سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۴

گیسو شاکری - قطعنامه

گیسو شاکری - قطعنامه
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_56.html

به نقل از فیسبوک بهروز سورن. ترانه ای تقدیم به هنرمندانی که لب دوخته شدن و تبعید را تاب آوردند اما هنر خود را قربانی لبخند دیکتاتور نکردند





----------------------

آبت الله تناسلی:آلترناتیو این است!

آیت الله تناسلی: آلترناتیو این است!
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_71.html
 
بزرگترین بحران جامعه ایرانی‌ فساد جمهوری اسلامی نیست، مشکل عمده جامعه ما پدیده‌ای است که برای آن نامی‌ نمیتوان یافت، "لمپن روشنفکر" " انتلکتوال امل" "هنرمند بیسواد" یا همین "آریایی اسلامی" که از دلش "روشفکر دینی و فمینیست اسلامی" بیرون میاید. یک سری بچه پر رو که ۴ تا کتاب خوانده اند ولی‌ قدرت تحلیل ندارند چون از لحاظ خانوادگی و اجتماعی در فضای "تحلیل" بزرگ نشده اند، در فضای "قضا قدری" و "تقدیر و سرنوشت" فضای زورکی و هیئتی بزرگ شده اند، پیرو تصمیم گیری پدران سنتی‌ بوده و هستند حتی در مقولات سیاسی، سیمپیچی مغزشان سنتی‌ و امل است، هر چقدر هم لندن و نیو یورک و تورنتو زندگی‌ کنند، ذهنیت بچه پررو‌شان برعکس بیشتر میشود، یک مدرک می‌گیرند ولی‌ از ذهن غربی و علمی‌ هیچ چیز نمیدانند چون مدرکشان بر پایه تحلیل نیست بر پایه حفظیات یا خر کاری است. در روابطشون هنوز "هر چی‌ آقا جون بگه" و "قربون صدقه رفتن" و مرید و مرادی و نفرت و محبت قبیله به جای تحلیل و فکر و لیاقت حاکمه.
اینها بزرگترین مشکل هستند که مثل کفتار گله‌ای به هر کس که صاحب فکر باشد حمله می‌کنند، جوّ سازی می‌کنند و اجازه فکر کردن را از مردم می‌گیرند، یک حرف غلط را انقدر مثل ابلهان تکرار می‌کنند که تبدیل به حقیقت بشود. بعد که کثافت زدند به زندگی‌ مردمی که دستشان کوتاه است برمیگردند تو پستوهایشان دنبال همان علایق سطحی و بنجل. هیچ سهمی در تولید فکر و خلاقیت ندارند جز ۴ تا وبلاگ یا "خبرنگاری" که از روی شهوت غیبت و توجه جذب آن شده اند.نزدیک‌ترین کار به "خاله زنک" بودن را برگزیده اند و همونقدر بهش گند زده اند. درد آور است اینکه در دوران انتخابات حتی ۱ نفر از اهل رسانه حرفه‌ای برخورد نمیکند و همه از هنربند و روزنامه نگار میشوند ممد بوقی یک مشت دزد و قاتل. یار دبستانی!!!
این موجودات جوّ گیر با طرح کردن مغالطه‌های اسم دار، مرم را فریب میدهند یکی‌ از این مغالطه‌ها این است؛ رای ندیم چی‌ کار کنیم؟ راه حّل تو چیه؟ آلترناتیوی جز این نداریم...حرف‌های محمل.
آلترناتیو مردم هستند. مگر انقلاب فرانسه با آلترناتیو شروع شد، انقلاب نمیخواهید، بسیار خوب. مگر شما نیستید که میگویید اصلاحات زمان بر است؟ زمان بدید! زمان بدید، در یک انتخابات وقتی‌ حاکمیت به شما ۴ تا قاتل را تحمیل می‌کند به جای به "بد و بدتر دادن" صبر کنید و ندید! رای ندید، تا آنکسی که به شما دری نجف آبادی یا ری شهری را به عنوان اصلاح طلب میچپاند، بفهمد که اگر شما حاضر به مشارکت هستید، وی نیز باید یک قدم عقب برود و ۴ نفر "انسان" به جای این حیوانات معرفی کند.
شما از روی نداشتن وجود، قدرت تحلیل، علاقه به مردم و آینده کشورتون ساده‌ترین راه و بی‌ هزینه‌ترین راه را از نظر مغز فندقی خودتون انتخاب می‌کنید که بهای آنرا بقیه باید با خون خودشون بدند!
اینهمه انسان شریف و دردمند، کار بلد در این کشور هستند، شما دنبال آلترناتیو کجا میگردید؟ آلترناتیو این است که اگر در انتخابات شرکت نمیکردید امروز حکومت به جای ردّ صلاحیت گسترده در این مقیاس، مجبور بود تا حدودی کوتاه بیاید، اینجا بود که اصلاحطلبی و زمان دادن و عقلانیت سیاسی معنی پیدا می‌کرد. شما که در صف نذری امام حسین و کریسمس و ولنتاین و فاطمیه یکسان احمقانه از همه دنیا افراطی تر هستید، سرانه مطالعه تان ۱ ساعت در سال است، هنرمندانتان از بیسوادترین موجودات هستند و بزرگانتان همه پرونده فساد اخلاقی‌ و مالی‌ دارند از "عقلانیت سیاسی" حرف میزنید؟ شما که هم منتظر ظهور مهدی هستید، هم استاد دانشگاه خارج هم رای دهنده به ری شهری، از عقل حرف نزنید.
آلترناتیو، مردم هستند که باید مسیر خودشان را از این قشر میانمایه شهری، بنجل بیسواد و در ظاهر مدرن و در اعماق سنتی‌ رها کند، اینها مشکل اصلی‌ هستند، بقای جمهوری اسلامی حاصل ذهن ترسو سنتی‌ و سطحی این امل‌های فکری است.
آلترناتیوی از بیرون نمیاید همانطور که کسی‌ با اسب سفید برای نجات نمیاید، این طبقه میانمایه شهری، نفعش در بقای نظام است. نفع همه اقلیت‌های دینی، قومی، روشنفکران واقعی‌، مردم عادی، شهرستانهای کوچک، کشاورزان و بقیه مردم ایران، صاحبان واقعی‌ ایران، در تغییر است. این طبقه میانمایه وجدان خودش را به حراج گذاشته روی نعش ندا و پوینده و مختاری به آدمکشانی مثل دری نجف ابادی رای میدهد، احساس روشنفکری هم می‌کند. وقاحت اینها دشمن اصلی‌ این کشور است. آلترناتیو هم مردم، نه کسانی که اینها نمایندگی می‌کنند، مردم واقعی‌ ایران که رسانه ندارند و ۳۷ سال است در حال خفگی هستند. صدای مردم باشیم

منبع:




----------------------

تشکر از آیت الله خامنه ای برای انتخابات مجلسی دیگر

تشکر از آیت الله خامنه ای برای انتخابات مجلسی دیگر
 
تا دو روز دیگر انتخابات هفتم اسفندماه 1394 مجلس در ایران برگزار می شود. چهار سال پیش، یکماه قبل از انتخابات اسفندماه 1390 مجلس، از آیت الله خامنه ای برای آن انتخابات تشکر شد. نیازی به تکرار نیست که تشکر برای چه بود و در عمل چه روی داد. می توانید بخوانید و خود قضاوت کنید که چگونه هدف اصلی آن انتخابات به بوته فراموشی سپرده شد*.
 
امروز نیز دلیل مشابهی برای تشکر وجود دارد. آنهایی که خود را به جناح آیت الله خامنه ای در این انتخابات مشهور کرده اند دقیقاً هدفی مشابه را در نظر دارند. باز هم نیازی به توضیح بیشتر نبوده و کافی است آنچه را در پایان مقاله چهار سال پیش آمده، تکرار کرد: "بايد ديد که آيا آيت الله خامنه ای با انتخابات پيش رو به آرزوی خود خواهد رسيد و بعد بايد از او پرسيد که از رسيدن به آرزوی خود خوشحال است يا نه"*.
 
اما در موقعیت آیت الله خامنه ای می شود از تجربه چهار سال پیش درس گرفت و کسی را که واقعاً از همه اجحافات قضایی جاری در کشور مطلع و برای خود هم دنبال پول و مقامی نیست و حتی آقای خامنه ای هم می داند که وی نفوذی قدرتی نیست، مسؤل رسیدگی به شکایات قضایی کرد. مظلوم کشی ها از پایین تا بالای کشور را فرا گرفته و مردم را به ستوه آورده است.
 
این فرد کسی نیست جز آقای محمد نوری زاد. او اولین کسی است که قبلاً در دستگاه جمهوری اسلامی بوده اما پس از بریدن از آن، واقعاً به درد مظلومان در این رژیم گوش کرده، فهمیده و صادقانه بیان نموده نه آنکه از خود دروغ ببافد تا گذشته خود را توجیه کند و تازه به گذشته خود نیز صادقانه برخورد کرده است.
 
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران
 
سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.ghandchi.com
چهارم اسفند ماه 1394
February 23, 2016

پانویس:

* لینک مقاله چهار سال پیش تحت عنوان "بازهم تشکر از آيت الله خامنه ای اينبار برای انتخابات اسفندماه"
http://www.ghandchi.com/681-KhameneiElection.htm
 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com


 
 

 

----------------------

ناصر زرافشان و اکبر گنجی در بحث انتخابات هفتم اسفندماه

ناصر زرافشان و اکبر گنجی در بحث انتخابات هفتم اسفندماه
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_26.html
 

در این گفتگو با عنوان مشارکت اعتراضی یا تحریم در برنامه افق صدای آمریکا که مسعود سفیری مجری آن بوده است دکتر ناصر زرافشان و اکبر گنجی نظرات خود را در مورد انتخابات روز جمعه هفتم اسفندماه 1394 در ایران بیان می کنند.




منبع:
https://www.youtube.com/watch?v=2wFSaz0dksc



----------------------

نوری زاد: وکیل عیسی سحرخیز و عیسی خان حاتمی در راه زندان اوین

نوری زاد: وکیل عیسی سحرخیز و عیسی خان حاتمی در راه زندان اوین
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_74.html

محمد نوری زاد: بیا و مرا بگیر!
یک: کوله بدوش و پرچم بدست از شیب اوین بالا می رفتم که دکتر علیزاده ی طباطبایی را دیدم که از پله ها پایین می آید. ایستادیم به صحبت. من وی را انسانی درستکار و شایسته می دانم. وکیلی کاردان و کارفهم که تا هرکجا که مقدورش بوده در واگشاییِ گره های کور قضایی برای متهمان و زندانیان تلاش کرده و در این راه آسیبش را هم دیده. پرسیدم: اینطرفها؟ گفت: رفته بودم پیِ کارِ عیسی سحرخیز که پانزده اسفند دادگاه دارد و اکنون در اعتصاب غذاست و حالش اصلاً خوب نیست. و گفت: رفتم پیشِ قاضی مقیسه و درخواست کردم که پرونده ی سحرخیز را بخوانم. مقیسه به بهانه ی نبودِ قرارداد مالی میان من و سحرخیز اجازه نداد. به مقیسه گفتم: من وکیلِ مجانیِ سحرخیزم. اجازه نداد که نداد.
دو: از آقای علیزاده در باره ی آقای محمد علی طاهری پرسیدم که وکیل وی نیز هست. گفت: حال طاهری هم خوب نیست اما حکمِ اعدامش لغو شده. و گفت: پستِ پرونده ی طاهری سپاه است. و سپاه به استناد یک فتوا از مکارم شیرازی وی را به سمت اعدام رانده بود. رفتم پیش مکارم و به وی گفتم: آقا شما دارید با سپاه کاسبی می کنید و سپاه هم با آراستن یک ماجرا از شما فتوای دلخواهش را می گیرد. و از مکارم پرسیدم: شما که حکم ارتداد داده اید برای طاهری، اساساً از طاهری و افکار وی چه می دانید؟ که مکارم در آمد: توهین نکنید آقا، کاسبی کدام است؟ ما حکم نمی دهیم بل فتوا می دهیم. خلاصه مکارم را در کنجی از ملاحظات اخلاقی و اسلامی و قانونی قرار دادم تا فتوای سابقش را منکر شد و آن را بگونه ای ملایم تر اصلاح کرد. بعد از این دیدار، رفتم و مصاحبه ای کردم و ماجرا را واشکافتم. دفتر آقای مکارم اعتراض کرد که این حرفها صحت ندارد. پیغام دادم: اگر آنچه که در مصاحبه گفته ام دروغ است، آقای مکارم تکذیبیه بنویسد.
علیزاده گفت: بعدش رفتم پیش لاریجانی و داستان را برایش تعریف کردم. لاریجانی گفت با این فتوای جدید شاید بشود کاری کرد. و پیشنهاد کرد به من که برو پیش محقق داماد و وی را بفرست پیش نیازی. پرونده ی اعدام طاهری در دست نیازی بود. رفتم پیش محقق داماد که سفرهای مختلف دارد به سازمان ملل و هرکجا. به وی گفتم: اگر طاهری را اعدام کنند، شما کافی است از ایران خارج بشوی. خبرنگارها و مردم و طرفداران طاهری آبرو برایت نمی گذارند. خلاصه محقق داماد می رود پیش نیازی و به نیازی می گوید: من و شما جوان که بودیم آدم زیاد کشته ایم. اما حالا سرو رویمان سفید شده. بیا و به بهانه ی این فتوای تازه ی آقای مکارم از اعدام طاهری صرفنظر کن. خلاصه اینجوری حکم اعدام طاهری را شکستیم.
سه: من به آقای علیزاده گفتم: در مسیری که به لغو اعدام طاهری انجامید، من سرتعظیم فرود می آورم در برابر شاگردان وی که هم شجاع و نترس و پیگیرند و هم تا آنجا که من از اینان شناخت دارم، همگی انسان اند و شریف و فهمیده. و گفتم: در لغو اعدام طاهری، نقش حضور شاگردانش انکار ناپذیر است. شاگردانی که هرگز از پشتیبانیِ استادشان پای پس نکشیدند و نیز در این راه آسیب فراوانی دیدند. بعضی از شاگردان طاهری، بیش از خود طاهری به تحمل زندان محکوم شده اند. این، نه چیزِ کمی است.
چهار: نامه ای نوشتم به آقای امین ناصری - سرپرست دادسرای اوین - و دادم دست سربازی که ببرد و به منشیِ وی تحویل دهد. سرباز جوان قول داد که این کار را می کند. در آن نامه نوشتم: من از اینجا تکان نمی خورم تا به دو خواسته ی قانونی ام برسم. و نوشتم: در تمامی مدتی که من اینجا هستم، هراتفاقی که برای من رخ بدهد، مسئولیت مستقیمش متوجه شخص شما و دستگاه قضاست.
پنج: دو تا روحانی از شیب زندان بالا می آمدند تا از در کوچک به داخل بروند. چیزی به اذان ظهر نمانده بود و احتمالاً اینان برای نماز جماعت با زندانیان به داخل می رفتند. دل دل کردم که بروم جلو و دو تا سئوال شرعی ازشان بپرسم. نمی دانم چرا نخواستم مزاحمشان شوم. من جلوی درِ بزرگ بودم و آن دو بیست قدم آنسوتر از در کوچک داخل می شدند. راستش را بخواهید نمی خواستم پُستم را ترک کنم.
شش: نیکبختانه یک روحانیِ دیگر که پرونده ای در دست داشت مستقیم از شیب بالا آمد و رفت و در میان مردمی که پشتِ درِ دادسرا به انتظار مانده بودند متوقف شد. این یکی فاصله ی چندانی با من نداشت. بخود گفتم: هرچه می خواهی بپرس اما آبروی وی را محترم بدار. پرچم بدوش رفتم جلو و با تقدیم سلامی وی را از جمع جدا کردم و آرام به وی گفتم: حاج آقا من دوتا سئوال شرعی دارم جواب می دهید؟ چرا که نه؟ یکی این که: شماها چرا سربازی نمی روید؟ این سربازی نرفتنِ شما استفاده از این لباس است یا در راستای خدمت به اسلام؟
گفت: یک دانشجو تا زمانی که درس می خواند، معاف از خدمت نیست؟ گفتم: بله، درست می فرمایید اما همان دانشجو بلافاصله پس از پایان تحصیلاتش بخدمت می رود. اما نه که تحصیلات شما تا مقام آیت اللهی همچنان ادامه دارد شما یک روضه خوان یا یک آیت الله شصت هفتاد هشتاد ساله را نشان من بدهید که بگوید: در اینجا دیگر تحصیلات من تمام شده و باید بروم سربازی و رفته باشد!؟ خب سئوال دوم؟ این که در طول زندگی پیامبران شما یکی را اسم ببرید که برای نماز خواندن در ادارات و دستگاهها و نهادها و کارخانجات و دانشگاهها و زندانها و اینجور جاها حقوق گرفته باشد؟ و پرسیدم: به نظر شما این پول حلال است و خوردن دارد؟ گفت: این را بروید از کسانی بپرسید که در ادارات نماز می خوانند و از همانجاها حقوق می گیرند. بله، اینهم برای خودش پاسخی است. سئوال بعدی؟ همین ها بود. تشکر!
هفت: مردی شصت و چند ساله آمد و خود را عیسی خانِ حاتمی معرفی کرد. اسم وی را شنیده بودم. گفت که از اعضای شورای مرکزی جبهه ی ملی است و دوسالی زندان بوده و اکنون فراخوانده شده اینجا. وگفت که با آقای طبرزدی و در مخالفت با انتخابات مشغول کارهایی در فضای مجازی است. و به مصاحبه اش با شبکه ی تلویزیونی اندیشه اشاره کرد و گوشی تلفنش را در آورد و همان مصاحبه را برای من پخش کرد. در این هنگام بود که یک اتومبیل پلیس کلانتری آمد و جناب سرگرد آشنایی که سابقاً در همینجا همدیگر را فراوان ملاقات کرده بودیم، پیاده شد و به من اشاره کرد که بیا سوار شو. کوله ام را برداشتم و از عیسی خان حاتمی خداحافظی کردم و رفتم نشستم داخل اتومبیل پلیس. در راه جناب سرگرد از من پرسید: خب اوضاع چطور است آقای نوری زاد؟ گفتم: جناب سرگرد من هرکجا که به شما و همکاران شما بر می خورم، احساس آرامش دارم. چرا که اغلب همکاران شما انسان و قانونمندند. برخلاف سپاه و اطلاعات و بسیج که همینجوری هردمبیل جلو می روند. و داستان حضورم را برای آن دو خواسته ی شخصی برای جناب سرگرد تعریف کردم.
هشت: اتومبیل پلیس جلوی کلانتری ولنجک توقف کرد. جناب سرگرد به من گفت: شما بمانید. و خود پیاده شد و رفت. بیست دقیقه ی بعد، همو با جناب سرهنگ یاسینی رییس کلانتری ولنجک بازگشت. به احترام جناب سرهنگ از اتومبیل پیاده شدم و بخاطر ادبی که همیشه از وی دیده بودم، در برابرش سرخم کردم. جناب سرهنگ گفت: من نگران شما هستم. شما قلبتان را به تازگی عمل کرده اید و خوابیدن در سرما برای شما خوب نیست. اگر می شود صرفنظر کنید. گفتم: جناب سرهنگ، من شما را که می بینم، یاد قشنگی های پلیس می افتم. که باید قاطع و قانونمند و با ادب باشد. و گفتم: مردم ما چقدر مستحق برخورداری از این نعمت اند. و ادامه دادم: نگران من نباشید، کیسه خواب دارم و مشکلی در کار نیست. و با اشاره به ریش صورتم که کوتاه نشده بود گفتم: من آنقدر جلوی اوین می مانم تا بلندیِ سر و ریشم به زانوانم برسد. تأسف خورد و اظهار امیدواری کرد که هرچه زود تر دو خواسته ی قانونی و حتمیِ مرا به من بدهند.
و با اصرار از من خواست که سوار شوم. رو به جناب سرگرد گفت: جناب سرهنگ، زحمت بکشید و آقای نوری زاد را تا نزدیکی های اوین ببرید. اینجا بود که دانستم: من چه گستاخانه جناب سرهنگ این مملکت را جناب سرگرد خطاب می کرده ام و وی سکوت می کرده و چیزی نمی گفته. در راهِ بازگشت، دوباری از وی بخاطر این خطای سهوی ام پوزش خواستم. در میدان درکه مرا پیاده کردند و رفتند. و من، از همانجا سرازیر شدم به سمت اوین. در راه به درِ ورودیِ سالن ملاقات زندان اوین برخوردم. در طول هفته خانواده ها برای ملاقات کابینی و حضوری به اینجا می آیند. در دل به همه ی زندانیان بی گناه و بی دلیل سلام گفتم. دوره گردها و بساطی ها و تاکسی ها و کرایه ها در آن حوالی حال و هوایی دارند. سرِ صحبت را با یکی از راننده ها وا کردم. گفت: من یک خانواده ملاقاتی را یک هفته می بردم ایستگاه مترو. اینها از شهرستان آمده بودند و زن و مرد و سه تا بچه هایشان همگی شب ها در حرم امام می خوابیدند. با مترو می آمدند و با مترو برمی گشتند. یک هفته آمدند و رفتند و بی نتیجه برگشتند شهرشان تویسرکان.
نه: رفتم سرِ پُستم و پرچم بدوش شروع کردم به قدم زدن. کمی بعد دیدم آقای نعمتی عصا زنان دارد از شیب به سمت من می آید. گفت: تا آمدم گفتند شما را برده اند. از سربازی پرسیدم کجا بردنش؟ گفت: احتمالاً کلانتری ولنجک. ماشین دربست گرفتم و رفتم کلانتری. در آنجا پرسیدم نوری زاد کجاست؟ گفتند برش گرداندند اوین. از وی بخاطر اینهمه محبتی که به من دارد تشکر کردم. در همین هنگام یک سمند آمد که مأموری چهل ساله و ریش بصورت جلوی آن نشسته بود. راننده اش سرباز بود و جوانی دیگر نیز عقب نشسته بود. مأمورِ ریش بصورت از دور مرا به اسم خواند و پرسید: آقای نوری زاد، شب می مانی؟ گفتم: بله. سمند رفت و کمی بعد برگشت و همان مأمور پیاده شد و به من گفت: بیا سوار شو. و به نعمتی گفت: شما هم می آیی؟ با نعمتی سوار شدیم و سمند به راه افتاد.
ده: در راه هرچه را که لازم بود برای مأمور ریش بصورت گفتم. از دو خواسته ی بدیهی و قانونی و شخصی ام تا خنده دار بودنِ قانون و آوار بیت رهبری و مجتبی خامنه ای و سپاه و اطلاعات و بسیج بر سرِ مردم. و این که: قانون می گوید: از نگاه من یک چوپان پشت کوه با رهبر مساوی است. بیت رهبری می گوید: غلط می کنی که این را می گویی. قانون می گوید: سپاه نباید در کارهای سیاسی و اقتصادی و اطلاعاتی دخالت کند. سرداران سپاه به قانون می گویند: هرچه می خواهی بگو و موجباتِ خنده هایِ غش غشی ما را فراهم آور. مأمور ریش بصورت اهل مدارا بود. با خنده به من می گفت: اگر تکلیف تو بعهده ی من بود، درجا اعدامت می کردم. گفتم: در سلولهای بازجویی همین حرف شما را بازجوی هیولای من به من گفت. که: کارت تمام است و بخاطر نوشته هایت باید اعدام شوی. که من به همان بازجوی هیولا گفتم: مرا از چه می ترسانی بنده ی خدا؟ من مدت هاست که خود را کشته ام پیشاپیش.
یازده: سمند افتاد به بزرگراه همت و به سمت کرج رفت. در نیمه های راه، به اشاره ی ریش بصورت، سمند از جاده ی اصلی به جاده ای فرعی پیچید و روی به ارتفاعات کوهستان نهاد. به ریش بصورت گفتم: مردانگی کن و ما را در جایی پیاده کن که ماشینی رفت و آمد کند. گفت: شما را جایی می برم که ماشین هست. در دل کوه، جایی ساخته بودند به اسم " مقبرة الشهداء". دو گور در آنجا بود از شهدای گمنام و بر سر این دو گور، مقبره ای ساخته و فضایی تفریحی و زیارتی پرداخته بودند. کاغذی داد به من و گفت: آن دو خواسته ات را برای من هم بنویس. نوشتم و دادم دستش. ریش به صورت گفت: پرچمت را به تو نمی دهم. سمند و سه سرنشینش رفتند و پرچم مرا با خود بردند و من و نعمتی تنها ماندیم. کسی جز یک جوان در آن حوالی نبود. نرم نرم رو به پایین رفتیم و به سه جوان برخوردیم که برای تفریح در آنجا چرخ می خوردند با پراید سفیدشان. مردانگی کردند و ما را سوار کردند و رساندند به کناره ی بزرگراه همت.
دوازده: از همانجا سوار یک کرایه شدیم و دربست آمدیم اوین. در میان سنگ های ولو شده ی آنجا، شاخه ی چوبی برای پرچم خود پیدا کردم. بالا که رفتیم، دیدم جلوی دادسرا شاگردان آقای طاهری اجتماع کرده اند. چند نفری از آنان را می شناختم. به دست سه پسر جوان دستبند زده بودند و ده نفری از خویشان و شاگردان طاهری و دو سرباز، این سه جوان دستبند بدست را دوره کرده بودند. یکی از بانوان به من گفت: شب گذشته با جمعیتی از شاگردان آقای طاهری به اعتراض اینجا بودیم که ما را بازداشت و برای این سه جوان پرونده سازی کردند. بقیه چی؟ بقیه را یکی یکی آزاد کردند. یکی از سه جوان دستبند به دست، از اصفهان آمده بود. می بردنشان زندان فشافویه در جاده ی قم تا بعداً بقید کفالت آزادشان کنند. به شاگردان طاهری آفرین ها نثار کردم و رفتم سرِ پُستم.
سیزده: یکی از افسرانِ دادسرا آمد و گفت: آقای امین ناصری به شما سلام رساندند و گفتند: این پرچم را زمین بگذارید. و گفتند: من بارها به آقای نوری زاد گفته ام که در این دادسرا هیچ کاری نمی شود برای آقای نوری زاد انجام داد. کار ایشان به سپاه مربوط است و از اینجا بروند. به این افسر گفتم: من به اینجا نیامده ام که با یک توصیه ی آقای امین ناصری بروم. من اینجا هستم تا صدایم را دنیا بشنود. حتی اگر سرداران سپاه نخواهند که صدای مرا بشنوند. افسر جوان گفت: آقای امین ناصری گفتند اگر نوری زاد پرچمش را زمین نگذارد طبق ضوابط با ایشان برخورد می شود. به وی گفتم: سلام مرا به ایشان برسانید و به وی بگویید: نوری زاد گفت من کشته مرده ی برخوردِ ضوابطیِ شما هستم. و گفتم: من همینجا آنقدر می مانم تا ته مانده ی آبروی دستگاه قضا نیز بخاک افتد. دستگاهی که با این همه بگیر و ببند و با این همه ید و بیضاء نتواند به سپاه بگوید: اموال و گذرنامه ی نوری زاد را به وی برگردان، هرچه بی آبروتر بهتر!
چهارده: در محل استقرارم داشتم پرچم جدیدی درست می کردم که یک سرباز از داخل دادسرا بطرف من آمد و با احترام گفت: آقای نوری زاد اینها به پرچم شما حساس اند. با حضور خود شما مشکل ندارند اما می گویند: پرچمی در کار نباشد. مرا فرستاده اند که به شما بگویم: بی خیال پرچم شوید لطفاً. از وی بخاطر ادبش تشکر کردم و گفتم: من در متنِ حساسیتِ اینها حضور خواهم داشت با پرچم. هرچه در توان دارند رو کنند!
پانزده: داشتم قدم می زدم که دو اتومبیل پژو 405 با شیشه های دودی آمدند تا به داخل بروند. از پژوی جلویی که شیک تر و تمیز تر بود، دیدم یکی خنده کنان با اشاره به من دستش را بیرون آورد و مرا نشان سرنشینان داد. جلوتر که آمد دیدم یک مرد شصت ساله ی شکم برآمده با کت و شلوار شیکِ مشکی و پیراهن مشکیِ بدون یقه جلو نشسته و محافظش در پشت. راننده هم جوانی بود سی ساله. شکم برآمده ظاهراً از مسئولین دستگاه قضا و زندان بود یا اساساً آخوندی بوده و حالا عبا و عمامه اش را در آورده بود. شیشه ی سمتِ شکم برآمده پایین بود و با همان ته لبخند باقیمانده اش به من و به پرچم کوچک من می نگریست. بر پیشانی اش جای مهر می درخشید چه جور. جوری که خیلی جلوتر از وَجَناتِ صورتش، این پینه ی پیشانی اش بود که چشم مخاطب را بخود می خواند. سلامی کردم و گفتم: حاج آقا سیاه پوشیده اید؟ نکند بخاطر ایام فاطمیه است؟ با غرور گفت: اگه خدا قبول کنه! به وی گفتم: من معتقدم هرکس که بر پیشانی اش پینه نشانده، فردی است ریاکار و کاسب. و معتقدم او با همین پینه ی پیشانی اش مردم و مسئولین را می فریبد و کاسبی اش را پیش می برد. حتی آیت الله های پیشانی پینه بسته. چرا؟ چون اکنون که هیچ، در طول تاریخ هم ما بانویی سراغ نداریم که بر اثر کثرت عبادت پیشانی اش پینه بسته باشد. آنهم با پوست ظریفی که بانوان دارند. نیش جوان محافظ که پشت سر نشسته بود باز شد. ظاهراً زده بودم بخال! شکم برآمده عمراً اگر با این صراحت چنین سخنی را از کسی شنیده باشد. چه باید می گفت؟ درِ زندان وا شد و شکم برآمده از چنگ من گریخت.
شانزده: یک پژوی 206 مشکی آمد با دو سرنشین. پیاده شدند. یکی شان مأموری بود لاغر و سوخته از آفتاب داغ زابل و جنوب اما در کت و شلواری قهوه ای تیره. دیگری اما ورزشکار بود با لباس ورزشی. این مأمور لاغر و سوخته از آفتاب داغ آمد جلو و به من که قدم می زدم گفت: چطوری نوری زاد، نبودی؟ گفتم: همکارانتان ما را بردند و بیرون شهر رها کردند. تازه برگشته ام. همانجا با گوشی اش صحبت کرد و به یکی گفت: این دوستمون برگشته که. سربازِ جلوی در به حضور مأمور سوخته از آفتاب داغ اعتراض کرد. مأمور سوخته در حالی که تلفن به گوش بود دست به جیب بغلش برد و کیف درازی را بیرون کشید و لای آن را وا کرد و کارت شناسایی اش را نشان سرباز داد. سرباز دوپایش را محکم به هم چسباند و دست بالا برد با شتاب.
هفده: یک اتومبیل که از کلانتری دربند آمده بود، جلوی در بزرگ زندان توقف کرد. صندلی عقبش را یک دست لحاف و تشک اشغال کرده بود. مرد لاغری را که شصت و پنج ساله می نمود و سرش خلوت بود با احتیاط از اتومبیل پلیس بیرون کشیدند. سربازی به دستش دستبند زد. سرباز دیگری آمد و لحاف و تشک را بیرون کشید. سرباز دیگری آمد و یک چمدان خیلی بزرگ و یک چمدان کوچک را از صندوق عقب ماشین پلیس بیرون آورد و همگی به سمت درِ کوچک زندان رفتند. برایم جالب بود. متهمی با لحاف و تشک نرم و شیک، و دو چمدان بزرگ و کوچک. حتماً طرف کاره ای بوده برای خودش. ما که بخیل نیستیم! به یاد روزهای زندانِ خود افتادم که همینجا در اوین و در سلول انفرادی و در زمستانی سخت تا به صبح می لرزیدم و هرچه کردم یک پتوی اضافی به من بدهند ندادند.
هجده: پرچمی که ساخته بودم کوچک بود. کمی خنده دار به نظر می رسید. اما برای رفع حاجت بد نبود. قدم می زدم که یک پژوی سفید 206 آمد و برایم بوق زد. رفتم جلو. عجبا که آقای امین ناصری سرپرست دادسرا بود. سلامی و علیکی و گفت: آقای نوری زاد، چرا شأن خودت را اینجور پایین می آوری؟ این چه سرو وضعی است که برای خودت درست کرده ای؟ اول از این که سرانجام پس از آنهمه حضور و پیگیری و درد سرهای روزهایی که من و دکتر ملکی و گوهر عشقی و نعمتی برای هشدار دادنِ بیماری نرگس محمدی به همین دادسرا می آمدیم و از وی ملاقات می خواستیم و او حاضر به دیدن روی ماه ما نشد که نشد، اکنون خورشید جمالش از این سوی طلوع کرده تشکر کردم. و بعد در باره ی داستانِ شأن گفتم: آقای امین ناصری، سر به سرِ شأن من نگذارید که شأن بی نوای من آن زمانی خراش خورد که دختران ما از سرِ فقر تن به تن فروشی سپردند و پسران جوان ما از سرِ بیکاری کاری کردند که ما امروز در آمار جهانی نخستین کشور پر مصرف مواد مخدریم.
و گفتم: شأن من زمانی خراشیده شد که با این همه نیاز و فقری که در کشور هست، جماعتی آخوند هیچ بلد، پول های این سرزمین را به سوریه و فلسطین و لبنان و یمن و بحرین و افغانستان و هرکجا فرستادند و برای ساخت بمب اتمی نقدینگی کشور را دود کردند و بهوا فرستادند.. گفت: اینجوری به نتیجه نمی رسی مطلقاً. گفتم: همین که شما را از پشت میزتان به اینجا کشانده ام خودش یکجور نتیجه است. گفت: چرا سراغ دادستان نمی روی؟ چرا نمی روی بیت رهبری؟ تو که با رهبر رفیقی و همین رفاقت است که کاری با تو ندارند. گفتم: من اینجا زندانی بوده ام، اینجا پرونده دارم، بچه های اطلاعات سپاه از همینجا به خانه ی من آمده اند و سایلم را بار کرده اند و برده اند. کجا بروم؟ و گفتم: من حتی یکی از تابلوهایم را برای یک سردار که در بیت رهبری کار می کند و از من خواسته بود خانواده ی سعید زینالی را به سراغ وی بفرستم تا مگر گره از کارشان وا بکند، بردم با نامه ای برای رهبر که همین دو خواسته در آن بود. من وقتی به نتیجه نرسیده ام در اینجا به سیم آخر زده ام.
نوزده: امین ناصری گفت: با این همه هیاهو که تا بحال براه انداخته ای چه کاری از پیش برده ای. و تأکید کرد: کاری از پیش برده ای؟ گفتم: بله. گفت: چی مثلاً؟ گفتم: من یک نفرم. جوری از نتیجه ی تقلاهای من می پرسید که انتظار دارید من سند رو کنم برایتان از تغییراتی که در جامعه رخ داده. گفت: این کارهایی که الآن می کنی دویست سال دیگر جواب می دهد. گفتم: آن دویست سال بعد از یکجایی شروع می شود لابد؟! و من شاید یکی از شروع کنندگان آن تغییرات دویست سال بعدم. دلسوزانه گفت: برازنده ی شما نیست. این پرچم یعنی چی؟ گفتم: یعنی صلح. من با شما و با سپاه جنگ ندارم و جز حقم نمی خواهم. گفت: اگر دست من بود درجا می دادم اما دست من نیست. من حق به شما می دهم. این که سپاه اموال و گذرنامه ی شما را نمی دهد برای من قابل قبول نیست. و پرسید: حالا این اموال شما چقدر می ارزد. اگر من پولش را بدهم دست می کشی؟ گفتم: فرض کنید اموال من یک ریال می ارزد. گفت: این پرچم را بگذار کنار. گفتم: بله حتما این را کنار می گذارم. خیلی کوچک و خنده دار شده. یکی بهترش را خیال دارم بسازم.
بیست: شب شد و دوستان آمدند. سه جوان با همه ی محبت هایشان آمدند و مرا در آغوش گرفتند و رفتند. بعدش دوستان دیگری که آقای طبرزدی در میان شان بود آمدند. با شام و خوردنی های جور بجور. نعمتی که چند ساعتی رفته بود، عصا زنان آمد. خانم ستوده زنگ زد و ابراز محبت کرد فراوان. دکتر ملکی هم زنگ زد که من از شنبه یکی دو ساعت می آیم کنارت. همه را فرستادم که بروند. و خود در کیسه خواب فرو شدم.
بیست و یک: صبح آقای نعمتی آمد بالای سرم. که بیدار شو ساعت شش است. گفتم: من مدتهاست که بیدارم. گفت: یکی از راهی دور آمده به شوق شما و ساعت سه صبح رسیده اینجا و اکنون داخل اتومبیلش است. جوان فرت و فرتی را من خیلی دوست دارم. با این تأسف که بسیار سیگار می کشد. آمد و برایم حلیم آورد. که: ما خورده ایم و این سهم توست. تا ساعت هشت صبح قدم زدم و بعدش کوله ام را برداشتم و رفتم پایین. دیدم مردی از راهی دور آمده. از کجا؟ از بندرعباس. شیعه بوده و اکنون مسیحی است. بخاطر تغییر باور، همسر و خانواده ی همسرش طردش کرده اند. آمده بود به التماس. که آقای نوری زاد، مصرانه از شما می خواهم که از این سیم آخر دست بکشید. غصه های ما کم نیست که داغ تازه ای را تحمل کنیم. روی گلش را بوسیدم و به او اطمینان دادم که این خود حق است که مرا به تکاپو در انداخته که: بیا و مرا بگیر!

منبع:



----------------------

حشمت طبرزدی: ما معترضیم

حشمت طبرزدی: ما معترضیم
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_23.html

در این دیدیو حشمت طبرزدی با اعلام اعتراض مخالفین، نظر خود را در مورد انتخابات هفتم اسفندماه 1394 بیان کرده و می گوید که این انتخابات آزاد نیست و فقط رقابتی محدود بین اصلاح طلبان و اقتدارگرایان است. آقای طبرزدی در مورد خصلت شکاف بین رفسنجانی ها، خاتمی ها و روحانی ها با خامنه ای ها، سپاه و قدرت های حاکم توضیح می دهد. آقای طبرزدی به فقدان آزادی و مشخصاً فقدان آزادی احزاب در زمان انتخابات اشاره  کرده و  می گوید شرکت برخی از مردم در انتخابات هفتم اسفندماه از روی ناچاری است و فعالیت برای انتخابات آزاد موازی را توصیه می کند.



منبع:
https://www.youtube.com/watch?v=GvyV343BpwE



----------------------

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۴

چرا با رهنمود سید محمد خاتمی در مورد انتخابات مخالفم

چرا با رهنمود سید محمد خاتمی در مورد انتخابات مخالفم
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_0.html

 
شخصاً در اصول، مسأله ای با شرکت در انتخابات ندارم و این دیدگاه را قبل از جنبش سبز سال 1388 مطرح کرده ام (1). همچنین یک ماه پیش، اثر رد صلاحیت های فله ای شورای نگهبان بر روند تحول آینده جامعه ایران، مورد بحث قرار گرفت (2). جایگاه علی اکبر هاشمی رفسنجانی نیز به کرات بررسی شده است (3).
 
روز گذشته سید محمد خاتمی رهنمودی داد و از مردم خواست که به *کل* لیست انتخاباتی اصلاح طلبان که شامل کاندیداهایی نظیر دری نجف آبادی، ریشهری و فلاحیان است، رأی دهند.  حشمت طبرزدی در ایران نیز به درستی نسبت به این اقدام اصلاح طلبان واکنش نشان داد (4).
 
هرچند خود بعد از رد صلاحیت کاندیداهای سکولار همبستگی نظیر حشمت طبرزدی، هرمیداس باوند، عیسا خان حاتمی و کورش زعیم تمایلی به شرکت در این انتخابات ندارم، اما از نظر نگارنده این سطور شرکت در این انتخابات و رأی دادن لزوماً کار غلطی نیست. با اینحال با نظر آقای خاتمی مخالفم یعنی رأی دادن به *کل* لیست اصلاح طلبان را برای آنهایی که تصمیم به شرکت در انتخابات می گیرند، درست نمی دانم.
 
مردم از ما انتظار دارند در چنین روزهای حساسی رهنمود غلط ندهیم. اگر فردا کسانیکه مسؤل قتل های زنجیره ای یا ترورهای خارج کشور بوده اند با رأی مورد حمایت ما وارد مجلس خبرگان شده و حتی بعدآً ولی فقیه شوند، در آینده چه پاسخی به مردم خواهیم داد؟  البته ممکن است گفته شود داشتن چنین مهره هایی در لیست اصلاح طلبان تنها راهی است که می توان وزنه ای قدرتمند در برابر حریف شد و پاسخ اینجانب اینکه هدف وسیله را توجیه نمی کند (5).
 
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران
 
سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.ghandchi.com
سوم اسفند ماه 1394
February 22, 2016

پانویس:

1. آیا من در انتخابات شرکت میکنم؟
http://www.ghandchi.com/567-SherekatDarEntekhabat.htm
 
2. پاسخ مردم به رد صلاحیت های فله ای
http://www.ghandchi.com/1089-pasokh-beh-rade-salahiathaye-falehei.htm
 
3. آیا پیام رفسنجانی تکرار طرح شورای رهبری است
http://www.ghandchi.com/1106-rafsanjani.htm 
 
4. حشمت طبرزدی: با حکومتی که از روی زور و سر نیزه حکم می راند چه باید کرد؟
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_22.html
 
5. هدف وسیله را توجیه نمیکند
http://www.ghandchi.com/270-EndMeans.htm

End Justifying the Means
http://www.ghandchi.com/43-End_Means.htm
 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com


 
 
----------------------

حشمت طبرزدی: با حکومتی که از روی زور و سر نیزه حکم می راند چه باید کرد؟


حشمت طبرزدی: با حکومتی که از روی زور و سر نیزه حکم می راند چه باید کرد؟
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_22.html
 
تفتیش عقیده می کند.
تحمیل عقیده می کند.
سانسور می کند.
فیلتر می کند.
زور می گوید.
زندان می کند.
شکنجه می کند.
اعدام می کند.
کتک می زند.
فحش می دهد.
دزدی می کند.
به کشور های دیگر حمله و تجاوز می کند.
انتخابات استصوابی بر گزار می کند.
مردم را در فقر و بیکاری و گرسنگی قرار می دهد.
رانتخواری و ریاکاری و ظاهر سازی می کند.
به راستی هیچ کار بدی وجود ندارد که این حکومت نکند.
شوربختانه بخش بزرگی از مردم نیز یا تسلیم هستند و یا حتا با نادانی، این موجود عقب مانده، جاهل و زورگو را حمایت می کنند.
شما بفرمایید ما از دست این موجود زور گو چه باید بکنیم!
اصلاح طلب ها که خود در همه ی این جنایت ها شریک هستند به ما می گویند برای مبارزه با این هیولا به پای صندوق رای بیایید و به ریشهری،دری نجف ابادی، جلالی،لاریجانی و... رای بدهید!میلیون ها تن از مردم ایران 37 سال است که به امید بهبود شرایط، به توصیه ی همین اصلاح طلب ها عمل کرده اند اما روز به روز وضعیت انها بدتر شده است.
یک دستی،صدایی از غیب، از اسمان از چاه، در اید و به اینها بگوید: بیدار شوید!

منبع:
اینترنت

----------------------

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۴

اطلاعیه درباره نشریه اخبار روز-ویرایش دوم

اطلاعیه درباره نشریه اخبار روز-ویرایش دوم
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_82.html


مقدمه اسفندماه 1394
این نوشته گرچه 10 سال پیش نوشته شده اما متأسفانه این موضوعات هنوز به همین شکل مطرحند و بخش مهمی از اپوزیسیون ایران که امروز از اصطلاحات آینده نگر و مترقی برای نامگذاری خود استفاده می کنند، هنوز همان راه حل های شکست خورده چپ استالینی را دنبال می کنند و دقیقاً به دلیل تعلقشان به همان دیدگاه های منسوخ گذشته که در اینجا به روشنی توضیح داده شده، همچنان تلاش می کنند صدای آنهایی را که این نظرات واپسگرا را سالهاست نقد کرده و آلترناتیوهای تازه ارائه کرده اند، خفه کنند. متأسفانه 10 سال وقت داشتند که به این موضوعات برخورد کنند اما فقط می خواهند با استفاده از نام های تازه به ارائه همان برنامه های قدیمی خود بپردازند. جالب است سخنگویانشان امروز در ظاهر می خواهند خود را مخالف نظرات واقعی که در ارتباط با جنبش سیاسی ایران همه این سالها دنبال کرده اند، نشان دهند و نه تنها از عملکردی که علیه نظریه پردازان نو اعمال کردند حرفی نمیزنند بلکه بازهم تلاش می کنند بحث آینده نگر ها را با توسل به روشهای حذفی همچون گذشته در پشت پرده خفه کنند و عقب مانده ترین دیدگاه های چپ قدیم را این بار حتی با استفاده دروغین از اصطلاحاتی نظیر آینده نگر و مترقی، ارائه کنند. البته باز جای شکرش باقی است چون وقتی 35 سال پیش در ایران اولین بار این بحثها سالها پیش از سقوط بلوک شرق در مورد مارکسیسم مطرح شد بعضی از این گروه های استالینی مرا به مرگ تهدید کردند. به هر حال، این جریانات هنوز همانگونه که در زیر اشاره شده است مهمترین موضوع بحث را که جامعه باز است همچنان مسکوت می گذارند. مهم نیست که نظریه یا ایدئولوژی یا مذهبی خود را دموکرات ترین و عدالتجوترین اندیشه معرفی کند، وقتی جامعه باز در نگرش آنها جایگاه اصلی را ندارد، کسی نمی تواند واقعیات را در عرصه عدالت اجتماعی و آزادی در جامعه بسته گزارش کند و آن را نقد کند و نظیر نزدیک به یک قرن تجربه کمونیسم در قدرت خواهد بود که بسیار ادعای عدالتجو بودن و ارجحیت بر هر دموکراسی می کردند، اما در شرایط فقدان جامعه باز کسی نمی توانست و نمی تواند واقعیت این جوامع را حتی از نزدیک گزارش و مطرح کند. کافی است اخبار روزانه در تلویزیون محلی در هر شهر آمریکا را با تلویزیون محلی در هر شهر ویتنام هوشی مین، چین مائو، روسیه استالین یا کره شمالی کیم ایل سونگ مقایسه کنید تا تفاوت را دریابید. این جریانات نظری که در اینجا مدنظر هستند همچنان دشمنان جامعه باز هستند. اگر نظیر ویتنام، کمونیستها در ایران به قدرت رسیده بودند، امروز این گروه ها نمی توانستند با چنین نظراتی خود را مدافع دموکراسی وانمود کنند. اگر در ویتنام کسی با نظریاتی نظیر این جریانات ادعای هواداری از حقوق بشر کند مردم به او می خندند.
سام قندچی
دوم اسفند ماه 1394
February 21, 2016
---------------------------------------------------

دوستان عزیز:

نشریه اخبار روز (1) مقاله ام تحت عنوان "عدالت خیالی *اما* استبداد واقعی-از خمینی و رجائی تا احمدی نژاد" (2) را، در تاریخ چهارم تیر ماه 1384، ابتدا درج ، و پس از چند ساعت، حذف کرد. با آنها تماس گرفتم و پاسخ زیر را دریافت کردم:

"دوست گرامی آقای قندچی، نشریه ما و کادر تحریریه آن، خود را سوسیالیست میداند، و نسبت به عدالت طلبی سوسیالیستی هنوز تعلق خاطر دارد. ما نمیتوانیم به درج مطالبی اقدام کنیم که بنیانهای اعتقادی ما را به نا حق با فاشیسم اسلامی و هر تفکر ضد انسانی دیگر برابر میداند. خوب باشید."

در شگفتم که:

1. چرا نشریه اخبار روز خط مشی سوسیالیستی خود را رسمأ و علناً اعلام نمیکند، وقتی به خود اجازه میدهد نظراتی نظیر مقاله اینجانب را بر این مبنا حذف کند؟ اخبار روز سایتی عمومی است، و نه سایتی شخصی، و درج یا عدم درج مطالبش، بایستی بر مبنای خط مشی آن انجام شود.

2. مواضعم در دوسال گذشته تغییری نکرده، و دوسال است در اخبار روز نظراتم منتشر میشده، البته در گذشته نیز، یک سال پیش، مقاله دیگری را از نگارنده این سطور تحت عنوان "مسأله آرمانگرائی نیست، نبود جامعه باز است" (3)، سانسور کردند، و در آنزمان فکر کرده بودم تصادفی است.

3. برای مقابله یا نظراتم، درباره "اقتصاد دولتی و نقش آن در استبداد جامعه" (4)، چند هفته قبل از نوروز امسال، افراد لومپن با حمله شخصی، سعی در تحریک کردند، و وقتی به لجن پراکنی آن ها پاسخ ندادم، چند ماه بعد، امروز، از روش استالینی حذف مخالفین استفاده کرده اند. گوئی سایت شان، سایتی شخصی است، در صورتیکه سایتی عمومی است.

4. این سیستم عملکرد است که با جمهوری اسلامی مقایسه کرده ام، و می گویم که اگر به قدرت رسد همسان استالین، ویتنام، کامبوج، شوروی و بلوک شرق عمل میکند و نقدم بناحق نیست، و امروز مدارک اعدام کل خانواده تزار توسط لنین بیرون آمده است، و کمونیسم از نظر استبداد، با خمینی و شبه کمونیسم احمدی نژاد که جامعه بسته برای ما میسازد، فرقی ندارد.

5. فکر میکنم که این دوستان هنوز بحثم را درک نکرده اند. شخصاً از عدالت اجتماعی در هر کشور سوسیالیستی یا سرمایه داری پشتیبانی میکنم، تا حدی که *واقعاً* عادلانه تر باشد، و به همین علت در مقاله "عدالت خیالی" ذکر کردم ، که کانادا و سوئد نسبت به آمریکا، از نظر حقوق کار، بیمه، و آموزش و پرورش، عادلانه ترند. اما معیار را *جامعه باز* بودن میگذارم، جامعه باز در برابر جامعه بسته، برایم اصل است، حال چه جامعه سرمایه داری باشد و چه سوسیالیستی، و چه فراسوی هر جامعه صنعتی سرمایه داری یا سوسیالیستی باشد. منظور آنکه، در جامعه بسته میشود براحتی ادعا کرد که بهترین عدالت در جامعه برقرار است، وقتی امکان کنترل و توازن نیست، مثلأ وقتی مطبوعات آزاد وجود ندارند، که عدم وجود عدالت را آشکار کنند. بحثم در مقاله درج نشده آنها، درباره جامعه باز و بسته است، و نه شکل توزیع ثروت.

6. اما به نشریه اخبار روز تبریک میگویم، که حقیقت موضوع را در این پاسخشان به اینجانب نوشته اند، و خوشحالم این صداقت را داشته اند که راست بگویند. بسیاری از سانسورهائی که این سالها، بدون گفتن و با سکوت آنها و نشریات مشابه انجام شده، همراه شخصی کردن بحث ها بود، بجای آنکه حقیقت را بگویند، که با اعتقادات سوسیالیستی شان، بحث هایم را متضاد می بینند، و به این دلیل سانسور میکنند. بله این دوستان درست نوشته اند، که هیئت تحریریه شان سوسیالیست است، و اینکه من بنیان اعتقادی چپ، یعنی مذهب مارکسیستی (5) را، بزیر سوال برده ام. از نظر اینجانب، اگر کمونیست ها در ایران به قدرت رسیده بودند، اکنون بسیاری از روشنفکران غیرمذهبی ایران، بسان روشنفکران ویتنامی، که در بقدرت رسیدن فاشیسم کمونیستی شرکت داشتند، امروز مورد تنفر مردم ایران بودند، و نه روشنفکران مذهبی. روشنفکران غیرمذهبی ایران شانس آوردند که روشنفکران مذهبی، همان برنامه های کمونیستها را، که بر ضد جامعه باز بود، تحت عنوان اسلام بجلو بردند، و بخاطر جامعه بسته و فاشیستی بعد از انقلاب، فقط اسلام گرایان بدنام شدند و میشوند، و نه نظیر ویتنام که روشنفکران غیرمذهبی کمونیست، این برنامه ها را بجلو بردند، و به سمبل فاشیسم مبدل شدند.

7. خیلی متأسفم که دوستان عزیز تحریریه نشریه اخبار روز، این روش حذف را برگزیده اند، و امیدوارم مقاله "آیا سوسیالیسم عادلانه تر است" (6) نگارنده این سطور را که در گذشته شاید بدون آنکه خوانده باشند، چاپ کردند، بخوانند، تا بحثم را درباره سوسیالیسم، متوجه شوند. همچنین در این سالها، شخصاً بیش از هر کسی بر روی مسأله عدالت اجتماعی در دنیای نو فراصنتعی کار کرده ام (7)، و درباره ثروت و توزیع آن در قرن بیست و یکم نگاشته ام (8).

8. دنیای جامعه صنعتی، چه بشکل سرمایه داری آن و چه بشکل سوسیالیستی پایان یافته است، و پاسخ معضلات دنیای نو را بایستی در ارزیابی از جامعه فراصنعتی یافت، و نه برگشتن به برنامه های کهنه شده سرمایه داری و سوسیالیسم. برنامه های نو و در حال تکامل را بایستی غنا بخشید، و نه تکرار قولهای عدالت برنامه های پایان یافته راست و چپ گذشته، که امروز از برزیل و تکرار برنامه های سرمایه داری در آن، تا حزب بعث و امثال احمدی نژاد و برنامه های به عاریت گرفته از کمونیسم، کهنه شده و واپس گرایانه هستند. امروز بایستی به کارهای کسانی توجه کنیم که آینده را در نظر دارند، و نه ادامه جستجو برای عدالت اجتماعی در برنامه های کهنه شده سرمایه داری یا سوسیالیسم.

9. دوستانی که در دوسال گذشته مقالاتم را در اخبار روز میخواندند، حالا می توانند همچنان در سایت شخصی ام مطالعه کنند (9).

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://iranscope.blogspot.com
http://www.iranscope.com
http://www.ghandchi.com
نوزدهم تیر ماه 1384
July 10, 2005

پانویس:

1. نشریه اخبار روز
http://www.akhbar-rooz.com

2. عدالت خیالی *اما* استبداد واقعی-از خمینی و رجائی تا احمدی نژاد
http://www.ghandchi.com/417-edaalat.htm

3. مسأله آرمانگرائي نيست، نبود جامعه باز است
http://www.ghandchi.com/340-Utopianism.htm

Problem is not Utopianism, it is Lack of Open Society
http://www.ghandchi.com/340-UtopianismEng.htm

4. اقتصاد دولتي ستون اصلي استبداد در ايران
http://www.ghandchi.com/386-StateEconomy.htm

State Economy as the Foundation of Despotism
http://www.ghandchi.com/386-StateEconomyEng.htm

5. اندیشه مارکسیستی و مونیسم -یکتا گرائی
http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm

Marxist Thought & Monism
http://www.ghandchi.com/299-MarxismEng.htm 

6. آیا سوسیالیسم عادلانه تر است؟
http://www.ghandchi.com/303-Socialism.htm

Is Socialism More Just
http://www.ghandchi.com/303-SocialismEng.htm

7. عدالت اجتماعی و انقلاب کامپیوتری
http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm

Social Justice & Computer Revolution
http://www.ghandchi.com/238-SocialJustice.htm

8. ثروت و عدالت در ایران فردا
http://www.ghandchi.com/334-Wealth.htm

Wealth and Justice in Future Iran
http://www.ghandchi.com/334-WealthEng.htm

9. آرشیو مقالات
http://www.ghandchi.com

مطالب مرتبط
ايران آينده نگر: آينده نگري در برابر تروريسم
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm 

FUTURIST IRAN: Futurism vs Terrorism
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm

سکولاریسم و پلورالیسم
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm

Secularism and Pluralism
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralismEng.htm
 

متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com


 
 
 
----------------------

عارف: بغض دریا

عارف: بغض دریا
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_68.html

ترانه بسیار زیبای بغض دریا ، با صدای گرم و دلنشین عارف سلطان قلب ها
ترانه سرا : رها اعتمادی
آهنگساز : بابک سعیدی


در پایان ای ویدیو آواز، سخنان تقدیر عارف را از رها اعتمادی و بابک سعیدی می شنوید.

رادیو جوان











منبع:



----------------------

محمد نوری زاد: جاده ی یکطرفه!

محمد نوری زاد: جاده ی یکطرفه!
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_24.html
یک: من با حضور شبانه روزی ام در مقابل زندان اوین، به راهی یکسویه پای نهاده ام. راهی که جز پایداری از من نمی خواهد. انتهایش هرچه می خواهد باشد. شاید یک روز آدم عاقلی در سپاه پیدا شد و مرا صدا زد و گفت: بیا، این دو خواسته ی بدیهی و قانونی و دمِ دستی ات. و همان آدم عاقلِ سپاه بگوید: بگیر این ریز به ریزِ هشتاد قلم جنسی که سپاه چهار سال پیش از خانه ات برداشته و برده، و این هم گذرنامه ات. و سر آخر دستی بر شانه ام نهد و بگوید: برو بسلامت. و یا نه، سرداران سپاه همگی بر این شوند که وقعی به این ژولیده ی به سیم آخر زده ننهند تا مبادا سرانگشتانش به بلندای قامت موشک های یک و دو و سه ی شهاب شان خراش اندازد و قدم زدن های تمام نشدنی اش غباری بر قبه های روی شانه هایشان بنشاند. ایکاش همه ی ما برای حقِ واقعی و حتمیِ خود، به رسمِ “پایداری” وفادار می ماندیم. ظلم ها و زورگویی ها از آنجا سر بر می کشند که ما سر فرو می بریم به هر دلیل، و دم فرو می بندیم به هر دلیل.

دو: شنبه بود و آغازین روزِ هفته. با کوله ای که به پشت بسته بودم، مستقیم رفتم جلوی درِ بزرگ و اصلی زندان اوین. سربازی که آنجا بود در آمد که برو پایین. به وی گفتم: به بالاتری ها بگو که من فلانی هستم و قرار شده اینجا بمانم. گفت: با کی قرار گذاشتی؟ گفتم: با خودم. سربازِ دیگری که مرا می شناخت، سربازِ تازه کار را توجیه کرد و خود به داخل رفت تا بالاتری ها خبر کند. داستان حضور در آن نقطه، رسمیت پیدا کرد.

سه: طرفِ من، گرچه بظاهر سپاه است و این اوست که با بالا کشیدنِ اموال و ممنوع الخروج کردنم، یک رویه ی کاملاً حقوقی را به قُلّکِ گنجینه های امنیتیِ خود انداخته، اما حتماً طرفِ قانونی و پاسخگویِ حتمیِ خواسته های قانونیِ من و مسئول مستقیمِ هر پیشامدی که برای من رخ بدهد، دستگاه قضا و همین دادسرای داخل اوین است. از سال 88 به این سوی، دادسرای اوین سه چهار سرپرست داشته که دوتای آنها بخاطر اوضاعِ ناجور و مفسده های مالی شان از کار برکنار شده اند. این آخری که اسمش هست: امین ناصری، سابقاً قاضیِ شعبه ی شش همین دادسرا بوده که اکنون شده سرپرست. یک روز بروبچ اطلاعات زدند و سرو صورت مرا خونین کردند و در یک نمایش از پیش هماهنگ شده مرا آوردند پیش همین آقای امین ناصری که قاضیِ شعبه شش بود در آن زمان. تا مرا با آن ریخت و قیافه ی خونین دید، صورتش را تلخ کرد و گفت: اوه اوه، چی شده آقای نوری زاد؟ گفتم: کاری شده که شما خواسته اید. فروتنانه گفت: شما درست می گویید. گفتم: شما اگر از اطلاعات و سپاه نمی ترسیدید و قاضیِ مستقلی بودید من الآن اینطور نبودم. صادقانه گفت: شما هروقت قاضیِ مستقل دیدید، سلام مرا به وی برسانید! حالا همین جناب امین ناصری ترفیع گرفته و شده سرپرست دادسرای داخل اوین که امیدوارم سرنوشتِ قبلی های همین دادسرا نصیبش نشود.

چهار: یک عکاسِ تُپُل و خوش اخلاق را فرستاده بودند تا از حضور من عکس بگیرد. ظاهراً خوانده بودند که من نوشته بودم به سیم آخر می زنم آنهم جلوی اوین. کمی بعد یک جوان لاغر نیز دیده شد که کارش عکاسی بود. این دومی کاپشنی قرمز با نوارهای سیاه به تن داشت. حالا این از کجا آمده بود و آن از کجا، برایم مهم نبود. کاری به کار من نداشتند. عکاس تپل اما آمد جلو و دست داد و گفت: کاریِ جدید شروع کرده اید!؟ گفتم: تک نفره. پرسید: هروقت فرصت کردید به این سئوال من پاسخ بدهید که: چی شد که از آن طرف برگشتید به این طرف. چی شد که رفیق و همراه آوینی و خانواده ی شهدا و نظام ناگهان اینجور شد؟ گفتم: از کنار یک ساختمان نیمه کاره رد می شدم ناگهان یک بشکه از آن بالا افتاد روی سرم و من نیز ناگهان تغییر کردم و از آن طرف برگشتم به این طرف!

پنج: آقای نعمتی را دیدم که عصا زنان از شیب زندان بالا می آید. در اینجا هم زندانیان و مأموران و سربازان رفت و آمد دارند و هم کسانی که سروکارشان با دادسرای داخل اوین است. هم من هم نعمتی هم آقای دکتر ملکی و هم بسیاری دیگر از دوستان در همین دادسرا پرونده داریم. در اصل، من گرچه جلوی درِ اصلی زندان اوین می ایستم اما سروکار اصلی ام با دادسراست. هنوز با نعمتی خوش و بش نکرده بودم که دیدم اتومبیل پلیس از شیب بالا آمد و در کنار من توقف کرد. جناب سرهنگ یاسینی رییس کلانتریِ ولنجک بود. سلام و علیکی کردیم. پرسید: برنامه ات چیست؟ گفتم: می خواهم اینجا بمانم شب و روز. با جایی تماس گرفت و به سمت من برگشت و گفت: فعلاً برای برخورد با شما از بالا چیزی به من نگفته اند. هروقت چیزی ابلاغ کردند من طبق ضوابط عمل می کنیم. دست بر سینه نهادم و گفتم: ای من فدای آن ضوابطِ شما. و تأکید کردم: شما هرچه فرمان بدهید من عمل می کنم. به هرکجا که ببرید می آیم. بی هیچ مقاومتی. اما دوباره برمی گردم همینجا. درست مثل یک کِش. که اگر بکشید و ولش بکنید، برمی گردد سرجای اولش. سرهنگ گفت: فقط شاگردان طاهری نباشند. که اگر بیایم و ببینم عکس طاهری را بالا گرفته اند نرسیده ضرب و شتم را شروع می کنم. به وی اطمینان دادم که حرکت من کاملاً فردی اما از جنسِ سیم آخر است. دو عکاس از گفتگوی من و سرهنگ عکس می گرفتند با عکاس کلانتری که سربازی بود شدند سه نفر. نعمتی جلو آمد و به داستان پاکباختگی اش و وکیلی که نابودش کرده بود اشاره کرد و سر آخر پای شلوارش را بالا زد و محل جراحی را نشان سرهنگ داد. نعمتی چندی پیش عملِ قلبِ باز داشت. همانجا به جناب سرهنگ گفتم: من هرکاری که می کنم، یا هر حرفی که می زنم، تقریباً همانی است که در دل شماست. منتها شما و دیگران بنا به مصالحی ترجیح می دهید آن حرفها در درون تان باقی بمانند.

شش: آقای هاشم زینالی آمد. پیرمرد نفس نفس می زد. آمده بود دنبال گوشی اش که معلوم نبود در جیب کدام مأمور زنگ می خورد. خوش وبشی کرد و رفت داخل دادسرا. دو سه ماه پیش که وی را و بیست نفر دیگر را دستگیر کردند، گوشی هایشان را گرفته بودند.

هفت: یک لوله ی قطور پولیکا در محوطه ی گلکاریِ جلوی زندان افتاده بود و بد جوری مرا وسوسه می کرد. منتها کمی قطور بود و سنگین. دو دل بودم. که آیا بروم و برش دارم یا نه؟ اما رفتم و برش داشتم و تمیزش کردم. یک متر و نیم پارچه ی سفید داشتم در کوله ام. مادرم در آن برای من نان فرستاده بود. پارچه ی سفید را با نخی که همانجا پیدا کردم به لوله ی قطور بستم. من حالا صاحب یک پرچم بودم. لوله اش قطور است؟ عیبی ندارد. کمی سنگین است؟ چه باک؟

هشت: آقای زینالی از دادسرا بدر آمد و گفت: هیچ! و این هیچ، یعنی کاری پیش نرفت. خیال داشت برود کلانتری ولنجک. شاید ردّی از گوشی اش را در آنجا بیابد. مأموران کلانتری ولنجک با همکاری مأموران لباس شخصی دستگیرشان کرده بودند.

نه: عکاس تپل فرصتی پیدا کرد و آمد جلو و همان پرسشِ نخست خود را تکرار کرد. این که: چه شد که برگشتی؟ آمد و رفت زندانیانِ راه راه پوش و دستبند بدست و مأمورانِ پرونده زیربغل، فرصتِ پاسخگویی به من نمی داد. از آنسوی، لوله ی پرچمی که به دوش داشتم به لوله ی موشک پرانِ “استینگر” می مانست. به دوش که می گرفتمش، انگار جایی را نشانه رفته بودم و خیال داشتم همانجا را بترکانم. اما فی الواقع من کجا و نشانه گیری کجا؟ من جز دو خواسته ی شخصیِ خود مگر حرف دیگری داشتم؟ این دو تا را می دادند و ما می رفتیم پیِ کارمان.

ده: هرچه به نعمتی اصرار کردم که برود، نرفت و ماند. به وی گفتم: من اگر اینجایم به این خاطر است که زده ام به سیم آخر. گفت: من خیلی وقته که به سیم آخر زده ام. عکاسِ تپل آمد و گفت: نگفتی؟ حوصله ی سئوال های همینجوری را نداشتم. پس باید می رفتم به آن نقطه ی پایانی. گفتم: می خواهی بدانی من چرا تغییر کردم و برگشتم؟ گفت: بله، گفتم: بخاطر این که فکر نمی کردم آخوندها آدم بکشند و دزدی بکنند و به اسم خدا بر گرده ی مردم سوار شوند. و فکر نمی کردم دست مجتبی خامنه ای و سپاه و طائب خونی و آلوده به دزدی ها باشد. و البته این را نیز گفتم که من در عمق جهالت گیر افتاده بودم و فکر می کردم آخوندها مستقیماٌ از جانب خدا مأموریت دارند برای رستگاری بشر. و سرآغاز این رستگاری نیز ایران است و انقلاب اسلامی ایران. بنده ی خدا کلی خودش را آماده ی بحث کرده بود. دانست که من آنچه را که در پایان بنا بوده بگویم در همین آغاز سخن وا گفته ام.

یازده: خانم محتشمی پور و دخترش را دیدم که از درِ کوچک زندان اوین بیرون آمدند. بخود گفتم: حتماً روز ملاقات بوده و از ملاقات می آیند. آمدند جلو و مرا استینگر به دوش دیدند که پارچه ای سفید بر سرِ آن بسته شده بود و باد به بازی اش می گرفت. خانم محتشمی پور همسر آقای سید مصطفی تاج زاده است که آقای تاج زاده از سال 88 در زندان است و یکسره هم در انفرادی. من خود چهار ماه و نیم با آقای تاج زاده در یکجا زندانی بودیم. بارها اشاره کرده ام که سپاه و بیت رهبری عامل اصلیِ زندانی شدن تاج زاده اند و بشدت از حضور وی در جمعِ سایر زندانیان هراس دارند و بهمین خاطر است که او را تنهای تنها زندانی کرده اند در این سالهای طولانی. خانم محتشمی پور به استینگرِ روی دوشم نگاه کرد و با همان نگاه پرسید داستان چیست؟ گفتم: پارچه اش را داشتم و لوله اش را از داخل همین باغچه پیدا کردم. هر دو خندیدند. گفتم: من برای پس گرفتن اموالم و رفع ممنوع الخروجی ام ناگزیرم از به آب و آتش زدن. پرسید: مگر نگرفتید اموال تان را؟ گفتم: این بار با سپاه طرفم. خودش متوجه شد و گفت: اوه بله آنها اموالی بود که اطلاعات برده بود. در ادامه گفت: نظر آقای تاج زاده اما بر این است که آرام آرام پیش برویم. پارچه ی سفید پرچم را نشانش دادم و گفتم: از این آرامتر؟ مشفقانه گفت: کاش به بعد از انتخابات موکولش می کردید. گفتم: شاید این همزمانی به فال نیک افتاد. رو کردم به دختر آقای تاج زاده که جوان است و در این سالها هماره در کش و قوس و اضطراب و نگرانی های ناشی از زندانی شدنِ پدر. به وی گفتم: دخترم، می دانم که نبود پدر در خانه بسیار دشوار و فرساینده است. تا کنون صبر کرده ای این چند وقت را نیز صبوری پیشه کن و مدام نیز سرت بالا باشد. و گفتم: من سلام خیلی ها را که از تو دورند به تو می رسانم. و سر آخر با یک : دوستتان داریم، بدرقه شان کردم.

دوازده: جوانی آمد که فِرت و فِرت سیگار می کشید. اعصابش بهم ریخته بود. برادرش – محمدرضا احمدی – در زندان بود از یکسال و نیم پیش بی هیچ مرخصی. می گفت: این بی انصافی است که یک نفر را بخاطر حضورش در یک جلسه ی سرای قلم دستگیر و به سه سال زندان محکومش کنند. برادرش بیمار بود و طبق تشخیص پزشک زندان باید در خارج از زندان پیگیر مداوای خویش باشد. جوانِ فرت وفرتی، درونی زلال داشت. از کرج آمده بود. هرچه کردم که برود، گفت: من هستم در کنارتان. حتی عواقبِ این حضور را برایش واشکافتم، رام نشد. به وی و به نعمتی گفتم: این راهی است که من به تنهایی باید طی کنم. هردو اما گفتند: ما هستیم. وقبول نکردند که نکردند. با خنده گفتم: حالا به ما می گویند: ” به سیمِ آخر زدگان”! درِ دادسرا بسته شد اما رفت و آمد اتومبیل ها به داخل زندان ادامه داشت. دو جوان عکاس، نرم نرم از ما فاصله گرفتند و رفتند. باور کردند که من شب همانجا خواهم ماند و آنان برای ماندنِ شبانه حکمی نداشتند لابد.

سیزده: لوله ی استینگریِ پرچم سنگین بود و مرا از کت و کول می انداخت. کمی هم به طنز گراییده بود این نماد صلحی که من به دوش داشتم. یعنی راستش را بخواهید اینجوری می شد تفسیرش کرد که: گرچه پارچه ی پرچم سفید است و سفید بودنِ آن نشانه ای است از صلح طلبی، لوله ی قطور اما سخن دیگری دارد. خلاصه یک جوری بود این لوله ی قطور که همه ی حسّ صلح طلبیِ پرچم را می تاراند و همان موشک اندازِ استینگر را متبادر می کرد در اذهانِ خلایق. که یعنی این بابا که پرچم سفید به دوش گرفته، علاوه بر صلح طلبی، سخن دیگری نیز دارد که این سخنِ دیگر را باید از دهان لوله ی قطورش پرسید. آنقدر گشتم تا این که در فضای گلکاری جلوی زندان یک لوله ی نازک سفید پیدا کردم و عملیات انتقال پارچه ی پرچم از آن به این انجام شد با موفقیت. آخیش، چقدر سبک و معقول! اما شاید تنها اشکالش در دراز بودنش بود. کمی از اندازه خارج بود. شاید نیم متر. حالا باید در باغچه ی گلکاری بدنبال یک ارّه می گشتم لابد. بی خیال! دسته ی دراز پرچم، چندان هم عیب محسوب نمی شود. من خیلی این لوله ی نازک سفید را دوست داشتم. یعنی باعث و بانیِ این دوست داشتن، همان لوله ی استینگری بود خداییش. که اگر سنگینی و قطوری و هیبت نامعقول آن نبود، سبکی و نازکی و معقول بودنِ این رخ نمی نمود. حالا یک کمی اگر دراز است، باشد. ما گل را با خارش دوست داریم. بله، ما اینگونه ایم! حیف که عکاس های مأمور رفته بودند و نبودند تا از پرچم بدوشیِ من با این دسته ی دراز پرچم عکس بگیرند.

چهارده: صدای اذان مغرب در فضا پیچید و هوا رو به تاریکی رفت. اصرارِ من کارِ خودش را کرد. نعمتی و جوان فرت و فرتی پذیرفتند که بروند. نعمتی گفت: می رویم اما نه این که برویم و پشت سرمان را نگاه نکنیم، بل می رویم و با لباس گرم برگردیم. حریفشان نمی شدم. رفتند و من ماندم و قدم زدن در ده قدمی درِ اصلی و بزرگ زندان اوین. باران نم نم می بارید و نمی بارید. تا می آمدیم که جدی اش بگیریم، نمی بارید. و تا می آمدیم فراموشش کنیم، می بارید. عالمی داشتیم با هم دیشب با این نم نم باران.

پانزده: یکی از مأموران یا کارکنان زندان که جمال مبارکش به حزب اللهی های پیشانی پینه بسته شباهت داشت، با اتومبیل سمندش از داخل بدر آمد و با دیدن من گفت: باز که آمدی که؟ گفتم: بخاطر این که شماها سرتان را فرو برده اید داخل زندگی تان و کاری با زندگی مردم ندارید. گفت: مگه نگرفتی اموالت را؟ گفتم: از اطلاعات چرا اما از سپاه نه. سری تکان داد و بی اعتنا گاز داد و رفت. با صدایی که بشنود گفتم: بله، بروید و زندگی تان را بکنید.

شانزده: عروس و داماد جوانی با یک اتومبیل سفید و نو آمدند و جلویِ در، دور زدند و همانجا به انتظار ماندند. عروس جوان چادری بود و داماد جوان ریشی به صورت داشت. پنج شش دقیقه نگذشته بود که مردی شصت ساله با سر و رویی سپید و جای مهری بر پیشانی و قدی کوتاه آمد و درِعقب اتومبیل را باز کرد. عروس جوان تعارف کرد که بابا بیا جلو. مرد با لحنی که طعمِ شوخی اش هویدا بود به داماد جوان گفت: بفرستمت زندان؟ دمِ دسته ها! و به عروس جوان گفت: اذیتت که نمی کنه؟ عروس جوان به شوخی گفت: کم نه! و: رفتند. خوش باشند.

هفده: شاید آن مردِ لاغر و کشیده، رییس پلیس زندان بود که لباس شخصی به تن داشت. تا از درِ کوچک زندان به سمتِ سربازان دمِ در اصلی رفت، همه ی سربازان میخ شدند و به احترام در یک صف ایستادند و سرها را بالا بردند و پاها را جفت کردند و دست ها را به تن چسباندند و سلام نظامی کردند. رییس، پاسخ سلام شان را داد و با نگاهی به من، رفت سراغ یکی از سربازان و چیزی به وی گفت و از آن قدم زنان رفت به سمت یک اتومبیل پژو 405 که راننده اش یک سرباز بود. سوار شد و پژو چرخی زد و رفتند.

هجده: ساعت هشت شب به بعد، زمانِ آزاد شدن زندانیان است. خانواده ها یک به یک آمدند و پشت درِ کوچک زندان جمع شدند. با هم گفتگو کردند و میوه خوردند و تخمه شکستند و سیگار کشیدند و با تلفن های همراهشان صحبت کردند. عزیزانِ زندانی شان این الفت را در میانشان جاری کرده بود. دو زن بودند و یک پیرمرد و بقیه جوان.

نوزده: یکی آمد که کت و شلواری متمایل به آبی به تن داشت. تسبیحی دور انگشتانش تاب می داد. پنجاه ساله می نمود. ریشی توپی داشت با رگه های سفید. جای مهر؟ البته. با نگاهی به من، رفت و برگشت و گفت: تو به اموالت نمی رسی. گفتم: می رسم. گفت: نمی رسی. و گفت: بگو چرا؟ گفتم: چرا؟ گفت: بخاطر این که اموالِ بدرد بخورت دست بچه هاست و ازشان کار کشیده اند. مخصوصاً کامپیوتر اپلت. این ها را به تو پس نمی دهند. حالا بپرس چرا؟ پرسیدم: چرا؟ گفت: بخاطر این که کلی اطلاعات محرمانه و غیر محرمانه داخل اینهاست و اگر بدهند ممکن است ریکاوری بکنی دردسر درست بکنی. گفتم: این به نظر شما دزدی نیست؟ گفت: دزدی هست یا نیست که منتظر چیزی نباش. سپاه نم پس نمی دهد به تو. گفتم: سپاه به مردم که می رسد سینه سپر می کند و کلت کمرش را نشان می دهد، اما در بیرون مرزها همین سپاه می شود فرش زیر پای خیلی ها. و گفتم: یادتان هست قرار بود یک کشتی دارو بفرستند یمن و عربستان تهدید کرده بود که می زند و سپاه هم تهدید کرده بود که می زنم. آخرش چه شد. و گفتم: من اگر بجای رهبر بودم، خیلی از این سردارها را می فرستادم پیِ لوله کشی و آهنگری و دلالی گری هایی که پیش از جنگ مشغولش بودند. کاش قوه ی عاقله ای بر سرِ سپاه بود و بجای ترساندن مردم و دزدی از جیب مردم برای فرداهای خود، به این می پرداخت که: اساساً چرا باید کار مملکت به تنگناهای تهدید و می زنم و می کشم و فلان فلانت می کنم بکشد که بعدش معلوم شود چیزی در چنته نیست و همه اش بلوف بوده مثل سرلشگرهای صدام؟

بیست: ساعتی که گذشت، زندانیان یک به یک از درِ کوچک بیرون آمدند و در آغوش پدران و مادران و بستگان و دوستان جا گرفتند. خندیدند و گریه کردند و دست در دست هم از پله ها پایین رفتند. همه که رفتند، یکی ماند. زندانی اش آزاد نشده بود. جوانی قد بلند به سمت من آمد. بسته ای خرما برای من آورده بود. صورتش را بوسیدم و از وی خواستم که برود. دلش نمی آمد برود. اما رفت. چه طعمی داشت خرماهایش. هنوز دارمش البته.

بیست و یک: ساعت ده شب که شد، یک پلیس موتور سوار آمد و پرسید: موردت چیه؟ گفتم: سپاه. تلفنش زنگ خورد. اسمم را پرسید. گفتم. گفت: اسمش نوری زاد است. تلفن را خاموش کرد و باز پرسید: موردت چیه؟ گفتم: سپاه. پرسید: موردت چیه یعنی مشکلت چیه؟ گفتم: سپاه. تلفنش زنگ خورد. گاز داد و دور زد و رفت.

بیست و دو: ده و نیم شب بود که یک اتومبیل پلیس با چراغهای گردان وارد محوطه شد. دیدم یک سروان با ریشی سفید نرم نرم بالا می آید. به احترامش خود پایین رفتم. گفت: ول کن برو. گفتم: دلم می خواهد جناب سروان. اینقدر دلم هواهی زندگی کردن دارد که نگو و نپرس. خیلی وقت است که مثل مردم زندگی نکرده ام. دلم بعضی وقتها برای اینجور زندگی تنگ می شود. جناب سروان گفت: موردت چیه؟ گفتم: سپاه. گفت: سپاه چی؟ گفتم: هم اموالم را برده و هم ممنوع الخروجم کرده. و شماها که هیچ، دستگاه قضایی که هیچ، مجلس که هیچ، بیت رهبری هم حریفش نمی شود. گفت: خب دست بالای دست بسیار است دیگه. گفتم: من حقم را می خواهم. مگر چه می خواهم؟ دوستانه گفت: به صلاح تو نیست که اینجا بمانی و بخوابی. گفتم: من هستم و شما به وظیفه ی قانونی خودتان عمل کنید. مرا مثل یک کش به هرسمت و تا هر کجا که بکشند، به محض رها کردنم برمی گردم اینجا.

بیست و سه: نعمتی و جوان فرت و فرتی برگشتند. نعمتی لباس گرفم پوشیده بود اما جوان، نه. دو نفر از دوستان دیگرمان نیز خنده کنان با بساط شام و چای و شیرینی آمدند به سمت ما و همانجا بیخ دیوار زندان کمی بودند و به خواهش من رفتند.

بیست و چهار: من تا این لحظه جوری برنامه ریزی کرده بودم که مرا نیازی به دستشویی رفتن نباشد. اما چایی این دوستان و هر چه آب که از قبل در بدن داشتم، کار خودش را کرد و ما را از موضع و از سنگر حضورمان کوچاند. به پیشنهاد نعمتی رفتیم هتل آزادی که همان نزدیکی هاست. با این شرط که اگر رفتیم و برگشتیم، آقای نعمتی و جوان فرت و فرتی بروند خانه هایشان. با اکراه پذیرفتند و ما کولی وشان داخل هتل شدیم. چه شلوغ بود آنجا. هم عروسی بود و هم مهمانانی از هرکجا در لابیِ هتل در رفت و آمد بودند و با هم گفتگو می کردند. جناب شهرداد روحانی مستقیم از جشنواره ی موسیقی آمده بود هتل با جایزه ای که به او تقدیم کرده بودند. با هم عکس ها گرفتیم و صحبت ها کردیم و من بنا به خواست وی، عکسی از این ملاقات کوتاه منتشر نمی کنم. آخر من داغ داغ از پشت دیوار زندان اوین آمده بودم و شهرتِ عنصرِ فتنه بودنم نیز از مرزها بدر رفته و شهره ی آفاقم کرده بود.

بیست و پنج: دستشویی هتل خیلی با کلاس بود. دستگیره های طلایی درهای مستراح هایش کلی اشتها می گشود. از هتل خارج شدیم و برگشتیم پشت دیوار اوین. من رفتم داخل کیسه خواب و آن دو رفتند که بروند خانه. من در سکویِ پشت دیوار زندان و درست پنج قدمیِ درِ اصلی را برای خواب انتخاب کرده بودم. جایی که هم پناه باشد و هم در دید. من کلاً شاید چهار ساعت خوابیدم. ساعت شش صبح بود که دیدم نعمتی مرا تکان می دهد که: بلند شو بیا داخل ماشین از سرما مردی! با تعجب به وی گفتم: شما مگر نرفتید خانه؟ گفت: کجا برویم. مگر تنهایت می گذاشتیم؟ او را فرستادم که برود. با این بهانه که الآن صبح هوا روشن می شود و اینها می آیند که بروند داخل. و من پرچم به دوش باید اینجا قدم بزنم. نیمساعت بعد، من پرچم بدوش در آنجا قدم می زدم. کارمندان، مأموران، سربازان، بانوان، شکنجه گران، یکی یکی و چند بچند آمدند و با اتومبیل ها و با سرویس ها بداخل رفتند. و من، با پرچمی که دسته اش کمی دراز بود، بر قله ی اوین قدم می زدم.

بیست و شش: رییس پلیس هم آمد. با همان اتومبیل دیشبی و با همان سرباز راننده و با همان نگاهی که به من انداخت. یکی از سربازان خبرداد که رییس آمد. زنگ درِ اصلی را به صدا در آوردند. در که کنار رفت، سربازان را دیدم که در یک صف همه به احترام ایستاده اند. رییس به احترام شان پاسخ گفت و به داخل رفت.

بیست و هفت: نعمتی و جوان فرت و فرتی آمدند و به اصرار که: برو ساعت شد هشت هرکس که می خواست شما را ببیند دید! و من صحنه را ترک کردم. دم ورودی زندان اوین پلیس ها بودند. کفری بودند از این مزاحمتی که من برایشان فراهم آورده بودم.

بیست و هشت: احتمال می دهم روزها و شب های بعد، به این راحتی نخواهد بود. اتاق فکر سرداران و دادسرا و نیروی انتظامی به کار خواهد افتاد و نقشه ی نهایی بر میز نهاده می شود. که مثلاً این بابا را از اینجا دور کنید تا ما ریختش را نبینم. به همه ی پلیس ها گفته ام که من بی هیچ اعتراضی در خدمت شمایم. هرکجا که می خواهید ببرید و هرجور که می خواهید رفتار کنید. منتها من به محض رهایی به همینجا باز خواهم گشت. روح سرگردان زندان اوین یعنی همین دیگر! دوستان خوبم، این نیز بگویم که من تا در این وضعیت هستم، فرصتی برای اصلاح کامنت های شما ندارم. هر چه بنویسید منتشر می کنم. بزرگواری شما را فراموش نمی کنم اگر از ناسزا و از بکار بردن الفاظ زشت و ناگوار در نوشته هایتان پرهیز کنید.
محمد نوری زاد
دوم اسفند نود و چهار - تهران

منبع:




----------------------

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۴

انصراف جب بوش منظری از دموکراسی در آمریکا

انصراف جب بوش منظری از دموکراسی در آمریکا
http://iranscope.blogspot.com/2016/02/blog-post_88.html
 
ساعتی پیش جب بوش کاندیدای ریاست جمهوری از حزب جمهوریخواه آمریکا از ادامه کمپین انتخاباتی خود به دلیل کسب آراء کم در انتخابات مقدماتی آن حزب در نخستین سه ایالت مورد مسابقه، انصراف داد (1).
 
جب بوش نه تنها برادر یک رییس جمهور پیشین و پسر رییس جمهوری دیگر بود بلکه کل تشکیلات حزب جمهوریخواه نیز از او حمایت می کرد و کمپین خود را با صد میلیون دلار آغاز کرد اما مردم توانستند او را نخواهند و او هم بالاخره از مسابقه خارج شد.
 
در مورد انتخابات این دوره در آمریکا ماه هاست که بحث می شود (2). اما امروز مهم نیست که شخصاٌ موافق جب بوش یا حزب جمهوریخواه باشیم یا مخالف، آنچه مهم است قدرت آشکار دموکراسی در این تجربه است که در این کشور مردم می توانند تصمیم بگیرند که با رأی خود با چنین کاندیدایی مخالفت کنند بدون آنکه مجبور باشند علیه رهبری حزب یا خانواده با نفوذ کاندیدا با تفنگ برخیزند.
 
شاید امروز که در آستانه انتخابات هفتم اسفندماه 1394 در ایران هستیم همین سؤال را درباره حق مردم در ایران از خود بپرسیم و ببینیم که در کدام سیستم مردم بیشتر از حق رأی برخوردارند و بجای بیرون زدن رگ گردن فقط با منطق به همین تجربه ساده نگاهی اندازیم و قضاوت کنیم.
 
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران
 
سام قندچی، ناشر و سردبیر ایرانسکوپ
http://www.ghandchi.com
اول اسفند ماه 1394
February 20, 2016
 
پانویس:
 
1. Jeb Bush Bows Out of Campaign, Humbled and Outgunned
http://www.nytimes.com/2016/02/21/us/politics/jeb-bush.html?_r=0
 
2. دو راه حل اقتصادی در انتخابات آمریکا
http://www.ghandchi.com/1027-two-econ-solutions.htm
 
 
متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com
 

 
 
----------------------

بايگانی وبلاگ