یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۲

زنديک: اشتراک چشمۀ سرخ حیات

ارسالی ناجی
نوشته شده توسط Zendic در شعر و داستان کوتاه


خانه‌ام ویران است
نام امروزش: سوریه و مصر و لبنان
نام فردای جنون سوخته اش ایران است

خانه ام ویران است
نه به بیزاری عام کلمه
که به دریوزگی روشن و خاص کلمه
دل شکستم به تماشای ولنگاری این «چپ چپ» دریوزۀ ما
که چنین پوف حقارت در اوست
و تمنای «وزارت»در اوست!
طلب قدرتش انسانی نیست
سلطه بر روح پریشانی نیست
از خرابات دل تب زده و عاشق و طوفانی نیست
شوق ویرانی و غارت در اوست
و گر امروز به «پایان گذرگاه بشر» مینگرد،
به «پسا این» و «پسا آن» دلِ خوش می‌سپرد
و جز آرایش جنگ،
راهکار دگری می‌نخرد
اینهمه بار دگر ساعت تکرار فجیع گذری است
که همه، ماحصل گیجی و نادانی و بیراهگی آتی نیست
سرنوشت «چپ» ما در پس «کیش مردم»
به جز این «ماتی» نیست
ننگ و لعنت بر من… شاید
کین به جز بندگی جوهری و ذاتی نیست




خانه ام ویران است
اما
راز شوریده سران،
فهم معقول عقیلات مقولاتی نیست
این راز،
به جز ایمان به تمنای دل مست و خراباتی نیست
اشتراک انسان
اشتراک چشمۀ سرخ حیات!
به جز از رونق عشق
نتواند که به‌مهمانی طوفان آید

عاشقان دربدرند
همگی کارگرند
و چنان عاشق و شوریده سرند
که تمنای «وزارت» نکنند
و به هر حادثه در کوچه، قضاوت نکنند
گول «مردم» نخورند
جغد «مردم‌سالار»
جغد «روحانی»ها
از همان قافلۀ شوم که میدانی ها
مایه بی سر و سامانی ها
جغد ابهام و سراب
که نشیند سر دیوار خراب
و شود شاهد نابودی امید رهائی بر آب
همه اش همهمه است
رأی کور «همه» است!
«همه با هم» به ره کور شدن
پست و منفور شدن
همه اش واهمه است

هله ای یاغی شیراز! دلم در به در است
در شگفت است ز شور سخنت
که ز طغیان گوید
ز تمنای فروریزش باران گوید
همه بیت الغزل معرفت است
چو نسیمی است که از پنجره های قفسی می آید:
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریاد رسی می آید»

عاشقان دربدرند،
و چنان بیدل و دیوانه‌سرند
که نه «حزبی»، نه «فدائی» نشوند
رهرو «خط» و خطوط عبث و خبط و خطائی نشوند
در پی «فلسفۀ» سر به هوائی نشوند
والۀ داد و ستدهای «شبح‌گونۀ» هر شاه و گدائی نشوند
بندۀ هیچ خدائی نشوند!
دل به آواز رهائی سپرند:
که تو برخیز ز ننگ
خورده بر چهره، تب لعنت و جنگ
نه به ظاهر، نه به غوغا، نه به اذهان پر اما
نه به «مردم»، نه به شیدائی کالا
نه به دلالی خونین تب سودا
که به بیداری فردا، سوگند
خوانمت این آهنگ:
که به بطن شقبت،
و به بیدادگه جان به لبت
به جنون سوخته اعماق شبت
و به بازار فجیع و خفۀ لب به لبت
و به سرمایۀ پر تاب و تبت، دارم جنگ!

زندیک
11 تیرماه 1392

iran#
iranscope#

بايگانی وبلاگ