یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۲

علی سجادی-هاشمی آمد، آیا بلیط خاتمی دوباره برنده می شود؟!

هاشمی آمد، آیا بلیط خاتمی دوباره برنده می شود؟!
علی سجادی
وبلاگ بَر باد!
http://barbaad.wordpress.com

آمدن هاشمی مرا به یاد سرنوشت مرحوم نادر نادرپور انداخت! ممکن است بپرسید آمدن هاشمی چه ربطی به سرنوشت نادرپور دارد چون این دو مثل جن بودند و بسم الله. ربط دارد، توضیح می دهم:

شانزده سالی پیش از این وقتی دادگاهی در برلین پس از رسیدگی به جنایت هولناک کافه میکونوس و قتل رهبران کرد ایرانی، مسؤولان درجه اول حکومت ایران را آمر و عامل و مسؤول آن جنایت فجیع شناخت؛ برای کشورهای اروپایی چاره ای نماند جز آن که دسته جمعی نمایندگانشان را از ایران فرابخوانند و نمایندگان جمهوری اسلامی را از کشورهایشان بیرون برانند، که البته موقت بود.

حکومت ایران اگرچه انکار می کرد که در آن جنایت – مثل بیشماری جنایتهای دیگر در اروپا و آسیا – دست داشته است، اما برای آنان هم چاره ای جز این نماند که قول بدهند از آن پس دیگر کسی را در اروپا نکُشند، و در عوض نمایندگان کشورهای اروپایی به ایران بازگشتند. جالب این که این قول حکومت اسلامی، یگانه قولی است که در تاریخ این نظام داده شده و به آن وفا شده است. لابد یادتان می آید که قرار بود آقای خمینی و یارانش نه فقط «آن دنیای» مردم ایران را درست کنند، بلکه به این دنیایشان هم برسند، قرار بود آب و برق مجانی شود، قرار بود عدل علی برقرار شود، قرار بود فساد ریشه کن شود، قرار بود کرامت انسانی جایگزین ظلم شود، و بسیاری قرارهای دیگر، که خوب نشد، لابد مردم ایران لیاقت آن را نداشتند، و الا عیب از هر که و هر چه هست، از اسلام عزیز نبود، حالا اگر نشد که مردم را قالبی کنند و به رستگاری برسانند، تقصیر ملت است نه اسلام عزیز. باری از مطلب دور افتادیم، به هر حال حکومت اسلامی به قولش وفادار ماند و از آن پس کس دیگری را در اروپا نکشت! حالا از این سوال هم می گذریم که اگر آن جنایتها را مخالفان رژیم به نام جمهوری اسلامی انجام می دادند تا حکومت را بدنام کنند، و حکومت ایران در آن جنایتها بی تقصیر بود، چرا بعد از آن که حکومت اسلامی قول داد دیگر کسی را نکشد، مخالفان رژیم هم از کشتن یکدیگر در اروپا خودداری کردند؟! پاسخ قاضی محسنی ایژه ای می تواند این باشد که مخالفان نظام هم خواهان ابقای رژیم هستند تا بتوانند آن را بدنام کنند! بیخود نیست عده ای معتقدند مازوخیسم بخشی از دیانت – ببخشید ملیت – ماست!

باری، حکم دادگاه برلین – علاوه بر آن که بار دیگر ثابت کرد «در برلین هنوز قاضی هست»، حکومت ایران را هم وادار کرد دست کم در کوتاه مدت چهرۀ ناانسانی خود را در زروَرَقی بپوشاند و چهره ای متبسم و خواهان گفتگو درباره «تمدنها» از خود نشان دهد، این بود که بخت و اقبال در خانۀ آقای خاتمی را زد! چون هم «سید» بود، هم «خندان» بود، هم کار «فرهنگی» کرده بود؛ و در ضمن مقبولیت سیاسی – امنیتی خود را هم در دوران سرپرستی ائمه جمعه ثابت کرده بود. او را برکشیدند و «تنور انتخابات» را داغ کردند که وی «متفاوت» است و چه و چه و چه ها…

«سید خندان» آمد و 8 سال در بزک دوزک آن چهره کریه کوشید. او به هر حال برآمده از خواست برای تغییر بود، اگرچه خودش قصد تغییر نداشت و از حق نباید گذشت، در کنار ماستمالی ها، در دوره او بعضی وقایع خوب هم اتفاق افتاد، ولی در همه جا و در تمام اوقات، هرگاه آقای خاتمی احساس کرد ممکن است تقاضاهای مردم زیاد شود و «نظام مقدس» مجبور به گردن گذاشتن به خواستهای واقعی مردم گردد، به انحاء مختلف در کنار رهبری و در روبروی مردم ایستاد و کوشش شایانی کرد در احقاق «حق» رهبری و «حکم حکومتی» که قبل از آن جایگاهی نداشت. اگرچه با آن میزان رای که داشت (و لابد با منطق امروزی اش «اجازه داده بودند» که آن تعداد رای بیاورد) می توانست به عنوان نماینده اکثریت مردم ایران، مسیر جامعه را به تعادل برگرداند، که نکرد یا نشد یا نگذاشتد، به هر روی این در کارنامه خاتمی نوشته است که وی از قدرت رایی که مردم به او داده بودند استفاده بهینه نکرد. چرا؟ چون نگران سقوط رژیمی بود که آن را از خود، و خود را برآمده از آن می داند. به همین دلیل تغییرات آن دوره نه در حدی بود که مردم انتظار داشتند، و نه به شیوه ای انجام شد که پایدار بماند. به همین سادگی.

به هر حال، حرف اصلی این بود که چرا ثبت نام هاشمی مرا یاد سرنوشت نادرپور انداخت:

نادرپور از راه دور شاهد شور و شوق فراوان مردم بود – که بسیار واقعی بود چون امید فراوانی به تغییر بسته بودند، با این گمان که خاتمی عامل آن تواند بود، و از جان و دل، از کوچک و بزرگ رفته بودند و رای داده بودند.

نادرپور از این اقبال عمومی به خاتمی حرص می خورد – و این را با استناد به نوشته هایش در آن زمان می گویم.

حرص می خورد که چرا مردم حتی از گذشته های نزدیک عبرت نمی گیرند و نمی بینند که آخوند جماعت جز برای نفع خودش قدمی برای کسی بر نمی دارد، و «ملت» و «مردم» و «میهن» و «کشور» و حتی «اسلام» و «دین» و «حسین» و «محمد»، از نظر آنان خزعبلاتی بیش نیست و هیچ یک جز برای حفظ حکومت و قدرت و ثروت ارزشی ندارند. اینها را می آموزند تا «خویشتن سیم و غله» بیندوزند.

نادر نادرپور دو سالی حرص خورد تا از این غصه دق کرد و بسیار نابهنگام مُرد….

حالا هاشمی آمده است. باز عده ای امیدوار شده اند که صد رحمت به کفن دزد سابق، یکی از همانها که در کمیته ترور «قصر فیروزه» طرح قتلهای مخالفان، از جمله رهبران کرد را صادر می کرد…

شور و شوقی پدید آورده اند، که بلکه هاشمی بتواند آب رفته را به جوی برگرداند. عده ای منتظرند وی بتواند پایه های لرزان نظام را تحکیم کند، عده ای معتقدند او با درسهایی که گرفته اشتباهات گذشته را تکرار نمی کند و ممکن است «وجه جمهوریت»! نظام قوام بیشتری یابد. همه اینها ممکن است و بسیاری ممکنات دیگر هم وجود دارد، ولی هیچ یک حتمی نیست و کلی اما و اگر دارد….

اما… اگر… ولی فقیه مجبور به گردن گذاشتن به تایید صلاحیت هاشمی شود و اگر… اگر… هاشمی اجازه یابد (به قول خاتمی) به اندازه ای رای بیاورد که بعد از بوسیدن گردن ولی فقیه، به سمت (باز هم به قول خاتمی) «تدارکاتچی» پذیرفته شود، و سعی در اجرای همین قوانین ناقص موجود بنماید، آن وقت موقع حرص خوردن آسید علی آقای خامنه ای می شود و به نظرم آن قدر حرص خواهد خورد که به همان شیوه مرحوم نادرپور دق کند و بمیرد!

حالا اگر نادرپور زنده بود و چنین قیاسی میان خودش و خامنه ای را می شنید یا می خواند، بقه مرا می گرفت و در اوج عصبانیت بار دیگر – واین بار درجا – دق می کرد و برای بار دوم می مُرد!

تازه بعد از دق آیت الله خامنه ای، قسمتهای خوشمزه تغییر و تبدیلات رژیم آغار می شود، و آن تعیین ولی فقیه بعدی است، و این جاست که بار دیگر پای سید محمد خاتمی به وسط کشیده می شود و بار دیگر بخت و اقبال در خانه او را خواهد زد. چرا؟ به یک دلیل ساده:

حکومت ایران بیش از آن روی بنی اعمام بنده و «سیادت» سرمایه گذاری کرده که بتواند از آن چشم پوشی کند و «سادات» دیگری هم دم دست نیست که علاوه بر سیادت «خنده رو» و «اهل گفتگو» باشد! ماشاء الله و الی ماشاء الله همه از سادات حسینی اند: جنگجو و قمه کش با سگرمه ها درهم!

می دانم که باور نمی کنید، خودم هم باور نمی کنم، ولی این فکر دست از سرم بر نمی دارد زیرا دست کم تاریخ معاصر ایران نشان داده که هرچه از نظر اکثریت مردم طنز و شوخی و فکاهه تلقی می شود، می تواند در طرفة العینی به واقعیت بدل گردد. چه کسی فکر می کرد آخوند شاه شود، آن هم شاهی که ناصرالدین شاه قاجار با همه اختیاراتش در مقابل اختیارات مطلقۀ او لنگ بیاندازد؟

به نظرم آقای خاتمی در این سالها اخیر بارها این ترجیع بند سعدی را با خود خوانده و منتظر مانده است:

دردا که به لب رسید جانم

آوخ که ز دست شد عنانم

کس دید چو من ضعیف هرگز؟

کز هستی خویش در گمانم

پروانه ام اوفتان و خیزان

یکبار بسوز و وارهانم

گر لطف کنی به جای اینم

ور جور کنی سرای آنم

(بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم )

زان رفتن و آمدن چگویم

می آیی و می روم من از هوش

یاران به نصیحتم چه گویند

بنشین و صبور باش و مخروش

ای خام، من این چنین در آتش

عیبم مکن ار برآورم جوش

تا جهد بود به جان بکوشم

و آنگه به ضرورت از بن گوش

(بنشینم و صبر پیش گیرم … دنباله کار خویش گیرم )

ای بر تو قبای حسن چالاک

صد پیرهن از جدائیت چاک

پیشت به تواضع است گویی

افتادن آفتاب بر خاک

ما خاک شویم و هم نگردد

خاک درت از جبین ما پاک

مهر از تو توان برید هیهات

کس بر تو توان گزید حاشاک

(بنشینم و صبر پیش گیرم … دنباله کار خویش گیرم )

والله یعلم بحقایق الامور!

iran#

بايگانی وبلاگ