدی، از مبارزان سرشناس «ملی ـ مذهبی» در داخل کشور بوده و در ميان اپوزيسيون حکومت اسلامی دارای احترام فراوانی هستند. اين مقاله را تقی رحمانی پس از خروج اخيرش از ايران (فردای سی و سومين سالگرد انقلاب اسلامی) و رساندن خود به اروپا نوشته است و در آن مطالبی را بيان داشته که از نظر من حائز اهميت و شايستهء تدقيق اند.

رحمانی می گويد که 52 سال دارد و فعاليت سياسی خود را از 1353 آغاز کرده است. با اين حساب می توان احوالات آن جوان پانزده ساله را در شهر تاريخی قزوين مجسم کرد که شاهد جشن های دو هزار و پانصد سالهء شاهنشاهی و بر پا شدن حزب رستاخيز و اوج مبارزات چريکی آن روزگار بوده است. خود می نويسد: «اولين اعلاميه را در سال 1353 در دبيرستان محمدرضا شاه قزوين (که بعد از انقلاب، خودم نامش را "ميهن دوست" گذاشتم و اکنون "پاسداران" است) پخش کردم و بعد از خواندن کتاب "آری، اين چنين بود برادر" [به قلم علی شريعتی] زندگی من هم چنين شد».

بدينسان، رحمانی 19 ساله بوده که انقلاب اسلامی مطلوب اش به ثمر رسيده و به او، در هيبت يک هواخواه و رهروی راه شريعتی، چنان قدرتی داده است که بتواند نام مدرسه ای را که در آن درس می خوانده شخصاً عوض کند. در واقع، پيروزی انقلاب پيروزی اينگونه جوانان بوده است. مهندس بازرگان، رهبر نهضت آزادی، نخست وزير شده و مهندس عزت سحابی، که بعداً رهبر «ملی ـ مذهبی ها»ی منشعب اما چسبيده به نهضت آزادی شد، رئيس سازمان برنامه و بودجهء مملکت است و دکتر ابراهيم يزدی، رهبر بعدی نهضت آزادی، سرداران ارتش شاهنشاهی را محاکمه می کند و بوزارت خارجه می رسد. پس، رحمانی ِ جوان مالک انقلاب و کشور است و در آنچه در طی سال های نخستين پس از انقلاب هم اتفاق افتاده شراکت فعال داشته است.

تا اينکه روزگار می چرخد و اعضاء نهضت آزادی و ملی ـ مذهبی ها، رفته رفته، به ديگر اسلاميست ها (يعنی معتقدان به اسلام سياسی) می بازند و بعضويت متشکلهء طيفی از اسلاميست ها در می آيند که اکنون با نام کلی «اصلاح طلبان» شناخته می شوند، و پس از آنکه مدتی، بقول خامنه ای، يکی از دو بال کبوتری که جمهوری اسلامی نام دارد محسوب می شوند، از اين مقام نيز کنار گذاشته می شوند. و روزگار سختی هاشان فرا می رسد.

سايت صدای آلمان، چندی پيش، قبل از آمدن رحمانی به خارج، نوشت: «رضا علیجانی، تقی رحمانی و هدی صابر در قامت سه عضو شناخته شدهء جریان ملی – مذهبی نام شان اغلب با هم گره خورده است؛ امروز اما وضعیت این سه یار قدیمی گویا آیینهء تمام نمایی از فعالان سیاسی ایرانی است؛ یکی به ناگزیر چمدان ها را بست و سرانجام جلای وطن کرد [عليجانی]؛ دیگری همچنان میان زندان و بیمارستان و بازداشت های ناگهانی روزگار می گذراند [رحمانی] و آن دیگری [صابر] به تراژدیک ترین شکل ممکن در زندان اوین پرکشید و رفت»(2).

رحمانی، در شرح وضعيت فوق، می نويسد که حکومتيان تصميم به «توقف کامل فعاليت های ملی ـ مذهبی ها» گرفته بودند و در نتيجه، در آبان ماه 1389، مهندس سحابی پذيرفته بود که عده ای از گروه ملی ـ مذهبی ها به خارج بروند. به اين دليل، و بخصوص در پی مرگ مهندس سحابی و قتل دخترش هاله، ما خارج نشينان شاهد آمدن آنها به خارج بوده ايم. از ميان دو عضو باقی مانده از آن گروه سه نفری که صدای آلمان درباره شان نوشته، رضا عليجانی در يکسالهء اخير در پاريس و لندن يک پای ثابت تلويزيون های بی.بی.سی و صدای امريکا و عضو سخنران گردهمائی های مختلف بوده است. اکنون هم تقی رحمانی به او پيوسته و اولين مقاله اش را در سايت راديو زمانه منتشر کرده و از اين پس بايد منتظر حضور مداوم او نيز در تلويزيون ها و همايش ها باشيم.

اينکه کسی جان و زندگی اش را بردارد و از کشورش خارج شود، بخصوص اگر که شمشير تهديد 14 سال زندان و تبعيد در وطن بالای سرش آويزان باشد، امر کاملاً قابل درک و تأئيدی است. خود رحمانی می نويسد: «کوچ کردن ـ چیزی که در فرهنگ شریعتی هجرت خوانده می‌شود ـ در ۵۲ سالگی، چندان جذاب و آسان نیست». و می افزايد: «بی گمان اين شرح حال هزاران هزار نفری است که به اجبار ایران را ترک کردند، اما بیان تجربه هر فرد به اشتراک گذاشتن درک و شرایط خود با دیگران است».

اما تعبير «هجرت»، عطف به سابقه ای که اين پديده در تاريخ اسلام دارد (آن سان که تقويم اسلامی، چه در شکل قمری و چه در وجه شمسی اش ـ «هجری» خوانده می شود)، دارای معانی خاصی است که اشارهء خود رحمانی ما را وا می دارد که به آن توجه بيشتری نشان دهيم.

رحمانی اين معنا را به سادگی چنين شرح می دهد: «[کوچ کردن] چندان جذاب و آسان نیست. مگر اینکه جان به لب رسیده باشد یا وظیفه‌ای در پیش رو که رفتن را توجیه کند» و ي نيز اينکه «چه سخت است دوری از مادری که صبوری در پایش تجربه آموخته، و زن و فرزند. اما زمانی که تحلیل و وظیفه و اعتقاد عملی ایجاب کند، باید انجام [اش] داد».‌‌

او خود توضيح می دهد که پس از مشورت های بسيار با موافقان و مخالفان اين کار، و عطف به «وظيفه»ای که بر گردهء خود می ديده، تصميم به خروج از کشور گرفته است. اين وظيفه چيست؟ در بيان رحمانی ما به دو نوع توضيح در اين مورد بر می خوريم.

از يکسو می نويسد: «در نزدیک مرز، جایی که خاک ایران بود، آرزویم این بود که انسان بمانم، به کشورم وفادار باشم و برای آزادی تلاش کنم». و در اواخر نوشته اش نيز می افزايد که: «مطمئن هستم که ایران آبستن حوادث جدیدی است که می‌تواند برای "دموکراسی‌خواهی" مغتنم باشد، اما مطمئن نیستم که جامعه بتواند از این واقعیت‌های جدید استفادهء مفید کند. می‌خواهم برای اطمینان و تقویت امکان استفاده از موقعیت‌های جدید در راه دموکراسی ‌خواهی تلاش کنم».

پس آن وظيفه که ذکر شد ربط مستقيمی دارد با «دموکراسی» و «دموکراسی خواهی» که تقی رحمانی بخاطرش زن و دو فرزند و مادر خويش را پشت سر نهاده و آمده است تا «در راه آن تلاش کند». در واقع، در ذهن او، هجرت در ظل اين وظيفه است که معنائی شريعتی وار بخود می گيرد و بصورت «تولدی دوباره يا ديگر» متجلی می شود.

اما، تفاوت «تولد» با «تولدی ديگر» در آن است که ذهن آن کس که متولد می شود لوحی سفيد و نانوشته است، ولی آنکه به «تولدی ديگر» تن می دهد ـ مثلاً، در مورد تقی رحمانی ـ کوله باری از تجربه و عقيده و ايمان و ايدئولوژی را با خود حمل می کند. به همين دليل ما مجبوريم که در احوال اين «مهاجر» که در لحظهء عبور از مرزهای خاکش آرزوی رسيدن به دموکراسی را در سر و دل می پروراند تعمق کرده و باطن آن آرزو را بشکافيم؛ بخصوص که لااقل در اين سه دهه ديده ايم که «دموکراسی» مفهوم گل و گشادی است که ظالم و مظلوم، و حاکم و محکوم، همگی خواستار و مجری آن معرفی شده اند.

در نوشتهء تقی رحمانی به اين نکته نيز اشاره شده است که عهده دار شدن وظيفه دارای ايجابات و لوازمی است که، بدون مجهز بودن به آنها، شخص وظيفه مند ممکن است نتواند از عهدهء اجرای وظايفش برآيد. رحمانی به اين مجهز بودن خويش نيز اشاره می کند و، مثلاً، در تعليل تصميم به خروج از کشورش می نويسد: «عده‌ای پیشنهاد رفتن به خارج را مطرح می‌کردند. دلیل آنان این بود که زیستن جنینی و حداقلی برای تو کافی نیست و در زندان چیز جدیدی به خود اضافه نمی‌کنی، اما خارج عرصه جدیدی است که باید بیازمایی... جالب این بود که در بند 350 زندان اوین یکی از زندانیان دانشجو که جوان پر شر و شوری است، به من گفت که نباید به زندان می‌آمدی، باید به خارج می‌رفتی، زندان برای تو تکرار است. تو برای ما حرف‌ها و عمل نو داشتی. نسل من از تو چیزهای نو و جدید دیده است. در خارج مفید‌تر هستی. [يا] دلایل عمده [ی موافقان هجرت و کوچ] این‌ها بود: در زندان آن‌قدر مفید نیستی که در خارج مفید خواهی بود. [آنها] به دلایل گوناگون این مفید بودن را بر می‌شمردند؛ 1. تجربهء طولانی، 2. توان ارائه تحلیل، 3. توان کاری.» رحمانی البته، با شکسته نفسی، می گويد که آنها: «این دلایل را در حد توان من می‌خواستند و اغراق نمی‌کردند»

باری، رحمانی در اين نوشته، متآسفانه، چندان به ماهيت «وظيفه» ای که او را به راه هجرت کشانده نمی پردازد اما می توان در جای جای مطلب اش اشاراتی را يافت که اين ماهيت را کم و بيش مشخص می سازند. مثلاً، می نويسد: «هدف [همهء کارگزاران امنيتی ِ حکومت] یکی بود؛ توقف کامل ملی – مذهبی‌ها و فعالانی مانند من به هر شکل ممکن». به همين دليل هم بود که: «مهندس سحابی رفتن بعضی افرادی که م. م [ملی ـ مذهبی] بودند را تأیید کرد تا در صورت تمایل خود به خارج بروند و در چارچوب آرمان های ملی- مذهبی فعال شوند».

بدينسان، در می يابيم که سخن آن دانشجوی زندانی، مبنی بر اينکه «خارج عرصهء جدیدی است که باید بیازمایی» را نبايد به معنای تغييری در ديد و انديشهء رحمانی دانست بلکه او قرار است در خارج هم دنبالهء فکرها و وظيفه های هميشگی خويش را بگيرد و آنها را به پيش ببرد. يعنی، اکنون تقی رحمانی نيز به جمع ملی ـ مذهبی ها و اصلاح طلبان سابق و لاحقی پيوسته است که قرار بوده، با توافق رهبر فقيدشان، «به خارج بروند و در چارچوب آرمان های ملی- مذهبی فعال شوند».

اينگونه است که اکنون با نيروی تازه نفس ديگری روبرو هستيم که «تجربهء طولانی، توان ارائه تحلیل و توان کاری» دارد و آمده است تا «در چارچوب آرمان های ملی- مذهبی» تلاش و فعاليت کند و مآلاً کشور و ملت ما را به آن «دموکراسی» برساند که معنايش را بايد در «چارچوب آرمان های ملی- مذهبی» جستجو کرد و فهميد. يعنی، آن جوان انقلابی 37 سال پيش دبيرستانی در قزوين، هم اکنون در 52 سالگی آمده است تا ما را به «عصر طلائی» امام (که می گويند از دوران اقامت خمينی در پاريس شروع شده و تا استعفای مهندس بازرگان ادامه داشته است) برگرداند و زيان هائی را که «غير خط امامی ها» به ايران و اسلام زده اند با ايجاد و گسترش يک افق نوين ملی ـ مذهبی جبران کند.

براستی با آقايان عليجانی و رحمانی باید در کدام موضع و چهارچوبی مواجه شد؟ آيا برای کسانی که مدعی سکولار ـ دموکراسی هستند هنوز روشن نيست که الصاق و سنجاق کردن «مذهبی بودن» به «ملی بودن» يک پديدهء خطرناک اسلاميستی است که بايد به جد با آن مبارزه کرد؟ بنظر من، وظيفهء همهء آنان که به سکولار ـ دموکراسی انحلال طلب اعتقاد دارند آن است که، در برابر اين وضعيت صريح و آشکار، و در برابر اين حريفان از راه رسيده که «هجرت» را با «مجاهده» يکی دانسته و با ترک «يار» و «ديار» آمده اند تا مجدانه آرمان های خود را به هزينهء ملت ايران متحقق سارند مواضعی سنجيده و روشن بگيرند.

ملی بودن يک ويژگی سياسی و يک اصل بنيادی سياست ورزی در هر جامعه ای است. «ملی»، که مخفف «ملتی» است، صفت اعتقاد داشتن به حاکميت «ملت» (اين پديدهء مرکب ازگرد هم آمدن همهء عقايد و فرهنگ ها و باور ها در يک مرز سياسی) است؛ حال آنکه «مذهبی» صفتی سياسی نيست و بيشتر در حوزهء وجدانيات از يکسو، و زندگی اجتماعی از سوی ديگر، کاربرد دارد و اگر آن را وارد حوزهء سياست کنيم بلافاصله صفت «ملی بودن» را از دست می دهيم؛ چرا که می خواهيم، از طريق دستيابی به قدرت، شريعت مذهب خود را پايهء ادارهء جامعه قرار دهيم؛ امری که مآلاً به انواع مختلف همين «حکومت اسلامی» می انجامد که سی و سه سال است در حال تجربه کردن اش هستيم.

در عين حال يک نيروی «مذهبی» نمی تواند راهگشای جامعهء خود بسوی دموکراسی باشد، چرا که عمل و آرزو و هدف خويش را در «چارچوب آرمان های مذهبی» خويش می فهمد و تبليغ می کند؛ جال آنکه دموکراسی زمين آماده برای پرورش و تبليغ همهء عقايد دينی، مذهبی، ضد دينی، و خدانشناسانه است.

البته که يک معتقد موسوم به «ملی ـ مذهبی» می تواند در ظل يک دموکراسی فعاليت کند، اما فقط اگر پذيرفته باشد که، از يکسو، ايجابات دموکراسی نسبت به «چارچوب آرمان های ملی- مذهبی» اش برتری و اولويت دارند و، از سوی ديگر اينکه، با پذيرش دموکراسی، هرگونه «مذهبی بودن» فاقد معنا و کارکرد سياسی شده و به سطح عقايد شخصی و وجدانی افراد کاهش می يابد.

تنها در آن صورت است که در عرصهء سياسی (و نه برنامه ای) يک حزب «دموکرات مسيحی» فرق چندانی با يک حزب «دموکرات» ندارد و در اين زمينه تفاوت عمده آن است که در حزب نخستين صفت «مسيحی» بودن همچون نخ تسبيحی اعضاء را بهم متصل می سازد، بی آنکه عقايد مذهبی آنان بتواند تأثيری در کيان جامعهء دموکرات (که لزوماً سکولار هم هست) بازی کند.

آقای رحمانی، در اواخر نوشتهء خود، اشاره کرده اند که: «خوشحال خواهم شد [اگر] تمام کسانی که نگران چگونه ماندن من هستند، مرا از نصایح و نقدهای خود بی‌نصیب نگذارند». و اين کلمات وظيفه ای را بر عهده و گردهء من خواننده (که نمی توانم شجاعت ها و رنج ها و پايمردی های کسانی چون تقی رحمانی، نرگس محمدی و هدی صابر و خانواده هاشان را انکار کرده و يا بی اهميت و حتی نالازم بدانم) می گذارد تا هم «نگران چگونه ماندن شان» باشم و هم از «نقد گفتار و رفتارشان» شانه خالی نکنم.

پس، در عين خوش آمدگوئی به آقای تقی رحمانی، بعنوان مردی از سلالهء شجاعان و رزمندگان عقيده، و آرزوی اينکه زندگی در غربت برخی از آلام و دردها و رنج های او را تخفيف دهد و بزودی روزی برسد که به ديدار نرگس و علی و کيانای خويش و نيز وطن زيبا و ارجمند همهء ما نائل شود، نمی توانم از اين يادآوری دريع کنم که شايد بهتر باشد او، در سرآغاز اين تولد دوباره، لمحه ای نفس تازه کند، به گذشته بيانديشد، با جهان نو آشناتر شود، و پيش از آغازيدن به صدور احکامی جزمی و بيان «حرف‌ها و عمل نو» «در چارچوب آرمان های ملی ـ مذهبی» دست اندر کار فعاليتی سازنده شود تا نسل نو نيز از او «چیزهای نو و جدید» ببيند.

شک نيست که برای نو کردن جهان نخست بايد ذهن نوانديش داشت و ذهن نوانديش همواره از تقيد در «چارچوب آرمان ها»ئی که درونمايه ای جز «ايدئولوژی» ندارند گريزان است. پس، آرزو کنيم که اين مهاجر تازه نيز بکوشد تا جهان بيرون از «چارچوب آرمان های ملی ـ مذهبی ِ» خويش را نيز ديده و درک نمايد و سپس، اگر راهی بهتر نيافت، نسبت به فراخواندن اين جهان پهناور به مقيد شدن در آن چارچوب تنگ اقدام کند.

1. http://www.radiozamaneh.com/politics/2012/03/16/12049

2. http://www.newsecularism.com/2011/11/21.Monday/112111.Reza-Alijani-Now-is-not-the-time-for-National-Comgress.htm






iran#

بايگانی وبلاگ