سه‌شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۳

آقای پیکتی، اینکه برنده همه چیز را تصاحب می کند مسأله است Mr. Piketty, Winner-Take-All is the Problem

آقای پیکتی، اینکه برنده همه چیز را تصاحب می کند مسأله است
سام قندچی
Mr. Piketty, Winner-Take-All is the Problem
هشت ماه پیش در آوریل 2014 در پی انتشار ترجمه انگلیسی کتاب تازه توماس پیکتی تحت عنوان "سرمایه در قرن بیست و یکم" هیجانی ناگهانی در میان چپ گرایان به وجود آمد. کتاب اساساً نابرابری ها را در کشورهای توسعه یافته بر مبنای انباشت سرمایه توضیح می دهد و نتیجه گیری می کند که نابرابری ها به دلیل درآمدهای کسب نشده است که از طریق ارث منتقل می شوند (درآمدهای کسب نشده به درآمدهایی نظیر سود سهام یا بهره بانکی اطلاق می شود که از طریق کار به دست نیامده است و با انباشت سرمایه افزایش می یابند). گرچه این نقل داستان ساده ای برای فقرا است که فکر کنند آنچه برسرشان آمده به این خاطر است که ثروتمند متولد نشده اند اما واقعیت از این دیدگاه ساده دلانه فرسنگها فاصله دارد. خوشبختانه پژوهشگران تیزبینی نظیر جفری فرنکل از دانشگاه هاروارد داده های ارائه شده توسط آقای پیکتی را به دقت و با صداقت مورد بررسی قرار داده اند (1).

اصل مسأله تحلیل است و نه داده ها. پیکتی مرا به یاد پرودون می انداز که کتاب "فلسفه فقر" را نوشت که در آنجا بسادگی مالکیت خصوصی را دزدی قلمداد کرده و به این طریق به فقرا احساس خوبی در مورد نابرابری می داد. داستان او برای فقرا تسلی دهنده بود اما از نظر علمی غلط بود. مارکس نقد پرودون را در کتاب "فقر فلسفه" نوشت که بیشتر بحثی در مورد تئوری اقتصاد است و داده های چندانی ارائه نکرده بود. "فقر فلسفه" مارکس را سالها پیش در نوشتار "یک تئوری ارزش ويژه" مفصلاً بحث کرده ام. مارکس نشان می دهد که تحلیل اقتصاددانان کلاسیک نظیر آدام اسمیت و دیوید ریکاردو در مقایسه با پرودون راه انجام آنالیز علمی از اقتصاد سرمایه داری است و نه آنچه پرودون ارائه کرده است. مارکس بمثابه یک سوسیالیست نسبت به اقتصاددانان سرمایه داری نظیر اسمیت و ریکاردو منتقد بود اما علم را فدای احساسی گری در تئوری اقتصادی نمی کند. مارکس داده های آماری را مدتها پس از آن تاریخ در اولین جلد کاپیتال منتشر کرد.

متأسفانه مارکسیستها امروز بسیار از روش مارکس عقب افتاده اند و برای برخورد احساسی پیکتی هرچند با داده های زیاد آماری را جشن گرفته اند بدون آنکه به یاد آورند آنچه که مارکس در جلد سوم کاپیتال در مورد "قانون بازگردان نزولی" انباشت سرمایه بحث می کند. اشتباه در خط کش اندازه گیری وقتی که داده های اقتصادی باید فهمیده شوند مختص پرودون نبوده و همین امر در مورد پیکتی نیز صادق است. بازگردان بر مبنای ارزش حقیقی و نه قیمت صوری محاسبه می شود آنچه که مارکس در جزئیات تفاوتش را در جلد اول سرمایه توضیح داده است.  البته تا زمان انتشار جلد سوم کاپیتال که پس از مرگ مارکس توسط فردریک انگلس منتشر شد، پرودون دیگر مدتها بود که به فراموشی سپرده شده بود.

برعکس پرودون و پیکتی، مارکس نشان می دهد که نابرابری نتیجه *درآمد کسب شده* است. به عبارت دیگر، حتی انبساط و انقباض ثروت حاصل از ارث در جوامع صنعتی بر مبنای بازگردان سرمایه در جواع صنعتی صورت می گیرد حتی اگر که ثروت در جامعه پیش صنعتی دوران فئودالی انباشت شده باشد. حالا، در زمان امروز چگونه است؟ آیا می شود نابرابری دز جوامع فراصنعتی را از طریق تئوری ارزش اضافی مارکس توضیح داد؟ در واقع در سکتور صنعتی اقتصاد، همچنان تئوری ارزش اصافی مارکس کار می کند و نابرابری ها در آن سکتور اقتصاد را نشان می دهد، اما هرچه بیشتر اقتصاد اطلاعاتی رشد می کند، دیگر سکتور صنعتی بخش اصلی اقتصاد نیست. پس چگونه می توانیم نابرابری در سکتور فراصنعتی اقتصاد را توضیح دهیم؟

پاسخ به سؤال بالا چالش مقابل متفکران اقتصاد فراصنعتی در 50 سال گذشته بوده است. اصطلاح جامعه فراصنعتی با کتاب دانیل بل که به همین نام است مطرح شد. دانیل بل که سه سال پیش درگذشت  روی "تئوری دانشی ارزش" کار می کرد که در سال 1989 درباره اش نوشته بود. برای نامه دانیل بل لطفاً به لینک زیر مراجعه کنید (2). خبر ندارم که دانیل بل اصلا این پروژه را تمام کرده باشد. اما رساله ام در مورد اینموضوع که دانیل بل در این نامه درباره اش نظر داده است در سال 1989 نگاشته شده بود (3). نکته در مورد بحث نابرابری را بطور جداگانه در پی دیدن تجربه بحران 2001 در سیلیکان ولی، در سال 2003 تحت عنوان "عدالت اجتماعی و انقلاب کامپيوتری" منتشر کردم. این نوشتار به روشنی نشان می داد که نابرابری جدید در سکتور فراصنعتی اقتصاد که با رشد جامعه اطلاعاتی در حال گسترش است، مافوق سودی برای خالقانش بوجود می آورد و این امر ابداً به شکل گیری ارزش اضافی در سکتور صنعتی که کماکان حقیقت دارد، ارتباطی ندارد (4).

این تئوری بطور وسیعتر توسط رابرت فرانک، احتمالاً بدون آگاهی از رساله "يک تئوری ارزش ويژه" سال 1989 اینجانب، تحت عنوان "برنده همه چیز را تصاحب می کند" در سال 2001 منتشر شد (5). در واقع عبارت "برنده همه چیز را تصاحب می کند" برای توصیف این پواقعیت اقتصادی جدید که باعث رشد نابرابری در سکتور اقتصادی فراصنعتی می شود، بسیار مناسب است. فقط نگاهی به ثروت افرادی نظیر مارک زوکربرگ این پدیده جدید اقتصادی را در زمان ما، به وضوح نشان می دهد.

سؤال این است که در مورد نابرابری حاصل از این واقعیت تازه اقتصادی چه می توان کرد؟مالیات تصاعدی در همه اقتصادهای عمده جهان واقعاً کاری است که دولت ها می توانند بکنند و می کنند و همانگونه که آقای فرانکل اشاره می کند "تصور کنید که در آینده ما در دنیای پیکتی زندگی کنیم که ارث و درآمد کسب نشده به نابرابری های درآمدی دامن میزنند. آیا اکثریت 99 درصد جامعه همچنان قانع می شوند علیه منافع خود رأی دهند؟" مضافاً آنکه می دانیم نه اقتصادهای کمونیستی که اجرت را بر مبنای کار پرداخت می کردند و نه اقتصادهای دولت رفاه اروپایی که در آنها پرداخت برحسب نیاز شکل گرفت، نتوانستند مساله عدالت اقتصادی را حل کنند. در زمان ما، بسیاری از آینده نگرها معتقدند که از ابتکارهای غیردولتی نظیر آنچه اریک درکسلر و پیتر دیاماندیس برای ایجاد فراوانی مطرح کرده اند، استفاده شود (6).

صرفنظر از اینکه هرکدام از این راه حل های پیشنهادی بعنوان راهکاری در مقابل نابرابری در قرن بیست و یکم تأثیری بر مسأله بگذارد، معتقدم درک نابرابری به دلیل نتیجه مکانیسم "برنده همه چیز را تصاحب می کند" در سکتور فراصنتعی اقتصاد، نخستین گام برای یافتن راه حل برای مسأله است. "قانون بازگشت پرشتاب" مطرح شده توسط ری کورزویل به عبارتی نوعی پادزهر در برابر گرایشی است که مارکس در اقتصادهای سرمایه داری با عنوان "قانون بازگردان نزولی" توصیف کرده است. سعی کرده ام تئوری کورزویل را در عرصه تولید غذا بعنوان راهی برای دستیابی به فراوانی غذا که نیاز اولیه بشر است، به کار برم، . به نوعی با مسأله نابرابری از طریق ایجاد فراوانی روبرو شوم. امیدوارم آنچه در مورد معضل غذا مظرح شده بتواند برای نیازهای اولیه دیگر بشر یعنی پوشاک، مسکن، آموزش و بهداشت نیز به کار رود. این موضوع هدف از نوشتن "بازگشت پرشتاب در توليد غذا" بوده است (7).

متأسفانه اقتصاددانان حرفه ای، دانیل بل را در عرصه اقتصادی جدی نگرفتند و همواره به او بعنوان جامعه شناس می نگریستند. اما نیم قرن بعد می بینیم که درستی پیش بینی های دانیل بل در مورد ظهور جامعه فراصنعتی ثابت شده است. امیدوارم امروز اقتصاددانان حرفه ای به آنچه ری کورزویل با "قانون بازگشت پرشتاب" مطرح می کند، توجه بیشتری مبذول کنند چرا که طرح کورزویل ممکن است که جهت راهیابی درباره نابرابری های قرن بیست و یکم، مؤثر افتد.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ

http://iranscope.blogspot.com
http://www.iranscope.com
http://www.ghandchi.com

بیست و هشتم
آبان ماه 1393
November 19
, 2014
 
پانویس:
1. Jeffrey Frankel, Piketty’s Missing Rentiers, Sept 18, 2014
http://goo.gl/Kup9e4
 

2. نامه دانیل بل به سام قندچی مورخ 5 سپتامبر 1989
http://www.ghandchi.com/Bell090589.jpg

3. يک تئوری ارزش ويژه، اول سپتامبر 1989
http://www.ghandchi.com/297-uniqueness.htm 
 
4. عدالت اجتماعی و انقلاب کامپيوتری، نهم ماه اوت 2003
http://www.ghandchi.com/238-SocialJustice.htm

5. Robert Frank, Talent and the Winner-Take-All Society, December 10, 2001
http://goo.gl/98EFoF 
 
6. چگونه اقتصاد را درست کنیم، 24 ماه اوت 2011
Bill Clinton Discusses “Moonshots” with Peter Diamandis, Endorses Abundance
http://goo.gl/thp1g4
7.  بازگشت پرشتاب در توليد غذا
Accelerated returns in food production
متون برگزیده:


Mr. Piketty, Winner-Take-All is the Problem
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/835-piketty-winnertakeall-english.htm


آقای پیکتی، اینکه برنده همه چیز را تصاحب می کند مسأله است
http://www.ghandchi.com/835-piketty-winnertakeall.htm
Thomas Piketty's book "Capital in the Twenty-First Century" has become an overnight sensation with the leftists since its English edition was released 8 months ago in April 2014. The book basically explains inequality in developed countries by capital accumulation and concludes that inequality is because of unearned income and is passed down by inheritance. Although this may sound like an easy way for the poor to feel that all that has happened to them is because they were not born rich but reality is far from this naive view of inequality. Thanks to many astute researchers such as Jeffrey Frankel of Harvard, Piketty's data have been examined thoroughly and honestly (1).

The problem is analysis and not the data. Piketty reminds me of Proudon, who wrote the "Philosophy of Poverty" where simply calling private property as theft made the poor feel good in thinking about inequality. His story was like a solace for the poor but it was scientifically incorrect. Marx wrote a critique of Proudon in his book "Poverty of Philosophy" which was more about economy theory and did not present much data. Long time ago, I discussed Marx's "Poverty of Philosophy" in details in my paper "A Theory of Uniqueness Value." Marx showed the analysis of classical economists like Adam Smith and David Ricardo in contrast to Proudon to be the way to do scientific analysis of capitalist economy than the presentation of Proudon. Marx as a socialist was critical of capitalist economists like Smith and Ricardo but would not sacrifice science in favor of sensationalism in economic theory. Marx's actual data was presented a long time later when he published his first volume of Capital.

Unfortunately Marxists today have fallen so much behind Karl Marx's approach and are celebrating a sensationalist approach of Piketty albeit with a lot of data without even remembering what Marx showed in his third volume of Capital where he discussed his "Law of Diminishing Returns" about capital accumulation.  This error in the yardstick when understanding economic data was not only particular to Proudon but the same goes for Piketty. The returns are measured in actual value and not the nominal price which is what Marx had shown in minute details in the first volume of Capital. Of course, by the time of publication of third volume of Capital, which was published posthumously by Frederick Engels, Proudon had long been forgotten.

Contrary to Proudon and Piketty, Marx showed that inequality is derived from *earned* income. In other words, even the inherited wealth expands or contracts, based on the return of capital in the industrial society even if it had been accumulated in pre-industrial feudal era. Now, how about today? Can we explain the inequality of the post-industrial society by Marx's Theory of Surplus Value? Actually in the industrial sector of the economy, still the theory of surplus value works fine and shows the reason for inequality in that sector, but the more information economy grows, industrial sector is not the main sector of economy anymore. Then how can we explain inequality in the post-industrial sector?

The answer to the above question has been the challenge of post-industrial thinkers in the last 50 years. Late futurist Daniel Bell himself who coined the term Post-Industrial Society was working on a "Knowledge Theory of Value" and wrote to me about it in 1989. For Daniel Bell's letter, please see the link noted below (2). I do not know if Daniel Bell ever finished that project. But my paper about the topic which he had commented about in his letter, was written in 1989 (3). The point about inequality I published separately in 2003 under the title of "Social Justice and the Computer Revolution" after the 2001 economic downturn in Silicon Valley. The writing clearly showed that the new inequality in the post-industrial sector of economy, which was growing with the growth of Information Society, was still related to the *earned* income, albeit in the new economic sector, but it was based on the valuation of products as best, or considered the best, creating a superprofit for their creators, and this had nothing to do with formation of surplus value of the industrial sector which was still valid. (4).

This theory was more widely presented by Robert Frank, maybe not knowing about my "Theory of Uniqueness Value" of 1989, and he called the theory as "winner-take-all" in 2001 (5).  Actually Mr. Frank's wording "winner-take-all" is very appropriate to describe the new economic  phenomena which is responsible for the growth of inequality in the post-industrial sector of post-industrial economy. Just looking at the wealth of individuals like Mark Zuckerberg exemplifies this new economic phenomena of our times.

The question is what can be done about inequality rising from this new economic reality? Progressive taxation is used in all major economies which is really what governments can do and are doing and as Mr. Frankel notes "imagine that in the future we lived in a Piketty world, where inheritance and unearned income fueled stratospheric income inequality. Could a majority of the 99% still be persuaded to vote against their self-interest?" Moreover we know that neither Communist economies based on payment for the work, nor European welfare states using the need based compensation were able to solve the problem of economic injustice. In our times, many futurists are convinced to use non-governmental initiatives such as those proposed by Eric Drexler and Peter Diamandis to create abundance (6).

Regardless of whether any of these new proposed solutions to address the 21st Century economic inequality will make a dent in the problem, I believe the correct understanding of inequality in our times as consequence of a winner-take-all mechanism in the post-industrial sector of the economy, is the first step in finding solutions for the problem. Ray Kurzweil's "Law of Accelerated Returns" is in a way an antidote to Marx's description of the trend he described about capital accumulation in his "Law of Diminishing Returns" for industrial economies. I have tried to apply Kurzweil's theory to look at food production, as a way to be able to achieve abundance of food, a basic need of humans, in other words to address inequality by creating abundance. I hope what is presented on the food issue can be useful to apply to other human needs such as clothing, housing, education and health. This was my goal in writing "Accelerated Returns in Food Production" (7).

Unfortunately, mainstream economists did not take Daniel Bell seriously in economics and considered him just a sociologist. A half century later, we see predictions of Daniel Bell about coming of the post-industrial society proved to be the most correct. I hope today our mainstream economists pay more attention to what futurist Ray Kurzweil is proposing in his "Law of Accelerated Returns" because his proposal may prove to be the key in addressing inequality in 21st Century.
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.ghandchi.com
http://www.iranscope.com
November 19, 2014
 
Footnotes:
1. Jeffrey Frankel, Piketty’s Missing Rentiers,  Sept 18, 2014
http://goo.gl/Kup9e4
2. Daniel Bell, A letter to Sam Ghandchi, Sept 5, 1989
3. A Theory of Uniqueness Value, Sept 1, 1989
4. Social Justice and the Computer Revolution, August 9, 2003
5. Robert Frank, Talent and the Winner-Take-All Society, December 10, 2001
http://goo.gl/98EFoF
6. How to Fix the Economy?, August 24, 2011
Bill Clinton Discusses “Moonshots” with Peter Diamandis, Endorses Abundance
http://goo.gl/thp1g4
7. Accelerated returns in food production, August 19, 2012
http://www.kurzweilai.net/accelerated-returns-in-food-production
Featured Topics:
 

دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۳

فیس بوک فارسی ایرانسکوپ، تازه ترین مطالب منابع


http://www.facebook.com/ghandchi
اگر دوست داشتید برای تازه ترین مطالب منابع دیگر سری هم به فیس بوک فارسی ایرانسکوپ بزنید

چند لینک از مطالب سالهای پیش در وبلاگ ایرانسکوپ

http://iranscope.blogspot.com/2014/11/blog-post_17.html
چند لینک از مطالب سالهای پیش در وبلاگ ایرانسکوپ

******

پژوهش تاریخی: ظهور و سقوط رایش سوم

آيا مي دونيد قبر امير كبير كجاست ؟

دست‌خط امیرکبیر خطاب به ناصرالدین شاه

شعر فروغ فرخزاد که نام او را از ليست کتاب شاعران معاصر حذف کرد

حلية المتقين

درفش کاويانی-چند کتاب

گذری كوتاه در تاريخ ايرانيان در اينترنت/هوشیار نراقی
هنگامه ای دیگر-- حسن رشدیه پدر فرهنگ جدید ایران

فکاهي- از امروز ببعد حرف مفت قبول نميشود

فایل صوتی نامە فرزاد کمانگر خطاب بە معشوقەاش

 
 

یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۳

توکویل در مورد مذهب و اسلام

http://iranscope.blogspot.com/2014/11/blog-post_16.html
توکویل در مورد مذهب و اسلام
http://iranscope.blogspot.com/2014/11/blog-post_16.html

انسان در عين  تمايل بي نهايت براي زيستن، به زندگي لعنت ميکند، در حالیکه از نابود شدن مي هراسد...

"در بدو ورودم به آمریکا جنبه مذهبی کشور اولین چیزی بود که توجه مرا بخود جلب کرد، هر چه بیشتر در آنجا ماندم، بیشتر نتائج سیاسی این وضعیت را ملاحظه کردم.  در فرانسه همیشه روحیه مذهبی و روحیه آزادی را دو حرکت در جهت متضاد هم دیده بودم.  اما در آمریکا دیدم که در نهایت این دو متحد بودند و مشترکأ بر کشور مشترکی حکم میراندند.  علاقه ام به کشف علت این پدیده روز به روز افزایش مییافت.  برای راضی کردن خود، از اعضأ همه فرقه های مذهبی سوال کردم، بویژه از جامعه روحانیون که منبع همه مذاهب گوناگون و بویژه در ادامه آن صاحب منفعت، سوأل کردم.  بعنوان عضوی از کلیسای کاتولیک، بویژه در ارتباط با چندین کشیش آن مذهب که با آنان از خیلی نزدیک اشنا بودم، قرار گرفتم.  به هر یک از آنان تحیر خود را بیان داشتم و شک خود را توضیح دادم.  دیدم آنها فقط درباره موضوعات جزئی با هم اختلاف داشتند، اما  جملگی حیات صلح آمیز مذهب در کشور خود را اساسأ با جدائی مذهب و دولت مرتبط میدیدند.  حتی لحظه ای تردید نمیکنم این موضوع را تأیید کنم که در تمام مدت اقامتم در آمریکا حتی یک نفر از روحانیون یا مردم عادی را ندیدم نظری غیر از این نکته را ابراز کند....

"مدت کوتاه سه سال نمیتواند هرگز تجسم انسان را سیر کند، و نه آنکه شادی های ناکامل این دنیا دل وی را راضی کنند.  انسان بتنهائی، از میان همه مخلوقات، تحقیر برای وضع طبیعی زیستن را بنما میگذارد، و در عین تمایل بی نهایت برای زیستن، او به زندگی لعنت میکند، در حالیکه از نابود شدن می هراسد.  این احساسات متفاوت مرتبأ روح وی را به اندیشه به وضعیت آینده متمایل میکند، و مذهب این تفکرات وی را به دور دست ها میبرد.  مذهب، به عبارت ساده نوع دیگری از امید است.  انسانها نمیتوانند اعتقاد مذهبی خود را بدون عدم انطباق فهم خود،  و یک نوع تحریف خشونت بار خصلت حقیقی خود، ترک کنند، و به طور مغلوب نشدنی به احساسات وارسته خود باز میگردند.  بی ایمانی یک اتفاق است، و اعتقاد تنها وضعیت ثابت بشریت است...وقتی یک مذهب،  امپراطوری خود را تنها بر مبنای خواست فناناپذیری که در قلب هر بشری هست بنا میکند، آن زمان ممکن است که قلمرو جهانی را بطلبد، اما هنگامیکه خود را به دولت متصل میکند، بایستی اصولی را بپذیرد که تنها در محدوده ملت معینی قابل قبولند.  در نتیجه، با ایجاد اتحاد با نیروی سیاسی، مذهب اتوریته خود را بر جمعی اضافه میکند، اما امید حکمرانی بر همه را از دست میدهد." [کتاب دموکراسي در آمريکا، Alexis de Tocqueville ص 319-322 متن انگليسي]

نقل قول بالا برگرفته است از مقاله "ايران-جمهوري آينده نگر"

متن انگلیسی نوشتار توکویل نیز به شرح زبر است
“On my arrival in the United States the religious aspect of the country was the first thing that struck my attention; and the longer I stayed there, the more I perceived the great political consequences resulting from this new state of things.  In France I had almost always seen the spirit of religion and spirit of freedom marching in opposite directions.  But in America I found they were intimately united and that they reigned in common over the same country.  My desire to discover the causes of this phenomena increased from day to day.  In order to satisfy it I questioned the members of all the different sects; I sought especially the society of the clergy, who are the depositaries of the different creeds and are especially interested in their duration.  As a member of the Roman Catholic Church, I was more particularly brought into contact with several of its priests, with whom I became intimately acquainted.  To each of these men I expressed my astonishment and explained my doubts.  I found out that they differed upon matters of details alone, and that they all attributed the peaceful dominion of religion in their country mainly to the separation of church and state.  I do not hesitate to affirm that during my stay in America I did not meet a single individual of the clergy or the laity, who was not of the same opinion on this point….
The short space of threescore years can never content the imagination of man; nor can the imperfect joys of this world satisfy his heart.  Man alone, of all created beings, displays a natural contempt of existence, and yet a boundless desire to exist; he scorns life, but he dreads annihilation.  These different feelings incessantly urge his soul to the contemplation of a future state, and religion directs his musings thither.  Religion, then is simply another form of hope itself.  Men cannot abandon their religious faith without a kind of aberration of intellect and a sort of violent distortion of their true nature; they are invincibly brought back to more pious sentiments.  Unbelief is an accident and faith is the only permanent state of mankind.  …When a religion founds its empire only upon the desire of immortality that lives in every human heart, it may aspire to universal dominion; but when it connects itself with a government, it must adopt maxims which are applicable only to a certain nations.  Thus, in forming an alliance with a political power, religion augments its authority over a few and forfeits the hope of reigning over all.”  [Page 319-321 Democracy in America, Vol 1, Vintage Books]
همچنین برای بحثی در مورد نظر توکویل درباره اسلام به مقاله زیر مراجعه کنید

شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۳

جوانان امروز چندان شباهتی به نسل جنبش سبز ندارند

http://iranscope.blogspot.com/2014/11/blog-post_62.html
جوانان امروز چندان شباهتی به نسل جنبش سبز ندارند
http://iranscope.blogspot.com/2014/11/blog-post_62.html
http://www.ghandchi.com/833-new-youth.htm

فقط 5 سال پیش بود که شعارهای "رأی من کو" در خیابانهای ایران طنین انداز شد و هم رژیم و هم جنبش سیاسی را به لرزه انداخت اما دیگر نسلی که امروز می بینیم بدانگونه، اهداف خود را با متانت درخواست نمی کند. بار دیگری نیز چنین وضعی را در تاریخ معاصر ایران دیده ابم. پس از آنکه در اوائل سالهای 1340 درخواست های لیبرالهای ایران برای دموکراسی با سرکوب تظاهرات جبهه ملی در میدان جلالیه روبرو شد دیگر جوانان نسل بعد حتی زحمت پیمودن راه های منطقی و قانونی برای کسب آزادی و دموکراسی را کنار گذاشتند و به جنبش چریکی زیرزمینی روی آوردند.

در واقع نوشته های کسانی نظیر امیرپرویز پویان سرشار از حمله به لیبرالهای جبهه ملی و رفرمیستهای حزب توده بود که از نظر او طرفداران تئوری بقاء بودند و می خواستند وضعی را که از 28 مرداد بوجود آمده است،با همان کژدار و مریزها حفظ کنند؛ و برای بنیانگذاران مشی چریکی وداع با همه تلاشهای رفرمیستی و لیبرالی و اقدام فوری برای کسب خواستها به زور اسلحه راه حل جلوه می کرد و بالاخره راهکار تازه را مسعود احمدزاده با طرح نوشته های رژی دبره در تبلیغ راه کوبا و سلحشوری های چه گوارا تئوریزه کرد.

دیگر کسی حوصله بررسی و تحلیل علل ناکامی ها و راه جوئی لیبرالی نبود. گوئی آنچه اخلاق پروتستانیسم خوانده می شود و سختی های حاضر برای نوید آینده بهتری است نه در شکل لیبرالی بردباری و تلاش برای تغییر تدریجی بلکه بصورت فداکاری و جانباختن برای حل مسائل از طریق نابودی فوری رژیم سرمشق آن نسل شد. حتی سوسیالیسم اروپائی که نیازمند صبر و تحمل بود هیچ طرفداری نیافته و بی ثمر جلوه می کرد و مشی چریکی نوشداروی همه دردها خوانده می شد.

دیگر کارهای تحقیقاتی و فکری تعطیل شد و جمع آوری تفنگ و فشنگ به هدف تبدیل گشت و آن شد که دیدیم و در آستانه انقلاب 57 بزرگترین تشکیلات سکولار لیبرال در ایران یعنی جبهه ملی بیش از چند صد نفر هوادار نداشت و هنگامیکه کریم سنجابی از کابینه بازرگان استعفا داد فقط 200 نفر برای شنیدن حرفهایش به محل جبهه ملی در میدان انقلاب آمدند آنهم در محلی که ورود عموم آزاد بود.

بنظر می رسد نسل جوان حاضر در ایران نیز دیگر از راهکارهای لیبرالی جنبش سبز دورتر و هر روز به آنارشیسم نزدیکتر می شود. در  مورد آنارشیسم به اندازه کافی سخن گفته شده است (1).

جوانان نه از رژیم وعده سرخرمن را می پذیرند و نه از اپوزیسیون. گوئی آنچه در زمان قاجارها از سوی نسل مدرن حرف مفت نگریسته می شد امروز برداشت جوانان هم از رژیم و هم از اپوزیسیون است (2).

این نسل حوصله ندارد با تأمل و گام به گام کاری کند و امیدوار باشد نوادگانش در آسایش زیست کنند بلکه نتیجه فوری هر کاری مدنظرش است و این برخورد را همانقدر نسبت به رژیم دارد که در مورد اپوزیسیون (3).

آیا باید جنبش لیبرالی را برای نرسیدن به نتیجه سرزنش کرد یا رژیم را که اجازه نمی دهد فضای اجتماعی و سیاسی باز شود. هر پاسخی که به این سؤال داده شود تفاوتی در تصمیم نسل جوان ایجاد نمی کند. اگر تغییری جدی و سریع در فضای سیاسی ایران بوجود نیاید، راهکارهای لیبرالی و معقول به سرعت در میان نسل جوان رنگ می بازند. مگر آنکه آزادی احزاب در ایران برقرار شود، نسل جوان به سرعت بسوی آنارشیسم می رود.
 
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://iranscope.blogspot.com
http://www.iranscope.com
http://www.ghandchi.com
بسیت و سوم آبان ماه 1393
November 16
, 2014
 
پانویس:
1. آنارشیسم مسکن است اما درمان نیست
http://www.ghandchi.com/820-anarchism-youth.htm
 
2. فکاهی- از امروز ببعد حرف مفت قبول نميشود
http://iranscope.blogspot.com/2014/11/blog-post_8.html 
 
3. ما چه می گوييم، مردم چه می خواهند
http://www.ghandchi.com/738-what.htm

از واکنش مردم به تحصن نسرین ستوده تعجب می کنم

http://www.ghandchi.com/732-nasrin-sotoudeh.htm
از واکنش مردم به تحصن نسرین ستوده در مقابل کانون وکلا تعجب می کنم
http://iranscope.blogspot.com/2014/11/blog-post_15.html
هنگامیکه خانم نسرین ستوده در زندان بودند مقاله زیر را در مورد رفتار رژیم با ایشان و احترامی که برای ایشان قائلم نوشتم:

نسرین ستوده از زبان کاسپر شاپ ایران
http://www.ghandchi.com/732-nasrin-sotoudeh.htm

Nasrin Sotoudeh According to Iran's Kaspar Schoppe
http://www.ghandchi.com/732-nasrin-sotoudeh-eng.htm


بعد از آزادی از زندان، این وکیل باسواد و شجاع یک لحظه آرامش نداشته و به رغم همه فشارها بر خود و خانواده اش و حتی با وجود باطل شدن پروانه وکالتش که او را از حق تأمین معاش محروم کرده است، به تلاشهای خود برای نهادینه کردن حقوق بشر در ایران ادامه می دهد.

صفحه فیس بوکی "حق کار حق دگراندیشان" این مسأله بیکار شدن مخالفان را که در رژیم سابق و رژیم کنونی و حتی در خارج از کشور گریبانگیر دگراندیشان است بخوبی بیان می کند. مثلاً در زمان شاه اگر شما استاد فیزیک بسیار نخبه ای در دانشگاه بودید در صورتیکه به نظرات سیاسی جریانی در اپوزیسیون تمایل داشتید، ساواک از کار بیکارتان می کرد. همین روش در دوران انقلاب فرهنگی تا به امروز در جمهوری اسلامی تکرار می شود. در خارج هم اگر در رسانه های بین المللی برخی نیروهای سیاسی ایرانی صاحب نفوذ باشند صرفنظر از آنکه کسی چقدر در ژورنالیسم تخصص دارد، توسط آنها یا از استخدام رسمی اش جلوگیری می شود و یا به کارش خاتمه داده می شود. این ها مسائلی است که خوشبختانه خانم ستوده با شجاعت و همچنین صفحه فیس بوکی "حق کار حق دگراندیشان" با ذکر موارد مختلف تبعیض به آن پرداخته اند و خانم ستوده با تحصن خود از حق کار دگر اندیشان دفاع کرده است.*


اما منظور نوشتارم اینکه انتظار داشتم مردم زیادی به خانم ستوده در زمان تحصن به پیوندند. شاید تحصن با تدارک لازم انجام نشده و ممکن است اطلاع رسانی به اندازه کافی صورت نگرفته است.
شاید هم درک درستی از ویژگی های مشخص این تحصن ندارم و به همین جهت این سؤال را مطرح می کنم تا شاید دوستان بتوانند برایم توضیح دهند.

سام قندچی
http://iranscope.blogspot.com
http://www.iranscope.com
http://www.ghandchi.com
بیست و سوم آبان ماه 1393
November 15, 2014 


*حق کار، حق دگراندیشان ...حکومت ها کسانی را که اندیشه شان با آنها متفاوت است, از زندگی محروم و مانع کار, تحصیل, و معاش شان می شوند. ما می گوییم "حق کار, حق دگراندیشان" است.
http://goo.gl/G1g1vs

بعدالتحریر: نسرین ستوده: امروز پرستو [فروهر] به محل تحصن مقابل کانون وکلا آمده بود: http://goo.gl/z5SRqk

مطلب مرتبط
 http://iranscope.blogspot.com/2014/11/blog-post_75.html

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

دو نامه دهخدا به معاضدالسلطنه (ابوالحسن پیرنیا) / 1908 - 1287

دو نامه دهخدا به معاضدالسلطنه (ابوالحسن پیرنیا) / 1908 - 1287 

http://iranscope.blogspot.com/2014/11/1908-1287.html


یادداشت –

پس از قتل میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و ملک المتکلمین در 24 ژوئن 1908، سوم تیر 1287، بسیاری از آزادی‌خواهان هراسیده، از ایران گریختند و دیگرانی تبعید شدند. به گزارش ایرج افشار، محمدعلی شاه چنان از بعض اینها بیزار بود که طالب خون آنها، سرشان را می‌خواست از جمله میرزا علی‌اکبرخان قزوینی (دهخدا)، میرزا اسدالله خان تبریزی (صور)، حسن تقی‌زاده، ابوالحسن معاضد‌السلطنه (پیرنیا) و بسیار دیگر (تقی‌زاده در حدود دویست نفر می‌شمارد) از آن جمله بودند. آنها ابتدا خود را به بادکوبه رسانده، از آنجا به تفلیس و سپس به اروپا رفته، در فرانسه و سوییس و انگلستان پراکنده شدند. از اسناد آن دوره (نامه‌ی میرزا آقافرشچی به معاضد‌السطلنه به روایت ایرج افشار) برمی‌آید که در اوت 1908 دهخدا به پاریس رسیده به همراه یک دو چندنفر دیگر، در پانسیونی اقامت گزیده بود. او در آنجا خیال بازچاپ صوراسرافیل را می‌پروراند. معاضدالسلطنه که از ابتدا سرمایه روزنامه را تامین کرده بود، این زمان در میان مهاجران، در لندن به همراه تقی‌زاده به سر می‌برد. دهخدا، از شدت تنگدستی، در مضیقه‌ی گذران یومیه در پاریس مانده، از معاضدالسلطنه می‌خواست که به او پیوندد تا تسهیل مقدمات چاپ دوباره صوراسرافیل را صورت دهند. نهایت معاضدالسلطنه به پاریس رفت و دیدار کردند. و سپس‌تر شهر ایوردون (Yverdon) در سویس را به اقامت برگزیدند و از آنجا به بازچاپ صوراسرافیل کوشیده و موفق شدند. دو نامه‌ی زیر (از دهخدا به معاضدالسلطنه) نامه‌های سوم و چهارم از کتاب "نامه‌های سیاسی دهخدا" به کوشش ایرج افشار، چاپ 1358، گزیده آمده‌اند که نمایش احوال متضاد - نمودار ناامیدی و به علاوه کوشش بر فراآمدن بر آن - دهخدای جوان در تبعید است.


 نامه اول. 
از پاریس به لندن – 11 اکتبر 1908

تصدقت شوم،

تعجب می‌کنید که چرا فلانی با اینکه امروز در ظاهر و معنی کسی را نزدیکتر از من ندارد در جواب کاغذ یا نوشتجات در شرح حالات خود مضایقه می‌کند؛ مطلب صحیح است.
اما برای جواب فقط باید جنابعالی خودتان را به جای من بگذارید و آن وقت به من حق دهید. یک عمر زندگی سرگردان، یک دنیا استعداد و امید هدر رفته، دو سال با خون دل زندگی و تحمل آن مخاطرات که شرحش برای جناب مستطاب عالی ضرور نیست، و از همه بدتر و موثرتر مایوس شدن از چهار نفر رفیق که برای اتکا و اتکال اخلاقی آخرین ملجاء و بالاترین مایه‌های استرضای قلب ناکام و رمیده بوده‌اند.
انسان هرقدر بر خودش مسلط باشد و هرچند که در مقابل همه نوع ناملایمات نلرزد اما وقتی که تنهایی خود را محقق ببیند، آن وقت تمام امیدهایش مقطوع و ملایمات حیات (اگر باشد) در دهنش تلختر از حنظل خواهد شد.
برای من پاریس حکم طهران و تبعید، حکم تکفیر و گرسنگی در غربت، حکم بدبختی در وطن بود. اگر در میان همه‌ی این مصایب باز یک وقت در حین استغراق در منجلاب بدبختی از گوشه‌ی خیال تصویر یک نفر دوست صادق سر می‌زد و با اشارات روحانی، بستگی مرا به خود و رابطه‌ی خودش را با من ظاهر می‌نمود. اما افسوس که الان تمام دوستان پیش خودم را همیشه جز با یک صورت مهیب و باطن بی حقیقت نمی‌توانم تصور بکنم. و از این رو تقریبن از زندگی و آنچه که در آن هست به غایت زده و متنفرم و گمان می‌کنم که راحت در عزلت کلی یعنی مرگ است.
اما این شهد مصفا خودش مذاق مرا شیرین خواهد کرد یا باید دنبالش رفت و تحصیل کرد؟ اینجا همان نقطه‌ی تردید و موقع امتداد بلیات من شده است. و امیدوارم عنقریب یک عزم مردانه رشته‌ی این تردید را قطع کرده و مرا از این مصایب و جنابعالی را از تذکار آن برهاند.
از عشق‌آباد و ایروان دو کاغذ داشتم که قریب چهل نمره روزنامه خواسته بودند. عجب حکایتی‌ست! مردم تصور می‌کنند که من همان کسم که در طهران در میان لذایذ تام و تمام زندگی محاط به دوستان یکدل و برادران و اقوام با محبت، با اطمینان از معیشت، اگرچه با سختی، و امید مرگ در راه دوستان، وطن و پیروی مردمان راستگو خودم را در معرض مهالک کرده و می‌نوشتم آنچه را که خوب می‌دیدم و هیچ نمی‌دانند که الان یاس تا چه حد و ناامیدی من تا چه اندازه است.
وطن مرا به خود راه نمی‌دهد. دوستان به واسطه‌ی فقر من از من متنفر و فراری شده‌اند. سرابهایی که به نظر من چشمه‌های زلال می‌آمدند الان حقایق خودشان را ظاهر کرده‌اند و چند نفر هم بی اراده و فقط برای اینکه مرا بیشتر اذیت کنند و این چند ساعت یا چند روز آخری مرا هم از این تلخ‌تر و مشوش‌تر بکنند (با یک آلتی که برای شب‌نامه-نگاری هم کافی نیست و برای یک ورق چاپ کردن جان پنج نفر را می‌گیرد و آخرش هم لایقرء و نامفهوم یک ورق چرک‌آبی به دست می‌دهد) شب و روز طعن و طنز می‌زنند که فلانی کاره نیست و فکری جز وقت گذراندن ندارد.
در جواب این اشخاص فقط لازم است بگویم: برادرهای عزیز من! وزارت کردید، ریاست کردید، دزدیدید، بردید، خوردید و الان هم فرقی که در زندگی‌تان پیدا شده است همین است که پولهاتان را آورده‌اید در مملکت آزاد و باتجمل‌تری عیش می‌کنید.
اما آن کسی را که مورد ملامت قرار داده‌اید خودش تا گلو زیر قرض یک نفر زن پانسیونر است که در مقام مطالبه جوابی جز خودکشی ندارد و اهل و عیالش در طهران پریشان و معطل و گذشته از هزاران زحمت و صدمه برای نان یومیه معطلند، و امروز بعد از آنکه دیگر خودتان را تمام کرده‌اید آدمی شصت تومان برای رهایی وطن داده‌اید و اسبابی فراهم کرده‌اید که خدای واحد شاهد است فرستادن اوراقی را که با آن آلت منحوس نوشته می‌شود برای ادنی ژولیک روسیه اسباب ننگ وطن و خود من است.
آیا به که می‌توان گفت که در میان این همه وزرا، رجال، اعیان و متفرقه که امروز به تهمت وطن‌پرستی تبعید شده‌اند، آنقدر فداکاری نیست که دو هزار تومان برای فراهم کردن اسباب طبع یک ورق روزنامه صرف کنند.
در هرحال خیلی روده‌درازی نمی‌خواستم بکنم. پیش آمد. مطلب همان است که گفته‌ام. اگر واقعن حضرت عالی درصدد خدمت باشید باید به هر سرعت که هست به پاریس تشریف آورده و اقلن هزار تومان فوری برای خریدن حروف فقط (اگرچه می‌دانم شما آنقدرها از من مستغنی‌تر نیستید) حاضر کنید و بنده و شما و اگر خواست آقامیرزا قاسم خان دست به کار بشویم.
(حروف‌چین لایق هم درینجا از خود ایرانی‌ها ترتیب داده‌ام که با کمال خوبی حروف می‌چیند و مخارجش هم ارزان است).

العبد، علی اکبر دخو

باز مجدد-ن عرض می‌کنم که در انگلیس ماندن و تابع اوامر زید و عمرو شدن معنی‌ش توسعه دادن اداره‌ی خودپسندهاست [ایرج افشار این را طعن و اشاره به تقی‌زاده دانسته]. آتش مسیو برون [براون] را هم بیش از این خاموش نکنید و ایران را هم بیشتر از اینها رسوا نفرمایید. "برون" هرچه باید بکند خودش پیشتر می‌کرد و بعد از این هم خواهد کرد.        علی اکبر


نامه دوم. 
از پاریس به لندن – 15 نوامبر 1908

تصدق فدایت شوم

هی وعده می‌دهید که دو روز دیگر خواهید آمد. باز کثرت مشغله جلو خیال را می‌گیرد و خلاف عهد موعود مشهود می‌شود.
این بنده بدون هیچ پرده باید عرض کنم که از کثرت بیکاری دیگر نزدیک است دیوانه بشوم و هنوز هم مطمین نیستم که آیا بعد از اینها هم کار منظمی پیدا خواهم کرد یا نه؟
عجالتن کثرت بی‌پولی که تقریبن پیش از رسیدن به هر کاری می‌خواهد عذر ما را از مدرسه بخواهد. بعد از صد فرانک پول تلگرافهای متعدده دادن، هشتصد فرانک از آخرین پول مایه امید بستگان طهران از سفارتخانه رسید. قریب چهارصد فرانک به پانسیون مقروض بودم، دادم و یکصد فرانک از بابت دویست فرانک قرضی که (از پول امیراعظم*) به دبیرالملک داشتم دادم. یکصد فرانک هم به مرور از زید و عمر گرفته بودم. مابقی را هم یک لحاف و توشک و یک ویستون [veston] زمستانی خریدم و الان بدون هیچ خجلت، چون چیزی از شما پنهان ندارم عرض می‌کنم، سه روز است که با نان و شاه بلوط می‌گذرانم. ولی استدعا می‌کنم که این عرایض مرا به کسی ابراز نفرمایید. اینها اسرار من است که می‌خواهم بعد از مرگ من هم مخفی بماند.
در هر حال، این کاغذ را به شما می‌نویسم محض آنکه می‌دانم منتظرید. دیگر آنکه میل دارید بدانید به من چه می‌گذرد. حال من آن بود که نوشتم و کارم هم این بوده است که تا حال یک مقاله مفصلی نوشتم که دبیرالملک [دبیرالملک، حسین شیرازی با نام خانوادگی بدر، از آزادیخواهان و مبارزین علیه محمدعلی شاه بود و بعدتر چندبار به وزارت رسید] به ممتازالدوله [اسمعیل خان ممتازالدوله از مردم تبریز بود. در دوره اول وکیل مجلس شد و در انتهای آن دوره رییس مجلس بود. بعدها چندبار به وزارت رسید] داده و پس از کمی اصلاح در روزنامه دبا [Les Débats همان روزنامه‌ست که مصاحبه ارنست رنان و سید جمال الدین در آن به چاپ رسید] درج شد و مقاله دیگری هم خیلی جاذب و فوق‌العاده کشنده نوشتم و دادم ترجمه کردند در انجمن اخوت اسلامی [انجمنی که به ابتکار احمدرضا بیک از احرار عثمانی و رییس مجلس آنجا در سال 1908 در پاریس تشکیل شد و به La la fraternité Musulmane مشهور بود] در حضور احمدرضابیگ که تازه به پاریس آمده بود خواندم. فوق‌العاده اثر کرد و خیلی احمدرضا بیگ به خصوصه را متاثر نمود. گفت تا حال آنچه توانسته‌ایم کمک به آذربایجان کرده‌ایم و در همه جا که رفته‌ام مذاکره ایران و عثمانی را با هم کرده‌ام و مخصوصن دو نفر صاحب منصب نمره اول برای فرماندهی قشون ستارخان فرستاده‌ایم و بعد از این هم قول می‌دهم که نهایت سعی خودم را در استخلاص ایران به جا بیاورم.
دیگر مقاله تشکرنامه مانند نوشتم که بیست و سه نسخهِ فرانسهِ آن را برای "دپوته" [député]ها و روزنامه‌نگارهای انگلیس از طرف کلنی ایران فرستادیم. خدا پدر حاجی میرزا آقا [حاجی میرزا آقا، پسر حسین فرشچی است که فرشی را به نام خانوادگی گرفت. در دوره اول از آذربایجان وکیل بود، مبارز و پر حرارت. پس از از توپ بستن مجلس مدتی در اروپا گذرانید و با مهاجرین همراه بود] را بیامرزد که قریب ده بیست فرانک برای خرج پست و غیره آن داد و کار صورت گرفت.

دیگر از کارهایی که خیلی مهم است و عنقریب تمام افکار عقلای فرانسه و اقلام روزنامه‌نگارهای اینجا را که تا به حال ساکت مانده‌اند به حرکت می‌آورد تحریک کردن یکی از خانم‌های شاعره و نویسندهِ مشهور [ایرج افشار در شناسایی هویت این خانم موفق نبوده است] اینجاست که برحسب گفته خودش ندیده به من عاشق بوده است و روزنامه صوراسرافیل را در دبا و روو دو موند موزولمان [Revue du Monde Musulman] و ژیل بلاس [Gil Blas] و لو ژورنال [Le Journal] و روو اسلامیک [Revue Islamique] و چندین روزنامه دیگر ترجمه کرده است. این خانم در فرانسه نسبت به ایران همان احساسات را دارد که جناب پروفسور برون در لندن.
عجالتن دوازده روز است که روزی شش هفت ساعت با این خانم مشغول ترتیب یک کنفرانسی درباره ایران هستیم. این کنفرانس که تقریبن در هفت هشت مجلس خواهد شد، مرکب است از اطلاعات کامله‌ای از تاریخ و اخلاق و آداب ایرانیان و از تغییرات مختلفه‌ای که در ازمنهِ متفاوته برای ایران دست داده و از موافقت‌نامه‌ای که اسلام حقیقی با اصول عصر حاضر دارد و نیز از تغییراتی که ایران به اسلام داد و آن را موافق حال و مشرب خود کرد. و دیگر از اولین نهضت ایرانیان به طرف اخذ اصول عصر جدید که از زمان میرزا تقی خان امیر شروع شده و از سید جمال‌الدین افغان و میرزا آقاخان کرمانی و حاجی شیخ هادی مجتهد [شیخ هادی نجم‌آبادی از علما و روحانیون آزادی‌خواه] و مرحوم امین‌الدوله و پرنس ملکم خان و ذکاءالملک [محمد حسین، پدر محمدعلی فروغی] و مرحوم میرزا علی محمد خان پرورش [روزنامه پرورش را در مصر منتشر می‌کرد] و حبل‌المتین گذشته، به ابتدای شورش اخیر ختم می‌شود و رشته‌های بعد از آن از علل شورش شروع کرده، خدمات مجلس را در این مدت به ایران با شرحی اکمل بیان می‌کند و نیز تحریکات اجانب را در اخلال کار ایران مدلل می‌دارد و بعد از آن اوضاع کودتا و وقایع اخیر به وجهی مشبع بیان می‌کند.
این خانم به واسطهِ شهرتی که در عالم مطبوعات دارد تمام روزنامه‌نگارها و رجال بزرگ و نویسنده‌های کاری و علما را تقریبن به این کنفرانسها دعوت خواهد کرد که تقریبن در هر مجلس قریب هزار نفر از این قبیل اشخاص خواهد بود و البته می‌دانید که چه اثری این اطلاعات صحیحه در اینجا خواهند بخشید و بعد از آنکه در روزنامه شروع به کار شد چطور زود به تمام دنیا سرایت خواهد کرد. برای اینکه، چنانکه مسبوقید، فقط روزنامه‌های فرانسه است که بین‌المللی و عالمگیرست و روزنامه‌های سایر بلاد هرچه هم که مهم باشد، از دایره دیپلوماتهای دون تجاوز نمی‌کند.


باری اگر بلوطها پراشتلم نکنند و سلامت مزاج تا آن وقت که این کارها تمام شود زیاد از دست نرود، گمان می‌کنم که با این تنهایی و قد چوگان شده، گویی بزنم و بعد از آن هم از خدا خواهش کنم که پیش از تحمل ننگ خودکشی، مرگ طبیعی بیاید و ازین ناملایمات یک دفعه راحتم کند.
روزنامه صوراسرافیل هنوز نوشته نشده، تقریبن هزار مشتری پیدا کرده، حتا از بخارا هم نوشته‌اند و روزنامه خواسته‌اند. اما افسوس که... بله.
کاغذهایی که از اطراف رسیده است خیلی مضحک است. جمع کرده‌ام که بیایید و بخوانید. از جمله کاغذی از تبریز رسیده که یکصد نمره به رسم علی‌الحساب با اولین پست روزنامه می‌خواهند [کاغذی‌ست از میرزا آقا بلوری مدیر روزنامه حشرات‌الارض چاپ تبریز، موجود در کتاب "مبارزه با محمد علی‌شاه"].
نمی‌دانم به چه خیال این مطلب را جناب آقایوف [آقایوف (احمدبیک) مدیر روزنامه‌های ارشاد و حیات و ترقی در باکو بود. برای احوالش به شماره 14 روزنامه سروش مراجعه شود] انتشار داده. من فقط به او نوشته بودم که شاید پس از تحصیل سرمایه به احیای صور موفق شوم. داده است در تمام روزنامه‌ها آدرس مرا درج کرده‌اند و ظهور صور را اعلان نموده‌اند.
باری کار رفقا هم تمام خراب است. الان در پاریس تقریبن بنده و دبیرالملک و میرزا قاسم خان و اسدالله خان یک حال داریم. جز آنکه آنها باز تکیه‌گاهی به جایی دارند و امیدی از آتیه برای خود تصور می‌کنند و از این رو در پانسین مانده طوری زندگی می‌کنند. بعکس این بنده که از ترس زیاد شدن قرض، پانسین را رها کرده و اینک در منزل جناب شیخ محمدخان قزوینی به قدر پهن کردن یک رختخواب روی زمین (آن هم فقط در شب) جا عاریه کرده‌ام و با سه فرانک و نیم پول که الان در کیف (یعنی آنچه که پول در تمام دنیا دارم) می‌خواهم محمدعلی شاه را از سلطنت خلع کرده و مشروطه را به ایران عودت بدهم.
جناب دبیرالملک هم (محرمانه باشد) پولهای امیر اعظم را با کمال تفنن خرج تیاتر و و گردشهای شب کرده‌اند و بیچاره الان فقط به شام و نهاری که در پانسین دارد قناعت کرده است.
تصدقت شوم، از شوخی بگذریم. کار من خیلی سخت است. غیر از سه فرانک و نیم در کیف و امید رجعت جنابعالی دیگر ابدن ملجایی برای خود نمی‌شناسم. ولی آمدن جنابعالی هم حالا نه ممکن است و نه من در صورتی‌که می‌بینم قدری کار از پیش برده‌اید صلاح می‌دانم. درین صورت منتها دو روز دیگر من بتوانم خودم را با این مبلغ نگاه دارم. استدعا می‌کنم اگر به حیات من اهمیت می‌گذارید اقلن صدوپنجاه فرانک با اولین پست برای من بفرستید. یعنی قرض بدهید. این که می‌گویم قرض بدهید شوخی نمی‌کنم. برای اینکه در عوض یا برایتان خدمت خواهم کرد یا اقلن یک روز ولو در روزنامه‌های خارجه باشد، استخدامی پیدا کرده، می‌پردازم.
خانم مذکور اصرار دارد که مرا در ماتن [Le Matin] برای نوشتن چرند پرند مستخدم کند. اما من همین را هم در صورتی‌ که ممکن باشد، بسته به اجازه شما می‌دانم. برای اینکه اگر درصدد نوشتن صوراسرافیل باشید، آن وقت من نمی‌توانم برای هر دو کار بکنم و زیر قرارداد ماتن هم نمی‌توان زد.
قربانت شوم، البته کوتاهی نکنید. اقلن به قدر مخارج یک ماهه برای من بفرستید تا خودتان بیایید. از دبیرالملک کارسازی نمی‌شود.
                                                                                          قربانت، علی اکبر دهخدا


استدعا می‌کنم کاغذ مرا به احدی نشان ندهند و اگر از جناب حاجی میرزا آقا امیدی هست دنبال کنید. شاید مفید فایده باشد. قربانت می‌روم. منتظر اولین پستم.


افزودنی –

توضیحات توی کروشه همه از ایرج افشار است به علاوه اینها: 
- در این وقت معاضدالسلطنه در لندن بود و با همکاری تقی‌زاده به جلب نظر انگلیسیها نسبت به مشروطه‌خواهان مشغول شده بودند.

- امیراعظم نصرت‌الله خان که به امیرخان سردار مشهور بود و در اول سیف‌الملک لقب داشت، فرزند وجیه‌الله میرزا سپهسالار (برادر عین‌الدوله) و از شاهزاده‌های مشهور در فساد اخلاق و مستبد و ظالم بود، اما خوش خط و ناطق و گشاده دست و آشنا به شعر و ادب. چندبار در چندجا به حکومت منصوب شد. حکومت گیلان او مصادف شد با نهضت مشروطه و پس از توپ بستن به مجلس و شروع استبداد صغیر به اروپا رفت و با آزادیخواهان نشست و خاست یافت و از جمله میان او و دهخدا دوستی پیدا شد. چندان که دهخدا در نامه‌هایش جا به جا از او به خوبی یاد می‌کند و از فحوای نامه‌ها چنین برآید که به دهخدا کمک مالی می‌کرده و این درحالی که از روزنامه صوراسرافیل در زمان حکومتش به گیلان کنایه هم خورده بود و امیر به گمان آنکه تقی‌زاده با دهخدا دوست یا با روزنامه مراوده دارد نامه تلگراف نوشته بود گلایه کرده بود که "بنا بود به اعمال ناظر باشید نه به گفتار. مقصود از این انقلابات چیست؟ به توسط وزیر مختار روس جد-ن استعفا کردم که با علاءالدوله بروم. حالا نمی‌دانم دخو چرا صلاح نمی‌داند که شخص برای استفهام مقصود طرف مقامی حیله‌ی حربی به کار ببرد...". از نامه‌ی دیگر دهخدا به اعتضادالسلطنه چنین برمی‌آید که امیر در دوره استبداد صغیر از مراجعت به ایران ناامید بوده است و میل داشته در عثمانی ماندگار شود و چون در پی کسب اجازه اقامت بود، دهخدا از معاضدالسلطنه که با احمدرضا بیک، رییس مجلس عثمانی رفاقت داشت، به وساطت خواسته بود. 




بايگانی وبلاگ